برای چشمهای تو سروده اند


چقدر خوب و روشن است نمای چشم‌های تو

نمـی‌رسـد ستـاره‌ای بـه پـای چشـم‌هـای تـو

بـه مـاه خیـره می‌شـوم فقـط و گریـه می‌کنـم

دلـم کـه تنـگ مـی‌شـود بـرای چشـم‌هـای تـو

و هــی مــرور مــی‌کــنــم  نــگــاه  اول  تــو  را

اگـر نمی‌رسـد بـه مـن صـدای چشـم‌هـای تـو

تو تـاکـه پلـک می‌زنـی بـه سجـده می‌رود دلم

بـه پـیـشـگـاه  اعـظـم  خـدای چـشـم‌هـای تـو

شـبـی خـراب مـی‌شـود حـصـارهــای فـاصـلـه

و آب مـی‌شـود دلـم  بـه پـای چـشـم‌هـای تـو



جبار همتی جانباز 70 درصد عکس دوران قبل از مجروحیت خود را در دست گرفته است.


گفت و گو با حاج حسین مرادی، جانباز روشندل- خوزنیوز - khouznews.ir


مادر دکتر شریعتی

مدتی است که از «مادر شریعتی» در خیابان انقلاب خبری نیست.
ایسنا همز‌مان با ۲۹ خردادماه، سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی، مروری دارد بر گزارشی که سال ۸۹ درباره‌ او منتشر کرده است:
برق چشم ‌های نشسته بر قابی چروکیده و شوق صدایش نشان می‌ دهد هنوز یک نام هست...؛ نامی که هنوز می ‌تواند خون را در رگها بدواند؛ حتا در رگهایی ۸۵ساله... نامی که اکراه نخست برای سخن‌ گفتن را به ذوقی شیرین بدل می‌ کند برای پی ‌گرفتن مصرانه‌ یک گفت ‌و گو؛ نام مردی که بیش از سه دهه است با او زندگی می‌ کند... .
***
نامش «کبراست»؛ «کبرا قدسی نظام ‌آبادی»؛ سال ‌هاست که آشنای این خیابان است و زرق و برق هیچ‌ کدام از مغازه ‌ها و نام‌ های پرطمطراق هیچ ‌کدام از کتاب‌ ها نتوانسته بساط ساده ‌اش را از رونق بیاندازد؛ چون «بساط او» با نامی گره خورده که روزی در ردیف برترین نامها بوده و هنوز هم... نمی ‌دانم... حتما هست که او هست و بساطش هم....
«عصا به دست» و «خمیده» می‌ آید؛ از شهرری. در گرما و سرما، بوران و آفتاب و برف... ‌ بساط می‌ کند کنار «کفش بلا»ی نبش خیابان «فخر رازی»، روبه‌روی دانشگاه تهران...
***
چشم ‌های بی ‌تفاوت خانم قدسی که حالا مطمئن شده قرار نیست تیتر یکی از آن دست گزارش ‌هایی شود که می‌ خواهند این ‌بار او را سوژه‌ نشان ‌دادن محرومیت‌ ها کنند، و درست هنگامی که می‌ گویم آمده‌ ام تا بپرسم «چرا شریعتی؟» برقی می ‌زنند و دقیقه ‌ای بعد ضبط من هم در دست اوست و با ذوقی کودکانه قصه ‌اش را آغاز کرده: «همان سالی که طیب (رضایی) رو گرفتند، اومدیم تهرون. شوهرم تو کوره‌ پزی کار می‌ کرد و من با فروختن کتابای مذهبی در مسجد ارگ به اون کمک می ‌کردم. حالا چهل ساله که مرده...
وقتی تازه از اراک اومده بودیم تهرون، به من گفت بریم حسینیه‌ ارشاد و پای صحبت ‌های شریعتی بشینیم. من شریعتی رو نمی ‌شناختم؛ اما احساس خوبی به حرف‌ هاش داشتم؛ چرا که فکر می ‌کردم حرف دلم رو می ‌زنه...»
... و این «حرف از دل ‌برآمده بر دل نشسته» ظاهرا کار خود را کرده و کبری قدسی نظام ‌آبادی یا به عبارتی «مادر شریعتی»؛ نامی که می‌ گوید، احسان - فرزند دکتر - او را در مراسم‌ بزرگداشتی با آن خوانده، حالا شده یک فروشنده‌ حرفه‌ ای آثار شریعتی. این گوشه‌ دنیا هم انگار مکان اقتدار اوست و کسی کاری به کارش ندارد...
