كشيشي در يك صبح به قصد شكار حركت كرد.
بعد از ساعتي،چند كبك با تفنگ خود زد.در راهش به سوي مقصد،با يك خرس خاكستري روبرو شدو هيجانزده از درخت بالا رفت.
چشمانش را به آسمان دوخت و گفت:اي خدا! آيا تو دانيال را از كمينگاه شير نجات ندادي؟ و يونس را از شكم نهنگ؟آه! خدايا استدعا ميكنم مرا هم نجات بده!
.... ولي خدايا، اگر كمكم نميكني پس به خرس هم كمك نكن!....
گنجشک تنهایی بود که بال بال میزد و این سو و آن سو میپرید. گاه روی شاخه درخت سیب مینشست و به امام رضا (ع) خیره میشد. باز میآمد و جیک جیک کنان بالای سر امام پرواز میکرد. گنجشک چه میخواست بگوید؟ آیا برایش اتفاقی افتاده بود. سلیمان که به همراه امام رضا (ع) بود خوب به گنجشک خیره شد. امام رضا (ع) قدم زنان، اما با دقت به گنجشک نگاه میکرد. سلیمان چند بار آمد جلو که پرنده را کیش کند اما امام نگذاشتند. بگذار ببینم چه میگوید. چشمهای سلیمان از تعجب گرد شد. هوا بوی شکوفه میداد. عطر شکوفههای سیب در باغ پیچیده بود. سر و صدای گنجشک بیشتر شد. امام ایستاد و رو به سلیمان فرمود:
میدانی این گنجشک چه میگوید؟
سلیمان با حالتی بهت زده و نگران جواب داد: نه مولای من، خدا و رسول خدا (ص) و فرزند رسول خدا (ع) داناتر هستند. امام فرمود: گنجشک به من میگوید که ماری کنار آشیانهام آمده و میخواهد جوجههایم را بخورد، به من کمک کنید. سلیمان با حیرت وسط کلام اما پرید و گفت: چه باید کرد مولای من، شما چه امر میفرمایید. امام رضا (ع) چوبی از روی زمین برداشت و به وی داد. این چوب را بگیر و خیلی تند به خانهاش برو و آن مار را از بین ببر. سلیمان چوب را از امام گرفت. گنجشک که انگار خیالش راحت شده بود، جلوتر از وی پر زد و سلیمان هم دنبالش دوید. لانه پرنده در آن سوی باغ بود. گنجشک در نزدیکی لانه که بالای دیوار گلی باغ قرار داشت، دوباره جیک جیک کرد. سلیمان مار را دید. مار درست کنار لانه چنبر زده بود. سلیمان آهسته جلو رفت و تنه بریده درختی را زیر پایش گذاشت. روی آن ایستاد و با یک ضربه محکم به سر مار زد. مار آش و لاش شد و سلیمان نفسی راحت کشید. گنجشک که توی لانهاش نشسته بود، با چشمهایی شاد به وی نگاه میکرد. انکار با نگاه آرامش از او تشکر میکرد. سلیمان خوشحال شده و چوپ را زمین انداخت و پیش امام رضا (ع) رفت تا ماجرا را برایش تعریف کند.
«بسم الله الرحمن الرحيم»
روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه میگرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش میفرستاد که نیمی از آن را میخورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه میداشت. سالها بر این منوال گذشت، تا آنکه شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد...
زاهد نمازش را خواند و به انتظار نشست اما تا صبح غذایی نرسید. پس از جا برخاست و به سمت روستایی که در آن اطراف بود، روانه شد. خود را به یک خانۀ روستایی رساند که اهل آن بیایمان و اعتقاد بودند.
زاهد در زد و چیزی برای خوردن خواست.
صاحب خانه نیز دو قرص نان جوین برایش آورد.
او نانها را گرفت تا از راهی که آمده بود باز گردد.
در آن خانه سگ نگهبانی بود لاغر و بیمار، که پارسکنان به دنبال زاهد به راه افتاد و گوشۀ لباسش را گرفت!
مرد وحشتزده، یکی از دو قرص نان را جلوی حیوان انداخت و به راه خود ادامه داد.
هنوز مسافت زیادی نرفته بود که دوباره صدای زوزۀ سگ شنیده شد.
مرد آن نان دیگر را هم برای حیوان انداخت و بر سرعت خود افزود!
سگ آن را هم خورد و باز از نو پارسکنان به دنبال مرد دوید و لباسش را با دندان پاره کرد.
زاهد نهیب زد: از من چه میخواهی ای حیوان! من تا به حال سگی به این بیحیایی ندیدهام!
صاحبات دو قرص نان بیشتر به من نداده بود، من هم آنها را برای تو انداختم، دیگر زوزه و حمله و جامه دریدنت برای چیست!؟
سگ به قدرت الهی به زبان آمد و گفت:
ای مرد! من بیحیا نیستم. من سگی هستم که به نگهبانی این منزل گماشته شدهام. از صبح تا شام از همه چیز محافظت میکنم.
صاحبم گاه چند تکه استخوان، گاه قطعهای نان خشک مقابلم میگذارد و گاهی هم اصلاً فراموش میکند به من غذایی بدهد!
با اینهمه من نگهبانی خود را همچنان بدون چشمداشت و توقعی انجام داده و هرگز به بهانۀ گرسنه ماندن به در خانۀ بیگانهای نرفتهام. اما تو که خود را بندۀ عابد و زاهد خدا میدانی، یک شب که او سهم نانات را به تو نرساند، بر گرسنگی شکیبایی نورزیده، از عبادت دست برداشته، از کوه به زیر آمدی و در خانۀ این مرد بت پرست را زدی و طلب نان نمودی.
اکنون خود بگو بدانم، نام بیحیا را به تو باید داد یا من؟!
