ای قلم سوزلرینده اثر یوخ
 
سیاسی, فرهنگی و اجتماعی
دیروز به جهتی در روستای بنیس از توابع بخش شبستر با مرد  مسنی باسم مهدیقلی که مردی د وره دیده بود ه و مدتهای مدیدی در تهران در محله عباس آباد و خیابان پیروزی تهران عمر گذرانده بود آشنا شده و دقایقی را با ایشان موانست کردم ایشان با مطرح کردن بحث زندگی متوالی و لزوم عدالت  در د نیا و آخر مطالبی را مطرح نمود و من هم علیرغم بضاعت علمی اطلاعات ناقصی د ر این خصوص داشتم باز هم گفتگو کرده و در این خصوص بلا ایشان همراهی کردم لیکن همین مطلب تا ساعاتی از شب دغدغه فکری ام را تشکیل مید اد تا اینکه با مراجعه به آیات الهی و دقت در این امر متوجه شدم که اعتقاد به زند گی متوالی اعتقادی مربوط به عرفانهای کاذب و از اعتقادات عده ای هندو مذهب و یهودی و غیره میباشد لذا در رفع این شبله فکری برآمده و به سوال زیر رسیدم:                                                               پرسش :
نظر اسلام در مورد زندگي هاي متوالي (تناسخ) چيست؟
پاسخ :
از قرن ها پيش در هندوستان نظريه اي به نام "تناسخ" طرح شد كه از برگشت ارواح و بازگشت مكررشان به دنيا سخن مي گفت. اين نظريه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عده زيادي از مردم جهان را به خود جلب كرد و حتي كساني به عنوان يك عقيدۀ مذهبي به آن دل بستند. در خلال اين مدت متمادي دانشمندان بزرگ اين مطلب را مورد بحث و انتقاد قرار دادند و چندين دليل بر بطلان آن اقامه نمودند.
اسلام، بازگشت ارواح به دنيا در قالب يك شخص ديگر يا يك موجود جاندار براي انجام كارهاي خوب و به دست آوردن شرايط همزيستي با ارواح را قبول نداشته و صريحا آن را رد مي كند. قرآن در این باره می فرماید: "چون یکیشان را مرگ فرا رسد گويد: پروردگارا، فرمان ده مرا به دنيا باز گردانند، شايد كارهاي نيكي را كه در گذشته ترك كرده بودم،(در حيات آينده) انجام دهم ،( پاسخ داده مي شود): هرگز، اين سخني است (بي اساس) كه گوينده خود مي گويد (و به آن ترتيب اثر داده نمي شود) و از پي (مرگ) اينان عالم برزخ است تا روزي كه قيامت فرا رسد و از قبرها بر انگيخته شوند".
امام رضا (ع) می فرماید: "كسي كه تناسخ را بپذيرد و به آن عقيده داشته باشد، به خداي تعالی كفر ورزیده و بهشت و دوزخ را غير واقعي تلقي كرده است.


نوشته شده در تاريخ بیست و پنجم آذر 1392 توسط علی قدسی
شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟

تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟

شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم

تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟

پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا؟

شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا؟

نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا ؟

ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من

به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟

برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟

شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا؟

صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا؟

تو شیرین تر از آن هستی كه شادابیت كم گردد

و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟!


نوشته شده در تاريخ سوم مهر 1392 توسط علی قدسی

«جوان با قیافه‌ای جدی و گفتاری محکم بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند، گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است ...»

حجت‌الاسلام و المسلمین حسین انصاریان در کتاب «معاشرت» که از تالیفات اوست به بیان خاطره‌ای پرداخته‌ است که در پی می‌آید:

«از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان (عج) زبان‌زد اهل ایمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهم‌السلام) چون باران بهار از دیده اشک می‌بارد، در دهه دوم ماه ذی‌حجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم.

چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود که یکی از دوستان روحانی‌ام که در مشهد زندگی می‌کند به دیدنم آمد و به تقاضای من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد.