قدسی در حالی‌ که به کتاب‌ هایش خیره شده، ادامه می ‌دهد: «قبل از سال ۵۷ کتاب می ‌فروختم و همه‌ کتاب ‌هایی که داشتم و دارم، مذهبی بود و به همین دلیل هم کسی با من کاری نداره؛ چه موقعی که در منطقه‌ ۶ کتاب می ‌فروختم، چه الآن که حدود ۳۰ ساله تو انقلاب کتاب می ‌فروشم. فقط یک بار کتابامو بردن. خیلی تقلا کردم. اون موقع شهردار تهران کرباسچی بود. وقتی کتابامو دید، گفت اونا رو بدن؛ چون دیده بود کتابای خوبی دارم و مثل بقیه، کتاب صادق هدایت و ایرج میرزا که ضدانقلابی و غیرمذهبیه، ندارم.»
باز برمی‌ گردم به پرسش اول؛ «حالا چرا کتاب ‌های شریعتی؟» عصایش را دستش می‌ گیرد و چانه ‌اش را روی دست می‌ گذارد: «... شریعتی بهترین مرد دنیا بود که رفت و کسی مثل اون نمی ‌یاد. اسلامشناس بود...»
بعد به بساط آن‌طرفتر نگاهی می ‌اندازد و چون منتقدی که نمی ‌تواند ناخرسنديش را پنهان ‌کند، می‌ گوید: «نمی ‌دونم چرا همه دور کتابای اینا جمع می‌ شن؛ ولی کتابای شریعتی رو نمی‌ خرن. جوونا باید این کتابا رو بخونن؛ نه «دایی جان ناپلئون» و «عایشه بعد از پیغمبر» که همش بی‌ محتواس و از این شاخه به آن شاخه می ‌پره.»
می‌پرسم «چه چیزی از شریعتی یاد گرفته‌ اید؟»
پاسخ می ‌دهد: «این ‌که اسلام را دوست داشته باشم. انسانیت و آزاده بودن را یاد گرفتم. همه‌ کتابای شریعتی رو خوندم. «بازگشت به خویشتن»، «فاطمه فاطمه است»، «علی»؛ همش اسلام واقعیه. من با شریعتی زندگی کردم، سواد یاد گرفتم...»
انگار تازه حرف‌ هایش شروع شده باشد، ادامه می‌ دهد: «شریعتی می‌ گفت خدایا علی‌وار زیستن را و حسین‌وار زیستن را به من بیاموز! خب، حالا اگر نمی‌ تونیم مثل علی بشیم، جزو علی که می ‌تونیم بشیم. امام علی چندین سال خانه‌ نشین بود؛ ولی اول‌ مرد تاریخ شد. شریعتی هم منظورش این بود که باید علی‌وار زندگی کنیم، به فقیران کمک کنیم، از روزگار همسایه بی ‌خبر نباشیم...»
حالا یکی از کسبه‌ محل هم که به جمع ما اضافه ‌شده، از سختی‌ های خانم قدسی می‌ گوید: «بنده خدا شب و روز، تابستون و زمستون، توی بارون و برف، همیشه این‌ جاست. من که هیچ ‌وقت نمی‌ تونم همچین کاری انجام بدم. کاش شهرداری جایی بهش بده تا کتاباشو بفروشه.»
«مادر شریعتی» هم می‌ گوید: «ای آقا! کجای کاری! من فقط می‌ خوام اجازه بدن خونه‌ مو بزرگ کنم تا من و پسر و نوه‌ هام مجبور نباشیم توی یه اتاق زندگی کنیم یا جایی به پسرم که مریضه بدن تا کفاشی کنه و بتونه خرج بچه ‌هاشو دربیاره.»
می‌گویم کسی از مسؤولان شما را دیده؟
چشمم به اشاره‌ همسایه است که سعی دارد بفهماند این بخش از حرف‌ های پیرزن را نباید خیلی جدی گرفت، که می ‌گوید: «خیلی ‌ها من رو دیدن؛ ولی چون چیزی نگفتم، کسی به من رسیدگی نکرد. فقط یکی اومد که پسر یه کارخونه‌دار بود و برام بخاری و کولر خرید؛ خدا خیرش بده...»
این‌ جملات آخر را با مناعت طبعی خاص می‌ گوید و وقتی از «مادر شریعتی» می ‌خواهم اگر بخواهد یک جمله از شریعتی بگوید، کدام را انتخاب می‌ کند، آهی می ‌کشد برآمده از همه‌ آروزها و رؤیاها و حقیقت ‌های زندگیش و می ‌گوید: «آری این‌چنین است برادر!»

