ماجرای مباهله
... فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَ أَبْنَاءكُمْ وَ نِسَاءنَا وَ نِسَاءكُمْ وَ أَنفُسَنَا و أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ
… به آنها (نصاراي نجران) بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مي نماييم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مي كنيم شما نيز از نفوس خود، آنگاه مباهله مي كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مي دهيم.]آيه 61 آل عمران[
در آغاز طلوع اسلام، نجران تنها منطقه مسيحى نشين حجاز بود كه به عللى از بت پرستى دست كشيده، بهآئين مسيح گرويده بودند. رسول اکرم (ص) به موازات مكاتبه با سران دول جهان و مراكز مذهبى، به منظور دعوت نجرانيان به اسلام نيز ، نامه اى به اسقف آن شهر نوشت. نمايندگان پيامبر وارد نجران شده و نامه پيامبر (ص) را به اسقف نجران دادند، که مضمون آن چنين است:
«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب; از محمد فرستاده خدا بسوى اسقف نجران. خداى ابراهيم واسحاق و يعقوب را حمد وستايش مىكنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا دعوت مىنمايم. شما را دعوت مىكنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد و در ولايت خداوند وارد آييد; و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد، بايدبه حكومت اسلامى ماليات و جزيه بپردازيد در غير اين صورت، به شما اعلام خطر خواهم کرد.»
اسقف پس از قرائت نامه براى تصميمگيرى؛ شورايى مركب از شخصيتهاى بارز مذهبى و غير مذهبى تشكيل داد. يكى از افراد طرف مشورت «شرجيل» بود كه به عقل و درايت و كاردانى معروفيت داشت. وى گفت: ما مكرر از پيشوايان مذهبى خود شنيدهايم كه روزى منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعيل انتقال خواهد يافت وهيچ بعيد نيست محمد، كه از اولاد اسماعيل است، همان پيغمبرموعود باشد. بعد از سخنان شرجيل، شورا نظر داد كه گروهى بهعنوان هيئت نمايندگى نجران به مدينه برود تا از نزديك بامحمد(ص) تماس گرفته و دلايل نبوت او را مورد بررسى قرار دهد.بدين ترتيب، هيئتى مركب از شصت نفر بسوى مدينه رهسپار شدند که در راس آنها «ابوحارثه بن علقمه» حاكم نجران و دو پيشوای مذهبی ديگر به نامهای ، عبدالمسيح و ايهم قرار داشت.
نجرانيان در حالی که لباس های فاخر بر تن داشتند وارد مدينه شدند و در مسجد به حضور پيغمبر اسلام (ص ) آمدند. پيامبر با مشاهده ي هيئت آنان از ايشان روی برگرداند. چند روز به همين منوال گذشت تا آنکه نجرانيان متوجه شدند با سر و وضعی که آنان دارند امکان گقتگو با رسول خدا وجود ندارد لذا با لباسی ساده خدمت پيامبر رسيدند. طي جلساتي كه با پيامبر اكرم صل الله عليه و اله و سلم داشتند با آن حضرت به بحث و مناظره پرداختند و علي رغم دلائل قوي و محكمي كه پيامبر اكرم صل الله عليه و اله و سلم ارائه مي فرمود، آنها همچنان به حقانيت آئين و اعتقادات خود پافشاري مي كردند .اين امر سبب شد، تا پيامبر اكرم صل الله عليه و اله و سلم بر اساس حكم پروردگار متعال، آنان را به مباهله دعوت نمايد، كه طرفين در پيشگاه خداوند لب به نفرين بگشايند و هر كدام كه بر حق نيستند و دروغ مى گويند، به عذاب الهى گرفتار شوند. نصاري پذيرفتند و اجراي آن را به روز بعد موكول كردند .
بامداد روز بعد، اجتماعى عظيم از مردم مدينه در بيرون شهر ديده مى شد و گروهى بى شمار براى تماشاى مباهله گرد آمده بودند. در آن حال مشاهده كردند كه پيغمبر اكرم (ص) در حالی که كودكي را در آغوش داشته و دست كودك ديگری را در دست دارد بهمراه بانو و مردی که پشت سر ايشان حرکت می کردند، از راه رسيدند و محلى را براى مباهله در نظر گرفتند.
مسيحيان كه از دور ناظر ورود رسول اكرم (ص ) بودند، بر خلاف انتظار خود ديدند كه آن حضرت با جمعيت و ازدحام نيامده و فقط يك مرد و يك زن و دو پسر با خود آورده است .
پرسيدند كه همراهان پيغمبر با او چه نسبتى دارند؟ گفته شد: كه اينان محبوب ترين مردم نزد رسول اکرم هستند. يكى فاطمه دختر او و ديگرى على داماد و پسر عمش و آن دو پسر، فرزندان دختر او، حسن و حسين مى باشند. اسقف اعظم نصراني كه متحير شده بود، خطاب به جمعيت نصاري گفت: بنگريد كه محمد چگونه با اطمينان تمام و ايمان راسخ به ميدان آمده و بهترين عزيزان خود را براي اجراي مباهله به همراه آورده است! به خدا سوگند اگر او را در اين امر ترديد و يا خوفي داشت، هرگز عزيزان خود را انتخاب نمي كرد. مردم، من در چهره آنان معنويت و روحانيتي مي يابم كه اگر از خدا درخواست كنند، كوه ها را از جاي خود حركت خواهند داد. پس از مباهله با آنان بر حذر باشيد كه عذاب و بلا دامن ما را خواهد گرفت . به دنبال آن، پيامى به رسول اكرم (ص) فرستادند كه از مباهله درگذر و تو خودت در ميان ما حكم باش و كار را با مصالحه خاتمه بده .رسول اكرم (ص) با پيشنهاد آنها موافقت كرد و صلح نامه اى به خط اميرالمومنين على (ع) و تعيين جزيه سبك و آسانى كه ساليانه بپردازند، تنظيم گرديد و كار خاتمه يافت
شیخ سلیمان بلخی حنفی از غایة المرام از فضائل الصحابه سمعانی از ابو سعید خدری روایت کرده: هنگامی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری (منجر به رحلت) بود فاطمه زهرا (س) وارد شد و گریه کرد و عرضه داشت:
بابا جان بعد از شما، از این ضایعه (نبودن شما در امت) می ترسم پیامبر اکرم (ص) فرمود: خداوند به اهل زمین با دقت نظر کرد و از میان آنها پدرت را به رسالت برگزید سپس برای مرتبه ی دوم به دقت نگریست و از میان آنها شوهرت را برگزید ، پس به من فرمان داد تا تو را به او تزویج کنم و من این کار را کردم. شوهر تو از میان همگان حلمش زیادتر و علمش بیشتر است و زودتر از همه مسلمان شد. خداوند به ما اهل بیت هفت خصلت اعطاء کرد که این هفت خصلت را به هیچ کس از اولین و آخرین نداده است.
پیامبر ما بهترین پیامبران است که پدر تو باشد،
و جانشین او بهترین بهترین اوصیاء است که شوهر تو باشد،
شهید ما بهترین شهیدان است که عموی پدرت حمزه باشد،
و از ماست کسی که در بهشت به دو بال خود در بهشت هر جا بخواهد پرواز کند و او جعفر (پسر عموی پدر تو) است،
و از امامت این امت و آنها پسران تو (حسن و حسین(ع)) هستند
و از ماست مهدی امت.


