حکایت است که پادشاهی از وزیرش پرسید:
بگو خداوندی که میپرستیم چه می خورد، چه میپوشد ، و چه کار میکند.
و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل میگردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود . وقتی وزیر را در این حال دید پرسید : شما را چه شده؟
و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت :
ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو !
- اول آنکه خدا چه میخورد؟
غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
- آفرین غلام دانا.
- دوم خدا چه میپوشد؟ رازها و گناه های بندگانش را
- مرحبا ای غلام
وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد .
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی
- چه کاری ؟
- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند .
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟
و غلام آنگاه پاسخ داد : این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید .
پادشاه از درایت غلام خشنود شد و بسیاری پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت .
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند . آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، و نزد قاضی برود و شکایت کند .
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود . مرد دوباره از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت ، و در یافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند

| |||
ادامه مطلب
هر كه رسيد خون ما ريخت، مرغ عزا شديم و شادي
ما به كجا پناه آريم رستم اگر كند شغادي

هر كه رسيد خون ما ريخت، مرغ عزا شديم و شادي
ما به كجا پناه آريم رستم اگر كند شغادي
شكر خدا كه اهل اشراق جمله مشايياند امروز
شكر خدا كه باز گرم است بحث مريدي و مرادي
چيست سبب كه مثل سدها سدّ ره هماند مردم
آن همه طرح اجتماعي، اين همه فكر اقتصادي
در هر دولتي كه آمد تركيبش هميشه اين بود:
شصت مدير سطح پايين، بيست وزير طرح كادي
داد ز دورهاي كه شاگرد تكيه نميكند به استاد
واي به لحظهاي كه استاد فخر كند به بيسوادي
اين همه سال رفت و ياران دور شدند از غم هم
تاجر شهر شد سپاهي واعظ شهر شد ستادي
واعظ ما هنوز دشنام ميدهد از سر تعصّب
نايي ما هنوز سرنا ميزند از سر گشادي
خشمش اگر نبود طوفان بود يكي خروش بيگاه
شعرش اگر نبود شمشير بود يكي تفنگ بادي
شعر ز روزنامه كوچيد جام جم است و شرح سريال
در پي قصه جناييست قصهنويس اعتمادي
باز نماندهاند صد شكر اين همه شاعران ز حركت
كم نشده ست تا به امروز رونق شعر از كسادي
ما همه چند ماه از خويش دورتريم و ديرتر هم
ماه رجب گذشت و تقويم مانده در اوّل جمادي
كاشكي از نماي نزديك ريز شويم در دل خود
دور شديم از حقيقت بيشتر از هزار وادي
كاش بلال در دل ما نيمه شبي اذان بگويد
كاش صلا زند موذّن، كاش ندا دهد منادي
حضرت عشق دوستان را دور مكن ز خويش، چنديست
پشت سر تو در سجودند اين همه ملجم مرادي!
شكر خدا كه تيمساران پشت و پناه مردمانند
شكر خدا كه استوار است دولت احمدينژادي
لازم به توضيح است كه اين شعر را در همان روزهايي سرودم كه شعر «از رأيها به شيخ همان يك وجب رسيد» را سروده بودم.»
4سال است که دست ماازبیت المال کوتاه شده و4سال دیگر نیزادامه دارد

بعد از آنكه آقا محسن هاشمي يكي از فقير زاده هاي معروف كشور در نطقي اعلام كرد فائزه هاشمي در زندگي شخصي اش بامشكل مالي مواجه است موج حمايت از محرومان جامعه با اعلام تالمات و تاثرات فراوان از بي توجهي اغنيا به اين مساله شماره حسابهايي را اعلام كرد تا كهنه دوستان جامعه با كمك هاي مالي خود خانواده اي را از اين وضع رقت بار نجات دهند !
شاهدان مي گويند در حين سخنراني محسن خان و بيان وضع مالي دشوار خانم هاشمي حضار دچار احساسات شديد شدند تا جايي كه دستمال كاغذي براي پاك كردن اشك هاي حاضرين ناياب شد و همه با هم با بيان جمله قربان ساندويچهاي آشوبگري ات فائزه جان به فوران احساسات خود پرداختند شاهدان ادامه مي دهند جلسه به اندازه اي در غم و اندوه فرو رفته بود كه ماموران آتش نشاني و امداد به زور جلسه را از فرو رفتگي در آوردند!
شنيده هاي خبر نگار ما حاكي است دكتر احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران بعد از شنيدن اين خبر بلافاصله دستور داده سهام عدالت خانم هاشمي بدون نوبت و در درب منزل وي و شخصا به خود وي تحويل داده شود گفتني است بعد از اين دستور ماموران سهام به چهار گروه جهار نفره تبديل شده و يك گروه در كلاردشت دنبال ويلاي محقرانه و يك گروه عازم لندن براي يافتن وي و گروه سوم در لواسان و گروه چهارم در ساندويچ فروشي ها مستقر شده اند تا هر چه سريع تر كمك مالي دولت را به دست اين خانم فقير و قانونمند برسانند ! خبر نگار ما خبر داد تا لحظه مخابره اين خبر ماموران هيچ اثري از خانم هاشمي نيافته اند.
كميته امداد ، بهزيستي و ساير انجمن ها و تشكل هاي بشر دوستانه نيز بيكار ننشسته و هر كدام با صدور بيانيه هاي جداگانه ضمن عذر خواهي از خانم هاشمي به دليل كوتاهي اشان در رسيدگي به وضع مالي وي اعلام كردند كه كمك هاي بشر دوستانه خود را به محض كسب اطلاع از اقامت گاه فصلي وي ارسال خواهند كرد.