تفسیر سبک زندگی

داستان ازدواج مجتبی خامنه ای؛ آقازاده ی مقام معظم رهبری؛ حضرت آیة الله خامنه ای- مدظله العالی- با دختر آقای دکتر غلام علی حداد عادل؛ رئیس مجلس شورای اسلامی از زبان دکتر حداد عادل
« سال ۷۷، خانمی به خانه ی ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود: دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه ی تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند که اگر امکان دارد ما بیاییم دختر خانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.



بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند که اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود:« ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم». آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.
.............

ادامه نوشته

این پست یه توضیح کوچولو داره

توضیح کوچولو:
دوست بسیار خوبم مهدی کاویان مدیر وبلاگ وزین وامق چند صباحی پیش یک مطلب تحت عنوان نظریه بازدیدکنندگان برایم گذاشت با این شرح:
برادر بزرگوارم علی جان

درود بر تو
به التفات نگریسته بودی دوستدارت را - سپاس .

**********

وبلاگت رو هر از چند گاهی یکبار مرور میکنم
و بدیده ی مهر می خوانمش
با اینکه از صد تا مطلبی که میگذاری بندرت با دوتاشون موافق هستم

من (این قسمت را علیرغم میل باطنی سانسور کردم) این چند سالی که بیکار هستم روزانه چهار پنج ساعت مطالعه ی سیاسی میکنم

(بازاین قسمت را علیرغم میل باطنی سانسور کردم)اگر عمری باقی بود و تبریز آمدم - و اگر دوست داشتی با هم خواهیم نشست و در مواردی که مورد علاقه ی تو باشد صحبت میکنیم

بیادت هستم هماره
با احترام
وامق
این مطلب را دوباره مرور میکنم:
با اینکه از صد تا مطلبی که میگذاری بندرت با دوتاشون موافق هستم
نمیدانم این پستی که در زیر می آورم جزء آن دو تا بندرتی هاست یا جزء آن اکثرا 98 تائی ها که مخالف است الله اعلم و اما پستی که برای همه بازدید کنندگان عزیز تدارک دیده ام:

مادری که حضرت ام‌البنین(س) الگوی اوست
روایت مادر ۴ شهیدی که به جای فرزندانش حج به جای آورد

مادر ۴ شهید برادران بارفروش در مدینةالنبی(ص) که اینک زائر خانه خداست، آرزوی عزت اسلام و ظهور امام زمان(عج) و سلامتی رهبر حکیم انقلاب را دارد.

خبرگزاری فارس: روایت مادر ۴ شهیدی که به جای فرزندانش حج به جای آورد

مادر شهیدان «محسن، جواد، اصغر و رضا بارفروش» از شهدای 8 سال دفاع مقدس امسال برای بار پنجم در سفر معنوی حج تمتع حضور یافته و۴ شهید که الگویش را ام‌البنین مادر ۴ شهید در کربلا می‌داند.

روایت نخست، سال‌های دور:  آن روز صبح،  مادر دست بچه‌هایش را گرفت و به مکتب برد، آقای معلم را صدا زد و گفت: بچه‌هایم را برای درس خواندن آورده‌ام، اما شنیده‌ام شما چوبی داری که هر از گاهی بچه‌ها را با آن تنبیه می‌کنی. آمده‌ام حجت تمام کنم، اگر قول می‌دهی دست روی بچه‌های من بلند نکنی، اسم‌نویسی‌شان کنم، قول می‌دهی؟ آقای معلم لبخندی زد و گفت: چشم! بچه‌های شما رنگ ترکه را به خود نمی‌بینند. خیال مادر راحت شد، به پسرانش گفت: بروید سر کلاس. هر کس نازک‌تر از گل به شما گفت، مادرتان را صدا کنید.

روایت دوم، سال‌های نزدیک: مادر آمده بود عمره. یک روز که از مسجدالنبی(ص)، خسته به هتل بازگشت، دلش گرفت. چشمان معصوم اصغر، محسن، جواد و رضا را مدام مقابل چشمانش می‌دید و بغض می‌کرد. سال‌ها از شهادت آنان می‌گذشت، ولی آن شب مادر بدجور هوایی شده بود. کمی اشک ریخت و خوابش برد. ناگهان دید  که در باز شد و بچه‌ها یکی، یکی وارد اتاق شدند. هر چهار نفر، شانه به شانه ایستادند، مادر سلام کرد و گفت: خوش اومدین  مادر به فداتون، کجا بودین؟ رضا لبخندی زد و گفت: سلام مامان جون! اومدیم تبریک بگیم. مادر گفت : تبریک چرا؟ بچه‌ها گفتند: شما یادت رفته، ولی ما یادمون مونده که فردا روز مادره، هر چهار نفر قرار گذاشتیم بیاییم، دستت رو ببوسیم و روزت رو تبریک بگیم. بچه‌ها دست مادر را بوسیدند و مادر روی ماهشان را. همان لحظه از خواب پرید، رو کرد به مسجدالنبی و گفت: قربان میهمان نوازی‌ات یا رسول‌الله!

