تبليغاتX
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ

يك نفوذي گروهك هاي چپ در دفتر تحكيم هشدار داد شعارهاي تند در تجمع حاشيه اي 13 آبان باعث ريزش بيشتر نيروها شده است.

مرتضي-س با اشاره به بحران وسيع پيش آمده در ميان حلقه هاي آشوب طلب نوشت: اتفاقي كه در سيزده آبان قوت گرفته اين است كه به دليل روشن شدن ابعاد مبارزه و نبودن چارچوب فكري و عيني مطالبات، در كنار سركوب نيروهاي مياني، ميدان براي نيروهاي راديكال خالي شده و جنبش دچار فرسايش مي شود. شعارهايي كه در سيزدهم آبان داده شد به هيچ عنوان با ماهيت دروني جنبش همگوني نداشت. بافت نيروهاي حاضر در اين روز نشان مي داد شعارهاي راديكال، باعث شده بين نيروهاي موجود در ميدان فاصله ايجاد شود زيرا به هر ترتيب آنها دوباره مي خواهند به زندگي عادي بازگردند. هر چه شعارها به سمت شعارهاي مرگ برود، نمي تواند فراگير شود و باعث متحدتر شدن جريان مقابل و يافتن توجيه سركوب مي شود. مثال تاريخي، رفتار رهبري سازمان مجاهدين خلق ]گروهك تروريستي منافقين[ در دهه 60 است كه گمان بردند فاز مسلحانه 30 خرداد مي تواند امكانات سرخ را سفيد كند و اشتباه پشت اشتباه صورت گرفت.

وي در اين مقاله كه در يكي از سايت هاي ضد انقلاب منتشر شده، البته ترجيح داد متعرض ميدانداري عناصر وابسته به گروهك منافقين در تجمعات ضد انقلابي اخير نشود، اما درباره شعارها نوشت: برخي شعارها مانند جمهوري ايراني به جاي جمهوري اسلامي، دل نشين و آرامش بخش هستند اما دواكننده نيستند و معمولاً تداعي كننده اپوزيسيون خارج از حكومت هستند. اين شعارها پس از مدتي تنها، نوشدارويي بي اثر مي شوند اما با شعارهاي مدني مي توان حتي بخشي از راست محافظه كار را نيز همراه كرد. شعارهاي سر داده شده در سيزده آبان كه سراسر انباشته از مرگ بود، انحرافي بودند زيرا يك تحليل ساده هم نشان مي داد نظام را نمي توان سرنگون كرد و ما توانايي چنين سطحي از درگيري را نداريم. شعارهاي سرنگوني طلب، نهادهاي حكومت را به هم نزديك تر و ميزان درگيري نيروهاي ما را بالا مي برد.

ابراز ندامت هايي از اين دست پس از 5 ماه خودزني بي حاصل گروهك هاي ضد انقلاب در تجمعات و تشنجات خياباني صورت مي گيرد كه طي آن جريان برانداز با وجود نقاب مدني، خشونت و تخريب و جنايت را چاشني انواع فحاشي ها عليه انقلاب، نظام، رهبري و چارچوب هاي قانون اساسي كرد و ماهيت خود را لو داد. آنها تا مرز خط زدن روي شعارهاي مرگ بر آمريكا و اسرائيل و سردادن مرگ بر چين و روسيه هم پيش رفتند تا خيانت خود به كشور و ملت را بيشتر ثابت كنند.

اين رويكرد باعث ريزش گسترده حاميان اوليه جريان مدعي تقلب در انتخابات شد به نحوي كه جمعيت چند صدهزارنفري اوليه اكنون به چند ده و حداكثر چند صد نفر تقليل يافته است كه تازه به قول آقاي «س» آنها نيز با هم مشكل پيدا كرده اند.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 10:33 | لینک ثابت |

 شرکتهاي نظامي، امنيتي و نفتي صهيونيستي که به تازگي در کردستان عراق مستقر شده اند با محوريت شرکت آمريکايي بلک واتر به توزيع گسترده خودکاري اقدام کرده اند که مجهز به آخرين تجهيزات و ابزار پيشرفته جاسوسي و با قابليت اخلال در زندگي اجتماعي است.اين خودکار که داراي حافظه ديجيتالي و رم مي باشد امکان فيلمبرداري و عکاسي و ضبط مکالمات را دارد و برخلاف نمونه هاي پيشين که ظاهري بزرگ و ناموزون داشتند بسيار ظريف و زيبا است.اين خودکار ضد آب و ضد ضربه که از مرزهاي غربي در حال ورود به کشور است بر خلاف قيمتش در کشورهاي غربي و آسيايي با نازل ترين قيمت به ايران قاچاق مي شود.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 21:22 | لینک ثابت |

قبيله ايستاده است با صلابت و خون گريه مي‌كند؛ حتي براي لحظه‌اي هم شبيه هم فكر نكرده‌ايم؛ در حالي كه عمري شبيه هم بوده‌ايم.

ريحانه ذوالفقاري نويسنده وبلاگ "كيمياي قلم " در آخرين پست وبلاگ‌اش با درج شعري نو درباره اتفاقات پس از انتخابات نوشت،

بيش از اين درنگ جايز نيست

برخي بزرگان قبيله به نفي همه چيز نشسته اند

.........

