تبليغاتX
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ

گفت و شنود كيهان تاريخ 26 ارديبهشت 1385

تجديدي

گفت:اتحاديه اروپا با صدور اطلاعيه اي از ايران خواست تمامي فعاليتهاي هسته اي خود را به حالت تعليق درآورد.

گفتم:خوب ديگه چي؟

گفت :توصيه كرده اند كه فرقة صهيونيستي بهائيت ،آزادي عمل داشته باشد و برخي از جاسوسان نيز آزاد شوند.

گفتم :ديگه چي؟

گفت: پيشنهاد كرده اند كه گروههاي طرفدار غرب در ايران بتوانند آزادانه با سفارتخانه هاي اروپائي در تماس باشند.

گفتم : ولي اتحاديه اروپا قول مشوق هاي چشمگير داده بود اينها كه همه باج خواهي است.

گفت: خوب ! حتما منظورشان دادن مشوق به دوستان و جاسوسان خودشان در ايران بوده است.

گفتم: شخصي از دوستش پرسيد امسال پسرت چند تا تجديد آورده ؟رفيقش جواب داد : دو تا. يارو گفت : پس خيلي وضعش خرابه . پسر من 8 تا تجديد آورده ‚ بازهم شك داره كه قبول بشه يا نه ؟

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 20:55 | لینک ثابت |

قطعه اي از بهشت

قرار است در كربلا دفن شوم!

از روزي شنيده بود يكي از فرماندهان عالي سپاه اسلام براي زيارت به كربلاي معلا آمده در پوست خود نمي گنجيد.مي خواست خاطره اي كه سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد . با اين فكر خود را به كربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را نمود.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختي مي گذشت. او كه يكي از نيروهاي نظامي ارتش عراق در سالهاي جنگ بوده ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بيابد .سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : (مرا مي شناسي؟)و فرمانده پاسخ داد (بله شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق واكنون نيز جزو مردان سياسي اين كشور هستيد.به همين خاطر ملاقات با شما براي من سخت بود.) ابورياض گفت)اما من حرف سياسي با شما ندارم.سالهاست كه خاطره اي را در سينه دارم وانتظارچنين روزي را مي كشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم.)واو اينگونه خاطره اش را آغاز كرد: (در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقا در مقابل شما در حال جنگ بودم كه با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني جبهه فرا خواندند.وقتي با نگراني در جلو فرمانده خود حاضر شدم او خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. بسيار ناراحت شدم.من اميد داشتم كه پسرم را در لباس دامادي ببينم اما در نبردي بي فايده واجباري جگرگوشه ام را از دست داده بودم.وقتي در سردخانه حاضرشدم كارت وپلاك فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود. اما وقتي كفن را كنار زدم با تعجب توام با خوشحالي گفتم: اشتباه شده اين فرزند من نيست. افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد فرزندم بود به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت:اين چه حرفي است كه مي زني. كارت وپلاك قبلا چك شده وصحت آنها بررسي شده است.وقتي بيشتر مقاومت كردم برخورد آنها نگران كننده تر شد. آنها مرا مجبور كردند تا جسد را به بغداد انتقال داده واو را دفن نمايم. رسم ما شيعيان عراق اين بود كه جسد را بر بالاي ماشين گذاشته وآن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي كرديم. من نيز چنين كردم. اما وقتي به كربلا رسيدم تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم واو را در كربلا دفن نمايم. هم اينكه كار را تمام شده فرض مي كردم وهم اينكه ضرورتي نمي ديدم كه او را تا بغداد ببرم. چهره آرام وزيباي آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظار اورا مي كشد دلم را آتش زده بود. او اگرچه خونين و پر رخم بود ولي چه با شكوه آرميده بود. فاتحه اي خوانده و در حالي كه به صدام لعنت مي فرستادم برآن پيكر مظلوم خاك ريختم و او را تنها رها كردم. اگر چه سال ها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيافتم . دوستانش جسته و گريخته مي گفتند او را ديده اند كه اسير ايراني ها شده است . با پايان يافتن جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد . وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت خيلي خوشحال شدم در آن روز شايد اولين سوالم از فرزندم اين بود كه چرا كارت و پلاكت را به ديگري سپرده بودي ؟ وقتي فرزندم خاطره اش را به من مي گفت مو بر بدنم سيخ شد . پسرم گفت : من توسط يك جوان بسيجي و خوش سيما اسير شدم و او با اصرار از من خواست كه كارت و پلاكم را به او بدهم . حتي حاضر بود پول آنها را بدهد . وقتي آنها را به او سپردم اصرار مي كرد كه حتما بايد راضي باشم.

من به او گفتم در صورتي راضي هستم كه علتش را به من بگويي و او با كمال تعجب به من چيزهايي گفت كه در ذهنم اصلا جايي برايش نمي يافتم .آن بسيجي به من گفت : من دو يا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در كربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن كنند . من مي خواهم با اين كار مطمئن شوم كه تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد.

وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد . اين فقط او نبود كه مي گريست بلكه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي كرد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:28 | لینک ثابت |

امام صادق (ع) فرمود: در زمان حضرت موسي (ع) پادشاه ستمگري بود .تقاضاي مرد مومني را به وساطت شخص صالح برآورد.اتفاقا در يك روز هم مرد صالح و هم پادشاه از دنيا رفتند.مردم سه روز بازار را بسته جنازه شاه را با تجليل و احترام بلند كردندو مراسم او را با احترام بر پاكردند.جنازه آن مرد صالح در همين سه روز در زمين خانه اش ماند تا اينكه حضرت موسي اطلاع يافت.عرض كرد خدايا آن مرد دشمن تو بود و يان شخص دوست تو .جنازه دوستت سه روز در خانه ماند تا حيوانات صورت او را از بين بردند.

خطاب رسيد موسي آن مرد از اين ستمگر در خواستي كرد و او برآورد.پاداش آن ستمگر را بواسطه برآوردن حاجت مومن دادم جزاي اين مومن را نيز براي تقاض و درخواست نمودن از ستمكرا به اين طريق دادم كه حيوانات را بر او مسلط كردم.

بحارالانوار ج 16 ص 54

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:42 | لینک ثابت |
تقديم به انهائي كه عاشق انقلابند
نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:38 | لینک ثابت |
هاشم ابن عبدالملک در ایام خلافت خود برای انجام حج وارد مکه شد ه و امر کرد یک نفر از صحابه پیغمبر(ص) را بیاورند گفتند : از صحابه کسی نمانده است. گفت : از تابعین ( کسانی که صحابه را ملاقات کرده اند ) یک نفر را بیاورید طاووس یمانی را پیدا کردند . وقتی وارد مجلس هشام شد نعلین خود را در کنار فرش هشام از پا خارج نمود و به او بعنوان امیر سلام نکرد فقط گفت : سلام علیک. با اسم شروع به خطاب کردن به او کرد و روبرویش نشست و گفت : هشام حالت چطور است؟

از این برخورد هشام خشمگین شد و از روی اعتراض پرسید :این چند کار را برای چه کردی ؟ طاووس گفت : کدام کارها؟ هشام اظهار داشت نعلین را در کنار فرش من درآوردی و مرا بعنوان امیرالمومنین خطاب نکردی؟ و نیز بجای کنیه اسمم را بر زبان آوردی و سپس بدون ادای احترام روبرویم نشستی و گفتی : چطوری هشام؟!

طاووس اینطور پاسخ داد:

اما در آوردن نعلین که اشکال نداشت زیرا در هر شبانه روز پنج مرتبه نعلینم را در پیشگاه خداوند بزرگ خارج می کنم بر من خشم نمی گیرد.

اینکه امیرالمونین نگفتم . چون تمام مردم به امامت تو راضی نیستند نخواستم دروغ بگویم.

ترا خطاب با کنیه نکردم با اشکال ندارد.زیرا خداوند پیغمبران را با اسم یاد می کند(یاداوود یا عیسی یا یحیی ) ولی دشمنانش را با کنیه نام می برد (تبت یدا ابی لهب )

روبرو نشستم به واسطه این بود که از علی (ع) شنیدم که فرمود: اگر می خواهی مردی از اهل جهنم و آتش را ببینی نگاه کن به کسی که نشسته ولی در اطراف او عده ای ایستاده اند.

هشام گفت : مرا پند ده .طاووس گفت: شنیدم از امیرالمومنین (ع) که فرمود: در جهنم مارهائی است به اندازه تپه ای مرتفع و عقربهائی مانند قاطر .اینها نیش می زنند امیری را که عدالت را در میان رعیت رعایت نکند.

این سخن را گفت و از جای خود حرکت نموده و فرار کرد.

جلد ۱۶ بحارالانوار ص ۸۳

نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:9 | لینک ثابت |
اعلام تسلط کامل برانرژی هسته ای توسط ایران ۳ پیام عمده برای غرب داشت:

۱)زبان زور و تهدید در مقابل ایران جواب نمیدهد. و زبان اروپائیها امروز به روی همکاران اروپائی گشاده است که تا وقتی کار بدست مابود لااقل یک تعلیق نصفه و نیمه از ایران گرفته بودیم اما از روزی که شما محور دیپلماسی علیه ایران شده اید ایران کار فنی خود را تا حد غیر منتظره ای افرایش داده است.

۲) ایران جامعه فنی توانمندی دارد که هر لحظه می تواند شگفتی جدیدی خلق کند (ایران توانست آبشار هسته ای را با این سرعت و با خطای ناچیز مهندسی راه اندازی کند (حداکثر ظرف ۵/۲ ماه )

۳) ایران بازدارندگی منطقه ای را از تسلیحات متعارف به بازدارندگی فرامنطقه ای تبدیل کرده است.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 15:37 | لینک ثابت |
ورود جمهوری اسلامی ایران به باشگاه کشورهای دارای انرژی هسته ای تبریک و تهنیت عرض نموده و موفقیت همه دانشمندان ایران اسلامی را از درگاه خداوند متعال خواستاریم.

موفقیت جوانان ایرانی در این عرصه نیز برای چندمین بار ثابت کرد:

که آ«ریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند و جوانان ما مطمئن باشند که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.

و این فرمایش گهربار حضرت امام رضوان الله تعالی علیه همیشه در گوش جوانان این کشور طنین انداز خواهد بود.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 23:42 | لینک ثابت |
 
* * www.hadikazemiweb.blogfa.com www.hadikazemiweb.blogfa.com* * *