روایت سوم، همین روزها: درست در طبقه دهم یکی از همین هتل‌های مدینه، مادری به میهمانی پیامبر آمده که سال‌ها قبل، چهار پسرش را به قربانگاه عاشقی برده و حجش را تمام کرده است. وقتی برای مصاحبه سراغ او رفتیم، فهمیدیم که کار بسیار دشواری پیش رو داریم. سخت است، خیلی سخت است که در چشمان مادری خیره شویم و از او بپرسیم: خبر شهادت فرزندت را چه‌طور شنیدی؟ وای اگر بخواهیم این سؤال را چهار بار تکرار کنیم. مادر چهار برادر شهید،محسن، جواد، اصغر و رضا بارفروش بخشی از داستان زندگی‌اش را برای ما تعریف کرد؛ داستان شهادت فرزندانش را. حرف‌هایش که تمام شد؛ گفت: شما نمی‌فهمید، من چه کشیده‌ام. کمی فکر کرد و دوباره تأکید کرد: نه، شما درک نمی‌کنید. پیرزن راست می‌گفت، ما نمی‌دانیم او با خدا چه معامله‌ای کرده است.

چهار سجده عشق

سجده اول

محسن یک دست و یک پایش را در جبهه از دست داده بود؛ یک روز مادر به او گفت: پسرم تو دیگر تکلیف نداری. فعلا برای مدتی قید جبهه را بزن. محسن جواب داد: درست که نمی‌توانم مثل قدیم بجنگم، اما کارهای تدارکاتی را که می‌توانم انجام بدهم. از مادر اصرار و از محسن انکار. در نهایت حاج خانم خندید و گفت: تو می‌خواهی کار خودت را بکنی، فقط مراقب خودت باش. محسن 23 ساله به مادر قول داد مراقب خودش باشد، اما زیر قولش زد. در عملیات کربلای 5 ، زیر آتش سنگین دشمن در شلمچه کربلایی شد. وقتی به حاج خانم خبر دادند، زیر لب «یا حسین» را زمزمه کرد و خطاب به محسن گفت: می‌دانستم برای خودت نقشه‌ها کشیده بودی، شهادتت مبارک محسنم.

سجده دوم

همه مردم آمده بودند تا رزمندگان را بدرقه کنند. تازه یک هفته از شهادت محسن گذشته بود. مادر آمده بود تا جواد را بدرقه کند. رفت سراغ فرمانده و گفت: من تازه داغ دیده ام؛ هنوز جگرم از شهادت محسن می‌سوزد؛ مراقب آقا جواد باشید. جواد 22 ساله دست مادر را بوسید راه افتاد، اما حس مادرانه دروغ نمی‌گوید. یک روز که از خواب بیدار شد، سراسیمه سراغ رادیو رفت و شنید که رزمندگان، عملیات داشته‌اند و چند نفری شهید شده اند. همان موقع رو به همسرش کرد و گفت: می‌دانم جوادم هم شهید شد. چند روز بعد، همان آقای فرمانده سراغ مادر آمد و گفت: شرمنده‌ام مادر، باید زودتر به شما خبر می‌دادم، جواد چند روز پیش شهید شد، اما به خواب من آمد و گفت مادرم تازه داغ دیده، چند روز بعد خبرش کن. مادر گفت: همان روز خودم فهمیدم؛شهادتت مبارک جوادم. چند روز بعد، مراسم هفت جواد و چهلم محسن را همزمان در یک مسجد برگزار کردند.

سجده سوم

اصغر، پاورچین پاورچین به سمت حمام رفت. در را بست تا وضو بگیرد، می‌خواست کسی از خواب بیدار نشود. ناگهان مادر در حمام را باز کرد و گفت: بیا بیرون عزیزم، برو آشپزخانه راحت وضو بگیر. هر شب که تو نماز شب می‌خوانی من بیدارم. نترس! اگر من بدانم ریا نمی‌شود. چند روز بعد، اصغر 16 ساله از مادر اجازه گرفت و راهی جبهه شد. مادر دو داغ دیده بود، اما نمی‌توانست سد راه سعادتمندی فرزندانش بشود. قرار بود اصغر یک ماه بعد بازگردد، اما حدود 9 ماه از او خبری نشد. مادر هر شب تا صبح دعا می‌خواند و گریه می‌کرد: خدایا بلایی سر اصغر کوچکم نیاید! اما پس از 9 ماه، یکی از جبهه آمد و گفت: از اصغر برایتان خبر آوردم. مادر گفت: می‌دانم! پیکرش را پیدا کردید؟ گفت: بله، همان شب اولی که به جبهه رسید، شهید شد. مادر گفت: شهادتت مبارک اصغرم.