اين قبيله ي آماده، محو جمال آزادگي است


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 21:6 | لینک ثابت |
اي شيخ به ياد آر همي گردش ايام
اقبال سرآغاز و تباهي سرانجام
در راه ولايت تو بسي حادثه ديدي
بسيار خطركردي و بسيار دويدي
در ظلمت طاغوت به زندان بشدي چند
دور از زن و فرزند و عزيزان بشدي چند
يك روز چنين بود و دگر روز به دوران
خورشيد ولايت ز افق گشت نمايان
تو نيز زدي تكيه به كرسي و رياست
نام‌آور مجلس شدي و مرد سياست
يك سنگ پراندي چو بر آن شاه ستمكار
بس مزد گرفتي تو خود از ايزد دادار
نامت بنوشتند به طومار ولايت
در وصف تو خواندند بسي نيك روايت
آن روز دل كفر ز دست تو به خون بود
پيوسته در انديشه آزار و فسون بود
در مجلس ششم كه همه ننگ جهان بود
انصاف تو خود بهتر از آن بي‌خبران بود
افسوس ايا شيخ كه در عاقبت كار
يكباره دگرگون بشدت آن همه افكار
يك باره تو از مهر ولايت ببريدي
در دايره ضد ولايت بخزبدي
امروز نگه كن كه پي چاك قبايت
بنشسته هر آن طائفه ضد ولايت
دشمن همه جا، لب به ثنايت بگشودند
در مدح تو بسيار حكايت بسرودند
خود طائفه روزه‌خوران يار تو گشتند
اصحاب هر آن فتنه طرفدار تو گشتند
باطل بشد آن سابقه و آن همه ادوار
آتش زدي اندر عمل خويش به يكبار
بيچاره تو و آن دو رفيقت كه سرانجام
در عين بصيرت بفتادند در اين دام
اين روزه‌خوران نيز كه همراه شمايند
همراه نپندار كه بدخواه شمايند
دشمن كه به صدام نگون بخت جفا كرد
او نيز نخواهد به شمايان كه وفا كرد
آن روز كه بيرون شدي از حزب بهشتي
خود نام خودت بر در دوزخ بنوشتي
امروز شنيدم كه دگر توبه نمودي
خواهان ولايت شدي و نوحه سرودي
مردم نپذيرند دگر دام شما را
سوگند و نه پيمان و نه پيغام شما را
تا نام خميني بود و گردش ايام
همواره شما راست بسي دشنه و دشمنام
نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 10:48 | لینک ثابت |
دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند در غير اين صورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام و رزمندگان امروز سه دسته مي شوند :
اول دسته اي كه به مخالفت با گذشته خود برمي خيزند .
دوم دسته اي راه بي تفاوتي بر مي گزينندو در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چير را فراموش مي كنند.
دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .
پس از خداوند بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسيار سخت و دشوار خواهد بود.
از سخنان جانشين فرمانده لشكر 31 عاشورا شهيد حميد باكري در سال 61 قبل از عمليات والفجر.
نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 10:15 | لینک ثابت |

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.

كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر آزاد ميكنم اگه توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد. در طويله اول كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود. بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود.  گاو با سم به زمين مي‌كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي‌گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...

 اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.

براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 18:57 | لینک ثابت |

پدرم اين جوري بود وقتي من :
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود ، همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير ميده ، عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه .
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي زيادي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 5:47 | لینک ثابت |

افتخارم چادریست که سیاهیش
چشم آدم های هرز را میزند!

بسم رب الشهید

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي سياهي چادرم،

دل مردهايي كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را ميزند.

نميدانيد چقدر لذت‏بخش است وقتي وارد مغازه‏ي ميشوم و ميپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نميدهد؛ دوباره ميپرسم: آقا! اينا چنده؟

فروشنده كه محو موهي مش‏كرده زن ديگري است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نميبيند.

باز هم سؤالم بيجواب ميماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون ميآيم.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي مردهايي كه به خيابان ميآيند تا لذت ببرند،

ذره‏ي به تو محل نميگذارند. نميدانيد؛

واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي شاد و سرخوش، در خيابان قدم ميزنيد؛

در حالي كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشه‏ي از زيباييهاتان، پاك شده باشد

و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديك‏ترين محل امن برسانيد

تا هر چه زودتر، زيبايي خود را كنترل كنيد؛

زيبايي از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي در خيابان و دانشگاه و... راه ميرويد

و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد

وقتي جولانگاه نظرهي ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي كرم قلاب ماهيگيري شيطان

بري به دام انداختن مردان شهر نيستيد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد

چه لذتي دارد وقتي ميبيني كه ميتواني اطاعت خدايت را بكني؛ نه هوايت را.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي در خيابان راه ميرويد؛

در حالي كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد

چه لذتي دارد اين حجاب! خدايا! لذتم مدام باد

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 13:38 | لینک ثابت |

صلاح الدین ایوبی که حتی دشمنانش هم از او به نیکی یاد میکنند و تقوی و فضیلت و شجاعتش را ستوده اند  نام اصلیش یوسف و لقبش الملک الناصر و شهرتش ایوبی است . او اصالتا از مردم کردستان ایران بوده و پدرش نجم الدین و جدش شاذی نام داشتند.شاذی  سر سلسله این خانواده از سرکرده های منطقه کوهستانی گور بوده و چندین پسر داشته که بزرگترین ایشان امیر نجم الدین بود.

امیر نجم الدین پس از فوت پدر با خانواده اش بموصل کوچ کرد و بخدمت سلطان محمد سلجوقی درآمد و از طرف سلطان به امارت (فرماندهی) قلعه تکریت منصوب شد . سالها بعد زمانی که اتابک عماد الدین زنگی حاکم موصل شد شبی گذرش به قلعه مذبور افتاد در آن شب وضع اتابک زنگی بسیار فلاکت باربود زیرا در جنگی بسختی شکست خورده بود و با افراد اکثرا زخمی خود سر راهش به قلعه تکریت رسید امیر نجم الدین به او خیر مقدم گفت و در اعزاز( عزیز کردن )  و اکرامش ( بزرگ داشتن) بسیار کوشید اتابک پس از 15 روز آنجا را ترک کرد اما در قلبش از پذیرایی امیر نجم الدین بسیار شاد بود پس از چندی بهروز مالک قلعه آنها را از قلعه بیرون کرد . در همان روز همسر امیر نجم الدین دچار درد زایمان شد و او برای چند روزحرکت خود را به تاخیر انداخت فرزند بدنیا آمده پسر بود و او را یوسف نام نهادند.  آنها به نزد اتابک که به استقالشان رفته بود ، رفتند  اتابک زمین های حاصلخیز شهر زور را به امیر نجم الدین سپرد  و برادرش( برادر نجم الدین ) اسد الدین شیرکوه ،  را جزو مقربین درگاه نمود و امیر نجم الدین را به شهر دمشق منتقل نمود ( برای سرو سامان دادن امور آن شهر )  پس از مرگ اتابک زنگی پسرش نورالدین زنگی ، اسد الدین شیرکوه  را به بمصر روانه نمود . شیرکوه سه بار به مصر لشگر کشید و سرانجام وزیر مصر را بقتل رساند  و خود به جایش نشست و اساس سلطنت مصر را برای برادر زاده اش و اعقاب او بنا نهاد .  صلاح الدین فنون سوارکاری و تیر اندازی را در خدمت پدر و رموز فرماندهی را در رکاب عمویش اسد الدین شیر کوه  فرا گرفت . از مختصات اخلاقی او سخاوتمندی و تواضع او در مقابل دشمن مغلوب بود .او با اسیران با ملاطفت رفتار میکرد و حرمت زنان را مراعات میکرد و اطفال را مورد نوازش قرار میداد. او هرگز شبیخون نمیزد و از راه غافلگیری بردشمن نمیتاخت در محاصره ها با محصورین به مدارا رفتار میکرد و حتی گاهی آب و آذوقه  و دارو وطبیب برای آنها میفرستاد. نسبت به عهد و قولهای خود سخت پای بند بود بهنگام فتح  شهر ها هرگز فرمان قتل عمومی و غارت صادر نکرد و به افراد غیر نظامی آزار نمیرساند. در جنگها تا درست به مواضع دشمن و میزان نیروی آن وقوف نمیافت و قوای خود را با آن نمیسنجید دست بحمله نمیزد. به هنگام جنگ قیافه اش سخت دگرگون میشد و آنچنان مخوف و ترسناک میشد که یارانش از هیبتش بر خود میلرزیدند. با اسرای جنگی ( به جز اعضای فرقه مهمان نوازان و سواران معبد که قتلشان را واجب میدانست  و در آینده آنهارا معرفی خواهم کرد) ملایم بود از کیسه های زر و جواهر هرچه بدستش میرسید بلافاصله آنرا میان اطرافیان و لشگریانش تقسیم میکرد. پس از مرگ شیر کوه در مصر که صلاح الدین هم در رکاب او بود اورا به جانشینی عمویش برگزیدند .او پس از چندین لشگر کشی به فلسطین سرانجام پس از فتح طبریه و شکست نیروهای صلیبی و قتل ارنعود یکی از خبیس ترین دشمنان اسلام که به پیامبر اسلام دشنام داده بود و صلاح الدین قسم خورده بود او را شخصا به قتل برساند، در تل حطین موفق شد ستون فقرات ارتش صلییون را در هم شکند  و آنگاه بسوی بیت المقدس روانه شد .