خوب است بدانيد همين الان بيانيه اي از طرف همسايگان خانم هاشمي در لندن به دستمان رسيد كه در آن آمده است:
قسم به جان ملكه عزيز، خانم هاشمي از اول با مشكل مالي مواجه بوده و ما همگي شاهد هستيم كه وي فاصله 800 متري از ساختمان تا درب حياتشان در لندن را با پاي پياده طي مي كردند!
در پايان ما نيز ضمن توبه به درگاه احديت از اين غفلت بزرگ خود، اعلام مي داريم 10 درصد از حقوق نگرفته مان! را تقديم خانم هاشمي مي كنيم هر چند مي دانيم 30 هزار تومان دردي از فائزه خانم حل نخواهد كرد ولي لا اقل پول ساندويچ يك روزش را مي تواند تامين كند.
سبز رنگ خوبي و زيبايي است سبـز رنگ هستـي و پيدايي است
سبز رنگ پاك معصوميت است رنـگ تقـوا و خلـوص نيت است
سبز رنگ پاكي سجـاده ها ست استجابت كردن حـق از دعـا ست
سبز را رنگ ولايـت گفته اند تا كه حـق را با صلابت گفته اند
سبز رنگ رويش و روييدن است سبز رنگ يـاس را بوييدن است
سبز رنگ گنـبد است و بارگاه ني كه رنگ غفلت است و يا گناه
لشگر اين سبز روحانيت است عشقشان با مقتداشان بيعت است
سبز رنگ جمله دين انبياء است رنگ ايمان است و رنگ اولياء است
سبـز يعني رنگ نور انبـياء سبـز يعني مشق عشق اوليـاء
سبز در زنجيـر دونان شد اسير سخت در دام فريب افتـاده گير
هر كجا سبـزي بود يادش كنيم تا كه از اين فتـنه آزادش كنيم
سبز رنگ شال هر عياش نيست رنگ هر ولگرد و هر اوباش نيست
سبز رنگ دختران هرزه نيست اين دغل بازي و فتنه كار كيست؟
سبـز رنگ پيـروان انقـلاب ني كه رنگ دختـران بد حجاب
اينكه ميگويند سبزي رنگ ماست جنبـشي از شـورش اهل ريا ست
اي دغل بازان صد رنگ و سياه عاقبت تا كي تبــاهي و گنـاه
سبز را تا كي به زنجيرش كشي از بلنـدي تا كه بر زيرش كشي
سبز تو از جلبك قورباغه است قصد تو پي كردن يك ناقه است!
اين كلاغان را به رنگ سبز چه؟ دزد را با كنـتور و با قبض چه؟
اي تبه كاران مست و پر فريب تا به كي در رأي مردم شك و ريب؟
اي كلاغان فتنه ها را بس كنيد دشمني با قرقي و كركس كنـيد
سبز مي گويد كه اي ارژنگ ها بس كنيد اين فتنه و نيـرنگ را
راه تو ره نيست بل كجراهه است راه باطل آخرش بيـراهه است
چون خودت داني كه راهت سبز نيست رهبري اهل فتنه بهـر چيست ؟!
سبز رنگ روشن و آرامي است پرچـم جمهـوري اسلامـي است
سبز رنگ نور پاك فاطمه(س) است با دعايش فتنه ها را خاتمه است
سبز رنگ جنگل است و بيشه است ني كه رنگ هر تبر يا تيشه است
آن كه نظم جامعه كرده تباه روي او از تيرگي باشد سياه
مدتي درياي ما طوفاني است عده اي از ناكسان زنداني است
موج دريا چون كه روزي وا نشست آن حباب و آن خس و خاشاك هست ؟
اي سيه رويان همه فرصت طلب اي تبه كاران زشت و رنگ شب
هر كسي شال نفاقي بسته است كي ز دام و بند شيطان رسته است !
سبز كي رنگ دروغ است و ريا سبز كي رنگ فريب است و جفا
راه ما باشد ره پير خمين (ره) هم كه اين راه حسن هست و حسين (ع)
سبز گفتا كي تو داني من كيم هر چه ام رنگ دغـل بازي نيم
هم بگفتا رنگ مزدوري نيم رنـگ خفـاشان شب كوري نيم
آنكه باطل مي رود او سبز نيست پاي در گل مي رود سر سبز نيست
رهبر از دست شما ناراضي است چون همي گويد كه اين جو سازي است
هم كسي كه حجت از سوي خداست قلـب او رنجـور از كار شماست
اين جماعت كارشان يكرنگ نيست قصدشان جز فتنه و نيرنگ نيست
روز قدس اين افتخار ملت است دوستي با دشمنان از ذلت است
سيزده آبان كه فخر ميهن است روز پيـروزي ما بر دشمـن است
سبز آنها سبز آمريكايي است كارشان جنجـالي و غوغـايي است
سبز رنگ مردي و مردانگي است ني كه رنگ مستي و ديوانگي است
سبز رنگ مردمان ساده است مردم بي حيلـه و افتـاده است
رنگ تو رو بر سياهي مي زند كارت آخـر بر تبــاهي مي زنـد
آنكه دائم بي دليل و با سؤال رنج ملـت را برد زير سؤال
گر بگويي اين دغل ها كار كيست نمره ات را مي دهم يك بيست بيست
| |||
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.
| |||
من نپرسیدم هیچ . هیچ کس نیز نگفت.
طی شد این عمر تو دانی به چه سان
پوچ وبس تند چنان باد رمان
همه تقصیر من است این که خودم می دانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران.
