تبليغاتX
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ

«بسم الله الرحمن الرحيم»

يكى از شيعيان كه نامش رميله بود بيمار شد، به گونه‌اى كه نتوانست به مسجد آيد، چند روز بعد كه حالش بهتر شد به نماز آمد، حضرت امير (عليه السّلام) به او فرمود:

اى رميله بيمار شدى، سپس اندكى در خود سبكى احساس كردى و به نماز آمدى.

رميله گفت: آرى اى سرور من، شما چطور آگاه شديد؟

حضرت فرمود:

اى رميله هيچ مرد و زن مؤمنى نيست كه مريض شود مگر اينكه ما نيز ناراحت و غمگين مى‌شويم...؛

او دعا نمى كند مگر اينكه ما براى او آمين مى‌گوئيم...؛

او خاموش نمى‌شود مگر اينكه ما براى او دعا مى‌كنيم...؛

هيچ مرد و زن مؤمنى در شرق و غرب عالم نيست مگر اينكه ما با او هستيم...

 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ساعت 17:55 | لینک ثابت |

افزایش عزت نفس

1- با خود مثبت حرف بزنید .

صدایی در ذهن شما وجود دارد كه مدام نجوا می كند. این صدا كه ((سخنگوی شماست )) بخشی از عزت نفس شماست. این صدااغلب منفی است وجملاتی ازاین قبیل می گوید،من خیلی چاق هستم((یا))من نمی توانم این كارراانجام دهم((یا ))من خسته ام.این قیبل جملات بعداز مدتی درشما تأثیرمنفی میگذاردومثلا شما احساس خستگی می كنیدویااحساس می كنید كه عزت نفس شماراپایین می آورد امانكته جالب این است كه شمانمی توانید ندای درونی خود را برای ایجادعزت نفس وساختن الگو های مؤفقیت،برنامه ریزی كنید.شگردكار،استفاده ازعبارتهاوجمله های مثبت است.اینها چند تا از جمله های خوب وهمه منظوره هستند .من خوشحال هستم ، من سالم هستم ، من معركه ام ! این جمله ها را بارها وبارها در ذهن خود با صدای بلند تكرار كنید ،یا حتی آنها را بنویسید .اهمیت آن در این است كه این جمله رابه زمان حال وباایمان بیان كنید.هرگاه ندای درونی خودراشنیدیدكه شروع به ایجاداحساس منفی درشمامی كندآن رامتوقف سازیدوجملة مثبتی رادرباره همان موضوع،جایگزین آن كنید.این شیوه راامتحان كنیدوآنگاه خواهیددید كه صحبت كردن باخود وسیلةسودمندی درایجاد وضعیت مثبت است.

2-شخصیت جدید خود را تجسم كنید.

این امر اساسا همانند اصل استفاده از جملات مثبت است ،با این تفاوت كه به جای استفاده از كلمات ،در اینجا از تصاویر استفاده می شود. آیا می خواهید لاغرتر وسالمتر باشید ؟ خودتان را به این صورت تجسم كنید .آیا می خواهید ارتقاء شغلی پیداكنید؟خودتان رادرنقش سمت جدیدتجسم كنید زمانی را به تجسم خود اختصاص دهید تا وارد جزئیات امرشوید وازشخصیت جدیدخودلذت ببریدچنانچه این تصویررادایما"ایجادوتقویت كنید،پذیرش رفتارهایی كه آن راتحكیم می كندآسانتر خواهد بود.

3-افرادی را بیابید كه بتوانید از آنان چیزی بیاموزید .

واضح است كه افرادبسیاری وجوددارند كه بامشكلات ومسایلی مانندمشكلات شما مواجه شده اندشمامی توانید با الگو قرار دادن آنان ،چیزهای زیادی بیاموزید .

4-به وادی های جدید قدم بگذارید .

اغلب عزت نفس ما به سبب كوته بینی نسبت به زندگی،دچارافت ونزول می شود هنگامی كه برروی جنبة خاصی از زندگی بیش از حدیابه حدی بسیار طولانی تمركزمی كنیم،عمق نگری خودرااز دست می دهیم.مسایل كوچك،بزرگ می شوند و وقایع بسیار بیشتر از ارزش واقعی خود اهمیت می یابند آیاچنین موردی برای شمانیزپیش آمده است؟اگراین طور است.پس وقت آن است كه واردوادی جدیدشویدمثلا می توانید به یك گشت سیاحتی یا یك سفر ما جراجویانه بروید .

5- اهداف خود را تعیین كنید .

این جمله را بارها شنیده اید .اما دلیلی در آن نهفته است. این جمله ،در بردارندة حكمت شناخته شده واثبات شده ای است كه فقط عدة كمی ازافرادآن راواقعا"درك میكنند. افرادی كه برای خوداهدافی روشن دقیق وقابل اندازه گیری تعیین می كنند.آنچه را كه می خواهند به دست می آورند.تعیین اهداف،بخش بسیارمهمی ازساختن عادات مثبت ودرنتیجه افزایش عزت نفس به شمار می آید.

6-اتفاقات ناخوشایندزندگی را بپذیرید.

همة مامی توانیم بیشترازآنچه فكرمی كنیم، زندگی خود را كنترل كنیم . با وجود این مواردی هست كه هیچ كنترلی نسبت به آنها نداریم و این بدان معنی است كه وقایع وامور نا خوشایند وظاهرا" غیر منصفانة بسیاری در زندگی ما وجوددارد به عبارت دیگر ، گهگاه این امور واتفاقات ضربه ای به ما وارد می كند بروز این اتفاقات به خواست و ارادة ما نبوده است وكاری برای ممانعت ازآنهانیزنمی توان انجام داد. پس بهتر است شانس واقبال را فراموش كنید .اینكه زندگی چگونه باید باشدرافراموش كنیدوآن راباهمین اتفاقات جاری وغیر قابل پیش بینی بپذیرید .در واقع ،شما می توانید از لحظاتی كه عزت نفس شما دچار افت ونزول می گردد ، بهره جویی كنیدافسردگی وغم واندوه ونگرانی ، همگی درشماایجادخودخوری می كند.درزندگی شمااشتباهی بوجودمی آوردبنابراین می توانید آن رااصلاح كنیدوبرای زندگی خودبرنامه ریزی مجددی انجام دهید.لذادفعة بعدكه درچنین موقعیتی قرارگرفتندازخود بپرسید: ((چه درسی میتوان گرفت؟))اوضاع را بررسی كنیدتا ببینید كه چرا احساس بدی دارید،آیابادیگران درست برخوردكرده اید؟آیا با خود صادق بوده اید ؟ آیا به طور نا خواسته در جهت تأمین اهداف دیگران گام برمی دارید؟ازطرفی روند زندگی كاملا منصفانه است،زیراغم واندوه باعث رشدوپیشرفت میگرددوپیشرفت،نه تنهاغم واندوه رابی ضررمیسازد،بلكه آن رامفید وسودمند می كند.

7- تحت روان درمانی قرار گیرید.

گاهی اوقات ممكن است با مشكل بزرگ خاصی در زندگی خود مواجه شوید ، مانند طلاق ،بیكاری، یا بیماری خطرناك ، یا ممكن است دچار عادت مخربی مانند استعمال دخانیات ، مصرف مشروبات الكلی، استفاده نادرست از داروها یا پرخوری شوید.دراین مواردكمك دیگران می تواندكلیدمشكل شماباشد. معالجات انفرادی ویاگروهی اغلب درحل مشكلات اساسی زندگی كاملاثمر بخش است.

8-بروسوسة عادات ناپسندخودغلبه كنید.

عادتهای ناپسند ،رفتارهای دیرینه ای هستند كه شما را به سمت خود می كشند هنگامی كه به سراغتان می آیند . رهایی از آنها دشوار است و به راحتی شما را به این نتیجه می رسانند كه (( نمی توانید با این حالت كنار بیاید)) نكته این است كه مجبور نیستید با آن كناربیایید وسوسة عادات ناپسند(بخصوص ازنوع مادی ویا مانند دخانیات ، الكل ، كافیئن وغیره ) معمولا؛ كمتر از دو دقیقه طول می كشد آنها شما را فریب می دهند كه تصور كنید تا ابد دست از شما بر نمی دارند. بنابراین هر گاه هوس عادات ناپسند به سراغتان آمد. سعی نكنید آن را نادیده بگیرید ، بلكه روی آن تمركز كرده وبا اعتماد به نفس آن را تحمل كنید .

9-سه هفته آن را امتحان كنید .

سازگاری با عادت ها ورفتارهای جدید مستلزم زمان است .معلوم شده است كه هررفتار جدیدی اگر به مدت سه هفته دنبال شود .احتمال زیاد به صورت یك عادت دایمی در می آید .در ابتدا ، رفتار جدید ،غریب به نظر می آید ومستلزم تلاش آگاهانه است .اما بعداز سه هفته به صورت بخشی از وجودتان درمی آید. بخشی از خویشتن بینی شما .اگر واقعا مصمم هستید كه تحولی ایجاد كنید خود را وادار كنید كه با آن حداقل به مدت سه هفته زندگی كنید .

10- باافراد مثبت اندیش معاشرت كنید.