براي شادی ارواح طیبه شهدا و امام شهدا صلوات![]()


هرگز نگويمت كه بيا دست من بگير
"عمري گرفته اي و مبادا رها كني"


مهتاب رخت بعد غروبم به در آيد
مي ترسم از آن دم که بيایي و نباشم
جان از بدنم رفته و عمرم به سر آيد
مي خوانمت اي يار ز صبح ازلي
آه از دل خونم زغم هجر برآيد
در راه تو من منتظرم تا که بيایي
از گل وصل رخت بهره دلم کي ثمر آيد
بر دامن تو رشته دل را چو ببستم
کي مهر رخت از پس پرده به در آيد
جز هجر تو اندر دل من هيچ غمي نيست
کي مي شود از سينه غم هجر برآيد
هر سو نگرم از تو و از وصل توگویند
کي مي شود این فصل فراق تو سرآيد
از باغ غمت لاله چو بسيار بچيديم
کي مي شود اندر دل ما لاله وصل تو برآيد

السلام عليک يا بقيه الله في ارضه

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده از چهره گشاید، شاید
دست افشان، پای کوبان میروم
بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند
بی پر و بی پا و بی دستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
پردهی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همهی لحن خوش آواییام
در به در کوچه تنهاییام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
مهنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلاّل مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمتزده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم تَرم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما
کـی و کجا وعدهی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه مشعر، کدام کنج منا
ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آوردببوسم خاک پاک جمکران را
تـجلیخـانه پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده از چهره گشاید، شاید
شاید........
شاید....
شاید...
شاید