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که از این پس دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این زچه رو نتوان خندیدن
هیچ کس نیز نگفت
زندگی چیست؟
که چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ . هیچ کس نیز نگفت.
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت
لیک گفتندهمه که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند بهره از عمر ببرد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست .
بعد از این باز و را عمری هست
یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید
فکر آینده کند
دگری آوا داد:که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت:همان گونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش
همچنین فردایش.
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت.
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز دست دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.
قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه
رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش
و مرا می گفتند:
همچو آنان باشم
همچو آنان دائم فکر خوردن باشم
فکر گفتن باشم
فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال
فکر همسر باشم
هیچ کس نیز نگفت:
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست.
زندگانی کردن فکر خود بودن
و
غافل ز جهان بودن نیست
من نفهیدم هیچ و کسی نیز مرا هیچ نگفت.
افسوس وصد افسوس
که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
حال پندارم هد ف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم.
پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت وآز وحسد و کینه وجهل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و
پس
حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگردان نیز نکو آموزم.
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
ره نمایم به همه گر چه سر و پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زاید و بی جوش وخروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
و صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش فهمیدم
کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت.
کودکی در غفلت
در جوانی شهوت
وقت پیری حسرت.
|
فرشته ای بنام مادر
کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید: " می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد:" از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد" کودک دوباره پرسید:" اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند." خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود." کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی." کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟" " فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود." کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی." کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود." در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا! اگر من باید همین حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید." خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. او را می توانی " مادر " صدا کنی.
|
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند .
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد ، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش می دهند .
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد .
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ؛ به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض اینکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار افت می شود .
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست .
1- سفر هاي استاني
2.سوخت هسته اي
3.سفينه ي اميد
4.ساماندهي سوخت
5.سهام عدالت
6.سياست خارجي عزتمندانه
7. ســاده زيستي
تقدیم از دوست عزیزم رسول سالک
|
User Name اون خلیی راحته: "خدا" !
پسوردش هم كه دیگه معلومه : دل پاک!
شماره تلفن هم نمی خواد، فقط باید حضور قلب داشته باشی.
دکمه Dial رو بزن و Connect شو به خدا .
IPS خدا نه اشغالی داره نه هیچی . اینو بدونین خدا هیچ وقت بنده اش رو Disconnect نمی کنه.
فقط کافیه Connect بشین. خدا همه چیز رو براتون آماده می کنه.
چند تا فایل عشق و دوستی و صمیمیت download کنین.حواستون باشه به خدا متصل هستین و سایت های بدی و دشمنی فیلتر شدن.
خدا،هاست مجانی داده. کارت اعتباری هم نمی خواد ولی … . باید کمی خلوص ایمان و پاکی دل داشته باشین. خیالتون راحت. اینجا هیچ احد الناسی نمی تونه هکتون کنه.
ولی باید قبلش یک آنتي ويروس Fire Wall رو بریزین رو هارد دلتون. اون آنتی ویروس نمازه. دانلودش رو تو سایت قرآن مجانی گذاشتن. ولی اگر دانلودش کنی از ویروس بدی و شر و دشمنی و … در امانی .
خدا، بزرگترین هکر و نویسنده ویروس رو می شناسه: ((( شیطان ))) . البته اگر اون آنتی ویروس رو نصب کنی شیطان هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
برین تو قسمت search . این عبارات رو سرچ کنید : خوبی + دوستی +عشق + زندگی . می بینید چه لیست بزرگی بهتون می ده. ولی حالا سرچ کنید : بدی + دشمنی + نفرت . The url can not find می ده. آخه اینا اینجا اصلا وجود ندارن... .
خیلی گذشته، می خوای Disconnect کنی اما دلت نمی خواد . دوست داری بازم Online باشی... !
خوش به حالتون. هر وقت Connect شدين، ياد ما هم باشين! "
امیدوارم روزی برسد که تمام معلّمان جامعه ما، از قبیل معلّم در این داستان باشند و اینگونه به تربیت دانشآموزان خود بپردازند، که آنگاه باید انتظار جامعهای مطلوب از هر جهت را داشت.
معلم یک مدرسه به بچههای کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند.
او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.
فردا بچهها با کیسههای پلاستیکی به مدرسه آمدند.
در کیسه بعضی از آنها 2، بعضیها 3، و بعضیها 5 سیب زمینی و بعضی بیشتر بود.
معلم به بچهها گفت: تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینیهای گندیده.
به علاوه، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین، خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته، بالاخره بازی تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلم از بچهها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینیها را با خود حمل میکردید چه احساسی داشتید؟
تمام بچهها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینیهای بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما؛ کینهی آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه میدارید و همه جا با خود میبرید.
بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور میخواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!!!
دوست عزیز؛ بیا از همین الان، کینه و نفرتها را از قلبت بیرون بریز و جای آن را به محبت و دوستی بده.
کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد ؟
کدامشان دوقلو می باشند ؟
چند تا زن در عکس دیده میشود ؟
چند نفرشان خوشحال هستند ؟
چند نفرشان ناراحت می باشند ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
ادامه مطلب
One day you will ask me what I love more
you or my life, and when i will say my life
you will walk away from me without
knowing...,that you are my life
|
اندرحکایت خدا و بنده ...!