بر آن شوید كه بیشتر در كنار افراد مثبت اندیش باشید : افرادی كه نسبت به زندگی وپیشامدهای آن اشتیاق زیادی دارند . این گونه افراد شمارا در پیشرفت وتعالی یاری می كنند ومتقابلا" این امكان را فراهم می آورند كه شما نیز آنان را در رشد وپیشرفتشان حمایت كنید.این امر، بخش بزرگی از فلسفة زندگی ودوستی است.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه بیستم آذر 1388 ساعت 12:11 | لینک ثابت |

گنجشک تنهایی بود که بال بال می‌زد و این سو و آن سو می‌پرید. گاه روی شاخه درخت سیب می‌نشست و به امام رضا (ع) خیره می‌شد. باز می‌آمد و جیک جیک کنان بالای سر امام پرواز می‌کرد. گنجشک چه می‌خواست بگوید؟ آیا برایش اتفاقی افتاده بود. سلیمان که به همراه امام رضا (ع) بود خوب به گنجشک خیره شد. امام رضا (ع) قدم زنان، اما با دقت به گنجشک نگاه می‌کرد. سلیمان چند بار آمد جلو که پرنده را کیش کند اما امام نگذاشتند. بگذار ببینم چه می‌گوید. چشم‌های سلیمان از تعجب گرد شد. هوا بوی شکوفه می‌داد. عطر شکوفه‌های سیب در باغ پیچیده بود. سر و صدای گنجشک بیشتر شد. امام ایستاد و رو به سلیمان فرمود:

می‌دانی این گنجشک چه می‌گوید؟

سلیمان با حالتی بهت زده و نگران جواب داد: نه مولای من، خدا و رسول خدا (ص) و فرزند رسول خدا (ع) داناتر هستند. امام فرمود: گنجشک به من می‌گوید که ماری کنار آشیانه‌ام آمده و می‌خواهد جوجه‌هایم را بخورد، به من کمک کنید. سلیمان با حیرت وسط کلام اما پرید و گفت: چه باید کرد مولای من، شما چه امر می‌فرمایید. امام رضا (ع) چوبی از روی زمین برداشت و به وی داد. این چوب را بگیر و خیلی تند به خانه‌اش برو و آن مار را از بین ببر. سلیمان چوب را از امام گرفت. گنجشک که انگار خیالش راحت شده بود، جلوتر از وی پر زد و سلیمان هم دنبالش دوید. لانه پرنده در آن سوی باغ بود. گنجشک در نزدیکی لانه که بالای دیوار گلی باغ قرار داشت، دوباره جیک جیک کرد. سلیمان مار را دید. مار درست کنار لانه چنبر زده بود. سلیمان آهسته جلو رفت و تنه بریده درختی را زیر پایش گذاشت. روی آن ایستاد و با یک ضربه محکم به سر مار زد. مار آش و لاش شد و سلیمان نفسی راحت کشید. گنجشک که توی لانه‌اش نشسته بود، با چشم‌هایی شاد به وی نگاه می‌کرد. انکار با نگاه آرامش از او تشکر می‌کرد. سلیمان خوشحال شده و چوپ را زمین انداخت و پیش امام رضا (ع) رفت تا ماجرا را برایش تعریف کند.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ساعت 23:5 | لینک ثابت |

                                                «بسم الله الرحمن الرحيم»

هنگامى كه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) را به علي بن ابی طالب (علیه‌السلام) تزويج كردند، زنان قريش به عنوان اينكه وى را به مرد فقيرى داده‏اند، فاطمه (عليها السّلام) را سرزنش مي‌كردند.

در اين هنگام حضرت رسول (صلی‌‌الله‌علیه‌وآله) دخترش را مخاطب قرار داده و فرمود: من تو را به مردى تزويج كردم كه پيش از همه مسلمان شد، و از جهت علم و دانش و فضيلت بر سايرين مقدّم است.

خداوند به مردمان روى زمين نظر افكند و مرا از ميان آنان برگزيد و به رسالت مبعوث كرد؛ و بار ديگر به طرف مردم نظر نمود، و از ميان آنها على را اختيار فرمود و او را به وصايت برگزيد.
پس از آن به من وحى فرستاد تا تو را در نكاح وى قرار دهم؛ اكنون اى فاطمه بدان خداوند به تو كرامت فرموده و تو را به گرامي‌ترين و بزرگ‌ترين فرد تزويج كرده است. در اين هنگام حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) خوشوقت شد.

 پس از اين فرمود: اى فاطمه! علي ابن ابى طالب هشت فضيلت دارد كه پيكر منافقين و دشمنان او را مي‌شكند، و خداوند اين فضائل را به گذشتگان نداده و به آيندگان نيز نخواهد داد.

على بن ابى طالب در دنيا و آخرت با من برادر است و ديگران از اين جهت سهمي ندارند، و تو اى فاطمه سيده زنان بهشت هستى كه اينك همسر او مي‌باشى، حسنين كه دو رحمت از طرف پروردگار مي‌باشند فرزند او هستند، جعفر طيار كه خداوند دو بال به وى مرحمت كرده و او در بهشت با فرشتگان پرواز مي‌كند برادر اوست، على بن ابى طالب داراى علوم گذشتگان و آيندگان است، و او نخستين كسى است كه به من ايمان آورد، و آخرين فردى است كه با من سخن خواهد گفت و من عهد و پيمان خود را با وى خواهم بست و او جانشين و وصىّ من و ساير انبياء خواهد بود.

 یا علی مدد...

عالم هستــــی، هلاکش میشود *** غرق در انـــوار پاکش میشود

من چه دارم تا بگویم از علی؟ *** کعبه وقتی سینه چاکش میشود

الحمدُلله الذی جَعلنا مِنَ المُتَمسّکین بِولایةِ أمیرالمؤمِنین علیِ بنِ اَبیطالِب (علیهِ السّلام)

السّلام علیک یا بقیة‌الله فی ارضه
یا مولای یا صاحب الزمان، اسعدالله ایامّکم

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 17:40 | لینک ثابت |
                                                                    بسمه تعالى
                                                      السلام عليكم ورحمة الله وبركاته

    واقعه غديرخم بدون مقدمه نبوده و جرياني برخاسته از يك داده وحياني يا داده‌هاي ديني و ريشه‌دار در خردورزي پيامبران بوده است.
در واقع غديرخم ريشه در دوران رسالت پيامبر(ص) دارد. همه ما از واقعه تاريخي كه در روز هجده ذيحجه سال دهم هجرت به وقوع پيوسته و مسلمانان همه ساله آن را به عنوان بزرگ‌ترين عيد خود جشن مي‌گيرند مطلع هستيم. همه ما جمله «هر آنكه من مولاي او هستم، علي مولاي اوست» را بارها شنيده‌ايم و به آن ايمان داريم.
    عيدغدير مهم‌ترين و باارزش‌ترين عيد در نزد مردم ايران است. شور و حال وصف‌ناپذيري كه در اين عيد وجود دارد در اعياد ديگر همچون فطر و قربان ديده نمي‌شود و دليل آن هم به خاطر عشق و علاقه‌اي است كه مردم ما به حضرت علي‌بن ابي طالب(ع) دارند.

    رسم بر آن است كه صبح روز عيد مردم به ديدار و دست‌بوسي سادات و ذريه اميرالمومنين(ع) مي‌روند و اداي احترام به سادات مي‌كنند و سادات نيز ضمن پذيرايي با شربت و شيريني و اهداي هديه‌اي به رسم يادبود از مهمانان قدرداني مي‌كنند. در اين روز مردم بهترين و زيباترين لباس‌هاي خود را مي‌پوشند، خود را معطر به بهترين عطرهامي نمايند و با چهره‌اي خندان و شادمان به ديد و بازديد مي‌پردازند. در اين روز افراد بسياري روزه مي‌گيرند و به مومنين قرض و اطعام مي‌دهند. مردم اعتقاد دارند پولي كه به عنوان هديه از سادات گرفته‌اند نبايد خرج نمايند بلكه به عنوان تبرك و بركت در نزد خود نگهداري كنند.
نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 17:33 | لینک ثابت |

 كاش آهوي بيابان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت مي‌شدم
ريزه خوار  مشرق خوان  دو چشمت مي‌شدم

كاش  يك شب  مي‌گذشتم  ا ز فراز  چشم  تو
گرم  گلگشت  خراسان  دو  چشمت  مي‌شدم

كاش   يك   شب    مي‌سرودم   گنبد  زرد  تو را
فارغ  از دنيا  ، غزل  خوان دو چشمت مي‌شدم

كاش  يك شب،  مي‌نشستم بر ضريح چشم تو
باز   هم   پابند   پيمان   دو   چشمت   مي‌شدم

صحن  و ايوا ن  تو  را  اي  كاش   جارو   مي‌زدم
چون   كبوترها،  نگهبان  دو   چشمت   مي‌شدم

كاش يك شب  بوي  گل  مي‌چيدم از چشمان تو
بلبل   باغ    و   گلستان    دو   چشمت  مي‌شدم

ضامن    آهوست  ، چشمان    شهيد      روشنت
كاش    آهوي    بيابان    دو    چشمت   مي‌شدم

كاش   يك  شب  معرفت  مي‌چيدم از چشمان تو
غرق   در   درياي  عرفان   دو  چشمت  مي‌شدم

كاش   يك   شب   مي‌شدم  خيس  نگاه  سبز تو
شاهد    اعجا ز   باران   دو    چشمت    مي‌شدم

كاش   مي‌خواندم   شبي   قرآن   چشمان  تو  را
در   شبي  روشن  مسلمان دو چشمت مي‌شدم

سخت  شيرين  است  طعم   روشن  چشمان  تو
كاش   يك  شب  باز مهمان  دو چشمت مي‌شدم

                                                                   سروده رضا اسماعيلي

نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 0:29 | لینک ثابت |
سالـــــروز بزرگداشــت حافظ شیــــــرازی  مبارکبــــــادبهاربيست                   www.bahar-20.com

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

 

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآیدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 5:44 | لینک ثابت |

قطعه اي از بهشت

قرار است در كربلا دفن شوم!