شيخ الامري رهبر شيعيان عربستان است كه بخاطر مواضع شيعي خود در دفاع از ائمه اطهار (ع) سالها در زندان وهابيون به سر برده است و يكبار نیز از طناب دار نجات يافته است.
سالها پيش اعلاميه هايي در دفاع از شيعيان و حقوق آنها در عربستان و بويژه شهر مدينه بین اقشار مختلف مردم پخش می شد و حكومت پادشاهي عربستان طي چند روز بسياري از شيعيان را دستگير و سال ها آنها را به زندان انداخت.
شيخ الامري رهبر شيعيان عربستان به اصرار وهابي ها از حكومت عربستان، به زندان افتاد و با شكايت وهابي ها، دادگاه سعودي وي را به اعدام محكوم كرد.
شيخ الامري پس از چندماه زنداني شدن، سرانجام خود را براي اعدام آماده كرده بود.
البته دادگاه عربستان جرم وي را پخش اعلاميه عليه حكومت و شوراندن شيعيان عليه پادشاهي این کشور عنوان كرد كه در واقع اقدام وي در جهت دفاع از حقوق شيعيان و پايان داده به بي حرمتي هاي وهابيون عليه شيعيان بود.
شيخ الامري در يك مراسم حج در سال 79 در گفتگويي با يكي از ائمه هاي جمعه ایران كه در مدينه بسر مي برد، اين خاطره را تعريف کرد که همه چيز دست به دست هم داد تا من را اعدام كنند و پس از چندماه زنداني شدن سرانجام روز اعدام فرا رسيد.
من را در ملأ عام و مقابل ديدگاه هزاران شيعه و برخي عاملان حكومت به پاي چوبه دار بردند و طناب را به گردنم انداختند.
به حضرت زهرا توسل کرده و زير لب با خودم گفتم "یا حضرت زهرا من فقط براي دفاع از شما و آبروي شما به پاي چوبه دار آمده ام. یاری ام كن".
وقتي طناب دار را كشيدند پس از حدود 30 ثانيه طناب پاره شد و من بی هوش شدم و ديگر چیزی از آن لحظه هم بیاد نمی آورم. وقتي به هوش آمدم 35 روز گذشته بود و در يكي از بيمارستانهاي مدينه بستري بودم و فهمیدم نجات يافته بودم.
طبق قانون كشور عربستان اگر كسي به هر طريقي از طناب اعدام نجات يابد ديگر هيچ اتهامي متوجه او نيست و كاملا آزاد است.
يك نفوذي گروهك هاي چپ در دفتر تحكيم هشدار داد شعارهاي تند در تجمع حاشيه اي 13 آبان باعث ريزش بيشتر نيروها شده است.
مرتضي-س با اشاره به بحران وسيع پيش آمده در ميان حلقه هاي آشوب طلب نوشت: اتفاقي كه در سيزده آبان قوت گرفته اين است كه به دليل روشن شدن ابعاد مبارزه و نبودن چارچوب فكري و عيني مطالبات، در كنار سركوب نيروهاي مياني، ميدان براي نيروهاي راديكال خالي شده و جنبش دچار فرسايش مي شود. شعارهايي كه در سيزدهم آبان داده شد به هيچ عنوان با ماهيت دروني جنبش همگوني نداشت. بافت نيروهاي حاضر در اين روز نشان مي داد شعارهاي راديكال، باعث شده بين نيروهاي موجود در ميدان فاصله ايجاد شود زيرا به هر ترتيب آنها دوباره مي خواهند به زندگي عادي بازگردند. هر چه شعارها به سمت شعارهاي مرگ برود، نمي تواند فراگير شود و باعث متحدتر شدن جريان مقابل و يافتن توجيه سركوب مي شود. مثال تاريخي، رفتار رهبري سازمان مجاهدين خلق ]گروهك تروريستي منافقين[ در دهه 60 است كه گمان بردند فاز مسلحانه 30 خرداد مي تواند امكانات سرخ را سفيد كند و اشتباه پشت اشتباه صورت گرفت.
وي در اين مقاله كه در يكي از سايت هاي ضد انقلاب منتشر شده، البته ترجيح داد متعرض ميدانداري عناصر وابسته به گروهك منافقين در تجمعات ضد انقلابي اخير نشود، اما درباره شعارها نوشت: برخي شعارها مانند جمهوري ايراني به جاي جمهوري اسلامي، دل نشين و آرامش بخش هستند اما دواكننده نيستند و معمولاً تداعي كننده اپوزيسيون خارج از حكومت هستند. اين شعارها پس از مدتي تنها، نوشدارويي بي اثر مي شوند اما با شعارهاي مدني مي توان حتي بخشي از راست محافظه كار را نيز همراه كرد. شعارهاي سر داده شده در سيزده آبان كه سراسر انباشته از مرگ بود، انحرافي بودند زيرا يك تحليل ساده هم نشان مي داد نظام را نمي توان سرنگون كرد و ما توانايي چنين سطحي از درگيري را نداريم. شعارهاي سرنگوني طلب، نهادهاي حكومت را به هم نزديك تر و ميزان درگيري نيروهاي ما را بالا مي برد.
ابراز ندامت هايي از اين دست پس از 5 ماه خودزني بي حاصل گروهك هاي ضد انقلاب در تجمعات و تشنجات خياباني صورت مي گيرد كه طي آن جريان برانداز با وجود نقاب مدني، خشونت و تخريب و جنايت را چاشني انواع فحاشي ها عليه انقلاب، نظام، رهبري و چارچوب هاي قانون اساسي كرد و ماهيت خود را لو داد. آنها تا مرز خط زدن روي شعارهاي مرگ بر آمريكا و اسرائيل و سردادن مرگ بر چين و روسيه هم پيش رفتند تا خيانت خود به كشور و ملت را بيشتر ثابت كنند.