سجده چهارم

رضا پسر فعال و پر جنب و جوشی بود. مادر انگار یک جورهایی دیگری دوستش داشت. به قول قدیمی‌ها، گل سر سبد بچه‌ها بود. رضا، در یکی از عملیات‌ها مجروح شده بود و دیگر نمی‌تواست به جبهه برود. عضو رسمی سپاه شده بود و مدام برای پیش برد امور جنگ به ماموریت می‌رفت. حاج خانم می‌گوید: پس از همه بچه‌ها، دلم خوش بود به رضا. اصلا قیافه‌اش را که می‌دیدم کیف می‌کردم. مادر با هزار و یک آرزو، دامادش کرد اما مدتی بعد، درست روز عید فطر، رضا هم حین ماموریت دچار سانحه رانندگی شد و رفت به ملاقات برادرانش. حاج خانم وقتی خبر را شنید، گفت: رضا خیلی زرنگ بود، می‌دانستم که از قافله جا نمی‌ماند. شهادتت مبارک جان مادر!

ما کجا و ام‌البنین کجا؟

مدام سعی می‌کند، بغضش را مهار کند، هر از گاهی با گوشه چادر مشکی‌اش، چشم‌ها را خشک می‌کند. می‌گوید: این برای پنجمین بار است که به حج تمتع می‌آیم. یک بار برای خودم حج را انجام دادم و چهار بار برای چهار فرزند شهیدم. من در قبال فرزندانم از خدا هیچ طلبی ندارم. در همین قبرستان بقیع، حضرت ام‌البنین دفن است که او هم چهار شهید داد، اما شهیدان این خانم کجا و شهیدان من کجا! همه فرزندان من فدای خاک پای عباس او. از خدا چیزی جز عزت اسلام و ظهور امام عصر را نمی‌خواهم. آمده‌ام برای سلامتی رهبر عزیزمان دعا کنم؛ آمده‌ام برای قبر گمشده فاطمه اشک بریزم که داغ ما کجا و داغ‌های او کجا.

می‌گوییم: حاج خانم در قبال این فرزندان شهیدت یک چیز از خدا بخواه!، لبخند می‌زند و می‌گوید: تنها یک خواسته دارم. دوست دارم در همین سفر حج، در همین مدینه و مکه، در همین قبرستان بقیع، یک بار چشمم به جمال مهدی فاطمه(س) روشن شود. دوست دارم چند لحظه او را ببینم و بگویم آقا جان! چهار فرزندم شهید شده‌اند، اما جان عالمی باید به فدای شما شود. از من این هدیه‌های کوچک را قبول کن. خدا کند در این سفر به آرزویم برسم. شما هم دعا کنید.

آری! انقلاب اسلامی به برکت چنین مادران و پدران و تربیت فرزندانی مانده است،آنها جان خود یعنی عزیزترین داشته خود را در راه حفظ اسلام و قرآن خالصانه در راه خدا فدا کردند.