- بار پروردگارا ! چرا به داد من نمي رسي؟!! - چه شده بنده من ؟! چرا ناله مي كني؟! - اي خدا! مگر تو خدا نيستي ؟! چرا رحمي به بنده ات نمي كني؟! - چه ميخواهي ؟! چه رحمي ؟ - خدايا پول ميخواهم !!! - برو كار كن و درآمد كسب كن ! - خدايا اگر كار داشتم كه از تو پول نمي خواستم !!! - نه ! نمي شود!!! پول نداريم !!! - چرا ؟! - به دلايلي كه من مطلعم و تو خبر نداري!!! جنابعالي فاقد خير براي اجتماعي!!! - يعني چه ؟!! ما را گرفته اي؟!! شما از كجا مطع مي باشيد؟!!! - موجود ضعيف من خدا هستم !!! - ببخشيد البته كه خدايي ! به خاطر همين خدايي و بزرگي كمكي كن !!! - نه ! نمي شود!! - خدايا آمدي و نسازي ها !!! - آخر بنده من ميدانم تو با آن پول به داد كسي نخواهي رسيد و فقط شكم خود را انباشته خواهي كرد!!! - يعني چه ؟!! - يعني تو هيچ كمكي به امثال امروز خودت نخواهي كرد !!! - حال شما عنايتي بفرمائيد بنده متعد ميگردم هر آنچه شما بفرمائيد به نيازمندان كمك برسانم !!! - خب چقدري ميخواهي ؟!! - حال علي الحساب 500 ميليوني بده الباقي را هم بعدا مي پردازي!!!! - نه !! بيشتر از 50 ميليون نميدهم !!! - جهنم همان 50 ميليون را بده !!! ….. و پول مورد نظر واريز گرديد !!! يك ماه بعد !!! - آهاي بنده با تو ام !!! - سلام خداي بزرگ !! بفرمائيد امري داشتيد ؟!! - مگر تو متعهد نشدي به نيازمندان كمك برساني ؟!! - نه اختيار داريد خداي بزرگ !!! مگر مي شود بنده اي به خدا قولي دهد و فراموش كند؟!!!! - پس چرا به داد همسايه ات نمي رسي كه شبها گرسنه مي خوابند و بچه هايشان لباس ندارند ؟!! - كدام همسايه؟!! خدايا طرف وضعش از من توپ تر است !!! - فعلا كه زمستان است و او هم پير است ! سريعا 2 ميليون در اختيارش بگذار پول پيش صاحبخانه را بدهد تا از خانه بيرونش نكنند! آخر سال است و قرار داد جديد مي بندند !! - خدايا چه خبر است ؟!! يك هفته بعد !!! باد آورده را باد مي برد !!!! - - بار پروردگارا ! چرا به داد من نمي رسي؟!! خداي مورد نظر در دسترس نمي باشد !!!!!!!!!!! ----- در نتيجه : بار پروردگارا ! چرا به داد من نمي رسي؟!!!!!!!!!! پيوست 1 : مرحوم ملا نصرالدين در خانه نشسته و دعا ميكرد : خدايا من 100 دينار پول ميخواهم !! اگر 99 دينار بدهي قبول نيست من دقيقا 100 دينار ميخواهم !! |
گفتگويی واقعي روی فرکانس اضطراری
کشتيرانی
اسپانيايی ها (با سر و صدای متن :(
A-853 با شما صحبت می کند... لطفا ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنید. شما داريد مستقيما به طرف ما می آييد .
فاصله ۲۵ گره دريايی.
آمريکایی ها (با سر و صدای متن(ما به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد.
اسپانيايی ها : منفی. تکرار می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد .
آمرييکایی ها (يک صدای ديگر(
کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنيم ۱۵ درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود.
اسپانيایی ها: اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد.
آمريکایی ها (با صدای عصبانی:(
کاپيتان ريچارد جیمس هاوارد، فرمانده ی ناو هواپيمابر يو اس اس لينکلن با شما صحبت می کند .
۲ رزم ناو، ۵ناو منهدم کننده، ۴ناوشکن، ۶ زيردريايی و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت می کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را ۱۵درجه به شمال عوض کنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم . لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد !!!
اسپانيایی ها : خو آن مانوئلسالاس آلکانتارا باشما صحبت می کند. ما دو نفر هستيم ويک سگ، ۲وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و يکقناری که فعلا خوابيده ما را
اسکورت می کنند . پشتيبانی ماايستگاه راديویی زنجيره ی ديال دهلا کورونيا و کانال ۱۰۶ اضطراری
دريایی است. ما به هيچ طرفی نمیرويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra واحل سنگی گاليسياهستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايی در کدام سلسله
مراتب از چراغ های دريایی اسپانياقرار دارد .
شما مي توانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هرغلطی که می خواهيد بکنيد تاامنيت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمين کنيد . بنابراين بازهم اصرار میکنيم و به شما پيشنهاد می کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را ۱۵ درجه ی جنوبی تغييردهيد تا از تصادف اجتناب کنيد
آمريکایی ها: آها. باشه. گرفتيم. ممنون
حضور غير منتظره احمدي نژاد در فرودگاه دمشق پليس سوريه را غافلگير كرد.