در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زین‌العابدین (ع) بودم. روزی هنگام عصر دوست روحانی‌ام جهت رفع خستگی به من پیشنهاد پیاده‌روی در بلوار کمربندی شهر را داد، خواسته او را پذیرفتم. قلم بر زمین گذارده، همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم. از پیاده‌روی ما دو نفر چیزی نگذشته بود که جوانی همراه با ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد و با لحنی محبت‌آمیز از ما خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم. دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی دارد، خودداری کنم. من با توجه به وضع جوان که چهره‌ای امروزی و مناسب با وضع غربیان داشت و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود و نشان می‌داد صد در صد در فرهنگ بیگانه استحاله شده و خلاصه بیماری است که نیاز به طبیب مهربان و همنشین اثرگذار و رفیقی دلسوز و دوستی خیرخواه دارد، سوار ماشین شدم و از دوست روحانی‌ام خواستم که او هم با من همراه شود.

دوست روحانی‌ام در کمال بی‌میلی آن هم در زمانی که رزمندگان با کرامت اسلام در جبهه جنوب و غرب مشغول جنگ با صدامیان کافر و حامیانش بودند و منافقان کوردل هم هر روز در گوشه و کنار شهرها به جان مردم آتش می‌زدند و خانواده‌ها را داغدار می‌کردند با ترس و لرز سوار ماشین شد. راننده از من پرسید: کجا می‌روید تا شما را برسانم؟ گفتم: هر کجا دلخواه توست. از جواب من خوشش آمد. پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: تهران. گفت: در این شهر چه می‌کنی؟ گفتم: برای دیدار و زیارت تو آمده‌ام. از چنین برخوردی آن هم از یک روحانی که هرگز برایش پیش نیامده بود و طبیعتا معهود هم نبود، فوق‌العاده خوشحال و در ضمن بهت‌زده شد. به من گفت: من از وضع مالی مناسبی برخوردارم و خانه‌ای دو طبقه دارم و در آن خانه مجرد و تنها زندگی می‌کنم. دوست دارم چند لحظه‌ای در آن خانه مهمان من باشید.

رفتن به خانه او را پذیرفتم ولی دوست روحانی‌ام که از اوضاع آشفته کشور نگران بود با اشاره و فشردن دست من از من خواست که از رفتن به خانه او چشم‌پوشی کنم ولی من با تکیه به لطف خدا و یاری آن منبع رحمت و بر اساس وجوب امر به معروف و نهی از منکر تصمیمم به رفتن خانه او قطعی بود.

به خانه رسیدیم، ما را به اطاق پذیرایی‌اش راهنمایی کرد. چهار دیوار اتاق از انواع عکس‌های مستهجن و تابلوهای سکس و عکس انواع زنان هنرپیشه نیمه‌عریان غربی پر بود. دوست روحانی‌ام که برخوردار از تقدس و تقوا بود معترضانه به من گفت: این چه دوزخی است که به آن وارد شده‌ایم؟ در این اطاق جز اینکه چشم به زمین بدوزیم یا دیده بر هم نهیم چاره‌ای هست؟! به او گفتم حوصله کن، استقامت ورز، شاید سفر به این شهر از نظر اراده حق به این خاطر بوده که ما با این جوان آشنا شویم و ساعاتی با او همنشین و دوست گردیم تا از این منجلاب فساد به خواست خدا که به همه بندگانش مهربان است و درب توبه را به روی همه گناهکاران باز گذاشته است نجات پیدا کند؛ همچنانکه در دعاست: «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ بَاباً إِلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ، فَقُلْتَ : تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ - پروردگارا! تو کسی هستی که دری را برای بندگانت به سوی عفو و چشم‌پوشی‌ات باز کرده‌ای و نام آن را توبه گذارده‌ای، پس فرموده‌ای: همه به سوی خدا بازگردید، بازگشتی خالصانه. در نهایت برای کسی که از ورود به این در پس از گشوده شدنش غفلت ورزد چه عذر و بهانه‌ای خواهد بود؟»

جوان پس از چند لحظه وارد اتاق پذیرایی شد و پس از خوش‌آمد گفتن با قیافه‌ای جدی و گفتاری محکم بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند و در بی‌خبری کامل از وضع ما دو نفر و بدون هیچ شرم و حیایی و به خیال اینکه ما هم مانند خود او در بی‌قیدی و بی‌مهاری به سر می‌بریم، گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است. تا چای و میوه میل کنید هر کدام را می‌خواهید برای شما حاضر کنم!