نان و سركه حاج ملاهادي سبزواري

حاج ملاهادي سبزواري معروف به حكيم سبزواري، از حكماي بزرگ قرن سيزده هجري و از شاگردان حاج ملا اسماعيل حكيم در حوزه علميه اصفهان است.
حكيم سبزواري پس از تكميل دروس در اصفهان، عازم مشهد مقدس شد و به تدريس فقه و كلام و فلسفه و منطق پرداخت. «اسرار الحكم» در حكمت از جمله آثار اوست كه سال ها محور درسي حكمت حوزه هاي علميه است، حكيم سبزواري در سن 77 سالگي در سال 1289 هجري قمري به ديدار خدايش شتافت.
بر قله وارستگي
«صنيع الدوله» وضع بيروني و اندروني خانه فيلسوف عاليقدر حاج ملاهادي سبزواري را با شرح و تفصيل آورده است و مي گويد: «بيروني آن مرحوم، فضايي به مساحت شش در شش ذرع دارد و اتاقي در طرف مشرق آن است كه از خشت و گل بنا شده و سقف آن از تير و هيزم نتراشيده است و ديوارها حتي از اندودكاه گل هم عاري است و هنگامي كه ناصرالدين شاه به خراسان در تاريخ اول ماه صفر 1248 هجري قمري مي رفت، در همان اتاق به زيارت حاج ملا هادي امام نايل شد و ايشان هم، همانجا از او پذيرايي كرد... تمام حجرات از خشت و گل است، منتها كاه گل دارد.
ناهار ايشان، غالبا يك قرص نان بود كه بيشتر از يك سير از آن نمي خوردند و يك كاسه دوغ آسمان گون و در اوا خر عمر، به واسطه زيادي سن و نداشتن دندان، شامشان يك بشقاب چلو با خورش بي گوشت و روغن بود و به آب گوشت و اسفناج قناعت مي كردند، ايشان كتابخانه مفصل نداشتند، كتابخانه ايشان عبارت بود از چند جلد محدود و اندك!
در كتاب ملاصدرا به نقل از چند تن از دانشمندان بيگانه آمده است: «در دينداري و تقوا و زهد مرحوم حاج ملاهادي سبزواري، حتي يك نفر در ايران ترديد ندارند، تمام ايرانيان مرحوم حاج ملاهادي سبزواري را يك دانشمند مسلمان، شيعه مذهب، پرهيزكار و نيك نفس مي دانند و هرگز در ايران از يك نفر نشنيديم كه مرحوم سبزواري را مورد كوچكترين انتقاد قرار بدهد، ده ها داستان از قناعت و نيك نفسي آن دانشمند بزرگ در سراسر ايران در اذهان است كه من به ذكر يكي از آنها اكتفا مي كنم.
ناصرالدين كه بعضي از آثار وي را خوانده بود، مي خواست او را ببيند و هنگامي كه از تهران به مشهد مي رفت، در سبزوار توقف كرد و عازم خانه حاج ملاهادي سبزواري شد و به ملازمان سپرد كه ورود او را به حاج ملاهادي اطلاع ندهند و تنها راه خانه دانشمند را پيش گرفت و ملازمان از عقب ناصرالدين شاه مي آمد.
وقتي ناصرالدين شاه وارد خانه حاج ملاهادي شد، هنگام ظهر بود و صاحب خانه بر سر سفره نشسته، مي خواست غذا بخورد، پادشاه قاجار مشاهده كرد كه غذاي آن دانشمند، يك گرده نان است و لقمه هاي نان را در يك ظرف كوچك كه مايعي در آن هست خرد مي كند و در دهان مي گذارد و ناصرالدين شاه فهميد كه در آن ظرف سركه است.
كنار سفره بر زمين نشست و از حال صاحب خانه پرسيد و در ضمن نظري به اطراف انداخت و مشاهده كرد، در آن اتاق جز يك قطعه نمد كه بر زمين گسترده شده و سفره را روي آن قرار داده اند، چيزي ديده نمي شود، گفت: آقا من تصور مي كردم كه زندگي شما خوب است و اينك مي بينيم كه بر نمد مي نشينيد و نان و سركه مي خوريد.
بعد از قدري صحبت، ناصرالدين شاه فهميد كه فرش دو اتاق ديگر كه در آن خانه است، نيز از نمد است، از حاجي سوال كرد كه چگونه به آن زندگي محقر ساخته است و او در جواب گفت: اين سه قطعه نمد را هم كه كف اتاق انداخته ام، بايد در جهان بگذارم و بروم و اين نمدها در دنيا مي ماند و من رفتني خواهم بود.
ناصرالدين شاه گفت: در اين سن كه شما داريد، نبايد غذاي شما نان و سركه باشد و حاج ملاهادي سبزواري گفتند: «كساني هستند كه مستحق مي باشند و من به آنها كمك مي كنم»، به همين جهت به خود من بيش از نان و سركه نمي رسد».
غذاي آن عالم نان و سركه يا نان و نمك بود و در فصل بهار كه در سبزوار سبزي فراوان يافت مي شود، چند شاخه سبزي هم به غذاي خود مي افزود.
جاي را بلنددار كه اين است برتري
پستي نه از زمين و بلند از سماست
آن را كه ديبه هنر و علم در بر است
فرش سراي او چه غم، زانكه بورياست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر، تفاوت انسان چارپاست

دهه اول محرم هروز یک خاطره از یک شهید

راز انگشت و انگشتری که سالم مانده بود

در منطقه عملیاتی «والفجر4» پیکر شهیدی را پیدا کردیم که تمام بدنش اسکلت شده بود اما یکی از انگشتانش که در آن انگشتر بود، کاملاً سالم مانده بود، وقتی خاک‌های روى عقیق انگشتر او را پاک کردیم، دیدیم روى آن نوشته شده بود «حسین جانم».

خبرگزاری فارس: راز انگشت و انگشتری که سالم مانده بود

یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.
 اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.
خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».

-----------------------------------
خاطرات تفحص اکبر شعبانی
----------------------------------

عشق یعنی این!

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
اما داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»


 

آمارگیری نفوس و مسکن سال 90

مامور آمار : سلام مادر از سازمان آمار مزاحم میشم ...