به گزارش خبرگزاری انتخاب Entekhab.Org به نقل از قدس، ماجرا از اين قرار بود كه هفته گذشته تعدادي از هموطنانمان كه براي زيارت بارگاه حضرت زينب(س) به سوريه سفر كرده بودند، در فرودگاه دمشق با تعدادي از افسران پليس فرودگاه روبه رو شدند كه به دور احمدي نژاد !حلقه زده بودند.زائران ايراني نيز كه از اين ماجرا باخبر شدند، خواستند با رئيس جمهور كشورشان از نزديك ديدار كنند. اما زماني كه زائران ايراني با كنار زدن جمعيت به احمدي نژاد رسيدند، تازه متوجه سركار رفتن پليس سوريه شدند.به گزارش خبرنگار ما، شخصي كه پليس تصور مي كرد رئيس جمهور ايران است، كسي نبود جز يك ايراني ساكن شمال كشورمان كه بسيار شبيه به دكتر محمود احمدي نژاد بود !گفتني است، به دليل جمعيت بسيار زياد مسافراني كه در سالن فرودگاه دمشق از اين ماجرا آگاه شده بودند، اين هموطن شمالي از سوي مأموران و گارد فرودگاه به قسمت ديگري منتقل شد.

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی .
اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره،
به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای،
زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…لیلا… لیلا…لیلا… ![]()
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم “لیلا”
که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…![]()
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن.
مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش
و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه،
با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا…![]()
بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟!!!!
میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!![]()
![]()
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .
من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .
وای چه قدر اینجا گرمه
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند.
اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن:
در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده
اگر مد خفن مدل هَچَل هفتی بزنن
در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز اِنریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره
در مورد بی پوله : اَه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه
اگر تند تند غذا بخوره :
در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده
اگر آروم و کم غذا بخوره :
پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!
بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره ...
اگر درس بخونه :
پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست
بی پوله : خر خونییَم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ...
پیاده روی :
پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه
بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره
رانندگی :
پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره
بی پوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... گاز توی آشپزخونه ست
پس از پرتاب كفش به سمت رييس جمهور آمريكا توسط خبرنگار عراقي، «عليرضا قزوه» در اين باره شعري با نام «پرزيدنتي كه سوسك شد!» سروده است.

كفشي به او نخورد
ولي مُرد
و پيش از آن كه بميرد
در نطق بچگانه خود گفت
كه نمرهات 10 بود
اما تو 20 گرفتي المنتظر!
حالا باران كفش ميبارد در واشنگتن و بغداد
المپيك كفش راه افتاده است در خيابانهاي دنيا
و در منا
شيطان عقبي را
هر ساله بعد از اين
با كفش هاي سنگي
خواهند زد
كوتاه نيا المنتظر!
سياستمداران تنها ميتوانند جا خالي بدهند
و كفشهاي گران و برّاق بپوشند
و حرف مفت بزنند
كوتاه نيا در برابر كوتولهها
كه كفش تو فصيحتر است و
يك لنگه كفش تو
از قيمت تمام كفشهاي ديكتاتورها
بالاتر است
مزايده كفش!
حراج فراگهاي كابوي!
سقوط قيمت گاوميش!
سرگيجه فراكسيون دلار!
محاصره غزه!
موشك در برابر غذا
كفش در برابر دلار
دلار ميشكند
و كفشهاي منتظر
پيروز ميشود
و بعد از اين
در قصّههاي شب يلدا
مادربزرگها حكايت ميكنند:
يكي نبود و يكي بود
كفشي بود و
پرزيدنتي كه سوسك شد!
|
|
- روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن
- سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند
- وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین
- وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین
- کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید
- همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین
- جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین
- روی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنین
- وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین
- از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه
- در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین
- به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین
- وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین
- وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین
- موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین
- ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین
- بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج بشین
- شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین
- اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین
- وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته
- صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین
- روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین
- وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده
- وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود
- چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین
- بادکنک بچه ها رو بترک و نین
- مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین
- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه میکنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش می یاد
- بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین
- کلید آپارتمان طبقه سیزدهم تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره)
- ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین
- توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین
- هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش دوستتون بهتره)
- حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین
- نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین
- دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین
- عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین
- پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین
- با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین
- شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین
- موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین
- توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین
- شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین
- توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین
- توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین
- جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین
- یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین
- توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه
- چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین
- ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدین
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقهاى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بىامو کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
برگرفته از خاطرات يک ديوانه
|
روایت دانشجویان کردان از دوران دانشجویی ایشان در دانشگاه آکسفورد |
|
|
آن مرد رفط .
آن مرد خیلی ناراهط
رفط.
آن مرد مدرک ندارد.
آن مرد ناراهط است.
آن مرد خجالط می
کشد.
آن مرد بار دارد.
خـ خ
بادمجان 125 دلاري سوژه روزنامه عربي عليه ايران
يكي از روزنامههاي عربي در يك گاف اقتصادي جالب درباره اوضاع اقتصادي ايران نوشت: در ايران بادمجان كيلويي پانصد درهم است.
خبرنگار اين روزنامه كه بر حسب اتفاق از يكي از ميادين تره بار تهران بازديد ميكرده، با ديدن يك گوني بادمجان كه روي نرخنامه آن نوشته شده بود، «500 درهم»، نوشت: بادمجان در ايران به ازاي هر كيلو پانصد درهم عرضه ميشود و اين به آن معناست كه در تهران، هر كيلو بادمجان 125 دلار است!
اين خبرنگار مفهوم واژه درهم به معناي «درهم فروشي و سوا نفروختن» را با واژه درهم (واحد پول امارات) اشتباه گرفته است

چاله ها را دنبال کنید !

به نقطه وسط خیره شوید و سر را عقب جلو کنید !