در این جنگ همین که دو سپاه بهم رسیدند رگبار خروش ها و غرش ماشینهای جنگی ( منجنیق ها) فرو نشسته و جای خود را به نعره دلاوران و شیهه اسبان داد. جنگ تن بتن بوضع وحشتناکی آغاز شد و هر دو طرف در این جنگ با عقیده خالص شمشیر میزدند .شور و احساسات مذهبی چنان بر طرفین مستولی گشته بود که نه بنظامات جنگی اعتنا میکردند و نه بفرمان فرماندهان . صحنه کار زار از اجساد کشته شدگان و پیکر زخمیان پوشیده شده بود این  وضع تا شب ادامه داشت . جنگ روز بعد با همان حدت( سختی) ادامه داشت و این وضع تا یک هفته ادامه یافت . پس از حمله سپاهیان مسلمان از روی پل واقع بر روی خندق شهر مسیحیان سرانجام مسیحیان تقاضای امان نمودند و در خواست صلح کردند . صلاح الدین در پاسخ گفت به مسیحیان بگویید همانطور که اسلاف آنها بهنگام تسخیر شهر در سال 492 این شهر را به خاک وخون کشیدند و سکنه اش را گوش تا گوش سر بریدند و حتی برکودکان شیر خوار هم رحم نکردند من هم همین کار را خواهم کرد .

اما پس از اینکه بلیان نماینده مسیحیان خودرا به پای او افکند و زبان به تضرع گشود و تهدید کرد اگر به مسیحیان امان داده نشود آنها اسرای مسلمان را بقتل خواهند رساند ،  صلاح الدین با امان دادن به آنها موافقت نمود  . و شهر پس از چندین سال اشغال به دست مسیحیان به آغوش مسلمین بازگشت . همین که قرار داد  صلح به امضا رسید، مسلمانان وارد شهر شدند و صلاح الدین اعلام عفو عمومی داد و او وارد شهر شد و بیرق صلیب را از فراز شهر پایین کشید و بیرق مسلمین را به جای آن نصب نمود . او چنان ساده و بیتکلف وارد شهر شد که گویی یک سرکرده جزء با سواران معدودش به زیارت خانه خدا ( بیت المقدس ) میرود

به امید  روزی که بیت المقدس دوباره به آغوش اسلام بازگردد .

در زیر عکس آرامگاه صلاح الدین که در مسجد جامع دمشق مدفون است رو برای شما گذاشتم .

Image:Inside-Saladin-Tomb.jpg

آرامگاه سمت راست تصویر آرامگاه صلاح الدین ایوبی میباشد

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 13:57 | لینک ثابت |

قطعه اي از بهشت

قرار است در كربلا دفن شوم!

از روزي شنيده بود يكي از فرماندهان عالي سپاه اسلام براي زيارت به كربلاي معلا آمده در پوست خود نمي گنجيد.مي خواست خاطره اي كه سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد . با اين فكر خود را به كربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را نمود.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختي مي گذشت. او كه يكي از نيروهاي نظامي ارتش عراق در سالهاي جنگ بوده ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بيابد .سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : (مرا مي شناسي؟)و فرمانده پاسخ داد (بله شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق واكنون نيز جزو مردان سياسي اين كشور هستيد.به همين خاطر ملاقات با شما براي من سخت بود.) ابورياض گفت)اما من حرف سياسي با شما ندارم.سالهاست كه خاطره اي را در سينه دارم وانتظارچنين روزي را مي كشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم.)واو اينگونه خاطره اش را آغاز كرد: (در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقا در مقابل شما در حال جنگ بودم كه با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني جبهه فرا خواندند.وقتي با نگراني در جلو فرمانده خود حاضر شدم او خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. بسيار ناراحت شدم.من اميد داشتم كه پسرم را در لباس دامادي ببينم اما در نبردي بي فايده واجباري جگرگوشه ام را از دست داده بودم.وقتي در سردخانه حاضرشدم كارت وپلاك فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود. اما وقتي كفن را كنار زدم با تعجب توام با خوشحالي گفتم: اشتباه شده اين فرزند من نيست. افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد فرزندم بود به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت:اين چه حرفي است كه مي زني. كارت وپلاك قبلا چك شده وصحت آنها بررسي شده است.وقتي بيشتر مقاومت كردم برخورد آنها نگران كننده تر شد. آنها مرا مجبور كردند تا جسد را به بغداد انتقال داده واو را دفن نمايم. رسم ما شيعيان عراق اين بود كه جسد را بر بالاي ماشين گذاشته وآن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي كرديم. من نيز چنين كردم. اما وقتي به كربلا رسيدم تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم واو را در كربلا دفن نمايم. هم اينكه كار را تمام شده فرض مي كردم وهم اينكه ضرورتي نمي ديدم كه او را تا بغداد ببرم. چهره آرام وزيباي آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظار اورا مي كشد دلم را آتش زده بود. او اگرچه خونين و پر رخم بود ولي چه با شكوه آرميده بود. فاتحه اي خوانده و در حالي كه به صدام لعنت مي فرستادم برآن پيكر مظلوم خاك ريختم و او را تنها رها كردم. اگر چه سال ها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيافتم . دوستانش جسته و گريخته مي گفتند او را ديده اند كه اسير ايراني ها شده است . با پايان يافتن جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد . وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت خيلي خوشحال شدم در آن روز شايد اولين سوالم از فرزندم اين بود كه چرا كارت و پلاكت را به ديگري سپرده بودي ؟ وقتي فرزندم خاطره اش را به من مي گفت مو بر بدنم سيخ شد . پسرم گفت : من توسط يك جوان بسيجي و خوش سيما اسير شدم و او با اصرار از من خواست كه كارت و پلاكم را به او بدهم . حتي حاضر بود پول آنها را بدهد . وقتي آنها را به او سپردم اصرار مي كرد كه حتما بايد راضي باشم.