او با این پیشنهاد به طور جدی فکر می‌کرد که بهترین نوع پذیرایی از دو دوست جدیدش گر چه روحانی هستند باید به این صورت باشد. به مغرب شرعی یک ساعت مانده بود. به او گفتم دوست مهربانم، من در ابتدای شب با دوستی بسیار عزیز و رفیقی با کرامت و یاری مهربان ملاقات دارم که او به شدت از مشروبات الکلی و مواد مخدر متنفر است. چنانچه بوی مشروب یا بوی مواد مخدر از من استشمام کند می‌ترسم برای همیشه از من جدا شود و از دست دادن او برای من حادثه‌ای غیر قابل جبران است و فراقش برای من قابل تحمل نیست. تو مرا به خاطر محبوب و معشوقم از این برنامه معذور بدار. او هم با کمال مهربانی پذیرفت و بنا شد با چای و میوه از ما پذیرایی کند.

دوست روحانی‌ام با اشاره دست و چشم از من خواست از خوردن میوه و چای خودداری کنم. به او آهسته گفتم: به اندازه‌ای که استفاده می‌کنیم خمسش را می‌پردازیم تا جای شبهه نباشد.

جوان نزدیک مغرب به من گفت: با دوستت در کدام نقطه شهر وعده داری؟ گفتم: کنار مسجد جامع نیشابور. گفت: من شما را به محل وعده می‌رسانم.

هنگامی که کنار مسجد توقف کرد و با ما پیاده شد، پرسید: دوستت آمده یا نه؟ گفتم: آری، محبوبم حاضر است. گفت: او را هم به من نشان بده. گفتم: محبوبم خداست که وقت اذان به وسیله نماز با او قرار ملاقات دارم و این وقت قرار ملاقات است که آمده‌ام.

جوان فوق‌العاده یکه خورد. سر به گریبان فرو برد و شرمسار شد. به او گفتم: آری، او محبوب من است که به شدت از مشروب و مواد مخدر و قمار و رابطه نامشروع و مال حرام متنفر است و من حاضر نیستم با آلوده شدن به این امور با من ترک رابطه کند. جوان گفت: من در آن خانه هیچ شبی را بدون مشروب و مواد مخدر و گوش دادن به انواع نوارها و دیدن انواع فیلم‌های مبتذل نگذرانده‌ام ولی با این برخورد تو از الان تصمیم گرفتم که همه این امور را ترک کنم اما از تو می‌خواهم که فردا را با من بگذرانی. پیشنهادش را پذیرفتم و ساعت 10 صبح فردا را کنار مسجد جامع با او وعده ملاقات گذاشتم.

ساعت 10 آمد، من و دوستم را به چند زیارتگاه شهر از جمله قدمگاه برد و درخواست داشت شب را با من باشد. از حسن اتفاق پیشنهاد او مصادف با شب جمعه بود و از طرف مجلسی که سخنرانی داشتم مردم به حضور در جلسه دعای کمیل دعوت شده بودند و او نمی‌دانست من در شهر منبر می‌روم. آدرس جلسه را به او دادم. پیش از شروع دعای کمیل به جلسه آمد. از کثرت جمعیت راه ورود به مجلس نبود. به او اشاره کردم نزد من آمد. او را به طرف قبله نزد خود نشاندم. تمام چراغ‌ها را خاموش کردند و در تاریکی مطلق، دعای کمیل را خواندم. آتش عجیبی از حال و قال و گریه و سوز در مجلس بود. پس از پایان دعای کمیل دیدم دو چشم آن جوان از کثرت گریه و شدت اشک ریختن چون دو کاسه خون است. به او گفتم: خدا همه گناهانت را بخشید. زندگی پاکی را شروع کن و سپس با او خداحافظی کردم و همان شب از نیشابور خارج شدم.