اين رويكرد باعث ريزش گسترده حاميان اوليه جريان مدعي تقلب در انتخابات شد به نحوي كه جمعيت چند صدهزارنفري اوليه اكنون به چند ده و حداكثر چند صد نفر تقليل يافته است كه تازه به قول آقاي «س» آنها نيز با هم مشكل پيدا كرده اند.
اول دسته اي كه به مخالفت با گذشته خود برمي خيزند .
دوم دسته اي راه بي تفاوتي بر مي گزينندو در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چير را فراموش مي كنند.
دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .
پس از خداوند بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسيار سخت و دشوار خواهد بود.
از سخنان جانشين فرمانده لشكر 31 عاشورا شهيد حميد باكري در سال 61 قبل از عمليات والفجر.
ارزش لحظه ها ... !
To realize The value of a sister Ask someone Who doesn't have one. ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد
To realize The value of ten years: Ask a newly Divorced couple.
ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
To realize The value of four years: Ask a graduate.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.
ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.
ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.
ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
To realize the value of a friend: Lose one.
براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.
سه صافی
شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...
انواع انسان ها به قول دكتر شريعتي
انسان ها چهار دسته اند :
دسته اول : آناني كه وقتي هستند ، هستند و وقتي نيستند هم نيستند !
عمده آدم ها حضورشان مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
دسته دوم : آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي كه نيستند هم نيستند !
مردگاني متحرك در جهان؛ خودفروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند. بي شخصيت اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي آيند. مرده و زنده شان يكي است.
دسته سوم : آناني كه وقتي هستند، هستند و وقتي نيستند هم هستند !
آدم هاي معتبر و باشخصيت .؛ كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را وامي گذارند. كساني كه هماره به خاطر ما مي مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
دسته چهارم : آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي نيستند ، هستند !!!
شگفت انگيزترين آدم ها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوه اند كه ما مي توانيم حضورشان را دريابيم ، اما وقتي كه از پيش ما مي روند نرم نرم و آهسته آهسته درك مي كنيم ؛ باز مي شناسيم ؛ مي فهميم كه آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم ها هستيم هزار حرف برايشان داريم. اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سكوت مي كنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم و درست در زماني كه مي روند يادمان مي آيد كه چه حرف ها داشتيم و نگفتيم . شايد تعداد اينها درهر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد !
راستي تو از كدوم دسته اي ؟
عضو شوراي مركزي مجمع روحانيون مبارز گفت: اگر مقام معظم رهبري نبودند و يا اگر ايشان يك قدم به عقب مينشستند امروز هلال ناامني ايران، افغانستان و پاكستان شكل ميگرفت. از اين رو ملت ايران بايد از تيزهوشي مقام معظم رهبري تشكر كنند.

محمد علي ابطحي عضو مجمع روحانيون مبارز در ادامه سخنان خود در جلسه علني دادگاه رسيدگي به جرايم پس از انتخابات (در روز شنبه 10 مردادماه 88) گفت: زماني كه قرار بود موسوي مدارك مربوط به بحث تقلب در انتخابات را مطرح كند به خاطر دارم در جلسه مجمع روحانيون مبارز وقتي بحث ارائه مدارك تقلب در انتخابات مطرح شد يكي از دوستان كه قبلا وزير كشور هم بود گفت همه اين مدارك اگر جمع شود و درست باشد 700 هزار راي بيشتر نميشود. بنده وقتي از موسوي به عنوان هندوانه سربسته ياد كردم به خاطر همين توهمات بود كه در موسوي وجود داشت كه وي امكان تقلب 11 ميليوني را امكان پذير ميدانست.
ادامه مطلب را در ادامه مطلب پی بگیرید
ادامه مطلب
صلاح الدین ایوبی که حتی دشمنانش هم از او به نیکی یاد میکنند و تقوی و فضیلت و شجاعتش را ستوده اند نام اصلیش یوسف و لقبش الملک الناصر و شهرتش ایوبی است . او اصالتا از مردم کردستان ایران بوده و پدرش نجم الدین و جدش شاذی نام داشتند.شاذی سر سلسله این خانواده از سرکرده های منطقه کوهستانی گور بوده و چندین پسر داشته که بزرگترین ایشان امیر نجم الدین بود.
