روزي هارون الرشيد از كنار گورستاني مي گذشت بهلول و شخص ديگري را ديد كه با هم نشسته اند و سخن ميگويند. خواست كه با ايشان مزاح كند ، دستور دادتا هر دو را آوردند و به آنان گفت : من امروز ديوانه ميكشم . جلاد را حاضر كنيد . جلاد فورا حاضر شد با شمشير كشيده و آن شخص را بنشاند تا گردن زند، بهلول گفت : اي هارون چه ميكني؟ گفت : من كه گفته ام امروز ديوانه ميكشم . بهلول گفت : سبحان الله ما در اين شهر دو ديوانه بوديم تو سوم ما شدي ، تو ما را بكشي ، كه ترا بكشد؟ ******************************************************************************** وقتي نادر شاه در يكي از جنگها شكست خورده بود .هنگام فرار به چادر پيرزني از عشاير ايراني رسيد . پيرزن كاسه اي آش براي شام نادر آورد. آش داغ بود و دلاور ايراني بدون توجه قاشق را در وسط ظرف فرو برد و به دهان گذارد . دهانش سوخت و چشمانش اشك آلود شد. پيرزن خنده اش گرفت و سرزنش كنان گفت : تو هم اشتباه نادر شاه را شدي؟ نادر شاه گفت : مگر نادر چه اشتباهي كرد؟ پيرزن گفت : او هم بجاي آنكه ذره ذره ، از چپ و راست ، به سپاه دشمن حمله كند، يكباره خود را به قلب سپاه زد و شكست خورد . تو هم بجاي آنكه اندك اندك از كنار كاسه آش بخوري و بعد به ميان آن وارد شوي يكباره به وسط رفتي و دهانت سوخت.
نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت 0:7 | لینک ثابت |