از راست به چپ یا از چپ به راست !؟

زاویه دید این حیاط از پایین است یا از بالا !؟


کتاب الکترونیکی «حیدر بابایا سلام» استاد شهریار به همراه ترجمه فارسیکتاب الکترونیکی حیدر بابایا سلام به همراه ترجمه فارسی اثر محمد حسین بهجت تبریزی معروف به استاد شهریار با فرمت جاوا ، قابل اجرا در اکثر تلفنهای همراه قابلیتها:
حجم : ۷۵ کیلوبایت | |
|
| |
|
|
در كنار سيل اخبار نه چندان خوشايند از تورم و گراني گرفته تا افزايش سن ازدواج و جرم و جنايت ... هر ازچند گاهي اخباري هم به گوش مي رسد كه باز هم غنيمت است و باعث مي شود كه اميدواري در انسان برانگيخته شود .اينكه دو تا انسان بي توجه به تابوها و حرف و حديث ها به نواي دل خود پاسخ مثبت بدهند و بدون اينكه به اين عبارت كهنه«آفتاب لب بوم»توجه كنند ،طلوع دوباره وصل و يك زندگي مشترك را به نظاره بنشينند.
آقا قربان ۷۳ساله از روستايي در نزديكي قزوين است كه سالها پيش همسر خود را از دست داده و اكنون صاحب 10 فرزند و 40 نوه و نتيجه است.آقا قربان چند وقت پيش براي عيادت از يكي از اقوام خود در خانه سالمندان به خانه سالمندان امير المومنين قزوين مي رود که چشمش به صفيه خانم ۶۷ ساله ای مي خورد كه تنها يك دختر داشته و بعد از فوت همسرش سالها به تنهايي زندگي مي كرده است و اكنون هم در خانه سالمندان است. آقا قربان چند هفته پيش به خواستگاري صفيه خانم مي رود و پس از مهر ۱۴ سکه ای صفیه خانم هفته گذشته در همان خانه سالمندان مراسم عقد جالبي را با حضور برخي مسوولان شهر قزوين و دست اندركاران خانه سالمندان و البته مطبوعاتي هاي شهر برگزار مي كند.انشا الله كه اين زوج دنيات ديده خوشبخت باشند و از اين دست خبرها خاصه به هم رسيدن جوان هاي نجيب و مهربان كشورمان هم بيش از گذشته به گوش برسد.





حق، راه بهشت است و باطل، راه جهنم و بر سر هر راهى دعوت كنندهاى است
قوت جان گر نیست جان محفوظ باد جان درگیر زمان محفوظ باد

دنباله عکسها را در ادامه ملاحظه فرمائید
ادامه مطلب
رادیو بی بی سی دیشب در تحلیل خبری خود گفت : در حالی که 20 سال است که از تجزیه وفروپاشی آمریکا می گذرد معلوم نیست که مردم ایران چراهنوز مرگ بر آمریکا می گویند.
برج مخابراتی میلاد شمارش معکوسش شروع شد و امسال در دهه فجر افتتاح میشود.
راه اندازی مونو ریل تهران به علت برخی مشکلات و عدم هماهنگی بین شهرداری و صاحبان اراضی ای که در این طرح قرار گرفته اند 20 سال به تعویق افتاد.
دولت موفق شدنرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 59/5درصد برساند.
یکصد و شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید در عین حال
رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.
قیمت هر سکه طلاامروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت واز یک میلیاردو دویست میلیون تومان به یک میلیارد وصدو چهل میلیون تومان رسید.
به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایرا ن خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.
یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 تا 40 سال کاهش دهد.
رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.
نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.
شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.
به علت برخی مشکلات ونواقص چشم انداز 20ساله باز هم تمدید شد.
برای اولین بار در تاریخ ایران یک اصلاح طلب رئیس صدا وسیما شد و برای اولین بار یک روزنامه از سیاستهای اصول گرایان انتقاد کرد وتوقیف نشد.
با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز ----- نشده اند به سه عدد رسید.
برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت.
علی دایی: هنوز قصدی ندارم که از دنیای فوتبال خدا حافظی کنم.
قیمت هر کیلو مرغ به هفتمیلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.
رئیس جمهور گفت: هشتاد سال است که از انقلاب اسلامی می گذرد وحالا وقت آنست که فکری به حال مشکلات ازدواج ومسکن جوانان بکنیم.
به علت مکانیزه شدن کلیه کارها وفعالیتها ساعات کاری باز هم کاهش یافت واز 2 ساعت به یک ساعت وچهل دقیقه در روز رسید.
با کامل شدن سیستم دانلود اجناس از اینترنت آخرین سو پر مارکت در تهران نیز تعطیل شد.
سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر زمین - مریخ و برعکس از امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد.
روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.
عجیب ترین واقعه سیاسی سال: یک اصول گرا با ازدواج دخترش با یک اصلاح طلب موافقت کرد.
امروزصدا وسیما برای اولین بار خبری درمورد آمریکا پخش کرد که مربوط به جرم وجنایت وفساد در در آن کشور و تحقیر سیاستمداران آمریکایی نبود.