شما چند نفرید !؟

مادر با کمی مکث آهی ! می کشه و سرش را رو به پائین میندازه و سکوت معناداری میکنه و میگه : میشه خونه ما بمونه برای فردا ؟!!

مامور با تعجب زیاد میگه : مادرم ! چرا ؟

مادر : آخه شاید فردا از پسرم هم خبری برسه ...!

مامور آمار از سر خجالت ! که چرا در فرم های آماری از همه چیز سوال شده !!! ... الا از یاد رفته های حضرت آقا سید روح الله الموسوی الخمینی !!!

سرش را به پائین میندازه و به طرف در خانه همسایه بعدی راهی میشود ...و امیدوار است که شاید از یاد رفته !!! دیگری فراموش نشده باشد...

بعضیها!

عجب دوره زمونه ای شده!

بعضیها سوادشون (ببخشید ساوادشون) دوم نظری است سوابق آنچنانی ندارند شاید تو عمرشون در یک روستا هم شورای ده نبوده در جذابیت مخاطب هم چندان که دیده میشه با زمین و زمان دعواش میشه در هر بازی هم که وارد میشه تا وقتی به بازی ادامه میده که خودش برنده هست و به محضی که متوجه میشه داره بازی رو میبازه بازی و وسائل بازی را به هم میزنه.

اما به ما که میرسه با سابقه نسبتا قابل قبولی که قبل از انقلاب دارم مساجد مقبره داخل بازار تبریز و شعبان (واقع در تربیت ) و شصت ستون بازار تبریز ( آتمیش ستون مسجد) شاهد مدعایم هستند. و با اینکه در بعد از انقلاب هم حداقل برای خودم کار نکرده ام همیشه هم در این نظام اسلامی به برکت خون پاک شهدا مسئول بوده ام مسئولیت لااقل 10 تا 20 نفر با من بوده همه هم از کارم راضی بوده اند از مسئولین طراز اول استان گرفته تا نمایندگان مجلس از کارم تعریف کرده اند. یادم میاد دکتر رجائی خراسانی که بعدها شد نماینده ایران در سازمان ملل متحد در اتفاقات غائله خلق مسلمان در اواخر سال 58 همیشه میگفت : علی آقا اگه شما نبودید ما چیکار میکردیم. البته یه مقدار غلو میکرد ولی بالاخره با زبان خوش ازم تعریف میکرد.

هرجا رفتم سخنرانی .لااقل اونهائی که در خدمتشان بودم با درخواست شماره تلفن مراتب رضایت مندی خودشون را غیر مستقیم اعلام میکردند.

اما الان که پشت سرم نیگاه میکنم میبینم عجب دوره زمانه ای شده با مدرک کارشناسی ارشد اونهم کارشناسی ارشد مدیریت اونهائی که لیاقت مدیریت دو نفر الاغ رو هم ندارند به کارهام ایراد میگیرند که تو مدیریت نداری و از این حرفها( البته ببخشید واحد شمارش الاغ را نمیدونستم لذا از واحد شمارش شتر استفاده کردم ) یکی نیست به اینها بفهمونه چطور یه نفری که سوادش دوم یا اول نظریه چطور مدیریت داره مخاطب را میتونه به طرف خودش بکشه و جذب کنه من نمیتونم والله بخدا به ما گفتن مدیریت یک علم هست نه حرفه. والله بخدا به ما گفته اند مدیریت هم اکتسابی است و هم کاریزماتیکه.درست است که مدیریت یک هنر است ولی اینطور نیست که کسی سوادش رو نداشته باشه به او بگیم که بعله!

میخواستم بگم که بعضیها عجب شانسی دارند بدون هیچگونه سوابقی یا سابقه غیر قبولی مثل همین آقای خاوری که در اختلاس 3000 میلیارد تومانی اخیر جریان انحراقی نقش اول و اصلی را بازی کرده و به برکت دستگاه نظارتی فخیمه کشورمان راست راست در کانادا در ویلای 2800 میلیون دلاری خود زندگی میکنه و به ریش همه ما میخنده که بعله با داشتن تابعیت مضاعف ایران و کانادا مدیر عامل بزرگترین بانک خاورمیانه را داشت و الان از اون ور آب به همه مان ریشخند میزنه چطور او مدیریت داشته و داره ولی ما که خاک خورده این آب و خاک هستیم کسی برای ما تره هم خرد نمیکنه.شما میگید چیگار کنیم که مثل بعضیها........

