دبير دوم سفارت كشورمان در بغداد تشريح كرد:
نيروهاي تحت نظارت سازمان سيا مرا ربودند مرا شب و روز شكنجه ميكردند مرا تشويق به همكاري كردند جلال شرفي، دبير دوم سفارت كشورمان در بغداد كه حدود ماه قبل در بغداد ربوده شد، پس از آزادي جزئيات ربوده شدن خود را تشريح كرد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) جلال شرفي، دبير دوم سفارت كشورمان در بغداد امروز (شنبه) به تشريح چگونگي ربوده شدنش توسط نيروهاي آمريكايي با كمك ماموران يك سازمان عراقي كه زير نظر سازمان اطلاعات آمريكا (سيا) فعاليت ميكند و همچنين شكنجههاي شديدي كه شده است پرداخت. هرچند چند روز از آزادي وي ميگذرد اما همچنان آثار شكنجه بر روي بدن شرفي ديده ميشود و هنوز وي به معالجه پزشكان نياز دارد. شرفي در اين باره گفت: در يكي از خيابانهاي بغداد هنگامي كه مشغول خريد از مغازه بودم توسط ماموراني كه كارت وزارت دفاع عراق به همراه داشتند و سوار خودروهاي شناخته شده نيروهاي آمريكايي بودند، ربوده شدم. دبير دوم سفارت كشورمان در بغداد اضافه كرد: ربايندگان پس از آن مرا به مقري در اطراف فرودگاه بغداد منتقل كردند و توسط بازجوياني كه برخي عرب زبان و برخي انگليسي زبان بودند، مورد بازجويي قرار گرفتم. وي افزود: سوالهاي ماموران سيا عمدتا درباره حضور و نفوذ ايران در عراق بود. آنها به طور مرتب در مورد ميزان كمك ايران به دولت مالكي و گروههاي عراقي سوال ميكردند. اما پس از آن كه با پاسخهاي من در مورد روابط رسمي ايران با دولت و مقامات عراقي مواجه شدند، شكنجهها را افزايش دادند و روز و شب مرا مورد شكنجههاي گوناگون قرار دادند. به گزارش ايسنا، شرفي در ادامه گفت: آنها سپس سعي كردند با نشان دادن چهرهاي نرم، مرا تشويق به همكاري با خود كنند كه توضيح دادم شما ميتوانيد مطالب خود را با سفارت ايران مطرح كنيد و من صرفا يك ديپلمات در سفارت هستم و خارج از وظايف قانوني نميتوانم كاري انجام دهم. شرفي توضيح داد: بعدا مطلع شدم كه با فشار مقامات عراقي، آنها مجبور به آزاد كردن من شدهاند. وي افزود: آنها مرا در نزديكي فرودگاه بغداد رها كردند و من توانستم با كمك مردم عراق، خود را به سفارت ايران در بغداد برسانم. جلال شرفي كه در بهمن ماه سال گذشته در بغداد ربوده شده بود روز چهاردهم فروردين ماه وارد تهران شد.

حضرت يعقوب با 70 نفر از اولاد و عشيره خود به مصر روانه شد وقتي كه چشم يعقوب به يوسف افتاد بي اختيار خود را از مركب به زمين انداخت و با تكيه به يكي از فرزندانش بنام يهودا پياده بطرف يوسف به راه افتاد.اما يوسف پياده نشد!چون به او گفته بودندكه پياده شدن براي سلاطين نقص است. در همين لحظه جبرئيل از طرف پروردگار رسيد : اي يوسف ! پدر تو بخاطر تو پياده شده و تو سواره اي! آيا اين از ادب دور نيست !؟ خداوند مي فرمايد: بدن هيچ پيغمبري در قبر نمي پوسد غير از بدن تو ،زيرا كه احترام پدر را بجاي نياوردي! اي يوسف !بنا بود هفتاد پيغمبر از نسل تو بوجود ايد،اما چون احترام پدر را مراعات نكردي ،ديگر ازنسل تو كسي به درجة نبوت نخواهدرسيد! مرحوم مجلسي مي نويسد:حضرت يعقوب پرسيد:اي يوسف! به من بگو برادرانت وقتي كه تو را به صحرا بردند،چه مصيبت و شكنجه اي در حق تو روا داشتند؟ يوسف عرض كرد: تقاضا دارم از بازگوئي جرياني كه مدتها از آن مي گذرد معاف فرمائيد!گذشته ها گذشته است. حضرت يعقوب فرمود: اين جريانات براي شنونده سازنده است، اگر مايل نيستي همه را بيان كني لااقل بعضي از آنها را بگو! حضرت يوسف وقتي كه در برابر اصرار پدرش قرار گرفت ،عرض كردوقتي كه برادرانم مرا لب چاه آوردند و تصميم گرفتند كه به چاه بياندازند گفتند پيراهن خود را بيرون بياور. من شروع به التماس كردم و گفتم حال كه به قتلم كمر بسته ايد اقلا برهنه ام ننمائيد! بگذاريد اين پيراهن كفنم باشد! اما آنها چاقو برويم كشيدند و گفتند: اگر پيراهن را از تن بيرون نكني ،با اين كارد تو را تكه تكه خواهيم كرد! وقتي كه در مقابل اصرار آنها قرار گرفتم بناچار پيراهن را ار تنم درآوردم و آنها مرا با بدن برهنه به چاه انداختند. چون حضرت يعقوب اين كلام را شنيد نعره اي زد و بي هوش شد. ملاحظه فرمائيد:حضرت يعقوب همين كه مي شنود كارد به روي يوسف كشيده اند نعره مي زند و غش مي كند . لا يوم كيومك يا اباعبدالله جانها به قربان يعقوب كربلا وقتي كه صداي يوسف خود را شنيد كه مي گفت :يا ابتاه عليك مني السلام ،هذا جدي رسول الله قد سقاني بكاسه! (ص 132 و 133ك جلوه هاي تقوا از ديدگاه آيات و روايات نوشتة ابوعلي خدا كرمي)