تا سه سال از او خبر نداشتم. در سفری به مشهد مقدس به دیدار دوست روحانی‌ام نائل شدم که گفت: شبی در حرم مطهر امام رضا (ع) آن جوان را دیدم، جویای حال شما شد. گفتم در تهران به سر می‌برد. یادی از آن سفر پرمعنویت کرد و گفت توبه واقعی کردم و از نیشابور برای زندگی به مشهد آمدم و در اینجا با شفاعت امام رضا (ع) همسری مومن نصیب من شد که در هدایت و بیداری بیشتر من اثر مطلوبی داشت!

آری، یک ساعت همنشینی سالم و رفاقت مطلوب و دوستی صحیح و معاشرتی که اندکی از حقایق عرشیه و معارف الهیه را به گمراهی انتقال می‌دهد، با چنین نتیجه مثبتی روبه‌رو می‌شود.

بنابراین دوستی با گمراهان و فاسقان و فاجران اگر بر انسان آثار منفی گذارد و آدمی را در گردونه و خلق و خوی آنان اندازد، از نظر اسلام حرام و اگر انسان دارای مصونیت ایمانی باشد، دوستی با آنان برای هدایتشان و قرار دادنشان در صراط مستقیم حق، لازم و بلکه بر پایه وجوب امر به معروف و نهی از منکر واجب است.»


نوشته شده در تاريخ چهاردهم مرداد 1392 توسط علی قدسی
سلام دوستان خوب و نازنین
خیلیها میدانند که انقلاب اسلامی ایران با شعار نه شرقی و نه غربی جمهوری اسلامی ایران برهبری حضرت امام رضوان الله تعالی علیه بر رژیم سلطنتی شاهنشاهی پیروز گردید .امام (ره) در همان هفته های اول در شهر خون و قیام قم حضور پیدا کردند و با همان تواضع همیشگی اداره کشور را توسط دولتمردان و سیاستمداران نظاره گر شدند و تنها وقتی که مشاهده کردند که دولت موقت متشکل از نهضت آزادی و جبهه ملی میخواهند با شعار لیبرال دموکراسی و غیره میخواهند در مقابل لایحه قصاص و اصول مترقی دیگر قانون اساسی قد علم کنند و علنا رو در روی نظام اسلامی ایران ایستاده اند و شواهد این مدعا در روز 13 آبان سال 58 توسط دانشجویان پیرو خط امام (ره) و از میان اسناد لانه جاسوسی آمریکائیان روشن گردید به عرصه سیاست قدم گذاشت و قبلا هم اخطار لازم را داد که در صورت نیاز به تهران خواهم آمد تا مخالفان را سرجایشان می نشانم.
اما گویا بعضیها خود را تافته جدا بافته از انقلاب میدانند و عوض اینکه خودشان را با حضور معنوی در میان جوانان و مسلمانان روشنگر و راهنمای آنها نشان دهند انگار نه انگار که همه مردم بدهکار این جماعت از خدا بی خبر هستند.
دوست عزیز اگر شما خود را پیرو و مرید آن یار سفر کرده میدانید قرار نیست با سربازان آنها که در طول 8 سال دفاع مقدس عاشقانه و بدون چشمداشت مادی جنگیده اند و آن زمانی شما که در روستای دور افتاده ای از روستاهای آذربایجانشرقی گردو بازی میکردی و با هم سن و سالانت در دوران خوش و شادی آفرین کودکی بودی این دلیرمردان در جبهه های حق علیه باطل در پشت خاکریزها با عراقیها به تبادل نارنجک جنگی مشغول بودند و خیلی ها از این خیل عظیم به لقاء الله رسیدند و خیلیها هم به درجه رفیع جانبازی نائل آمدند و خیلیهای دیگر مانده اند تا در مقابل نااهلان و نامحرمانی همچون تو و امثالت همچنان که شهید والا مقام حمید باکری بعد از عملیات والفجر مقدماتی در جمع هم رزمانش پیش بینی کرده بود در اوج قدرت اسلام مظلومانه رانده شوند و یا دق کنند و یا .....
در این وانفسای انسانیت بعضیها عجب روئی دارند که در مقابل صاحبان اصلی این انقلاب میایستند بدون آنکه سابقه مثبتی از خودشان را بتوانند پیش کش انقلابیون قرار دهند.
بعضیها باید منتظر غضب انقلابی جوانان انقلابی و حزب اللهی باشند بعضیها باید بدانند که با یک تلفن یا یک گزارش و یا یک همفکری با بزرگان دین و سیاست باید کاسه کوزهایشان را جمع کنند و به همان روستایشان که همین چند هفته پیش آسفالت شد باید بروند .
شوخی نمیکنم و بر سر این پیمان خواهم بود مگر اینکه نوع برخورد شما و بعبارت صحیح تر نوع برخورد بعضیها عوض شود . این درسته.
بعضیها باید بدانند که صبر و حوصله ما هم اندازه ای دارد.
بعضیها باید به آینده نه چندان دور نظر افکنند که با پشیمانی و ندامت از عملکرد سخیف خود در مقابل افرادی که در اوج قدرت خودشان را کوچک کردند تا آنها کوچک نشوند.
باز با یک آیه تمام کنم که بزرگان علم و دین بتوانند آن را ترجمه کنند.
مفسر عزیزم هیچ یادت رفته که خودت هم روزی این آیه را خواندی:
الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله؟
من که ترجمه اش را نمیدانم .شما میدانید؟
شاید بدانید ولی چرا عمل نمیکنید؟