امیر نجم الدین پس از فوت پدر با خانواده اش بموصل کوچ کرد و بخدمت سلطان محمد سلجوقی درآمد و از طرف سلطان به امارت (فرماندهی) قلعه تکریت منصوب شد . سالها بعد زمانی که اتابک عماد الدین زنگی حاکم موصل شد شبی گذرش به قلعه مذبور افتاد در آن شب وضع اتابک زنگی بسیار فلاکت باربود زیرا در جنگی بسختی شکست خورده بود و با افراد اکثرا زخمی خود سر راهش به قلعه تکریت رسید امیر نجم الدین به او خیر مقدم گفت و در اعزاز( عزیز کردن ) و اکرامش ( بزرگ داشتن) بسیار کوشید اتابک پس از 15 روز آنجا را ترک کرد اما در قلبش از پذیرایی امیر نجم الدین بسیار شاد بود پس از چندی بهروز مالک قلعه آنها را از قلعه بیرون کرد . در همان روز همسر امیر نجم الدین دچار درد زایمان شد و او برای چند روزحرکت خود را به تاخیر انداخت فرزند بدنیا آمده پسر بود و او را یوسف نام نهادند. آنها به نزد اتابک که به استقالشان رفته بود ، رفتند اتابک زمین های حاصلخیز شهر زور را به امیر نجم الدین سپرد و برادرش( برادر نجم الدین ) اسد الدین شیرکوه ، را جزو مقربین درگاه نمود و امیر نجم الدین را به شهر دمشق منتقل نمود ( برای سرو سامان دادن امور آن شهر ) پس از مرگ اتابک زنگی پسرش نورالدین زنگی ، اسد الدین شیرکوه را به بمصر روانه نمود . شیرکوه سه بار به مصر لشگر کشید و سرانجام وزیر مصر را بقتل رساند و خود به جایش نشست و اساس سلطنت مصر را برای برادر زاده اش و اعقاب او بنا نهاد . صلاح الدین فنون سوارکاری و تیر اندازی را در خدمت پدر و رموز فرماندهی را در رکاب عمویش اسد الدین شیر کوه فرا گرفت . از مختصات اخلاقی او سخاوتمندی و تواضع او در مقابل دشمن مغلوب بود .او با اسیران با ملاطفت رفتار میکرد و حرمت زنان را مراعات میکرد و اطفال را مورد نوازش قرار میداد. او هرگز شبیخون نمیزد و از راه غافلگیری بردشمن نمیتاخت در محاصره ها با محصورین به مدارا رفتار میکرد و حتی گاهی آب و آذوقه و دارو وطبیب برای آنها میفرستاد. نسبت به عهد و قولهای خود سخت پای بند بود بهنگام فتح شهر ها هرگز فرمان قتل عمومی و غارت صادر نکرد و به افراد غیر نظامی آزار نمیرساند. در جنگها تا درست به مواضع دشمن و میزان نیروی آن وقوف نمیافت و قوای خود را با آن نمیسنجید دست بحمله نمیزد. به هنگام جنگ قیافه اش سخت دگرگون میشد و آنچنان مخوف و ترسناک میشد که یارانش از هیبتش بر خود میلرزیدند. با اسرای جنگی ( به جز اعضای فرقه مهمان نوازان و سواران معبد که قتلشان را واجب میدانست و در آینده آنهارا معرفی خواهم کرد) ملایم بود از کیسه های زر و جواهر هرچه بدستش میرسید بلافاصله آنرا میان اطرافیان و لشگریانش تقسیم میکرد. پس از مرگ شیر کوه در مصر که صلاح الدین هم در رکاب او بود اورا به جانشینی عمویش برگزیدند .او پس از چندین لشگر کشی به فلسطین سرانجام پس از فتح طبریه و شکست نیروهای صلیبی و قتل ارنعود یکی از خبیس ترین دشمنان اسلام که به پیامبر اسلام دشنام داده بود و صلاح الدین قسم خورده بود او را شخصا به قتل برساند، در تل حطین موفق شد ستون فقرات ارتش صلییون را در هم شکند و آنگاه بسوی بیت المقدس روانه شد .
در این جنگ همین که دو سپاه بهم رسیدند رگبار خروش ها و غرش ماشینهای جنگی ( منجنیق ها) فرو نشسته و جای خود را به نعره دلاوران و شیهه اسبان داد. جنگ تن بتن بوضع وحشتناکی آغاز شد و هر دو طرف در این جنگ با عقیده خالص شمشیر میزدند .شور و احساسات مذهبی چنان بر طرفین مستولی گشته بود که نه بنظامات جنگی اعتنا میکردند و نه بفرمان فرماندهان . صحنه کار زار از اجساد کشته شدگان و پیکر زخمیان پوشیده شده بود این وضع تا شب ادامه داشت . جنگ روز بعد با همان حدت( سختی) ادامه داشت و این وضع تا یک هفته ادامه یافت . پس از حمله سپاهیان مسلمان از روی پل واقع بر روی خندق شهر مسیحیان سرانجام مسیحیان تقاضای امان نمودند و در خواست صلح کردند . صلاح الدین در پاسخ گفت به مسیحیان بگویید همانطور که اسلاف آنها بهنگام تسخیر شهر در سال 492 این شهر را به خاک وخون کشیدند و سکنه اش را گوش تا گوش سر بریدند و حتی برکودکان شیر خوار هم رحم نکردند من هم همین کار را خواهم کرد .
اما پس از اینکه بلیان نماینده مسیحیان خودرا به پای او افکند و زبان به تضرع گشود و تهدید کرد اگر به مسیحیان امان داده نشود آنها اسرای مسلمان را بقتل خواهند رساند ، صلاح الدین با امان دادن به آنها موافقت نمود . و شهر پس از چندین سال اشغال به دست مسیحیان به آغوش مسلمین بازگشت . همین که قرار داد صلح به امضا رسید، مسلمانان وارد شهر شدند و صلاح الدین اعلام عفو عمومی داد و او وارد شهر شد و بیرق صلیب را از فراز شهر پایین کشید و بیرق مسلمین را به جای آن نصب نمود . او چنان ساده و بیتکلف وارد شهر شد که گویی یک سرکرده جزء با سواران معدودش به زیارت خانه خدا ( بیت المقدس ) میرود
به امید روزی که بیت المقدس دوباره به آغوش اسلام بازگردد .
در زیر عکس آرامگاه صلاح الدین که در مسجد جامع دمشق مدفون است رو برای شما گذاشتم .
آرامگاه سمت راست تصویر آرامگاه صلاح الدین ایوبی میباشد
همسر شهید اسماعیلی
روزی كه كروبي زندانيم كرد، 200 همسر شهيد دیگر هم زنداني بودند
خانم سعيده امينپور ماجراي زندان بنياد شهيد و ظلمي كه به وي و ديگران همسران شهدا توسط شيخ مهدي كروبي انجام شده را افشا كرد.
همسر شهيد اسماعيلي كه پیش از این از كروبي به دادگاه ويژه روحانيت نیز شكايت كرده است، درخصوص اشاره دکتر احمدي نژاد به قضیهی زندان بنیاد شهید در مناظره تلویزیونی با كروبي گفت: شبی که دکتر احمدینژاد در مناظره تلويزيوني این کار کروبی را به وی يادآور شد، فرزند من که الآن مهندس شیمی است و خاطرات بدي از آن دوران دارد، از خوشحالی به بالکن منزل رفت و فریاد "الله اکبر" سر داد. واقعاً احمدینژاد دل خانواده هاي شهدا را شاد کرد.