از روزي شنيده بود يكي از فرماندهان عالي سپاه اسلام براي زيارت به كربلاي معلا آمده در پوست خود نمي گنجيد.مي خواست خاطره اي كه سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد . با اين فكر خود را به كربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را نمود.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختي مي گذشت. او كه يكي از نيروهاي نظامي ارتش عراق در سالهاي جنگ بوده ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بيابد .سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : (مرا مي شناسي؟)و فرمانده پاسخ داد (بله شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق واكنون نيز جزو مردان سياسي اين كشور هستيد.به همين خاطر ملاقات با شما براي من سخت بود.) ابورياض گفت)اما من حرف سياسي با شما ندارم.سالهاست كه خاطره اي را در سينه دارم وانتظارچنين روزي را مي كشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم.)واو اينگونه خاطره اش را آغاز كرد: (در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقا در مقابل شما در حال جنگ بودم كه با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني جبهه فرا خواندند.وقتي با نگراني در جلو فرمانده خود حاضر شدم او خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. بسيار ناراحت شدم.من اميد داشتم كه پسرم را در لباس دامادي ببينم اما در نبردي بي فايده واجباري جگرگوشه ام را از دست داده بودم.وقتي در سردخانه حاضرشدم كارت وپلاك فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود. اما وقتي كفن را كنار زدم با تعجب توام با خوشحالي گفتم: اشتباه شده اين فرزند من نيست. افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد فرزندم بود به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت:اين چه حرفي است كه مي زني. كارت وپلاك قبلا چك شده وصحت آنها بررسي شده است.وقتي بيشتر مقاومت كردم برخورد آنها نگران كننده تر شد. آنها مرا مجبور كردند تا جسد را به بغداد انتقال داده واو را دفن نمايم. رسم ما شيعيان عراق اين بود كه جسد را بر بالاي ماشين گذاشته وآن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي كرديم. من نيز چنين كردم. اما وقتي به كربلا رسيدم تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم واو را در كربلا دفن نمايم. هم اينكه كار را تمام شده فرض مي كردم وهم اينكه ضرورتي نمي ديدم كه او را تا بغداد ببرم. چهره آرام وزيباي آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظار اورا مي كشد دلم را آتش زده بود. او اگرچه خونين و پر رخم بود ولي چه با شكوه آرميده بود. فاتحه اي خوانده و در حالي كه به صدام لعنت مي فرستادم برآن پيكر مظلوم خاك ريختم و او را تنها رها كردم. اگر چه سال ها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيافتم . دوستانش جسته و گريخته مي گفتند او را ديده اند كه اسير ايراني ها شده است . با پايان يافتن جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد . وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت خيلي خوشحال شدم در آن روز شايد اولين سوالم از فرزندم اين بود كه چرا كارت و پلاكت را به ديگري سپرده بودي ؟ وقتي فرزندم خاطره اش را به من مي گفت مو بر بدنم سيخ شد . پسرم گفت : من توسط يك جوان بسيجي و خوش سيما اسير شدم و او با اصرار از من خواست كه كارت و پلاكم را به او بدهم . حتي حاضر بود پول آنها را بدهد . وقتي آنها را به او سپردم اصرار مي كرد كه حتما بايد راضي باشم.

من به او گفتم در صورتي راضي هستم كه علتش را به من بگويي و او با كمال تعجب به من چيزهايي گفت كه در ذهنم اصلا جايي برايش نمي يافتم .آن بسيجي به من گفت : من دو يا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در كربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن كنند . من مي خواهم با اين كار مطمئن شوم كه تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد.

وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد . اين فقط او نبود كه مي گريست بلكه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي كرد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 10:18 | لینک ثابت |
- الا به ذکر الله تطمئن القلوب -
فرشته ای بنام مادر

مادرم دوستت دارم

 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید:

" می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ

 کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

خداوند پاسخ داد:" از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر

گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد"

کودک دوباره پرسید:" اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز

خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."

خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند

خواهد زد. تو او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را

نمی دانم؟"

خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی

را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو

یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی

می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"

" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."

کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟"

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را در کنار هم

قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."

کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را

ببینم، ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به

تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا! اگر من باید همین حالا بروم،

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید."

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد. او را می توانی " مادر " صدا کنی.

 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 10:38 | لینک ثابت |

و این هم یک اخراجی دیگر زمان

این هم واسه اینکه یادمون نره هنوز اخراجیهایی زنده هستند که نباید از یادمون برن.

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

 
نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 8:18 | لینک ثابت |
برین تو Control Panel قسمت Connection Wizard یه کانکشن اضافه کنید، به اسم (( خدا )).

User Name اون خلیی راحته: "خدا" !
پسوردش هم كه دیگه معلومه : دل پاک!

شماره تلفن هم نمی خواد، فقط باید حضور قلب داشته باشی.
دکمه Dial رو بزن و Connect شو به خدا .

IPS خدا نه اشغالی داره نه هیچی . اینو بدونین خدا هیچ وقت بنده اش رو Disconnect نمی کنه.

فقط کافیه Connect بشین. خدا همه چیز رو براتون آماده می کنه.

چند تا فایل عشق و دوستی و صمیمیت download کنین.حواستون باشه به خدا متصل هستین و سایت های بدی و دشمنی فیلتر شدن.

خدا،هاست مجانی داده. کارت اعتباری هم نمی خواد ولی … . باید کمی خلوص ایمان و پاکی دل داشته باشین. خیالتون راحت. اینجا هیچ احد الناسی نمی تونه هکتون کنه.

ولی باید قبلش یک آنتي ويروس Fire Wall رو بریزین رو هارد دلتون. اون آنتی ویروس نمازه. دانلودش رو تو سایت قرآن مجانی گذاشتن. ولی اگر دانلودش کنی از ویروس بدی و شر و دشمنی و … در امانی .

خدا، بزرگترین هکر و نویسنده ویروس رو می شناسه: ((( شیطان ))) . البته اگر اون آنتی ویروس رو نصب کنی شیطان هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
برین تو قسمت search . این عبارات رو سرچ کنید : خوبی + دوستی +عشق + زندگی . می بینید چه لیست بزرگی بهتون می ده. ولی حالا سرچ کنید : بدی + دشمنی + نفرت . The url can not find می ده. آخه اینا اینجا اصلا وجود ندارن... .
خیلی گذشته، می خوای Disconnect کنی اما دلت نمی خواد . دوست داری بازم Online باشی... !

خوش به حالتون. هر وقت Connect شدين، ياد ما هم باشين! "
نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 11:50 | لینک ثابت |

سخنی زیبا از روحانی فرزانه حجه الاسلام و المسلمین جواد محدثی:

هیچ باغی را سرزنش نمی کنند که چرا دور باغ خود حصار و پرچین کشیده است، چون باغ بی دیوار، از آسیب مصون نیست و میوه و محصولی برای باغبان نمی ماند.

هیچ کس هم با نام و بهانه ی «آزادی» دیوار خانه ی خود را بر نمی دارد و شب ها درِ حیاتش را باز نمی گذارد، چون خطر رخنه ی دزد، جدی است.

هیچ صاحب گنج و گوهری هم، جواهرات خود را بدون حفاظ، در معرض دید رهگذران نمی گذارد تا بدرخشد، جلوه کند و چشم و دل برباید، چون خود جواهر ربوده می شود.

هر چیز که قیمتی تر باشد، در صد مراقبت از آن بالا تر می رود.

هر چه که نفیس تر باشد، بیم ربودن و غارت بیشتر است و مواظبت، لازم تر.

مگر نه این که آثار نفیس خطی را در موزه ها و ویترین ها می گذارند، تا با لمس دست های این و آن، خراب نشود و از ارزش نیفتد؟!

این همه، فرمان عقل است و اقتضای تجربه.

اگر درِ شیشه عطر را باز بگذاری، عطرش می پرد.

اگر رشته ی مرواریدت را در کمد و صندوق نگذاری و درِ آن را نبندی، گم می شود.

اگر در مقابل پنجره ی خانه ات، توری نزنی، از نیش پشه ها و مزاحمت مگس ها در امان نخواهی بود.

وقتی راه ورود پشه ها را،خود را مصون ساخته ای،نه محدود و زندانی.

وقتی در خانه را می بندی،یا پشت پنجره ی اتاقت پرده می آویزی،خانه ی خود را از ورود بیگانه و نگاههای مزاحم درپناه قرار داده ای،نه که خود را در قید و بند وحصار افکنده باشی.

اگر برای ایمنی از خطرها و آسودگی از مزاحمان،خودرا بپوشانی،نه کسی ایراد می گیرد و نه اگر هم ایراد بگیرد اعتنا نمی کنی چرا که سخنش را بی منطق می دانی.  

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 7:20 | لینک ثابت |

    در چاووش خواني‌هاي زائران کربلا مي‌گفتند: «ز تربت شهدا بوي سيب مي‌آيد». نيز معروف است کساني که صبح زود به زيارت کربلا بروند، بوي سيب بهشتي استشمام مي‌کنند. اين سخن ريشة حديثي دارد. در بحارالانوار چنين آمده است:

http://billboard.persiangig.com/blog/green-apple1.jpg

    روزي امام حسن و امام حسين«ع» به حضور پيامبر رسيدند، در حالي که جبرئيل هم نزد رسول خدا بود. اين دو عزيز، جبرئيل را به «دِحْية کلبي» تشبيه کرده و دور او مي‌چرخيدند. جبرئيل هم چيزي در دست داشت و به آن اشاره مي‌کرد. ديدند که در دست جبرئيل  يک سيب،  يک گلابي و يک انار است. آنها را به «حسنين» داد. آن دو خوشحال شدند و با شتاب نزد پيامبر دويدند. پيامبر آنها را گرفت و بوييد و فرمود: ببريد نزد پدر و مادرتان. آن دو نيز چنان کردند. ميوه‌ها را نخوردند تا آنکه پيامبر (ص) هم نزد آنان رفت و همگي از آنها خوردند، ولي هر چه مي‌خوردند، ميوه‌ها باز باقي بود تا آنکه پيامبر از دنيا رفت. امام حسين(ع) نقل مي‌کند که در ايام حيات مادرمان فاطمه (س) تغييري در ميوه‌ها پيش نيامد، تا آنکه او ازدنيا رفت، انار ناپديد شد و سيب و گلابي مانده بود. با شهادت پدرم علي(ع) گلابي هم ناپديد شد و سيب به همان حالت باقي ماند. امام حسن(ع) مسموم و شهيد شد و سيب همچنان باقي بود تا روزي که (در کربلا) آب را به روي ما بستند. من هر گاه تشنه مي‌شدم آن را مي‌بوييدم، سوز عطش من تسکين مي‌يافت. چون تشنگي‌ام شدت يافت، بر آن دندان زدم و ديگر به مرگ يقين پيدا کرده بودم.
    امام سجاد(ع) مي‌فرمايد: اين سخن را پدرم يک ساعت قبل از شهادتش فرمود. چون شهيد شد، بوي سيب در قتلگاه به مشام مي‌رسيد. دنبال آن گشتيم و اثري از سيب نبود، ولي بوي آن پس از حسين(ع) باقي بود. قبر حسين را زيارت کردم و ديدم بوي آن سيب از قبر او به مشام مي‌رسد. پس هر يک از شيعيان ما که زيارت مي‌کنند، اگر بخواهند آن را بشنوند، هنگام سحر در پي زيارت بروند، که اگر مخلص باشند، بوي آن سيب را استشمام مي‌کنند.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 9:31 | لینک ثابت |