آگهی استخدام شرکت دام وطیور: به چند نظافتچی فنی با مدرک کارشناسی ارشد نیازمندیم {کسانی که دارای
مدرک دکترایند در اولویت می باشند}
خطیب نماز جمعه تهران گفت :متاسفانه بعد از هشتاد سال که ازانقلاب می گذردهمچنان نمی توانیم با آمریکا رابطه دوستی برقرار کنیم به سه دلیل اول اینکه اگر با آمریکا دوست شویم برای شرکت در انتخابات مردم به دهان چه کسی مشت گره کرده بزنند دوم اینکه مردم در تظاهرات مرگ بر چه کسی بگویند از همه اینها گذشته مشکل اساسی دیگری هم هست وآن حمایت آمریکا از کودتای 28 مرداد صد سال قبل یعنی 1332است از سویی رئیس مجلس نیز گفته است اگر رابطه ما با آمریکا شکل گیرد اینبار مجبوریم به سفارت انگلیس یا آلمان حمله کنیم!! وی گفت مصیبت این نیست که ما دشمن داشته باشیم بلکه مصیبت روزی است که ما دشمن نداشته باشیم.
از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.
روابط عمومی مترو تهران از کشته شدن جمع کثیری از هموطنان در ایستگاه صادقیه تهران به علت هجوم بی سابقه مسافران مترو کرج با بازماندگان این سانحه ابزاز همدردی کرد.
نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد
|
گفت: سخنگوي حزب اعتماد ملي نامزدي آقاي كروبي براي انتخابات آينده رياست جمهوري را رسماً اعلام كرد. گفتم: اين كه نيازي به اعلام نداشت. از مدتها قبل معلوم بود. گفت: سخنگوي اين حزب گفته است؛ بعد از ساعت ها نشست و بحث و گفت وگو و برگزاري چندين جلسه بالاخره به اين نتيجه رسيديم كه آقاي كروبي را نامزد كنيم و قرار است ايشان تا يك هفته ديگر نظر مثبت يا منفي خود را اعلام كند! گفتم: در دوره قبل هم، آقاي كروبي در پاسخ به خبرنگاران كه درباره نامزدي او سؤال كرده بودند، گفته بود؛ هنوز معلوم نيست ولي قرار است دوستان بنده را قانع كنند كه نامزد شوم! گفت: چه عرض كنم؟! گفتم: پسربچه اي سر شام قهر كرده و خودش را به خواب زده بود. مادرش مقداري گوشت كوبيده برايش كنار گذاشت. پسربچه كه يواشكي اوضاع را زير نظر داشت در حالي كه وانمود مي كرد خواب آلود است گفت؛ البته من كه قهر كرده ام، ولي اين گوشت كوبيده را براي هركس كنار گذاشته ايد خيلي كم است! |
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...
******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.
خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند
خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد
خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت
خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون
خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند
خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند
خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند
خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود
خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند
اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟
اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري
اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته
اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه
اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري
اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه
اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي
اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس
اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه
اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!
شما بگين ما چيکار کنيم؟..


گله ميكرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطهمان ايميلي
حيف از آن رابطهي انساني - كه چنين شد كه خودت ميداني
عشق وقتي بشود داتكامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا داتنت و داتارگ تو را
بهرت ايميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم: به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است
به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بيميلم
مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام
اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد
خسته از Font و ز Format شدهام - دلخور از گردالي @ (ات) شدهام
كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد
زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي
نامهاي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت...

یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....
يادم باشد زندگي را دوست دارم .
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم .
مجيد محبوبى
بچه بى تابى مى كرد. پاهايش را به زمين مى كوبيد و سيب مى خواست. مادر هر كارى كرده بود نتوانسته بود بچّه را آرام كند. هر چه گفته بود حالا وقت سيب نيست, از كجا سيب بياوريم, به خرج بچّه نرفته بود كه نرفته بود.
پدر(1) مشغول نماز بود. گريه هاى بى امان بچّه حضور قلبش را به هم زد. نتوانست به نماز ادامه دهد. بلند شد و به طرف بچّه رفت. با حوصله و اخلاق خوبى كه داشت, با بچّه حرف زد; امّا هر چه گفت فايده اى نكرد. بچّه دو پايش را در يك كفش كرده بود و فقط سيب مى خواست. پدر ناراحت شد. از اينكه نمى توانست خواسته بچّه را انجام دهد شرمنده بود. مى دانست كه فصل سيب گذشته و چيزى در بازار شهر تربت(2) پيدا نمى شود. بايد براى تهيّه يك سيب سه شبانه روز راه مى رفت و به مشهد مى رسيد و آنجا هم معلوم نبود كه پيدا مى شود يا نمى شود, و اين هيچ وقت برايش مقدور نبود. بلند شد و از خانه بيرون زد. با خود گفت: (بروم بگردم شايد پيدا شد.)
از كوچه پس كوچه ها گذشت. آرزو مى كرد دست خالى به خانه برنگردد. بچّه اش مريض بود و براى هر چيز بهانه مى گرفت. اگر سيب پيدا نمى شد گريه هايش تمام شدنى نبود, و اين براى او كه هميشه در پى راحتى و آسايش بچّه ها بود, خيلى سخت بود.
لحظه اى در سايه ديوارى ايستاد. نزديك ظهر بود. سر به آسمان بلند كرد. صفحه خاكسترى آسمان بر فراز شهر تربت چون فولاد به نظر مى رسيد. زيرلب زمزمه اى كرد و به راه افتاد. تنها اميدش به مغازه اى بود كه آن طرف مسجد بود. قدم تند كرد. صداى به هم خوردن پتك و سندان بازار آهنگران مرتب به گوش مى رسيد. از جلو در بازار آهنگران گذشت. مغازه ميوه فروشى از دور پيدا بود. پيرمرد ميوه فروش براى كسى ميوه وزن مى كرد. نزديكتر رفت. سلام كرد. پيرمرد سرش را بلند كرد و ذوق زده جواب داد: (به به! حاج آقا! عليكم السلام و رحمة اللّه! بفرماييد, بفرماييد تو!)