وي درخصوص ماجراي زنداني شدن خود توسط كروبي اظهار داشت: 3 ماه از فوت امام گذشته بود كه به یکی از مقامات بلندپایه نامه نوشتم. این نامه درباره وضعیتی بود که بنیاد شهید برای همسران شهید ایجاد کرده بود. چون در آن زمان آقای کروبی در بنیاد شهید فقط ادعای خدایی نکرد. زندان داشت، دادگاه داشت، قاضی داشت، خودشان هم كه گفتند ما از قوه قضاییه حکم داشتیم.
امینپور ادامه داد: در آن نامه تأکید کردم به خانوادههای شهدا رسیدگی نمیکنند و دائم حکم صادر میشود و محدودیت درست میکنند و حتی میگویند همسر شهید اجازه طلاق ندارد.
وی با بیان اینکه آن نامه را به جای آنکه به آن مقام بلندپایه برسانند، به کروبی دادند، افزود: شاید در عرض چند دقیقه و خیلی ضربتی آمدند سراغ من و مرا به زندانی در خیابان دزاشیب واقع در شمال تهران بردند. دوشنبه من را بازداشت کردند و من 3 فرزندم را که 5 ساله، دبستانی و راهنمایی بودند را تا 3 روز بعد ندیدم.
این همسر شهید گفت: زندان فضای بسیار کثیفی داشت و با عرض معذرت مثل محل نگهداري حيوانات بود. شاید 200 نفر از همسران شهدا در آنجا زندانی شده بودند و روی در هم یک قفل آهنی بزرگ گذاشته بودند.
وی با بیان اینکه "پنج شنبه همان هفته فرزندان من را هم گرفتند و آوردند" اضافه کرد: کودک 5 ساله من از ترسدچار ناراحتی شديد شده و گريه كرده بود، چون آنها را به زور آورده بودند. من آنجا فقط ذکر یا اباصالح ورد زبانم بود و همین هم نجاتم داد نه سفارش دیگران.
امینپور افزود: مدتي بعد برادر من كه با وزیر کار آن زمان رفاقتي داشت، نامهای به کروبی نوشت و بعد من آزاد شدم. مشكل اينجا بود كه خانه من را هم پلمپ کرده بودند و به من نمی دادند. همه مردم محله چهارراه تهرانپارس اين را دیده اند و می دانند.
وی در ادامه اظهار داشت: من چند ماه در تهران آواره بودم و هر شب منزل یکی از فامیل ها بودیم و بچه ها هم منزل خواهرم و مادرم بودند. از مهر تا بهمن خانه نداشتم. بالاخره یک نفر از آشنايان به آقای رفیقدوست خبر داد و ايشان یک جایی را اجاره کرد و ما آنجا را بردند.
این همسر شهید ادامه داد: آقای کروبی داخل زندان و در آن اتاق به من توهین کرد و من آنجا از ترس اعتراف کردم که ایشان را بخشیدهام، حتی آنجا یک ضربه هم به سر من وارد کرد. من به دادگاه روحانیت شکایت کرده بودم و خانه من را به من نمیدادند. از طریق مقام معظم رهبری پیگیری کردم و ایشان آقای سالک را مأمور بررسی این مسئله کردند و خانه ای را برای من گرفتند که الآن آنجا زندگی میکنم. البته آدرس نمیدهم چون میترسم بعضی از همان عوامل سراغ من بیایند.
| ||||||
![]() | ||||||
| ||||||
ادامه مطلب
۱- قبل از ازدواج:
مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته.
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب.
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه.
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟
۲- بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید!
داستان سنگ و سنگ تراش
روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم!
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !
شكر نعمت، نعمتت افزون كند
کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند
خاطره خواندنی از رهبر شیعیان عربستان
شیخ الامری رهبر شیعیان عربستان است که بخاطر مواضع شیعی خود در دفاع از ائمه اطهار (ع) سالها در زندان وهابیون به سر برده است و یکبار نیز از طناب دار نجات یافته است.
به گزارش خبرنگار «جهان» از عربستان، سالها پیش اعلامیه هایی در دفاع از شیعیان و حقوق آنها در عربستان و بویژه شهر مدینه بین اقشار مختلف مردم پخش می شد و حکومت پادشاهی عربستان طی چند روز بسیاری از شیعیان را دستگیر و سال ها آنها را به زندان انداخت.
شیخ الامری رهبر شیعیان عربستان به اصرار وهابی ها از حکومت عربستان، به زندان افتاد و با شکایت وهابی ها، دادگاه سعودی وی را به اعدام محکوم کرد.
شیخ الامری پس از چندماه زندانی شدن، سرانجام خود را برای اعدام آماده کرده بود.
البته دادگاه عربستان جرم وی را پخش اعلامیه علیه حکومت و شوراندن شیعیان علیه پادشاهی این کشور عنوان کرد که در واقع اقدام وی در جهت دفاع از حقوق شیعیان و پایان داده به بی حرمتی های وهابیون علیه شیعیان بود.
شیخ الامری در یک مراسم حج در سال 79 در گفتگویی با یکی از ائمه های جمعه ایران که در مدینه بسر می برد، این خاطره را تعریف کرد که همه چیز دست به دست هم داد تا من را اعدام کنند و پس از چندماه زندانی شدن سرانجام روز اعدام فرا رسید.
من را در ملأ عام و مقابل دیدگاه هزاران شیعه و برخی عاملان حکومت به پای چوبه دار بردند و طناب را به گردنم انداختند.
به حضرت زهرا توسل کرده و زیر لب با خودم گفتم "یا حضرت زهرا من فقط برای دفاع از شما و آبروی شما به پای چوبه دار آمده ام. یاری ام کن".