سر نى در نینوا مى‏ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا مى‏ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان‏

در کویر تفته جا مى‏ماند اگر زینب نبود

ذو الجناح داد خواهى، بى‏سوار و بى‏لگام‏

در بیابانها رها مى‏ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت یعنی آن خورشید سرخ

پشت ابرى از ریا مى‏ماند اگر زینب نبود

در شکست لشکر شمشیرها، تیغ زبان

در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود

زخمه زخمى‏ترین فریاد در چنگ سکوت‏

از طراز نغمه وامى‏ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب‏

پشت کوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ‏

در گلوى چشم ما مى‏ماند اگر زینب نبود

شعر از:قادر طهماسبی (فرید)

نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 10:3 | لینک ثابت |
Click to view full size image
نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 22:17 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

  رجـعـت يـكى از مسائل پيچيده مربوط به دوران ظهور حضرت مهدى (عج ) است ,بر اساس اين عـقـيـده گروهى از مومنين به اين جهان بازمى گردند تا ظهور دولت حق را مشاهده كنند و از شـكـوفـايـى آن لذت ببرند, و نيز گروهى از منافقين بازگردانده مى شوند تا كيفر دنيوى اعمال ناشايست خويش را بچشند.
رجعت يكى از عقايد ويژه مذهب تشيع است كه از ديرباز, شيعه اماميه بر آن بوده اند و بـه واسطه اعتقاد به آن مورد طعن دشمنان قرارگرفته اند, بحثها و گفتگوهاى فراوانى در اين باره ميان بزرگان شيعه و مخالفين آنهارخ داده كه تاريخ آن را ثبت و ضبط نموده است ((1)) . در اين زمينه روايات بسيارى از خاندان نبوت به دست ما رسيده است .
طبق گفته علامه مجلسى نـزديـك بـه دويـسـت روايـت در اين باب وجود دارد, وى بيشتر آنها رادر كتاب بحارالانوار باب رجعت گرد آورده است ((2)) . براساس قرآن كريم گروههايى با افرادى پس از مرگ زنده شده و تا مدتى به حيات مجدد خود ادامه داده اند.
البته اغلب اين شواهد صرفا امكان قضيه را مى رساند, ولى دو مورد در قرآن كريم صراحتارجعت اشاره دارد: در سوره نمل مى خوانيم : ويوم نحشر من كل امه فوجا ممن يكذب بياتنا (النمل , 27 : 83).
روزى خواهد آمد كه از هر گروهى دسته اى را برمى انگيزيم , از كسانى كه آيات ما رامورد تكذيب قرار مى دهند.
ايـن آيه صراحت دارد كه دسته هايى از ستمكاران برانگيخته مى شوند, نه همه آنها,و منظور از آن برانگيخته شدن در روز قيامت نيست , چون حشر قيامت , رستاخيزى همگانى است : وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا (الكهف , 18 : 47) آنها را برانگيختيم , هيچ كس را فروگذار ننموديم و نيز در قرآن كريم آمده است : وكل اتوه داخرين همه نزد او آيند, در حالى كه خوار و زبونند.
و همچنين آيه ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين دلالت بر رجعت دارد, زيرا از دومرگ و دو زنده شدن خبر مى دهد, ميراندن نخست , پس از حيات نخست , وميراندن دوم , پس از حيات در رجعت .
آرا دانشمندان شيعه درباره رجعت
شيخ ابوجعفر صدوق (متوفاى 381 ه ق ) در كتاب اعتقادات مى گويد: عقيده ما درباره رجعت آن است كه آن را حق مى دانيم .
سـپـس شواهدى را بر امكان آن , از قرآن ارائه مى كند و به داستان گروهى كه از ديارخود بيرون شـدند تا به گمان خود, خود را از خطر مرگ (طاعون ) رهايى دهند, امافرمان مرگ آنان رسيد, و سپس زنده گرديدند اشاره مى كند.
(البقره , 2 : 243) و نـيـز به داستان مردن و زنده شدن عزيز اشارت دارد, كه در آيه 259 همان سوره آمده است , و هـمـچـنـين به زنده شدن قوم موسى (ع ) پس از آنكه صاعقه آنان رافراگرفت (البقره , 2 : 56) و اصـحـاب كـهـف كـه زنده شدند و سپس به جايگاه خودبازگشتند (الكهف , 18 : 18 تا 25) اشاره مى كند.
پس از آن اضافه مى كند: رجعت در امم سالفه نيز واقع گرديده و در اين امت نيز واقع مى گردد, چـنـانكه از پيغمبر اكرم (ص ) روايت شده : هرآنچه در امتهاى گذشته انجام گرفته , در اين امت نيز انجام مى گيرد.
صدوق به اين آيات قرآنى نيز استدلال مى كند: ويوم نحشر من كل امه فوجا ممن يكذب بياتنا وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا پـايـه اسـتدلال با قرآن درباره امكان و وقوع رجعت , بر همين اساس استوار است .شيخ ابوعبداللّه مفيد (متوفاى 413 ه ق ) در جواب پرسش از مساله رجعت مى گويد: خـداونـد, پـيـش از روز رستاخيز, گروهى از اين امت را بازمى گرداند و عقيده به رجعت يكى از ويـژگيهاى مذهب اهل بيت به شمار مى رود.. خداوند از روزرستاخيز بزرگ خبر داده : همگى را بـرمـى انگيزيم و هيچ كس را فروگذار نمى كنيم وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا... ولى درباره رجعت مى گويد: از هر گروهى دسته اى را برمى انگيزيم ويوم نحشر من كل امه فوجا. پس , چنانكه خداوند خبر داده دو رستاخيز اكبر و اصغر داريم .

نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 22:4 | لینک ثابت |
شخصی نزد عالمی رفت و از همسرش شکایت کرد که نماز نمی­خواند آن عالم فرمود: او را از عذاب الهی بترسان و بگو که خداوند انواع عذاب­ها را برای گنه­کاران و بی­نمازان مقرّر کرده.

گفت: خیلی از جهنّم گفته­ام قبول نمی­کند.

عالم فرمود: از نعمت­های بهشت برایش تعریف کن شاید به طمع بهشت نماز بخواند.

گفت: آقا خیلی گفته­ام ولی نمی­پذیرد.

عالم فرمود: دلیلش چیست چرا نمی­خواند؟ گفت: همسرم به من می­گوید: تو بخوان تا من هم بخوانم.

(حیات عارفانه فرزانگان، جلد دوم، صفحه 68، شماره 122)

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 6:10 | لینک ثابت |
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم HydroForum ® Group
گفتی: فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم HydroForum ® Group
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! HydroForum ® Group
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی HydroForum ® Group
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟   HydroForum ® Group  
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم HydroForum ® Group
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟  HydroForum ® Group
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ HydroForum ® Group
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم!HydroForum ® Group  ...  توبه می‌كنمHydroForum ® Group
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك  HydroForum ® Group   
گفتی: الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ HydroForum ® Group
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ... HydroForum ® Group HydroForum ® Group  
نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 9:33 | لینک ثابت |

بسمه تعالي


 جواني  دلباخته که سالها بدور از معشوقه خود ، در يک کلبه کوچک  زندگي ميکرد روزي تصميم گرفت   دل آرام خود را جستجو کند. تنها نشاني که از او داشت  تصويري بود که از دوران نوجوانيش دل وذهن اورا مسخر کرده بود . او نميدانست  کجا بدنبال معشوقه خويش برود واز کي نشان اورا بپرسد . فقط  ميدانست که بايد کلبه خود را رها کند و به اين وضع  خاتمه دهد . 

 سرانجام   سحر روزبعد  با دلي خسته و چشماني  فسرده که نشان از عشقي نهفته بودبا کلبه  خود خداحافظي کردودرحاليکه کوله پشتي خودرادردست گرفته بود ، براه افتاد وسفرخودرا آغاز کرد .

دراين جستجوي  عاشقانه ،روزها وشبهاي زيادي رابه اميد پيداکردن محبوب  خود سپري کرد وبا افراد زيادي آشنا شد وچون  تجربه اي دراين مورد نداشتند ،فکر وانديشه هايشان  کمکي به او نمي کرد .

 دراوج ياس ونااميدي ودلشکستگي درآن محله قديمي و درآن کوچه اي که يادآور آن لحظه هاي شيرين آشنايي بود ، درحاليکه به انتهاي کوچه خيره شده بود ازفرط خستگي برزمين افتاد وازحال رفت .درعالم رويا محبوب و معشوقه خود را ديد واز فراق ودوري او  شکوه ها کرد .وچون از نشان اوپرسيد، گفت :  نشان من را از اين بانو سوال کن  بتو ميگويد و اشاره کرد به بانويي که درکنارش ايستاده بود .

وچون بهوش آمد  آن بانو را بالاي سرخود  ديد خيلي دلش ميخواست که از او بپرسد ولي ديگر رمقي نداشت .

مدتي  که بانو ازاو تيمارداري ميکرد تمام کمالات و محسنات  معشوقه خود را دراين بانو ميديد گويي نماي تمام وکمال اوست. هروقت نشان معشوقه اش را ازاو ميپرسيد پاسخش را به بعد موکول ميکرد .کمال و جمال بانوکه يادآور کمال وجمال معشوقه او بود آتش عشقش را دوچندان کرده بود  و بي تابيش را براي  يافتن او بيشتر ميکرد جوان ميدانست که بانو تنها کسي است که ميتواند اورا به معشوقه اش برساند واز طرفي  او هم تنها کسي بود که شباهت زيادي به معشوقه اش داشت وحتي  گاهي وقتها فکر ميکرد اصلا خود معشوقه اش است . اين امر باعث تعجب و شگفتي او شده بود .