حاج آقا با نگرانى نگاهى توى مغازه گرداند و پرسيد: (ببينم سيب دارى, يك دانه هم باشد كافى است.)
پيرمرد همانطور كه با خوشحالى به صورت حاج آقا نگاه مى كرد, لبخندى زد وگفت: (ما را گرفته اى حاج آقا؟ تو اين فصل, آن هم در اين شهر, سيب كجا بود؟ )
سنگى را برداشت و كنار ترازو گذاشت و ادامه داد: (اگر دو روز پيش آمده بودى دو سه تا نگهداشته بودم. ديروز مهمان آمد و قسمت آنها بود…)
نگاه مأيوس حاج آقا روى ترازوى زنگ زده و قديمى كه كفه هايش آرام بالا و پايين مى رفتند ثابت ماند. چيزى نگفت. نگاهش را گرفت و به طرف مسجد برگشت.
مسجد خلوت و خالى بود. مُهرى برداشت و به نماز ايستاد. دلشكسته با خداى خود راز و نياز كرد. از خدا خواست كه او را پيش بچّه اش شرمنده نكند. سپس بلند شد و با ناراحتى به طرف خانه قدم برداشت. از اينكه دست خالى به خانه مى رفت احساس شرم مى كرد. چه مى بايست مى كرد؟ لحظه اى كنار در چوبى حياط ايستاد. به ديوار تكيه داد و نگران و دو دل به آسمان چشم دوخت. ابرهاى بهارى اطراف خورشيد حلقه زده بودند. آهى كشيد. سپس در را هل داد و داخل شد. حياط آرام و ساكت بود. آرزو كرد كاش بچّه خواب باشد و يا فكر سيب از سرش پريده باشد. همانطور كه به سوى اتاق ديگرى مى رفت, از گوشه چشم به اتاقى كه زن و بچّه هايش در آن بودند نگاه كرد. شگفت زده شد. بچّه بيدار بود و سر حال و شاداب كنار مادرش نشسته بود و سيب مى خورد.
به طرف اتاق آنها رفت. باور نمى كرد. پوستهاى زرد و سفيد سيب دُرشتى كه نصفش هنوز در بشقاب بود حيرتش را دو چندان كرد. مادر با ديدن او تبسّم شيرينى كرد. پدر رضايت را در چشمان مادر و خوشحالى را در وجود بچّه چهار پنج ساله اش به تماشا ايستاد. در عمرش سيبى به اين درشتى و آبدار و خوشبويى نديده بود. دست به چهار چوب در گرفت و در آستانه در ايستاد. سپس با لبخند پرسيد: (اين سيب را از كجا پيدا كرديد؟)
بچّه در حالى كه ملچ ملوچ سيب مى خورد خنديد. مادر نيز خنديد و با خنده به سمت گهواره بچّه شير خواره اشاره كرد و گفت: (به كنار گهواره بچّه رفتم تا او را شير بدهم. همين كه پارچه روى كودك را كنار زدم ديدم در كنار بالش كوچك بچه يك دانه سيب سفيد درشت و آبدار و معطّر هست. از كجا آمده بود ديگر خدا مى داند…)
پدر سرش را پايين انداخت. اشك در چشمانش جمع شد. كنار در نشست و چشم به آسمان دوخت و آرام زمزمه كرد: (چقدر دوست داشتنى هستى تو!)(3)
1) مرحوم حاج آخوند ملاّ عباس تُربتى; متولد 1250 يا 1251 شمسى و متوفاى 24 / مهر / 1322 شمسى در شهر تربت و مدفون در جوار بارگاه ملكوتى حضرت امام رضا(ع); از علماى بزرگ و عارفان نامى ايران زمين است كه حكايات و كرامات ارزشمندى از او در كتابها به يادگار مانده است.
2) يكى از شهرهاى استان خراسان كه در 120 كيلومترى شهر مشهد واقع شده است.
3) به نقل از كتاب (فضيلتهاى فراموش شده) نوشته مرحوم حسينعلى راشد, چاپ چهاردهم, انتشارات اطلاعات, تهران, 1380 ص 152ـ 151
نمیدانم چرا این وبلاگ را بازدید کننده ای نیست.
دلم گرفته است.
شاید توطئه ای در کار باشد.
من برای خدا این مطالب را گردآوری میکنم و انتظار دارم اینها را نظاره گرانی حتی منتقد ببینند و ایرادات آن را برایم گوشزد کنند.
در این دنیای وانفسای زندگی که از همه چیز بریده و به وبلاگ نویسی روی آورده ام انصاف نیست که در گوشه تنهائی بمیرم.
راستی تنهائی درد بزرگی است.
درد بی درمانی هم هست.راستی دیروز چه روزی بود.
دیروز اربعین بود و ما راحت از کنار آن و صدها یوم الله دیگر براحتی میگذریم.
دیروز یادآور شهادت امام حسین (ع)و یاران وفادارش بود.کگر تنها نبودند؟
مگر مسلم ابن عقیل سفیر آن حضرت در کوچه پس کوچه های کوفه یکه و تنها نبود؟
مگر علی آن مظلوم تاریخ تشیع در اوج قدرت و حکومت تنهای تنها نبود.
اما حسن (ع) همینطور.
اصلا بی خیال.ما چه میگوئیم؟
هرچی فکر میکنم فکرم به جائی نمیرسد.
یک نفر مرا از این افکار پریشانم نجات بدهد.
یاحق




دانلود کتاب