وقتی طناب دار را کشیدند پس از حدود 30 ثانیه طناب پاره شد و من بی هوش شدم و دیگر چیزی از آن لحظه هم بیاد نمی آورم. وقتی به هوش آمدم 35 روز گذشته بود و در یکی از بیمارستانهای مدینه بستری بودم و فهمیدم نجات یافته بودم.
طبق قانون کشور عربستان اگر کسی به هر طریقی از طناب اعدام نجات یابد دیگر هیچ اتهامی متوجه او نیست و کاملا آزاد است.
پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
درباره تو دخترم،
اما مهمتر از آنچه می نویسم،
مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی،
مثل این مداد بشوی.
دخترك با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
-اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ،
برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم:
باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی
دروازه بان دل
گفتم: در تيم خودتان چه كاره اي ؟گفت : دروازه بان دلم
گفتم : اين هم شد كار؟برو تو خط حمله .گفت : فكرم از دروازه مطمئن نيست . دلم يك دروازه است.اگر كنترل نكنم
مي بيني پي در پي گل مي خورم .
گفتم : مثلاٌ چه گلي ؟گفت : گل گناه ، گل هوس ، گل غرور، گل دوستي هاي حساب نشده ،
گل غفلت از آينده و آخرت.
گفتم : چطور است جمع شويم و با (( تيم ابليس )) مسابقه بدهيم ؟گفت : به شرط اين كه خودم دروازه بان باشم.چون مي دانم ازچه زاويه اي(توپ گناه)را
به طرف دروازه دل ها شوت مي كنند.
گفتم : قبول ، ولي از كجا اين تجربه ها را كسب كرده اي ؟گفت : زاويه حمله ابليس، ((غفلت)) است و ((غرور)). وقتي چراغ ياد خدا خاموش
مي شود، غرور به دشمن ((گرا)) مي دهد . شيطان ، حريف قدري است .
نمي شود آن را دست كم گرفت.
گفتم : پس تو ((خط دفـاع )) را بيشتر دوست داري ؟گفت : آدم اگر نتواند دفاع خوبي داشته باشد مهاجم خوبي هم نمي شود.
گفتم : ديگر كدام زاويه را بايد مراقب بود ؟گفت : خواهي نخوري ز تيم ابليس شكست
بايد به دفاع از دل و ديده نشست
چون شوت شود به سوي دل توپ گناه
دروازه دل به روي آن بايد بست
گفتم : دروازه باني هم عجب لذتي دارد!گفت : به شرط آن كه گل نخوري و حمله شيطان را دفع كني. ((جهـاد با نفس )) به همين جهت
بالاترين مبارزه است.
۱-زیادمیگریند
دلهای زلال و فطرتهای پاک کودکان مروارید اشک را براحتی وبا هر بهانه ای برایشان میسر میکند ،اما ما بزرگترها با آلودگیهایی که خواسته یا ناخواسته بر روح وجانمان سایه می افکند ،ترنم زلال اشک بر گونه هایمان خشک میشود.
۲-بر خاک می غلطند
کنایه از این که تکبر ندارند وبه زبان ساده خاکیند، خاکی خاکی اما ما بزرگترها وقتی مالی،مقامی، شهرتی،زیبایی صورتی،علمی به دست می آوریم چنان باد نخوت وکبر وغرور بر ما وزیدن میگیرد که برای هیچ کس وهیچ چیز ارزش واعتباری قائل نمیشویم وفقط وفقط خود رامیبینیم وبس وچه تنگ نظریم!
۳-در کشمکشها کینه به دل نمیگیرند
چه خوب صفتی دارند،حتما دیده اید گاهی بچه ها چنان دعوایی میکنند که گویی دشمن خونیند اما لحظاتی بعد دست در دست هم دارند فارغ از اینکه تا همین چند دقیقه پیش با هم چه میکردند اما ما بزرگترها بعضی وقتها به دلایل واقعا بی ارزش چنان دیوار قیامتی با خانواده و دوست و آشنایمان میکیشیم که بیا وببین وچنان کینه ای از هم به دل میگیریم که گویی ما را از هستی ساقط کرده اند اما عزیزان بد نیست بدانید دلی که در آن کینه خانه کند،خدا جایی نخواهد داشت.
۴-برای فردا ذخیره نمیکنند
شاید کنایه از اینکه ایمان دارند همان خدای توانایی که روزی امروز آنها را فراهم کرده است،هم او رازق فردای آنهانیز هست،اما ما بزرگترها گاهی چنان حرصی برای دنیا میزنیم و چنان ایمان و اعتقادمان به خدا ضعیف میشود که اگر مستمند و گرفتاری از ما طلب کمک نماید با استدلال ناشی از بی ایمانی خود که -فردای خود وخانواده ام چه میشود؟- دست نیاز اورا کنار کنار میزنیم غافل از اینکه این دست، دست خداست که از آستین بنده او خارج شده است.
۵-میسازند وخراب میکنند
شاید کنایه از اینکه کودکان به اندوخته خود محبت ودلبستگی ندارند،رها وآزادند از بند اسارت زر وزیورهای مادی دنیا اما ما بزرگترها چه؟ چنان الفت و نزدیکی با دنیا ومادیات آن پیدا میکنیم که دل کندن از آن برایمان دشوار وناممکن مینماید و گاه در لحظه زیبای مرگ این دلبستگیهای دنیوی باعث میشود جان دادن به باری تعالی وپرواز به ابدیت سخت وسختتر شود.(اشتباه نشود داشتن بد نیست، لیکن آنچه نکوهیده است دلبستن به مادیات بی ارزش است.)


پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"
استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."
پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."
پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "
استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی .
شیر به جای پول
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد.» پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است!»
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود !
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره؟!!پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند.
برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب!! آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!