من انتظار معجزه دارم، نمی شود؟
هنگام باز دیدن یارم نمی شود؟
گفتی دعا کنیم و اجابت کنی چرا...
آخر چرا ظهور بهارم نمی شود؟
آه از غروب های غم انگیز جمعه ها
این هفته هم طلوع نگارم نمی شود؟
ان شالله به زودی با معجزه ظهور تمام دوست داران محبت و عدالت رو شاد و امیدوار ببینم. آمین.
محرم که مي شود، وقتي دسته عزاداري به راه مي اندازيم و براي امام حسين (ع) گريه مي کنيم، در دلمان مي گوييم اگر در کربلا بودم تا پاي جان براي امامم مي جنگيدم. يکي در فکر و خيالش خود را جاي حُر مي گذارد و مي گويد: «چرا حُر؟ کاش من اولين شهيد کربلا مي شدم.» يکي ديگر پا فراتر گذاشته و مي گويد من با تمام وجود به جاي حضرت عباس(ع) مي رفتم و براي بچه هاي امام آب مي آوردم. اين که چيزي نيست به جاي يک جان، حاضرم صد جان براي امام حسين فدا کنم اين طور نيست. اين احساسات، يک شور و احساس زود گذر است که فقط در همين دهه محرم مي ماند
چندي پيش کسي صادقانه مي گفت: «اگر ما هم، در واقعه کربلا بوديم اگر چه شايد جزء سپاهيان عمر سعد قرار نمي گرفتيم اما از سپاهيان امام حسين(ع) هم نبوديم» پرسيدم:«يعني چه؟! چطور؟» گفت: «مي گويند ظهر عاشورا در فاصله چند فرسخي از کربلا، دقيقا زماني که بزرگترين واقعه تاريخ در حال وقوع بود در روستايي مردم مشغول دوشيدن شير بزان و رسيدگي به امور جاري
زندگي شان بودند. با اين که از قضيه کربلا بي خبر نبودند. خب ما هم با اين وضع تعلق و وابستگي هامان جزء همان مجموعه منفعل بوديم ديگه. مگه نه؟» ديدم بيراه هم نمي گويد.
مگر نه اين است که امام حسين(ع) امام زمان عصر خودش بود؟
و مگر ما نيز امام زمان نداريم؟ اگر امام حسين(ع) را مظلوم مي ناميم،
خود حضرت مهدي(عج) فرموده که «من مظلوم ترين فرد عالمم.»
شما در خيالات خود حاضر هستيد با دشمن امام حسين(ع) بجنگيد ولي در واقعيت حاضر نيستيد کوچکترين قدمي، حتي در حد خواندن يک دعاي کوچک در هر روز براي امام زمانتان برداريد. شايد هفته ها يا ماهها يادي از امام زمانتان نمي کنيد، چه رسد به کشته شدن در راهشان. نمي گويم براي امام حسين(ع) عزاداري نکنيم و در راهشان آرزوي شهادت نداشته باشيم بلکه براي 1300 سال پيش خيال پردازي نکنيد و جامعه را براي ظهور حضرت مهدي(عج)، امام حي و حاضرمان، آماده کنيم و آن وقت اگر مرد شهادتيم بيائيم به
ياريش بشتابيم.
حال قبول داري که به ياري امام حسين(ع) نمي شتافتي بلکه اگر خيلي لطف مي کردي و خود را به اصطلاح مسلمان مي ناميدي به جنگ امامت نمي رفتي و چه بسا وقتي زرق و برق پول، ثروت و پست و مقام را ببينيم جزء پيش قراولان سپاه دشمن ميشديم.
آيا غير از اين است؟ مي گويند ابن زياد پيشنهاد فرماندهي سپاه يزيد را در مسجد کوفه در حالي که عمر سعد براي نماز به مسجد رفته بود به او داد. در مملکتمان چند نفر مانند عمر سعد به ظاهر مسلمان خالص که مي توان پشت سرش هم نماز خواند وجود دارد؟
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَج

نقل از وبلاگ محمود عزیزم(محبت دوست ): http://mohabbat125.blogfa.com
«بسم الله الرحمن الرحيم»
روزی حضرت عیسی (علیهالسلام) با اصحاب خودشان از قبرستانی در حال گذر بودند. اصحاب از حضرت خواستند که مردهای را زنده کند تا از احوال آن دنیا از او سؤالاتی بپرسند.
یاران گشتند و یک قبر کهنه و فرسوده و قدیمی رو پیدا کردند. پس از دست به دعا شدن حضرت عیسی و زنده شدن صاحب قبر، اصحاب از وی اسم و رسمش رو پرسیدند. بعد گفتند: چند وقت است که مردهای؟
مُردۀ زنده شده پاسخ داد: تازۀ تازه! وقت زیادی نگذشته است!
اصحاب متعجب شده بودند. آخر آن قبر کهنه و فرسوده محال بود، برای زمان نزدیکی باشد.
پس از پرسوجو از احوال و زمانۀ آن مَرد، متوجه شدند چهارصد سال گذشته مُرده است!
از او پرسیدند: این مدت چه میکردی که متوجّه گذر زمان نشدی؟
گفت من مردی باربَر بودم و برای مردم حمّالی میکردم. حقوق مردم را رعایت مینمودم، سعی من بر امانتداری بود. به کسی خیانت نمیکردم، راستگو بودم و شبها را نیز به عبادت خدا مشغول میشدم...
روزی بوتۀ خاری را باید برای شخصی حمل میکردم و از منطقهای به منطقۀ دیگر میبردم.
در گرمای ظهر بود که برای صرف غذا در مکانی استراحت گزیدم. بعد از خوردن، تیکهای از غذا بین دندانم مانده بود که یکی از خارهای آن بوتۀ خار را که حمل میکردم، با دست کَندم و با آن دندان خود را تمیز نمودم...
حال از وقتی مُردهام، حساب آن خاری را که برای تمیز کردن دندانم، کنده بودم، پس میدهم.....
(سخنرانی اقای طباطبایی)

برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ واقعی اینجا کیلیک کنید.
صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد
بى تو حتى مهـــربانى حالتى از كـــينه دارد
بى تو مىگويند تعطـيل است كار عشقبازى
عشـق اما كِى خبر از شــنبه و آديـــنه دارد
جغد بر ويـــرانه مىخواند به انــكار تو اما
خاك اين ويرانهها بويى از آن گنـجينه دارد
خواستم از رنــــجش دورى بگويم يادم آمد
عشــــق با آزار خويشاوندى ديــــرينه دارد
در هواى عاشقان پر مىكشد با بىقــــرارى
آن كبوتر چاهى زخــمى كه او در سينه دارد
ناگهان قفــــل بزرگ تيـرگى را مىگشــــايد
آنكه در دستش كلـــــــيد شهر پر آيينه دارد
(تنفس صبح صفحه 46 - قيصر امين پور)
آقای من... برایمان دعا کن.....
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر
«بسم الله الرحمن الرحيم»
مردی، زمینی داشت و کسی را برای زراعت در آن گماشته بود تا برایش کشاورزی کند.
روزی به کشاورز گفت: چند سال است که گندم میکاریم؛ امسال به جای گندم، ارزن بکار...
بعد از چند ماه دوباره برای سرکشی، بر سر زمین زراعیاش آمد و دید باز هم از زمین گندم روئیده است!
با تعجّب از کشاورز پرسید: چرا باز هم گندم کاشتهای!؟ مگر نگفته بودم ارزن بکاری؟!
کشاورز پاسخ داد: نه! من ارزن کاشتهام!!
مرد گفت: مرد حسابی! مگر میشود، ارزن بکاری و گندم سبز شود؟؟
کشاورز گفت: آری! تو چطور در معاملات خود دروغ میگویی! حقّهبازی میکنی! کمفروشی میکنی! از دین خدا تخلّف میکنی! چشمت را نگاه نمیداری! بعد میآیی، نماز میخوانی و از خداوند طلب بهشت داری! من هم گفتم با دعا گندمم را ارزن میکنم!!
مرد متوجّه اشتباه خود شد و فهمید آنچه را در دنیا بکارد، همان را در آخرت برداشت خواهد کرد!

باز آ که بیتو بر نـــدمد آفـــــتاب صبـــــح *** خورشــید را مگر تو گذاری به قاب صبح
ای فــارق سپیدۀ ایمــــان ز شام کفـــــر *** باشد غیاب روی تو، ما را غیـــاب صبــح
ای یـــادگار فاطــــمه، ای وارث حســــین *** ای از تبار روشـــنی، ای همرکاب صبح
ای ســاقی زلال صــــفا، بیحضـــور تــــو *** شد ساغر سپیده تهی از شراب صبـح
ای آفتاب صادق حق، جلوهای که سوخت *** در حســرت نگاه تو، چشم پر آب صبـح
ای مقـــــــتدای رويش گلهای روشـــنی *** باز آ كه بیتو بر نـدمد آفــتاب صبــــــح

به امید ظهور صبح روشن...
التماس دعا