من به او گفتم در صورتي راضي هستم كه علتش را به من بگويي و او با كمال تعجب به من چيزهايي گفت كه در ذهنم اصلا جايي برايش نمي يافتم .آن بسيجي به من گفت : من دو يا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در كربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن كنند . من مي خواهم با اين كار مطمئن شوم كه تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد.

وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد . اين فقط او نبود كه مي گريست بلكه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي كرد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 10:18 | لینک ثابت |

و این هم یک اخراجی دیگر زمان

این هم واسه اینکه یادمون نره هنوز اخراجیهایی زنده هستند که نباید از یادمون برن.

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

 
نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 8:18 | لینک ثابت |
یک جوان كه پس از تماشاي سريال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامي كه خانواده‌اش را از اين تصميم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.
جوان ياسوجي از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزينه سفر وي به كشور كره و يافتن سوسانو را تامين كند و زماني كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نيستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشي كرد.
به دنبال اين ماجرا، والدين جوان عاشق پيشه او را به بيمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمي نجات يافت.
پدر اين جوان در ارتباط با اين موضوع گفت: پسرم تصور مي‌كرد براحتي مي‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپيشه زن اين سريال ازدواج كند و زماني كه به وي گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارايي من است كمتر از يك ميليون تومان است، او نيز در اقدامي عجيب دست به خودكشي زد و اگر كمي دير به بيمارستان مي‌رسيد،‌ به طور حتم جان خود را از دست مي‌داد. آخرين خبرها از وضعيت جسماني جوان ياسوجي حاكي است كه حال وي رو به بهبود است و از مرگ حتمي نجات يافته است.


 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:2 | لینک ثابت |


شوکه شدن تروریست‌های سلطنت‌طلب از دو ضرب‌شصت امنیتی

این تیم تروریستی که با هدف انجام یک انفجار بزرگ در تهران،‌ اقدام به تمرین در مناطق اطراف شهر کرده و خود را برای انفجار بزرگ در یکی از مراکز ازدحام جمعیت در سطح تهران آماده کرده بود قبل از هرگونه اقدامی شناسایی گردید و کلیه عوامل آن پیش از هرگونه اقدامی دستگیر شدند. 

 

 

 

عملیات بمب‌گذاری تهران توسط گروه های سلطنت‌طلب توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی کشف و عناصر این گروه دستگیر شدند.

در پی اعدام عوامل بمب‌گذاری شیراز که 14 شهید و حدود 200 مجروح برجا گذاشته بود، گروه تروریستی سلطنت‌طلب که عامل انجام این حادثه بود، قصد انجام عملیات بمب‌گذاری بزرگ در تهران را داشت که کلیه اعضای تیم این عملیات، توسط سربازان گمنام امام زمان(عج) دستگیر شدند.

این تیم تروریستی که با هدف انجام یک انفجار بزرگ در تهران،‌ اقدام به تمرین در مناطق اطراف شهر کرده و خود را برای انفجار بزرگ در یکی از مراکز ازدحام جمعیت در سطح تهران آماده کرده بود قبل از هرگونه اقدامی شناسایی گردید و کلیه عوامل آن پیش از هرگونه اقدامی دستگیر شدند.

http://www.tabnak.com/pics2/200904262035323373.jpg
ازدحام پس از انفجار شیراز

به همراه این تیم تروریستی، تجهیزات و وسایل موردنیاز در فعالیت‌های تروریستی کشف شده است.

گفته می‌شود براساس اعترافات اعضای این گروه سرنخ‌های مهمی درباره ارتباطات خارج از کشور این گروه تروریستی با سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه و ارائه تسهیلات به این افراد برای کشتار شهروندان ایرانی با هدف ناامن جلوه دادن کشور به دست آمده است.

گفتنی است وزير اطلاعات هم امروز از شناسايي و دستگيري عوامل يك تيم تروريستي خبر داد.

حجت‌الاسلام والمسلمين محسني اژه‌اي گفت: يك تيم تروريستي متشكل از عناصر فريب خورده و وابسته به عوامل صهيونيست كه با هدف ايجاد ناامني و اغتشاش، قصد داشتند چندين انفجار متوالي به ويژه در آستانه برگزاري انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري در سطح شهر تهران انجام دهند، با هوشياري و تسلط اطلاعاتي سربازان گمنام امام زمان(عج) شناسائي، غافلگير و دستگير شدند.


نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:29 | لینک ثابت |

امیدوارم روزی برسد که تمام معلّمان جامعه ما، از قبیل معلّم در این داستان باشند و اینگونه به تربیت دانش‌آموزان خود بپردازند، که آنگاه باید انتظار جامعه‌ای مطلوب از هر جهت را داشت.


 

معلم یک مدرسه به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آنها بازی کند.

او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می‌آید، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به مدرسه آمدند.

در کیسه بعضی از آنها 2، بعضی‌ها 3، و بعضی‌ها 5 سیب زمینی و بعضی بیشتر بود.

معلم به بچه‌ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی‌های گندیده.

 به علاوه، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین، خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته، بالاخره بازی تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلم از بچه‌ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟

تمام بچه‌ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی‌های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتی است که شما؛ کینه‌ی آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید.

بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید.

 حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می‌خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!!!

دوست عزیز؛ بیا از همین الان، کینه و نفرتها را از قلبت بیرون بریز و جای آن را به محبت و دوستی بده.


 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 11:27 | لینک ثابت |
 

نيروهاي اطلاعاتي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در يك سلسله عمليات پيچيده فني ـ اطلاعاتي، تعدادي از شبكه‌هاي سازمان‌يافته ضد ديني، ضد فرهنگي و ضد ارزش‌هاي انقلاب اسلامي را منهدم كردند.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 19:43 | لینک ثابت |

از عجایب هفت گانه چه می دانید؟

این هفت بنای باستانی از آن جهت برای مردم بسیار عجیب به نظر می رسند که انسانهای قدیم آنهارا با کمک ابزارهای بسیار ابتدایی بنا نهاده اند وکاری ما فوق دانش روزگار خود انجام داده اند.