دو گوش برای شنیدن
دو چشم برای دیدن
دو دست برای کار کردن
دو گام برای حرکت کردن دارند
وتنها یک زبان برای گفتن
به آنها که کمتر می گویند و بیشتر عمل می کنند
به آنها که در برابر سخن حق سراپا گوش
برای جستجوی حقیقت سراسرچشم
و در صحنه ی زندگی سراسرتلاش و کوشش اند .
و نمی گویند مگر به حق.
بوتیمار؛ مرغی است که به گریه و زاری معروف است
وقتی از او می پرسند : آیا عمر جاودان می خواهی ؟
در جواب می پرسد : آیا معاصران و هم کیشان من نیز از این موهبت برخوردار خواهند بود ؟
و زمانی که پاسخ منفی را می شنود جواب می دهد :
هرگز ؛ زیرا زندگی که در آن مرگ عزیزانت را
یکی پس از دیگری ببینی " مرگ تدریجی " است .
آیا میدانستید که استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتریهای موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش میدهد ؟
آیا میدانستید که مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند ؟
آیا میدانستید که هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است ؟
آیا میدانستید که یک قطره آب دارای یک صد میلیارد اتم است ؟
آیا میدانستید که وقتی به خورشید نگاه می كنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می كنید ؟
آیا میدانستید که ظروف پلاستیكی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند ؟
آیا میدانستید که دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می كشند ؟
آیا میدانستید که تصمیم بر این بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود ؟
آیا میدانستید که با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 كیلومتر درست كرد ؟
آیا میدانستید که فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشكیل شده است ؟
آیا میدانستید که زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم كنونی اش بود ؟
آیا میدانستید که كوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می كند ؟
آیا میدانستید که فیل تنها حیوانی است كه نمی تواند بپرد ؟
آیا میدانستید که یک گالن روغن سوخته، میتواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند ؟
آیا میدانستید که قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است ؟
آیا میدانستید که آب دریا بهترین ماسك صورت است ؟
آیا میدانستید که جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند ؟
آیا میدانستید که سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت ؟
آیا میدانستید که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانستید که در برج ایفل دو و نیم میلیون پیچ به کار رفته است ؟
آیا میدانستید که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانستید که عضله ای که به شما امکان چشمک زدن میدهد سریع ترین عضله بدن است؟ شما به طور متوسط ۱۵۰۰۰ بار در روز چشمک می زنید.
آیا میدانستید که به طور متوسط هر انسان میتواند یک دقیقه نفس خود را حبس کند؟ رکورد این ماده در جهان ۷.۵ دقیقه است.
آیا میدانستید که برای تخمین زدن حشره های روی زمین كافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم ؟
آیا میدانستید که خورشید روزانه معادل صد و بیست و شش هزار میلیارد اسب بخار انرژی به زمین میفرستد ؟
آیا میدانستید که فیل بالغ در روز بطور متوسط دویست و بیست کیلوگرم غذا و دویست لیتر آب مصرف می کند ؟
آیا میدانستید که اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد، فرزندان پسر او کوررنگ می شوند ؟
آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر متولد می شوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل می شوند ؟
آیا میدانستید که خوردن یك عدد سیب اول صبح، بیشتر از یك فنجان قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی میشود ؟
آیا میدانستید که حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است ؟
آیا میدانستید که گران ترین ساعت جهان 25 میلیون دلار ارزش دارد ؟
یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.
وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...
بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...
سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امکان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریکه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید ...
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل
اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد
هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست
كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند
بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد
يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم
شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد
براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد
دروغ آيين اربابان و بردگان , و حقيقت خداي انسان هاي آزاد است
تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم
صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد
اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد
خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد
وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم
ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد .
كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون كسي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.
مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك
فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"
كارمند تازه وارد گفت: "نه"
صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:«و تو میدانی با كی حرف میزنی بیچاره."
مدیر اجرایی گفت: "نه"
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت
زندگی به روش آمریکایی
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.
سالها بگذشت از عيد غدير سوي بغداد آمد آن شيطان پير

خون ياران علي آمد به جوش لنگه كفشي ميكنند تقديم بوش
بسمه تعالي
جواني دلباخته که سالها بدور از معشوقه خود ، در يک کلبه کوچک زندگي ميکرد روزي تصميم گرفت دل آرام خود را جستجو کند. تنها نشاني که از او داشت تصويري بود که از دوران نوجوانيش دل وذهن اورا مسخر کرده بود . او نميدانست کجا بدنبال معشوقه خويش برود واز کي نشان اورا بپرسد . فقط ميدانست که بايد کلبه خود را رها کند و به اين وضع خاتمه دهد .
سرانجام سحر روزبعد با دلي خسته و چشماني فسرده که نشان از عشقي نهفته بودبا کلبه خود خداحافظي کردودرحاليکه کوله پشتي خودرادردست گرفته بود ، براه افتاد وسفرخودرا آغاز کرد .
دراين جستجوي عاشقانه ،روزها وشبهاي زيادي رابه اميد پيداکردن محبوب خود سپري کرد وبا افراد زيادي آشنا شد وچون تجربه اي دراين مورد نداشتند ،فکر وانديشه هايشان کمکي به او نمي کرد .
دراوج ياس ونااميدي ودلشکستگي درآن محله قديمي و درآن کوچه اي که يادآور آن لحظه هاي شيرين آشنايي بود ، درحاليکه به انتهاي کوچه خيره شده بود ازفرط خستگي برزمين افتاد وازحال رفت .درعالم رويا محبوب و معشوقه خود را ديد واز فراق ودوري او شکوه ها کرد .وچون از نشان اوپرسيد، گفت : نشان من را از اين بانو سوال کن بتو ميگويد و اشاره کرد به بانويي که درکنارش ايستاده بود .
وچون بهوش آمد آن بانو را بالاي سرخود ديد خيلي دلش ميخواست که از او بپرسد ولي ديگر رمقي نداشت .