سرانجام بانو چون بي تابي واصرار جوان را مي ديد تصميم گرفت  جواب پرسش  اورا بدهد بانو اينچنين به جوان گفت :

منزلگاه معشوقه ات ، بعد از طي راههاي پرپيچ وخم وگذراز پل اين شهر خواهد بودوتازمانيکه اين مسير را طي نکردي نميتواني به آنجا برسي وبدان بدون همراهي ودستگيري من اين کار غير ممکن است .

جوان  که تاحدودي از نشان معشوقه اش آگاه شده بودکمي دلش آرام گرفت ولي دل وذهنش  معطوف بانو شده بود. و باخود ميگفت اين  بانو کيست ؟

    دردعاي ندبه ميخوانيم اين وجه الله  الذي يتوجه اليه الاولياء کجاست وجه الله که عاشقان الهي به آن توجه مي کنند . وجه يعني چهره ويا نما وامام زمان وجه الله است .يعني اسما حسناي الهي است . يعني صفات جلال و جمال الهي  همگي در امام زمان متجلي است . شايد مطلب فوق  درفهم اين مطلب به ما کمک کند که جايگاه  امام زمان براي انسان خداجوي  چه جايگاهي  خواهد بود . 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 0:32 | لینک ثابت |
سوال:  بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

آية الكرسي چه اهميت هايي دارد و چرا اين همه درباره آن صحبت مي‏شود؟
پاسخ:بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

در اين آيه مباركه (آية الكرسي) شانزده باز از خداوند بزرگ سخن به ميان آمده است. گاهي با اسم و گاهي با ضمير به ذات اقدس الهي اشاره شده و مي‏توان گفت در تمام قرآن چنين آيه‏اي نظير ندارد.
مضامين عميق و رفيع اين آيه شريفه در تمام ادوار و براي همه انسان هايي كه ظالب حق و سعادتند، بهترين درس يكتاپرستي و عالي‏ترين راهنما براي نجات از اسارت شرك و پرستش‏هاي موهوم است.
درباره ارزش معنوي و عظمت روحاني آية الكرسي روايات بسياري از رسول اكرم(ص) و ائمه طاهري(ع) رسيدهاست كه به برخي اشاره مي‏شود:
رسول اكرم(ص) فرموده است: "بزرگ‏ترين آيه در قرآن كريم، آية الكرسي است".
(1)
علي(ع) فرموده است: "اگر از آثار معنوي اين آيه شريفه آگاه بوديد در هيچ حال آن را ترك نمي‏كرديد."
پيغمبر اكرم(ص) فرمود: "آية الكرسي از گنجينه‏اي در زير عرش به من عطا شده است و قبل از من به هيچ پيغمبري چنين عطائي نشده است".(2)
براي اطلاع بيشتر به كتب تفسير و گفتار فلسفي درباره آية الكرسي مراجعه كنيد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 14:20 | لینک ثابت |

روزی خداوند به یکی از بنده های خوب خود گفت: دوست داری پرده از بدی های تو بردارم تا همه از تو گریزان شوند؟...

بنده گفت: پروردگارا دوست داری من هم پرده از لطف و رحمت تو بردارم تا همه با خیال راحت نا فرمانی کنند...

سه

نوشته شده توسط تبریزلی علی در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 14:18 | لینک ثابت |
حضرت امام صادق (ع) فرمود: فاطمه نزد خدای تعالی 9 اسم دارد: فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه و زهرا. چرا فاطمه ؟
رسول خدا فرمود: زیرا او و شیعیانش از آتش جهنم قطع شده‌اند. (فاطمه به معنای قطع‌شده و بریده است.)
و نیز امام صادق (ع) فرمود: زیرا او از هر شر و بدی بریده شده است و نیز چون مردم از رسیدن به معرفت کامل او قطع شده اند.

چرا صدیقه ؟
زیرا او هرگز در زندگی جز راست نگفت و هر آنچه پدر بزرگوارش فرمود، تصدیق کرد.
رسول خدا به امیرالمؤمنین فرمود: یا علی، من به فاطمه سفارش‌هایی کرده ام که به تو بگوید. او هر چه گفت بپذیر، زیرا او راستگوست، بسیار راستگو.

چرا مبارکه ؟
برکت به معنای خیر فراوان است و از فاطمه نسل فراوانی به عالم اسلام هدیه شده . لذا در بعضی از تفاسیر آمده است که در آیهی « انا اعطیناک الکوثر» ( ای رسول گرامی ما به تو خیر کثیر عطا کردیم) منظور، فاطمه (س) است.

چرا طاهره ؟
امام باقر (ع) فرمود: زیرا او از هر ناپاکی ظاهری و هر گونه ناپاکی دامن، مبری است.
و نیز طبق روایات متعدد، آیه تطهیر( انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا) درباره حضرت فاطمه  نازل شده است. پس فاطمه طاهره است زیرا هر گونه رجس و پلیدی و ناپاکی از وجود مقدسش دور است.

چرا زکیه ؟
زکاة هم به معنای رشد و نمو و هم به معنای طهارت است، بنابراین زکیه هم یعنی از فاطمه نسل پرباری پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و هم اینکه او وجودی است پاک و طاهر .

چرا راضیه ؟
زندگی کوتاه حضرت فاطمه با غم و اندوه و نیز با تلاش و سختی همراه بود. او زندگی بسیار مشکلی را پشت سر گذاشت ولی هرگز لب به شکایت باز نکرد، بلکه همواره خدای بزرگ را شکر می‌کرد و راضی بود د.
روایت شده روزی رسول خداحضرت فاطمه را دید که لباس خشنی بر تن داشت و با دست‌های مبارکش آسیاب می‌کرد در حالیکه طفل کوچک خود را هم شیر می‌داد. رسول خدا گریان شد و فرمود: ای دخترکم، تلخی این دنیا را بچش، برای رسیدن به شیرینی آخرت.
حضرت فاطمه نه تنها لب به شکایت باز نکرد، بلکه عرض کرد: ای رسول خدا، من خدا را برای نعمتهایش سپاسگزارم.
و نیز روزی امیرالمؤمنین از رسول خدا خواست اگر ممکن باشد برای فاطمه مستخدمه ‌‌ای بگیرد، اما رسول خدا تسبیح فاطمه را به آنها تعلیم فرمود. حضرت زهرا پس از شنیدن این دستور پیغمبر اکرم سه بار فرمود: من از خدا و رسولش راضیم.

چرا مرضیه ؟
تمام کارهای حضرت فاطمه مورد رضایت خدا و رسول بود. رسول خدا هیچ گاه بر فاطمه غضب نکرد، به او خرده نگرفت و برعکس، گاهی می‌فرمود: فداها ابوها. (پدرش به قربانش) .
این چنین است که رسول خدا رضای فاطمه را رضای خدا می‌دانست و می‌فرمود: خدا از غضب فاطمه غضب می کند و از رضایت او راضی می‌شود.

چرا محدثه ؟
امام صادق (ع) در این مورد فرمود: زیرا ملائکه از آسمان فرود می‌آمدند و با او سخن می‌گفتند.
در فرهنگ اسلامى محدثان راستین همواره از حرمت و منزلت ویژه اى برخوردار بوده اند، محدثان و راویان در حفظ و حراست از گنجینه هاى معارف و ارزشهاى دینى و ذخایر گرانمایه مکتب تشیع و رشد و تعالى فرهنگ غنى اسلامى نقش اول را داشته اند و حامل ودایع و امانتهاى گرانقدر الهى و رازدار اسرار آل رسول بوده اند.

چرا زهرا ؟
امام صادق فرمود: زیرا نور آن بانوی مکرمه در یک روز سه بار برای امیرالمؤمنین می‌درخشید، و چون در محراب عبادت می‌ایستاد نور درخشنده او برای اهل آسمان می‌ درخشید همانگونه که نور ستارگان برای اهل زمین می‌درخشد.
برخی نامهای دیگر حضرت فاطمه (س)
حصان (محفوظ)، حره (آزاده، شریف)، سیده (بانوی محترم)، عذراء (پرده نشین)، حوراء (فرشته، حوریه)، مریم کبری (مریم برتر)، نوریه (تابناک، درخشنده ) و نام آن بانو در آسمان، منصوره (یاری‌شده) است.

کنیه های حضرت
ام الحسن، ام الحسین، ام المحسن، ام الائمه، ام ابیها.

حضرت فاطمه (س) آن قدر به پدر بزرگوارش محبت می کرد و مادرانه عشق می ورزید که " ام ابیها" (مادر پدرش) لقب گرفت.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 14:0 | لینک ثابت |
ای نگاه روشنت فانوس دریای همه/

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه
آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور
وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش
خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد
ای گل رویت بهار عالم آرای همه
نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 7:21 | لینک ثابت |
سلسله موی دوست حلقه دام بلاستگر بزنندم به تیغ در نظرش بی​دریغگر برود جان ما در طلب وصل دوستدعوی عشاق را شرع نخواهد بیانمایه پرهیزگار قوت صبرست و عقلدلشده پای بند گردن جان در کمندمالک ملک وجود حاکم رد و قبولتیغ برآر از نیام زهر برافکن به جامگر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهرهر که به جور رقیب یا به جفای حبیبسعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراستدیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاستحیف نباشد که دوست دوستر از جان ماستگونه زردش دلیل ناله زارش گواستعقل گرفتار عشق صبر زبون هواستزهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراستهر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاستکز قبل ما قبول وز طرف ما رضاستحکم تو بر من روان زجر تو بر من رواستعهد فرامش کند مدعی بی​وفاستگو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 17:47 | لینک ثابت |

 

من انتظار معجزه دارم، نمی شود؟
هنگام باز دیدن یارم نمی شود؟

گفتی دعا کنیم و اجابت کنی چرا...
آخر چرا ظهور بهارم نمی شود؟

آه از غروب های غم انگیز جمعه ها
این هفته هم طلوع نگارم نمی شود؟

ان شالله به زودی با معجزه ظهور تمام دوست داران محبت و عدالت رو شاد و امیدوار ببینم. آمین.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 18:46 | لینک ثابت |

 

آغازرمضان به قلوب زمینیان الهام میشودوصدای پایش باردیگر در زمین شیواتر از همیشه به گوش

میرسد.