اهرام مصر
ساختن اهرام در سرزمین مصر به فرمان فرعونها از سه هزار سال قبل ازمیلاد مسیح آغاز شد (حدود ۵۰۰۰ سال قبل) وآخرین آنها در سال ۱۸۰۰ قبل ازمیلاد به پایان رسید هر فرعون برای خود هرمی می ساخت تا آرامگاه ابدی او باشد تا به اعتقاد مصریان زمانی که روح به بدن پادشاه برمیگردد بتواند در بدن اوکه مومیایی می شد جای بگیرد وفرعون د وباره بتواند زندگی را ازسر بگیرد وبه همین علت معمولا بدن مومیایی شده فرعون را تابوتی که به شکل صورت او ساخته شده بود قرار می داد ند ودر کنارش مجموعه ای ازلوازم زند گی - خوراک - پوشاک و حتی کشتی اختصاصی اش را دفن می کردند هر هرم طی دهها سال و توسط صد ها هزار برده ساخته می شد... قدیمی ترین هرم مصر در ناحیه ساکارا قرار دارد وبزرگترین و کامل تر ین هرم که جزو عجایب هفتگانه به شمار می رود هرم خئوپس است که که در نزدیکی جیزه قرار دارد این هرم در حد ود ۱۳ جریب زمین مساحت دارد و ارتفاع اصلی آن ۱۴۸ متر بوده که به مرور زمان به ۱۳۸ متر کاهش پید ا کرده است.

باغهای معلق بابل
گفنه می شود که این باغها توسط بخت النصر ساخته شد وی بعد از ویران کردن معبد سلیمان در محل بیت المقدس کنونی در سال ۶۰۰ قبل از میلاد این باغهای معاق را برای ملکه خو د که د ختر هوخشتر پادشاه قدرتمند ماد بود بنا کر د این باغ 5 طبقه داشت هر طبقه با ۱۵ متر فاصله بر روی طبقه زیرین ساخته شده بود و در هر طبقه گلها وگیاهان فراوانی را کاشته بودند وشاید از آن جایی که شاخ وبرگ درختان به سمت طبقه های زیرین آویزان می شده آن را باغهای معلق گفته اند البته باید اضافه کرد کشور بابل در منطقه عراق کنونی واقع بود.

مجسمه زئوس
مجسمه زئوس در سال ۴۳۵ قبل از میلا د در شهر المپیا ساخته شد شهری که بازیهای المپیک از آنجا آغاز شد این مجسمه که شاهکاری از هنر و دانش بشری بود به نشانه احترام وپرستش زئوس که به اعتقاد یونانیان خدای خدایان بود بر پا شده بود جنس مجسمه از سنگ مرمر خالص بود وبرای تزئئن بخش های گوناگون آن از طلا وعاج استفاده کرده بودند و بلندای آ ن به ۱۳متر می رسید این شاهکار هنری بر اثر جنگهای گوناگون به کلی از بین رفت.

معبد دیانا
این معبد ۵۵۰ قبل از میلا د مسیح در ناحیه افه سوس در ترکیه کنونی ساخته شد ساخت این معبد آنقد ر مهم بود که مردم شهرهای گوناگون با فرستادن هدایایی در ساحت آ ن شرکت کرد ند و پس از تکمیل از تمامی نقاط برای زیارت آن می آمد ند طول و عرض معبد ۱۳۰ در ۶۹ متر بود و ۲۷ ستون از مرمر خالص سقف آن را نگه می داشت که هر کدام از این ستون ها حدود ۱۹ متر ارتفاع داشتند ولی در سال ۳۶۵ بعد از میلاد اروس توستن فقط به خاطر کسب شهرت وقد رت این بنا را به آتش کشید اما بعد مدتی آنرا تعمیر کردند و تالار جدیدی برای آن ساختند وسرانجام به فرمان نرون آن جا را به کلی ویران ساختند.

مجسمه آپولو
گفته می شود که مجسمه آپولوکه یکی از خدایان یونان قدیم بوده است درنزد یکی آسیای صغیر و در مدخل خلیج رودس برپا شده بود این مجسمه از جنس برنز و به ارتفاع ۳۰ متر ساخته شده بود نصب این مجسمه بر روی زمین از شاهکارهای معماری محسوب می شده و مخصوصا حالت ایستاده آپولو در حالی که پاهای خودرا باز کرده بسیار جالب بوده است اما مجسمه در سال ۲۲۴ قبل از میلاد مسیح بر اثر یک زلزله شدید سرنگون شد و تا سالیان درازی به همان ترتیب بر روی زمین باقی ماند پس از مدتی مردم برای استفاده از فلز برنز بدن مجسمه تکه های آن را جدا کردند تا آنکه بالاخره چیزی از آن باقی نماند.

آرامگاه ماسولوس
در سال ۳۵۲ قبل از میلاد هنگامیکه ماسولوس پادشاه کاریس در ترکیه کنونی درگذ شت آرامگاه باشکوهی از مرمر خالص برای اودر شهر هالیکارناس بنا کرد ند این ساختمان چهار گوش و محیط آن ۱۴۰ متر بود و سقفی هرمی شکل داشت که بر روی تعدادی ستون استوار بود و بر بالای آن مجسمه کالسکه پیروزی با چهار اسب که شاه وملکه بر آن سوار بودند نصب دیده می شد بلندی این مقبره به بیش ار ۴۰ متر می رسید و بارها توسط اعراب و بربر ها مورد حمله قرار گرفت تا اینکه به سبب زلزله شدیدی از بین رفت اما در قرن نوزده میلادی بخشهایی از کشف گردید که هم اکنون در موزه بریتانیا نگهداری می شود.

فانوس دریای اسکندریه
شاید قابل استفاده ترین این بناهای هفتگانه چراغ دریایی بود که در بندر اسکندریه مصر برپا شده بود این بنا
۲۰۰ پیش از میلاد مسیح توسط یکی از فراعنه وبرای تقدیم به یکی از خدایان برپا شده بود این ساختمان که بر بالای آن کوهی از آتش برپا می شد وظیفه راهنمایی کشتی ها را داشت و در حقیقت اولین چراغ دریایی جهان بوده است این فانوس دریایی تا ۶۰۰ سال به خوبی انجام وظیفه کرد تا آنگه سر انجام بر اثر زلزله ای کاملا از بین رفت


نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 23:58 | لینک ثابت |
حكايتي خواندني از ميرداماد
 شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
 صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....
 محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
 شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ...
 علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
 شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
 نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد : نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند ( سوره يوسف آيه 53) انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند.
نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 22:10 | لینک ثابت |

تصاويري از کسی که ادعا می کند مسيح جديد است

 

  
image

یک مامور سابق پليس روسيه با تشکيل فرقه اي ادعا کرده است که وي "مسيح جديد" در دوران معاصر است.