نوشته شده در تاريخ دوازدهم آبان 1390 توسط علی قدسی
دیشب در یک جلسه ای در خاتمه صحبتم این آیه را بدون ترجمه و تفسیر و شرحی فقط تلاوت کردم و دوستی که ادعاهای خیلی بزرگی میکنه و خیال میکنه که از دماغ فیل افتاده و همه باید در مقابلش کرنش و تعظیم بکنند این آیه را به خودش گرفته و گفته منظور فلانی ( یعنی من ) ایشان بوده است.
من نمیدونم هر آیه ای من بخوانم منظور من یا منظور قرآن ایشونه .نمیدونم والله.
یعنی آقا جان مولای من قبله اعظم یعنی میخوای قرآن هم نخوانیم؟
از شما بعیده.
شما که خیلی ساواد ماواد داری باید از قرآن خواندن امثال ماها خوشحال باشی نه اینکه خدای ناکرده زبانم لال ......
آیه ای که خوندم این بود:
فما لهولاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا.
لهم قلوب لا یفقهون بها
ولهم اعین لایبصرون بها
و لهم آذان لا یسمعون بها
اولئک کالانعام بل هم اضل.
خوب شد مولای من؟ الان که از آیه خوندن من خیلی ناراحتی پس میخواهم در این وبلاگم اصلا بترکونم.میخوام اصلا بخاطر حرص دادن بشما هم که شده باشه مطالبی با عنوان آیات رحمانی قرآن در این وبلاگ بیاورم تا هم ذخیره و سندی برای من باشد و هم آیندگانی که میآیند و نسلها بعد و سالها بعد این آیات را میخوانند  به روح ما لااقل فاتحه ای بخوانند و برای شما مولای عزیز اجر جزیل و صبر جمیل درخواست کنند.
و با این حرف و حساب میخوام آیه امروز را هم در خاتمه بیاورم و آن اینکه:
مثلهم کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث.
از آنجائیکه من سوادم به شرح و تفسیر و حتی معنای آین آیه قد نمیده و طبق معمول نمیتونم ترجمه آن را در این وبلاگ داشته باشم لذا این وظیفه خطیر را به بزرگان واگذار میکنم که انشاء الله ترجمه و شرح و تفسیر بفرمایند و اگر لازم شد بخودشان انشاءالله بگیرند.
آجر کم عبدالله.


نوشته شده در تاريخ یازدهم آبان 1390 توسط علی قدسی
تمامی حقوق مطالب برای ای قلم سوزلرینده اثر یوخ محفوظ می باشد