نرگس ها عطر فرحناز خود را به دست نسیم سحری می سپارند.

عاطفه ها در دلها موج میزند و باز هم عفت وپاکی در زمین پدیدار میشود.

 سروشه ها هم در زمین جشن گرفته اند وصدای شادی آنها در زهره هم شنیده می شود.

و ما چون مرواریدهای درون صدف در همه جا می درخشیم ، نجمه های آسمان  به ما چشمک می

زنند و شادی خود را از ما دریغ نمی کنندبه راستی که سیمای همه زیباتر می شود و این زیبایی ها رابا

معصومیت چهره ها میشود فهمید.

 پس بیایید به شکرانه ی این ماه عزیز دست نیایش به سوی آسمان دراز کنیم .

خدایا در ماه مبارک رمضان لطف و محبت را از ما دریغ نکن.

زهرا،سارا،مناوشیما ودیگرشیر زنانت را یاری کن.

خدایا به ما کمک کن تااین ماه را به سربلندی به پایان برسانیم

خدایاکاری کن در ایام ماه مبارک رمضان مینای دندانمان سالم بماند.

خدایالطفی اعظم تر از همیشه نصیب حال ما بگردان.

خدا یا ما را یاری کن که در این ماه گران قدر به 3خصلت ممتاز شویم

اول عشق که از سخن ونگاه ،دست و حرکاتمان ،حیات و مماتمان ببارد. هدف حیات

را جز عشق نشناسیم و در زندگی جز عشق نخواهیم و جز به عشق زنده نباشیم.

دوم فقر که از قیدهمه چیز آزاد وبی نیاز شویم واگر آسمان هاو زمین را بهما ارزانی

کنند تاثیری برایمان نکند.

وسوم تنهایی که ما را به عرفان اتصال دهد وما رابه محدودیت آشنا سازد کسی که

محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محدودیت میسوزد و جز تو ای خدای بزرگ که

میتواندانس شبهای تار او باشد.

 

خدایا به ما یاری کن که در این صفات ممتاز شویم و بکوشیم آنها را در خود تقویت کنیم.

 

                                 به امید او

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 20:19 | لینک ثابت |
مى شناسمت اى مرد

 تقدیم به جانبازان سرافراز ميهنم

 مى شناسمت اى مرد!

اى یادگار روزهاى آهن و آتش!

گام که برمى دارى، در ازدحام این همه عابر بى درد، زخم هایم شكوفه مى بندد

این عصا، این شلوار تا خورده آبروى ميهن منند

کيست که نداند دیروز دریچه هاى آسمان بر بلنداى خاکریزها گشوده و کبوتران چشمت تا کرانه هاى آبى خدا رفتند

 از " کرخه تا راین" پا به پاى تو آمدم

گفتم: چشمهایت؟، گفتى: "گرفته به بال فرشته ها"

افسوس، دیگر اسير کوچه هاى عافيتيم

و دستم نمى رسد به آسمان تا ضریح چشمهایت را زیارت کنم

 مى شناسمت اى مرد!

مثل: "مهاجر" هر روز مى آیى و مى روى

کاش از "دیده بان" خبر مى داشتى

راستى! یادت هست آنروز، در آن حجم غليظ درد، صدایى از بى سيم ها در آسمان پيچيد: "فرشته بفرستيد"

 صداى تو چقدر پير شده است

کاش یكبار دیگر دعوت مى شدیم به "عروسى خوبان"

شاید موج نگاه تو ما را بگيرد

 کجاى این خاك، آشناى نام تو نيست

کيست که نداند: در هياهوى "نان" و "نام" حرمت عشق را نگهداشتى

کسى مثل تو دلواپس فردا نيست؛ فرداى عشق، فرداى زخم

 مى شناسمت اى مرد!

تو تفسير خط مقدمى، ميدان هاى مين

دیروز شاهد عبور عاشقانه تو بود

نگاهت، آیينه حماسى ترین لحظه هاست

و نامت ترانه سرخى است در آسمان ميهنم

و یادت در جاى جاى شعرم جاریست

دیگر نمى سرایم مگر از بغض شكسته در گلو

از پيشانى بندهاى سرخ و سبز

 بگذار بگریمت اى مرد

من خواب دیده ام؛ کسى در ازدحام اسطوره هاى باستانى، آخرین آیينه هاى آسمانى را به نگارخانه غبارآلود و غریب این دیار ارمغان مى آورد و در بنفشه زار چشمهایش کاروانى از شهيدان عشق به امامت خورشيد نماز مى خوانند

تعبير خواب مرا مردمانى مى دانند که دیر گاهيست از این دیارکوچيده اند و این کتيبه را به یادگار گذاشته اند

که فصل غبارروبى آیينه ها نزدیك است

 دیگر قرار ندارم این روزها، دلم هواى سفر کرده است

مى خواهم امشب سر به کوه بگذارم و فردا بر بلنداى قله ها لحظه هاى آمدنش را به انتظار بنشينم

انتظار سهم ماست،  سهم شيعه

 السلام عليك یا حجة ابن الحسن

السلام عليك یا صاحب الزمان!

 عبدالحسين رحمتى

بقیة الله خیر لکم

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

آفرينش دريا
" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."


نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 9:54 | لینک ثابت |
به مناسبت نزدیک شدن به نیمه شعبان و فرارسیدن سالروز میلادبا سعادت صاحب الامر(عج)  تصمیم داریم برخی از القاب آن حضرت را در چند قسمت به شما معرفی نمائیم.در قسمت نخست اسماء امام زمان(عج) در ادیان مختلف را نام می بریم:

 

نام کتاب مقدس                              اسماء مقدس امام زمان (عج)

صحف ابراهیم                                          صاحب

زبور داوود                                              قائم

تورات به لغت توکوم                                  قیدمو

تورات عبری                                           ماشع

انجیل                                                     مهمید آخر

زمزم زردتشت                                         سروش یزد

السیاق زند و پازند                                     بهرام

درزند و پازند                                           بنده یزدان

هزارنامه هندیان                                        لند بطاوا

ارماطس                                                 شماخیل

جاویدان                                                  خوراند

کندرال فرنگیان                                         خجسته

کتاب شیعیای نبی                                       فیروز

کتاب محسوس                                           خسرو

کتاراتزی                                                 میزان الحق

برزین آذرفارسیان                                     پرویز

قبروس رومیان                                         فردوس الاکبر

صحیفه آسمانی                                          کلمه الحق و لسان الحق

کندرال                                                    صمصمام الاکبر

دوهر                                                      بقیه الله

قنطره                                                     قاطع

دیدبراهم                                                  منصور

انجیل یوحنا                                               تسلی دهنده و روح راستی

تورات                                                     شیلو

انجیل متی و لوقا رومرقس                           پسر انسان

کتاب دانیال                                              قائم

اوستا-جاماسب نامه                                    سوشیاس

شاکمونی                                                 قائم

پاتکیل هندوها                                           رهنما

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 19:12 | لینک ثابت |

حسين

 

من كه هستم سائلى بر خوان انعام شما

از ازل شیرین شده كام من از نام شما

اینكه من دیوانه باشم آن هم از عشق خدا

بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما

گر شكسته بال مى‏خواهى بیا بنگر مرا

فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما

اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست

اى كه مى‏ریزد عطش از باده جام شما

تشنگى خواهم من امشب اى خداى‏تشنگى

تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى

بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى

كافر محضم من امشب تا كه ایمانم دهى

بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذره‏اى

آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى

زنده جاوید گردد هر كه باشد كشته‏ات

دوست دارم تا بمیرم از دمت جانم دهى

فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشیمانم حسین

آمدم تا طعم شیرینى ز گفتارم دهى

احتیاج من ندارد انتها اى ذوالكرم

مى‏برم نام تو را تا كه شود اینجا حرم

اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بیت

عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بیت

بى تو نامى از خدا هم در میان ما نبود

بى تو مى‏افتاد از رونق صداى اهل بیت

اى كه مردانه دل از پروردگارت برده‏اى

نیست عاشق بر تو مانند خداى اهل بیت

تا كه نامت مى‏شود جارى به لبها یا حسین

جمع ما گیرد دگر حال و هواى اهل بیت

گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت

عفو و رحمت‏در میان ‏هر دوعالم جا نداشت

شد مدینه كربلا تا كه به دنیا آمدى

مادرت شد مبتلا تا كه به دنیا آمدى

مصطفى شد بوسه چین از حنجر وحلقوم‏تو

چشمها شد پر بكا وقتى به دنیا آمدى

گفت این طفل‏ازمن‏است‏ومن‏ازاویم‏بین‏جمع

رازها شد بر ملا وقتى به دنیا آمدى

بهترین معناى رحمان و رحیم امشب بود

مى‏دهد عیدى خدا وقتى به دنیا آمدى

عید عفو و رحمت آمد عید غفران آمده

ذكر تسبیح ملك زین پس «حسین جان»آمده

رمز صبر انبیاء عشق تو بوده یا حسین

نام تو صاحبدلان را دل ربوده یا حسین

میهمانى خدا گر خاص مى‏شد بر رسل

حق پذیرایى به روضه مى‏نموده یا حسین

اولین بارى كه باب توبه واشد در جهان

نام زیباى تو این در راه گشوده یا حسین

هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا

نام تو بر قلب و جان او سروده یا حسین

جز سعادت نیست عاشق بر رُخ ماهت شدن

جز شهادت نیست راه خاك درگاهت شدن

حق آن لحظه كه بوسیده پیمبر حنجرت

حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت

حق بابایت على و گریه مردانه‏اش

حق آن جمعى كه گردیده سراسر مضطرت

حق جبریل و سلامى كه ز بالا آورد

حق فطرس آن دخیل گاهوار اطهرت

حق آن شیرى كه از كام پیمبر خورده‏اى

حق اسمى كه تو را گشته نصیب از داورت

یك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى

زشتى ما را به زیبایى خود زیبا كنى

 

                                                                               جواد حیدری

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 12:27 | لینک ثابت |
اگر نمی توانید با قوانین دیگران ارتباط برقرار کنید، از آنها نیز انتظار تایید یا پذیرش قوانین خود را نداشته باشید.