مدتي که بانو ازاو تيمارداري ميکرد تمام کمالات و محسنات معشوقه خود را دراين بانو ميديد گويي نماي تمام وکمال اوست. هروقت نشان معشوقه اش را ازاو ميپرسيد پاسخش را به بعد موکول ميکرد .کمال و جمال بانوکه يادآور کمال وجمال معشوقه او بود آتش عشقش را دوچندان کرده بود و بي تابيش را براي يافتن او بيشتر ميکرد جوان ميدانست که بانو تنها کسي است که ميتواند اورا به معشوقه اش برساند واز طرفي او هم تنها کسي بود که شباهت زيادي به معشوقه اش داشت وحتي گاهي وقتها فکر ميکرد اصلا خود معشوقه اش است . اين امر باعث تعجب و شگفتي او شده بود .
سرانجام بانو چون بي تابي واصرار جوان را مي ديد تصميم گرفت جواب پرسش اورا بدهد بانو اينچنين به جوان گفت :
منزلگاه معشوقه ات ، بعد از طي راههاي پرپيچ وخم وگذراز پل اين شهر خواهد بودوتازمانيکه اين مسير را طي نکردي نميتواني به آنجا برسي وبدان بدون همراهي ودستگيري من اين کار غير ممکن است .
جوان که تاحدودي از نشان معشوقه اش آگاه شده بودکمي دلش آرام گرفت ولي دل وذهنش معطوف بانو شده بود. و باخود ميگفت اين بانو کيست ؟
دردعاي ندبه ميخوانيم اين وجه الله الذي يتوجه اليه الاولياء کجاست وجه الله که عاشقان الهي به آن توجه مي کنند . وجه يعني چهره ويا نما وامام زمان وجه الله است .يعني اسما حسناي الهي است . يعني صفات جلال و جمال الهي همگي در امام زمان متجلي است . شايد مطلب فوق درفهم اين مطلب به ما کمک کند که جايگاه امام زمان براي انسان خداجوي چه جايگاهي خواهد بود .
سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاور را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان و اقلیت خائن
یک تندرو مسلمان سگ بیگناه آمریکایی را کشت
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت .
ترجمه فارسی جک به شکل زیر است :مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:
تو یک قهرمانی
فردا در روزنامه ها می نویسند :
" یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد "آن مرد میگوید :اما من نیویورکی نیستم
پس روزنامه های صبح مینویسند :
" آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد "آن مرد دوباره میگوید :
اما من آمریکایی نیستم
خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟
من ایرانی هستم !
فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند : یک تندروی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت !
در نظرسنجی از مردم دنیا خواستند راجع به کمبود غذا در سایر کشورها نظر بدن.کسی جوابی نداد. مردم آفریقا نمی دونستن غذا چیه. مردم آسیا نمی دونستن نظر چیه. مردم اروپا نمی دونستن کمبود چیه. مردم امریکا نمی دونستن سایر کشورها چیه!!!!!
خبر خوش
روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود .
پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .
يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست غزير
دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است .
بله كاملا همينطور است .
دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .
نقل از كتاب « بهترين قطعات ادبي»
كمتر بترس، بيشتر اميدوار باش
كمتر ناله كن ، بيشتر نفس بكش
كمتر حرف بزن، بيشتر بگو
كمتر متنفر باش ، بيشتر عشق بورز
و در اين صورت است كه تمامي چيزهاي خوب جهان از آن تو خواهد بود.
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!
نتيجه اخلاقى : مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد!
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که
باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان باصحنه ای روبرو شد.
قورباغهای در تلهای گرفتار بود.
قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی،
سه آرزویت را برآورده می کنم .
بقیه را در دنباله مطلب پی بگیرید
ادامه مطلب
به ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند .
( مونتسکیو)
خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند .
( گوته)
من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد
( ابراهام لینکلن)
برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست
( ارتور شوپنهاور)
غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست
( موریس متر لینگ)
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم دیگران را از آن بر خوردار کنیم
( کارمن سیلوا)
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود یگوید من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید
( درایدن)
بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید .
( لناو)
انسان در اغوش خوشبختی ،خوشبختی را جستجو میکند
( دشتی)
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است
( اندره موروا)
یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشی .
( هرشل)
به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است
( لوسیا)
انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود .
( ساموئل اسمایلز)
به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید
( ساچل پیچ)
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم
( اوسکارو ایلد)
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
( ویلیام شکسپیر)
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم !!!
نتیجه 1: اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد …
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟! " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....
ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد
من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است.
من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند.
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است
آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد...
اشاره
در شهر هرت هیچ قانون ثابت و پایداری حاکمیت ندارد . تمایلات روزمره قبله عالم جهت گیری های جامعه و زندگی مردم را تعیین می کند . در چنین جوامعی عوام فریبی تملق چاپلوسی مکر و فریب دورویی و تظاهر و....روز به روز بیشتر سایه سیاه خود را چونان چتری وحشتناک بر عرصه اجتماع می گسترد . شرایط محیطی و اجتماعی در جوامع استبدادی به گونه ای است که انسان ها با وجود حسن نیت به سوی کژی و ناراستی سوق داده می شوند . خودکامگی از انسان های راستی باور افرادی دروغ پرور می سازد و در آن حق باوران راستکار نمی توانند به رستگاری برسند .
بلقیس خانم شهروندی است ....ادامه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
"پينک " يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن به کار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
....اما چه کنیم که بعضی ها! در عمل ـ و نه در شعار - بر این باورند که چون نیت خیر -بخوانید جاه طلبی - دارند برای رسیدن به قدرت از هر وسیله ای -حتی نامشروع بهره می گیرند .فقط بدنامی آن روی ماکیاولی مانده است !!!
پاره آجر
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند .
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!