اين فرد که "ويساريون" نام دارد هم اکنون داراي چند هزار پيرو در کوه هاي روسيه است.

"ويساريون" که نام اصلي وي "سرگئي توروپ" است در سال 1991 اقدام به تشکيل يک فرقه جديد در روسيه کرد که اعضاي آن بعدها با ترک خانه و کاشانه خود يک شهر جديد در کوهپايه هاي روستاي "پتروپاولووکا" واقع در 30 مايلي جنوب شرقي شهر کراسنويارسک روسيه تشکيل دادند.

کليساي ارتودوکس روسيه معتقد است فرقه هايي همچون فرقه "ويساريون" که بعد از فروپاشي شوروي سابق به طور قارچي در اين کشور رشد کردند سلامت اخلاقي جامعه را به خطر مي اندازند و در نتيجه خواستار ممنوعيت فعاليت آنها شده است.

 

masih1_400

masih2_400_01


masih6_400

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 8:12 | لینک ثابت |

علی اشتری، متهم به جاسوسی برای اسرائیل اعدام شد

 

image

مديركل ضدجاسوسي وزارت اطلاعات، از اجراي حكم اعدام علي اشتري متهم به جاسوسي به نفع سرويس‌هاي اطلاعاتي اسرائیل، در بامداد دوشنبه هفته‌ گذشته خبر داد.

متهم يادشده حدود چهار ماه قبل معرفي شده بود، اظهاركرد: اين فرد به مدت سه سال براي سرويس‌هاي اطلاعاتي موساد جاسوسي مي‌كرد تا اين كه اواخر سال 85 دستگير شد و بعد از گذشت 20 ماه كه به همه‌ اقدامات و عمليات خود اعتراف كرد، حكمش پس از طي مراحل قانوني و قضايي اعلام و به اجرا گذاشته شد.

مدير كل ضد جاسوسي وزارت اطلاعات، در ادامه به برخي از محورهايي كه اشتري در آن به نفع سرويس‌هاي جاسوسي موساد فعاليت ‌كرده است، پرداخت و اظهار كرد: اشتري مجموعه‌ اخبار و اطلاعاتي را كه موساد مي‌خواست از داخل كشور جمع‌آوري مي‌كرد و به طرق فني و حضوري در اختيار عوامل اطلاعاتي رژيم صهيونيستي قرار مي‌داد.

وي ادامه داد: اشتري تلاش مي‌كرد به مراكز مهم و حساس كشور نفوذ كند تا نيازمندي‌هاي بعدي موساد را به اجرا بگذارد و از برخي اختياراتي كه بعضي مراكز در اختيارش به عنوان مشاور فني و دفاعي قرار داده‌اند، به نفع اسرائيلي‌ها استفاده مي‌كرد.

مدير كل ضد جاسوسي وزارت اطلاعات، با بيان اين كه در برخي موارد اشتري خود براي سرويس‌هاي اطلاعاتي اسرائيل دام مي‌گذاشت تا آن‌ها به سمت وي بيايند و ارتباط برقرار كنند، افزود: فروش وسايل و امكانات نامناسب و معيوب با هدايت سرويس‌هاي اطلاعاتي موساد به برخي مراكز تحقيقاتي و دفاعي و ارائه‌ي تجهيزات نامناسب به مراكز و سازمان‌هاي فني كشور از ديگر مواردي بود كه اشتري طي مدت همكاري با سرويس اطلاعاتي رژيم صهيونيستي نسبت به آن مبادرت مي‌كرد.

اين مقام مسوول هم‌چنين به مشاوره‌هايي كه اشتري در طول مدت همكاري خود با سرويس‌هاي جاسوسي اسرائيل نسبت به ارائه آن مبادرت مي‌كرد اشاره كرد و نكاتي را كه اشتري در اين مشاوره‌ها منتقل مي‌كرد مواردي برشمرد كه سرويس اطلاعاتي رژيم صهيونيستي آن را به قصد انتقال در اختيار اشتري قرار داده بود.

مدير كل ضد جاسوسي وزارت اطلاعات ادامه داد: اشتري تلاش مي‌كرد از مجموعه‌ توانايي‌هايي كه به دست آمده اعم از اطلاعات و اخبار و نفوذ در مراكز استفاده كند؛ حتي او در اين مدت سعي داشت با برخي سفارتخانه‌ها تماس بگيرد تا در اين راستا دامنه فعاليت‌هاي خود را با چند سرويس اطلاعاتي گسترش دهد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 7:57 | لینک ثابت |

سؤال:چراصالحان،گرفتارمشكلات هستندومجرمان گنهكار،دررفاه به سرمي برند؟

پاسخ: از آنجاكه خداونداولياي خود رادوست دارد، لذا اگر خلافي كنند،فوراآنان را با قهر خود مي گيردتا متذكر شوند چنانكه خداوند درقرآن مي فرمايد:اگر پيامبر سخني را كه ما نگفته ايم به ما نسبت دهد،با قدرت اورا به قهر خود مي گيريم.وهمچنين اگر مؤمنين خلافي كنند چند روزي نمي گذرد مگر آنان را گوشمالي مي شوند.امااگر نااهلان خلاف كنند ،خداوند به آنان مهلت مي دهد وهر گاه مهلت سرآمد آنان را هلاك مي كندواگر اميدي به اصلاحشان نباشدخداوند حسابشان را تا روز قيامت به تاخير مي اندازدوبه آنان مهلت مي دهدتاپيمانه شان پرشود. به يك مثال توجه كنيد:اگر قطره اي چاي روي شيشه ي عينك شما بريزدفورا آنرا پاك مي كنيد اما اگر قطره اي چاي روي لباس سفيد شما بريزد،صبر مي كنيد به منزل برسيد ولباس خود را عوض مي كنيد واگر قطره اي روي قالي شما بريزدآنرا رها مي كنيد تا مثلا شب عيد آنرا به قالي شويي ببريد.خداوند نيز با هركس به گونه اي رفتار مي كند وبراساس شفافيت يا تيرگي روحش كيفر اورا به تاخير مي اندازد. برگرفته از كتاب تمثيلات حجت الاسلام قرائتي  

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 22:24 | لینک ثابت |

قدرت اندیشه

  پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

  پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

  4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

  پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.