 اراده کنید که ورزش ، جزئی از هویت شما باشد. با ورزش مداوم و دارا بودن جسمی سالم می توان از مواهب زندگی بهره مند شد.

 برای ایجاد عمیق ترین و سریع ترین پیشرفت در زندگی تان ، می بایست هویت را دگرگون کرد و شکوفا ساخت.

 در هر بخشی از زندگی که خواهان پیشرفت هستید ، می توانید پرسش هایی را طرح کنید و آن گاه پاسخ هایی نیز برایتان فراهم می گردد.پاسخ ها همان راه حل هایی هستند که می توانند شما و افراد مورد علاقه تان را به سطحی بالاتر از موفقیت و کامیابی برسانند.

 انسان ها موجودات فراموشکاری هستند. ازمیان چیزهای بسیاری که به آنها گفته می شود،تنها بخش اندکی را به خاطر می سپارند و ذهن را بر آن متمرکز می کنند.

 هدف های تان را آگاهانه برگزینید. هدفی را انتخاب کنید که شما را بیشتر به هیجان می آورد، چیزی که وادارتان می سازد زودتر از بستر برخیزید و تا دیرهنگام بیدار بمانید.

 هیولا را تا کوچک است نابود کنید. بهترین موقع برای کنترل احساس منفی هنگامی است که آن احساس آغاز می شود. رها کردن الگوهای احساسی هنگامی که کاملا شکوفا شده اند بسیار مشکل خواهد بود.

هنگامی که به نعمت های زندگی خود می اندیشیم، در واقع سپاس خدا را می گوییم.

 از مهمترین راه های صرفه جویی در زمان، استفاده از تجارب دیگران است.

 خوشرویی نشانه زیرکی است، زیرا هنگامی که احساس شادی شکل می گیرد و این نشاط چندان قوی است که به دیگران نیز تسرّی می یابد بهتر می توان هر نوع مشکلی را که بر سر راه است برطرف ساخت.

 هیچ احساسی انسان را به اندازه ناتوانی و بیچارگی فلج نمی کند و از اقدام به عمل باز نمی دارد.

 در دنیای واقعی بقای رابطه فقط در یک صورت امکان پذیر است:

بکوشید که نسبت به طرف مقابل بخشنده و دهنده باشید نه اینکه بخواهید چیزی به دست آورید.

 سرنوشت هر کس در لحظات تصمیم گیری شکل می گیرد.

عشق را همچون هدیه ای به دیگران اعطا کنید و به خود اجازه دهید هدیه دیگران را بپذیرید.

 آنکه نتواند بپرسد نمی تواند زندگی کند.

 بزرگترین نیرویی که می توان از آن استفاده کرد دردی است که از درون سرچشمه می گیرد و نه از بیرون.

بزرگترین درد آن است که انسان بداند نتوانسته است مطابق معیارهای خود زندگی کند.

بعضی ها بی آنکه بدانند چه چیزهایی در زندگی شان ارزش دارد، هدف هایی را برای خود تعریف می کنند به همین خاطر است که وقتی به هدف های شان می رسند، می پرسند:آیا این دقیقا همان چیزی بود که می خواستم؟

 تفاوتی که بین عملکرد بد و عملکرد عالی وجود دارد، به توانایی انسان مربوط نیست، بلکه بستگی به حالت روحی و جسمی او در لحظه معین دارد.

به دنبال بهانه نباشید.

همین حالا سه تصمیم بگیرید که موجب بهبودی سلامت شما، حرفه تان و زندگی تان شود و بر اساس آن عمل کنید.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 13:50 | لینک ثابت |

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را       که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین     به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ     به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن      که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من    چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا؟

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب          که علم کند به عالم شهدای کربلا را؟

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان            چو علی که می تواند که به سر برد وفا را؟

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت    متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانمهله ای نسیم رحمت    که زکوی او غباری به آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت              چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان      که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم؟     که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

"همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را"

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب  غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 19:42 | لینک ثابت |

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفيل بطرز عجيب و بي سابقه ‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است

شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند.

علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.

يا اهل بيت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى

و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حيدرة 
ضرغام اجام و ليث قسورة

على عليه السلام هنگام بعثت

سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى

 

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه:

در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) !

چه بخوانم؟گفته شد:

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم...

اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت:

كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. 

من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

جايگاه على در قرآن در رابطه با پيامبر (ص)

در سال نهم پس از هجرت پيامبر،گروهى به نمايندگى از نصاراى نجران يمن به مدينه آمدند تا راجع به اسلام از پيامبر (ص) سؤالهايى بكنند و با او درباره دين به احتجاج پردازند .و ميان آنان با پيامبر بحث و گفتگويى شد كه پيامبر در اين گفتگو موضع مثبت اسلام را نسبت به حضرت مسيح و تعليمات او بيان كرد.و ليكن آنان در موضع منفى خود نسبت به تعليمات اسلامى پافشارى كردند.آن گاه وحى نازل شد و پيامبر را مأمور به مباهله با آنان ساخت .مباهله نفرين كردن دو گروه متخاصم است تا بدان وسيله خداوند بر آن كه باطل است عذابش را نازل كند:?هر كس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله كند.بگو بياييد فرزندان و زنان و نزديكان خود را گرد آوريم،لابه و زارى كنيم و لعنت خدا را نثار دروغگويان گردانيم? (1) .

پيامبر (ص) به دليل مأموريتى كه داشت دچار زحمت شد و آن گروه مسيحى را به مباهله دعوت كرد.نيشابورى در تفسير:غرائب القرآن و عجائب الفرقان خود،مطلب زير را نقل كرده است:?پيامبر به آنان فرمود:خداوند مرا مأمور كرده است كه اگر پذيراى برهان نشديد با شما مباهله كنم،گفتند اى ابو القاسم!ما باز مى‏گرديم و درباره كار خود با هم مشورت مى‏كنيم،آن گاه به نزد تو مى‏آييم.و چون بازگشتند به شخص دوم هيأت نمايندگى كه مردى كاردان و با تدبير بود گفتند:اى عبد المسيح!نظر تو چيست؟اوگفت:به خدا قسم اى جمعيت نصارا شما دانستيد كه محمد پيامبرى است فرستاده از جانب خدا.و براستى سخن قاطع را درباره صاحبتان مسيح براى شما بيان كرد.و به خدا سوگند،هرگز قومى با پيامبرى مباهله نكرد مگر آن كه بزرگ و كوچك آنان از ميان رفتند.و شما اگر اين كار را بكنيد بيچاره مى‏شويد!اگر خوش نداريد،در موضع خود بايستيد و بر دين خود پافشارى ورزيد و اين مرد را به حال خود واگذاريد و به شهرهاى خود باز گرديد.

هيأت نمايندگى مسيحيان به حضور پيامبر (ص) آمد،ديدند او براى مباهله بيرون آمده است در حالى كه عبايى از موى سياه بر دوش داشت؛حسين (ع) در آغوش آن حضرت بود و دست حسن (ع) را در دست داشت و فاطمه (ع) در پى او حركت مى‏كرد،على (ع) نيز پشت سر فاطمه حركت مى‏كرد،و پيامبر (ص) به آنها مى‏گفت هر وقت من دعا كردم شما آمين بگوييد.اسقف نجران رو به همراهان كرد و گفت:اى گروه نصارا!من چهره‏هايى را مى‏بينم كه اگر دست به دعا بردارند و از خداوند بخواهند كه كوه را از جا بكند،فورا خواهد كند!پس با او مباهله مكنيد كه هلاك مى‏شويد و بر روى زمين تا روز قيامت يك مسيحى باقى نخواهد ماند.سپس،رو به پيامبر كردند و گفتند:اى ابو القاسم!تصميم ما اين است كه با تو مباهله نكنيم...?

طبرى در تفسير خود از چندين طريق نقل كرده است كه پيامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسين را در داستان مباهله به همراه خود آورده بود

و در صحيح مسلم از سعد بن ابى وقاص روايت شده است كه چون اين آيه نازل شد:?بياييد فرزندان و...خود را گرد آوريم?پيامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسين را طلبيد و گفت:بارلها اينان اهل بيت منند?  .خداوند پيامبرش را مأمور كرده بود تا به هيأت نمايندگى نجران بگويد:?بيائيد فرزندان،زنان و نزديكان خود را گرد آوريم...?براى اطاعت اين فرمان پيامبر حسنين را حاضر كرد كه پسران دختر او و در حقيقت فرزندان او بودند؛فاطمه را به حضور خواست كه او برجسته‏ترين زنان از اهل بيت رسول بود.و ليكن چرا به همراه آنان على را آورده بود كه نه از پسران پيامبر است و نه از زنان او؟

براى على در آيه مباركه جايى نيست،مگر اين كه داخل در فرموده خداى متعال?انفسنا?باشد .براستى كه بردن على دليل بر اين است كه پيامبر خدا او را به منزله خود به حساب مى‏آورد و اگر پيامبر خدا او را چنين به حساب مى‏آورد پس،در حقيقت او را در ميان همه مسلمانان ممتاز دانسته است.پيامبر خدا در موارد مختلفى صريحا مى‏فرمود:على از من است و من از اويم.و حبشى بن جناده روايت كرده است كه او خود از پيامبر خدا شنيد كه مى‏فرمود:?على از من است و من از او و كسى از جانب من كارى را انجام نمى‏دهد بجز على.?

اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه

كنيه على (ع)

آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميده‏اند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مى‏كردند.يكى ديگر از كنيه‏هاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استيعاب نقل شده است:?به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدينه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گويى.سهل پرسيد:چه بگويم؟گفت:بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت،نامگذارى نكرده است. پرسيد:چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او،پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد:پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت:اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنى‏تر نيست.?

نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت:?من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم،به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.?

البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است:چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و يا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود:?ابو تراب!چنين كن‏?.

همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيه‏اى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستين كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تويى.

على (ع) ،اين كنيه را از ديگر كنيه‏ها بيشتر خوش مى‏داشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران،بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على،به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل،لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه اين نام،تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.

كميت مى‏گويد:

گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثير غرة گفت:جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،يزيد بن عبد الملك به او گفت:نفرين خدا بر تو باد!آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود

لقب على (ع)

ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نويسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حيدر،امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:

ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبت‏به تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمده‏ام زيرا ولى،خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:

اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقيا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:

آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟!

او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست،پشتيبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است

زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) )

فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيام‏آورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند

اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كميت مى‏گويد:

كثير نيز مى‏گويد:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دين‏ها

همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين(يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين)نيز ملقب بوده است.

روايت كرده‏اند كه پيامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.

در روايت ديگرى آمده است:اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامت‏با چهره‏هايى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.

دربان على (ع)

در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)

همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابت‏بوده است.در اينجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين،نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏?خداوند فرمانروا،على بنده اوست‏? (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مى‏نويسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق،چنين مى‏گويد:? يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه،به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت ?الله الملك و على عبده‏? (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متين‏تر باشد.?

همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنين امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد:?اسندت ظهرى الى الله‏? (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عده‏اى ديگر نقش نگين آن حضرت را?حسبى الله‏?ذكر كرده‏اند.كفعمى نيز در مصباح گويد:نقش نگين انگشترى آن حضرت‏?الملك لله الواحد القهار?بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 19:18 | لینک ثابت |

زندگي‌نامه مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني

  هم اندیشی:ملامحمد علي مجتهد، معروف به آيت‌الله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني كه رياست علمي و مديريت يك مدرسه علميه در تهران را بر عهده داشت، از جمله علماء و استادان اخلاق مشهور بود.

به گزارش هم اندیشی به نقل از فارس، مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني در نهم مهرماه سال 1302 شمسي در تهران چشم به جهان گشود.
وي در خانداني با تقوي و ورع و فضل و شرف پرورش يافت پدر ايشان مرحوم محمدباقر از كسبه‌هاي معروف و با تقوي و متدين تهران بوده و جد ايشان مرحوم ميرزا احمد از تجار مشهور و از مؤمنين و متدينين عصر خود بود. بعد از اين دو بزرگوار اجداد حضرت آيت ‌الله مجتهدي همگي در كسوت روحانيت و از علماء جليل‌القدر و مبلغين اسلام و از ائمه جماعات مشهور كاشان بودند.
از جمله اجداد ايشان آيات و حجج اسلام، حاج ملا محمدعلي مجتهد و حاج ملامحمد باقر مجتهد و حاج ملا محمد كاظم مجتهد كاشاني بودند.
صاحب كتاب لبا‌ب‌الالقاب تاليف آيت الله مرحوم آخوند ملا حبيب الله شريف كاشاني متوفي 1340 قمري درباره يكي از اجداد ايشان يعني حضرت آيت ‌الله حاج شيخ محمد‌علي مجتهد كاشاني مي‌نويسد: «او فرزند حاج محمدباقر كاشاني است و آيت ‌الله حاج محمد‌علي مجتهد كاشاني عالمي فاضل و مدرسي بزرگوار در علوم شرعي و عقلي بود، به حدي كه فضل و علم و زهدش بر ديگران مسلم و آشكار بود، و آن مرحوم فرزندي داشت به نام حاج ملا ابوالقاسم كه او هم حكيم و منجمي زبردست بود و من آن فرزند را ديده بودم و او در تهران فوت كرد (و در اطراف چهار راه مولوي كه در آن زمان قبرستان بود دفن گرديد) و مرحوم آيت ‌الله حاج محمد‌علي از شاگردان فقيه عاليقدر حضرت آيت‌الله سيدمحمد تقي كاشاني بود و او از شاگردان عالم رباني و معلم اخلاق حاج ملا احمد نراقي است و ملااحمد نراقي استاد شيخ مرتضي انصاري بود و وقتي كه ملااحمد نراقي از رحلت آيت‌الله سيد‌محمد تقي كاشاني باخبر شدند از شدت حزن و اندوه و با صداي رسا و بلند شديدا گريه كردند و از فقدان آن عالم بزرگوار تاسف خوردند.»
آيت‌‌الله مجتهدي در سال 1362 قمري و در سن 19 سالگي به كسوت روحانيت درآمد و قبل از آن در بازار تهران مشغول به كار بود و پدر ايشان يعني مرحوم محمد باقر راضي نبود كه فرزندش طلبه شود ولي بر اثر عشق و علاقه زيادي كه جناب استاد به علم و دانش داشت به سوي طلبگي روي آورد.
با توجه به مخالفت پدر، سال‌ها با عسرت و سختي زيادي، در لباس روحانيت به تحصيل علم پرداخت و بعد از سال‌ها نه تنها پدر راضي شد بلكه بر وجود چنين فرزندي در نزد خويشان و نزديكان و در اجتماع افتخار مي‌كرد.
وي پنج سال بعد يعني در سال 1367 قمري و در سن 24 سالگي ازدواج كرد و در همين سال دروس رسائل و مكاسب را نزد آيات و حجج اسلام آقايان فاضل (پدر حضرت آيت‌الله العظمي فاضل لنكراني) و سيد‌حسين قاضي و آقا شيخ قاسم نحوي امتحان داد و با موفقيت به اتمام رساند. بعد از قريب دو سال در سن 26 سالگي و در سال 1369 قمري امتحان كفايه و قسمتي از درس خارج را با موفقيت گذراند.
آيت‌الله مجتهدي در ضمن تحصيل، به تدريس كتب حوزوي هم مي‌پرداخت و وقتي كه از قم به تهران آمد شب‌ها در مسجد‌ امين‌الدوله كه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد در آنجا مشغول به تدرس و اقامه نماز بود، استاد هم، صبح و عصر به امر تدريس اشتغال داشت و چون مرحوم حاج شيخ محمد‌حسين زاهد در اواخر عمر و با وجود كهولت سن به سختي مشغول تعليم و تربيت طلاب بود، لذا از آيت‌الله مجتهدي تقاضا كرد كه علاوه بر تدريس، شب‌ها هم منبر برود و آيت‌الله مجتهدي در طول دو سال، شش جزء از اول قرآن را با استفاده از تفسير‌ برهان كه مبناي تفسيري ايشان بود براي مستمعين آيات قرآن را تفسير مي‌كرد.
آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني صبح‌ها در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله بازار جهت طلاب به تدريس كتب ادبيات و فقه مشغول بود و بعد از ظهر‌ها هم براي كساني كه روزها شاغل بودند و بعد از ظهرها درس مي‌خواندند به تدريس كتب حوزوي از قبيل مطول، سيوطي، مغني، منطق و غيره مي‌پرداخت.
دو سال بعد يعني در 21 محرم سال 1372 قمري، ثلمه‌اي در اسلام به وجود آمد و آن رحلت عارف زاهد و معلم اخلاق حاج شيخ محمدحسين زاهد رحمة‌الله عليه بود.
آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني پس از گذشت سه سال از رحلت آن عالم بزرگوار، همچنان به امر تدريس در مسجد مرحوم حاج سيد‌ عزيز‌الله واقع در بازار تهران مشغول بود تا آنكه به درخواست عده‌اي از علماء و مردم متدين، از حضرت استاد تقاضا كردند كه حوزه علميه را به مسجد مرحوم حاج ملا جعفر منتقل كنند كه در آن زمان مسجد، انبار خاك ذغال و خمره ترشي كسبه محل بود، و تجار و مردم متدين با علماء مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه آيه‌الله مجتهدي به دلايلي نسبت به علماء ديگر جهت ادامه راه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد ارجحيت دارد.
بنابراين با همت تجار و مردم متدين، آيت‌الله مجتهدي توانست حوزه علميه فعلي را كه در تهران خيابان 15 خرداد شرقي، كوچه شهيد مرتضي كياني، كوچه مسجد آقا واقع است تأسيس كند.
در اين حوزه هر سال مراسم عمامه‌گذاري با حضور آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني برگزار مي‌شد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 21:26 | لینک ثابت |

براي بهره برداري بيشتر از عبادت بايد حضور قلب را افزايش داد.عبادت بدون حضور قلب ارزش ندارد.امام خميني (ره ) براي پيدايش حضور قلب فرموده اند: آنچه باعث حضور قلب شود دو امر است: يكي فراغت وقت و قلب وديگر فهماندن به قلب اهميت عبادت را.مقصود از فراغت وقت آن است كه انسان در هر شبانه روز براي عبادت خود وقتي را معين كند كه در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت بپردازدو اشتغال ديگري را براي خود در آن وقت قرار ندهد.انسان اگر بفهمد كه عبادت يكي از امور مهمه اي است كه از كارهاي ديگر اهميتش بيشتر بلكه طرف نسبت با آنها نيست البته اوقات آن را حفظ ميكند و براي آن وقتي را موظف ميكند.

نكته قابل توجه در متن فوق اين است كه امام خميني (ره) عوامل ايجاد حضور قلب را سه چيز ميداند:

الف – انسان براي عبادتش وقت مشخصي را در نظر بگيرد و در آن وقت به كار ديگري اشتغال نداشته باشد.

ب – به اهميت عبادت و نقش سازنده آن توجه داشته باشد.

ج – علاوه بر ايجاد فراغت وقت و توجه به اهميت عبادت، فراغت قلب را ايجاد كند يعني دل را كاملا خالص براي توجه به عبادت و مناجات با خداي متعال نمايد.

نقل از مجله راه راستان شماره 15 آذر ماه 86

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 22:6 | لینک ثابت |
 
* * *

*