 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 20:25 | لینک ثابت |

شما نجار زندگی خود هستید:

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 19:11 | لینک ثابت |
شتر ي هست كه....... اطلاعيه كاروان مسافرتي موعود كارون مسافرتي موعود,همزمان بافرارسيدن اجل معلق براي عزيمت به يك سفر خارق العاده از كليه داوطلبان وغيرداوطلبان بدون ثبت نام دعوت به عمل مي اورد. مبدآ:دنياي فاني مقصد:ديارباقي زمان حركت:خدامي داند مد ت سفر:بسيارطولاني سن افراد :مطرح نيست وسايل مورد نياز:دومترپارچه سفيد توشه راه:ايمان به خدا-ولايت ائمه اطهار(ع)-عمل صالح براي رفاه حال خود به نكات زير توجه فرماييد: 1.ازاوردن مقام,ثروتخانه و ماشين به داخل محوطه خودداري فرماييد. 2.ازاوردن باراضافي از قبيل :حق الناس,غيبت وتهمت,دروغ وغيره خودداري شود. 3.ازهرگونه خدمات روشنايي معذوريم.درصورت لزوم تا زماني كه درديارمبدآهستيدنمازرافراموش نكنيد. 4.جهت سكونت براي هرنفر يك مترمربع جارزرو شده است.لذاازاوردن همراه بپرهيزيد.چنانچه از تنگي جا نگرانيد,حرام خواري نكنيد. 5.چون اين سفرطولاني است حتمآ قبل ازعزيمت از كليه دوستان,بستگان و مخصوصآكساني كه با اينان قطع رابطه نموده ايد حلاليت بطلبيد. 6.ازپذيرايي شايسته بانوان بدحجاب معذوريم. براي كسب اطلاعات بيشتر به قران و سنت اهل بيت مراجعه فرماييد يا با شماره هاي زير تماس حاصل فرماييد: سوره انبيا ايه 47- سوره شوري ايه 20- سوره نساء ايه 145 براي تمامي شما سفري اسوده ارزومندم. مديركاروان:حضرت عزرائيل
نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 0:3 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 14:57 | لینک ثابت |
عشق برای همه عمر است

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه
"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود
!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم
.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

نوشته شده توسط تبریزلی علی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 13:58 | لینک ثابت |

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

 

 

 

شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم. شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 15:7 | لینک ثابت |

ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستايي از توابع شيراز

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 0:53 | لینک ثابت |

پيرمردي در حال نوشتن نامه اي بود که نوه اش پرسيد:
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

 

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم.

مي خواهم وقتي بزرگ شدي،مثل اين مداد بشوي؟

 

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:

 اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام

 

 پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج خاصيت هست

که اگر به دستشان بياوري براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

 

خاصيت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود

 دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در

 مسير اراده اش حرکت دهد.

 

خاصيت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين

باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از

خود به جا مي گذاردظريف تر و باريک تر)پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا

که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.


 

 

خاصيت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده

 کنيم.بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در

مسير درست نگهداري،مهم است.

 

خاصيت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب

 است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

 

و سر انجام پنجمين خاصيت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار

در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار

 باشي و بداني چه مي کنی.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 19:10 | لینک ثابت |

سيد محمد خاتمي در مراسمي كه به مناسب شب ‌عاشوراي حسيني در خانه هنرمندان برگزار شد، گفت:‌ جان كري در اجلاس داووس تصريح كرد، تصميمات نادرست ما ناشي از عدم شناخت علي(ع) ، حسين(ع) و شيعيان است . 
 
 سيد محمد خاتمي با اشاره به سخنان اخير جان كري در خصوص برداشت‌هاي غلط غرب از تفكر شيعي گفت:جان كري تصريح كرد كه آنها به دليل آن كه علي (ع) و حسين(ع) را نشناخته‌اند، درك درستي از شيعه ندارند و به همين دليل تصميم‌هاي درستي در باره شيعيان نمي‌گيريم و نياز دارد در اين خصوص بيش از اين تحقيق كنيم.
در اين محفل كه با حضور جمعي از عرصه‌داران شعر و ادب و هنر ايران برگزاري شد وي با بيان اينكه انسان موجودي تاريخي است گفت: اين تفاوت انسان با ساير موجودات بشر است‌ و تعريف تاريخ با توجه به گستردگي دامنه آن به صورت يكي از مباحث مهم فلسفه سياسي درآمده است.
رييس بنياد باران با طرح اين پرسش كه آيا انسان در جبر تاريخ اسير است خاطرنشان ساخت: در طول تاريخ ما شاهد حوادثي بوديم كه منشاء آثار فراوان در آينده بودند و حتي سرنوشت بشريت را عوض كردند.
سيد محمد خاتمي با استناد به تاريخ اسلام و هجرت پيامبر يادآور شد: اگر اين اتفاق نمي‌افتاد مطمناً سرشت و سرنوشت بشر ممكن بود چنين تحولاتي را ما سراغ داريم از سر نمي‌گذراند.
رييس جمهور سابق كشورمان تاكيد كرد: در دوران معاصر و دهه فجر نيز ما شاهد چنين اتفاقات و تحولاتي بوديم و بسياري مي‌دانند كه در روز 21 بهمن تصميم تعيين كننده‌اي مبني بر شكست حكومت نظامي از سوي امام خميني صادر شد و همين رويداد باعث پيروزي انقلاب اسلامي شد.
وي با بيان اينكه اگر چنين اتفاقي نمي‌افتاد سرنوشت انقلاب اسلامي با اقدام سركوبگرانه رژيم شاهنشاهي به شكست منتهي مي‌شد تصريح كرد: در تحولات تاريخ اسلام حركت امام حسين(ع) براي حركت از مدينه به مكه و از مكه به كربلا نيز بسيار سرنوشت‌ساز بود و امام مي‌توانست تصميماتي متفاوت از تصميمات اخذ شده در شروع نهضت بگيرد كه اگر چنين مي‌شد يقيناً حركت عاشورا با آن عظمت اتفاق نمي‌افتاد.
خاتمي ادامه داد: حركت امام با بيان روشن نهضت ثبت شد و تصميم مقابل امام بسيار خطرناك بود و يزيد تصور مي‌كرد با اقدام سركوبگرانه مي‌تواند پايان دوران رسالت را رقم زند.
رييس بنياد باران با بيان اينكه يزيد نمي‌دانست يك فرمانرواي مقتدر با فرمان درست خود بر تاريخ حكم مي‌راند تصريح كرد: تمام انتخاب‌‌هاي امام حسين(ع) به گونه‌اي بود كه نه تنها توانست حساسيت ‌انسان‌هاي زمان خود بلكه حساسيت‌ همه دوران‌هاي تاريخ را برانگيزد بلكه توانست اين مطلب را القا كند كه تاريخ‌نگاران تاريخ را آن گونه كه امام حسين(ع) مي‌خواهند بنگارند.
رييس جمهور سابق كشورمان با اشاره به اينكه قيام امام حسين بر مبناي امر به معروف و نهي از منكر آغاز شده بود گفت: در اين حركت منكري بالاتر از حكومت جباران و معروفي بالاتر از اعتراض به اين شيوه وجود نداشت.
خاتمي با بيان اينكه امام حسين بر اساس خواست مردم نهضت خود را اغاز كرد خاطرنشان ساخت: حكومت زماني مطلوب است كه فضيلت داشته باشد اما زماني اين حكومت مطلوب برقرار خواهد شد كه مورد خواست و راي مردم باشد.
وي مردم‌سالاري را مطابق با قرائت امام حسين(ع) از دين دانست و گفت:‌ بهترين حكومت‌ها حق تحميل خود بر مردم را ندارند‌ مگر اينكه مورد قبول جامعه باشند.
رييس بنياد باران افزود: ابا عبدالله(ع) اگر چه بعد از اطلاع از وضعيت مردم كوفه مبني بر دست برداشتن از حمايت امام اعلام كرد كه قصد بازگشت دارد اما در عين حال نشان داد كه زير بار ذلت و بيعت با يزيد نمي‌رود.
وي گفت: همه تاريخ اعم از زيبايي و زشتي در تابلوي عاشورا حضور دارد.
خاتمي با اشاره به سفر اخيرش براي حضور در كنفرانس داووس و سخنان جان كري سناتور دموكرات آمريكايي مبني بر بيان ويژگي‌هاي امام علي(ع) و امام حسين(ع) تصريح كرد:بسياري از انسان‌ها در طول تاريخ از صحنه شگفت‌انگيز عاشورا درس و الهام گرفتند.
وي در پايان، سخنانش را با بيان بخشي از تركيب‌بند معروف محتشم كاشاني خاتمه داد.

نوشته شده توسط تبریزلی علی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:6 | لینک ثابت |

راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا كرد، ترمز كردم و كنار جاده ایستادم و سطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می كرد آنرا بالا می گرفتم شاید كمك كنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و نمی دانستم در این هوای گرم چه كنم. ناگهان فكری به ذهنم خطور كرد. كودكی شیرخوار در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را. بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی كه چون حسین علیه السلام را دیدند كه علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند

نوشته شده توسط تبریزلی علی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 20:40 | لینک ثابت |

نگذاريد علمدار، گرفتار شود

خصم ، از قصه سربسته خبردار شود

نگذاريد علي خون خورد و خون گريد

نگذاريد زغم ، فاطمه بيمار شود

نگذاريد علي خانه نشيند از غم

فدك فاطمه در دست ستمكار شود

نگذاريد كه در كرب و بلا ثارالله

بار ديگر ز ستم بيكس و بي يار شود

نگذاريد كه بي قدر شود نام شهيد

مسند دين نبي ، در كف اغيار شود

نگذاريد كه سرخورده شود حزب الله

هرچه آزاده و جانباز ، زغم زار شود

نگذاريد كه ما طعنه دشمن شنويم

هر چه رزمنده ما خسته ، ز ايثار شود

نگذاريد كه خون گريه كند صاحب ما

مهدي فاطمه از ما همه ، بيزار شود

نگذاريد علي وارث پيغمبر ما

خار در ديده و گريان به شب تار شود

شعر : صديق مرداني

نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 16:5 | لینک ثابت |
بيشتر تلفات جاده اي ما در اثر بي احتياطي است.
نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

روزي هارون ( پنجمين خليفه عباسي) بهلول را به حضور طلبيد ، او ناگزير به نزد هارون آمد.

هارون از او پرسيد : آيا مرا مي شناسي؟

بهلول گفت : تو كسي هستي كه اگر در مشرق زمين ستمي شود و تو در مغرب باشي ، در روز قيامت بازخواست مي شوي. هارون منقلب شد و بعد از چند لحظه پرسيد : روش مرا چگونه مي بيني؟

بهلول گفت: قرآن كتاب خدا در ميان ماست روش خود را با دستورات آن تطبيق كن. قرآن ميگويد : ان الابرار لفي نعيم و ان الفجار لفي جحيم( انفطار آيات 14 و 15)

نيكوكاران از نعمتهاي بهشتي بهره مندند و بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند.

اگر كردار تو نيك است عاقبتت خوب است و گرنه عاقبت بدي خواهي داشت.

هارون گفت : پس اين همه كارهاي نيك ما در كجاست ؟

بهلول گفت : خداوند كردار پرهيزكاران را مي پذيرد.انما يتقبل الله من المتقين ( مائده آيه 27)

هارون گفت : پس رحمت خدا در كجاست و چه مي شود؟

بهلول گفت : رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است .(ان رحمه الله قريب من المحسنين ).

هارون گفت: پس خويشاوندي ما با رسول خدا (ص) چه مي شود ؟

بهلول گفت : در روز قيامت از عمل مي پرسند نه از خويشان: فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لا يتسائلون.( مؤمنون آيه 101).

هارون گفت : پس شفاعت پيامبر در كجاست ؟

بهلول گفت : شفاعت رسول خدا (ص) بستگي به اذن و اجازه خدا دارد: يومئذ لا تنفع الشفاعه الا من اذن له الرحمن و رضي له قولا.

هارون به بهلول گفت : آيا حاجتي داري تا برآورم؟

بهلول گفت : حاجتم اين است كه مرا بيامرزي و اهل بهشت گرداني و تو نمي تواني .

هارون گفت : آيا مي خواهي دستور دهم همه روزه تا آخر عمر معاش روزانه تو را بدهند؟

بهلول گفت : اي هارون من و تو هر دو بنده خدا هستيم . صاحب ما اوست آن خدائي كه معاش تو را تامين مي كند مرا فراموش نمي كند.نقل از مجله ناظر امين شماره 27 صفحه 38

نوشته شده توسط تبریزلی علی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 0:38 | لینک ثابت |

اسكندر مقدوني با سپاهش به جائي رسيد.

گفت:سربازان صداي مرا مي شنويد.

گفتند: بلي.

گفت :اگر صداي من به شما نمي رسد بگوئيد تا بگويم همه صداي مرا تكرار كنيد.

گفت : سربازان ، زير پاي شما ذراتي است كه اگر كسي از آن برندارد پشيمان است، هركس يك مشت بردارد پشيمان است هركس يك خورجين بردارد پشيمان است و

فردا روز شد ديدند اين ذرات در (صدف)است كه همه شان پشيمان شدند .

هان اين جهان مانند شب اسكندري است براي روز قيامت.

 

نوشته شده توسط تبریزلی علی در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 9:5 | لینک ثابت |
 
* * www.hadikazemiweb.blogfa.com www.hadikazemiweb.blogfa.com* * *