خاطره ها

خاطرات و گفتار بسيار خواندني از دختر گرامي امام خميني(ره)؛

آقاي خامنه‌اي بهترين جانشين براي حضرت امام (ره) هستند

 

 

به گزارش گروه سياسي خبرگزاري فارس، ماهنامه پاسدار اسلام در شماره جديد خود ويژه‌نامه‌اي درباره حضرت امام(ره) منتشر كرد.

در يكي از مطالب، خاطراتي خواندني از خانم زهرا مصطفوي دختر بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي منتشر شده است كه متن آن در ذيل مي‌آيد:

اشاره: آنچه در پي مي‌آيد بخشي از خاطراتي است كه در طول سالهاي گذشته از خانم دكتر زهرا مصطفوي يادگار گرامي حضرت امام سلام‌الله عليه شنيده‌ام؛ خاطراتي كه از ساده‌ترين آنها مانند بازي با كودكان در خانه تا بزرگترين آنها همچون مسئله رهبري آينده، آموزنده و براي رهروان روح‌الله بسي ارزشمند است. اكنون به مناسبت سالگرد عروج آن عزيز سفركرده - كه همچنان انديشه و راهش زنده و پوياست - تقديم امت امام مي‌شود.
محمدحسن رحيميان

گردش بهسمت گل‌ها
- امام نسبت به مسئله محرم و نامحرم و برخورد با نامحرم، بسيار مقيد بودند. من حدوداً 11 سال داشتم و هنوز چادر چيت سر مي‌كردم. آقاي اشراقي (داماد اول امام) ما را دعوت كرده بودند و من همراه ايشان به مهماني رفتم. آقاي اشراقي باغچه‌اي داشتند كه وسط آن معبري بود و آنجا دو سه تا صندلي گذاشته بودند كه در آنها امام و آقاي اشراقي روي صندلي نشسته‌اند. آن روز كسي در را باز كرد و خود آقاي اشراقي به استقبال آمدند. ما به خاطر قضيه نامحرم بودن، جلوي شوهر خواهرها نمي‌آمديم. من يكه خوردم و از امام پرسيديم: «سلام بكنم؟» امام گفتند: «واجب نيست». من چون خجالت مي‌كشيدم با آقاي اشراقي روبه‌رو بشوم و سلام نكنم، از مسير خارج شدم و رفتم ميان علف‌ها و گياهان باغچه و از آن معبر نرفتم تا با ايشان روبه‌رو نشوم.
الآن هم منزل ما اين‌طوري است كه مردها و زن‌ها به خاطر مهماني دور هم نمي‌نشينند، مگر به خاطر مراسم و مسائل جدي شرعي. بعد از انقلاب خود من در تلويزيون، سمينارها، سخنراني‌ها و جلساتي كه آقايان و خانم‌ها حضور داشتند، حضور فعال داشتم و امام هرگز نگفتند نرويد و اين كار را انجام ندهيد، ولي در همان دوران اگر شوهر خواهرم مي‌آمدند، اين طور نبود كه سفره زن‌ها و مردها يكي باشد. رفت‌وآمد بود اما مردها جداي از زنان در اتاق‌هاي مختلف پذيرايي مي‌شدند.

* سفره محرم و نامحرم جدا بود

- تا آخرين لحظه زندگي امام،‌ همواره سفره محرم و نامحرم جدا بود. يك بار مادرم به امام گفته بودند: «ما امشب منزل نفيسه خانم - دختر بزرگ آقاي اشراقي - دعوت داريم». امام فكر كرده بودند كه در منزل نفيسه خانم، همسرش و شوهر خواهرهايشان هستند و مرد و زن با هم هستند و به مادرم گفته بودند: «اين مجلس، مجلس حرام است. شما مي‌خواهيد به مجلس حرام برويد؟» مادرم گفته بودند: «همه به من محرم هستند.» امام گفته بودند: «به دخترها كه محرم نيستند». مادر گفته بودند: من مي‌روم كه به همه مردها محرم هستم (دامادها و احمد). امام در اين مورد بسيار دقت مي‌كردند.

* امام به خواهرم ديه دادند!

آنچه از دوران بچگي يادم هست، اين است كه من حدود 8ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقاي اشراقي) 12 سال داشت. ما با بچه‌هاي منزل همسايه سمت چپ‌ خانه كه منزل آقاي كمالوند بود، عروسك‌‌بازي مي‌كرديم . . . گاهي هم گرگم به هوا بازي مي‌كرديم. امام به ما گفته بودند منزل آقاي كمالوند نرويم.

ايشان از علما و از دوستان امام بودند. اين دوستي هم قصه جالبي دارد. به ما گفته بودند به: آنجا نرويد. هروقت مي‌خواهيد بازي كنيد، دخترشان - كه اسمش طاهره‌خانم بود - بيايد پيش شما. پشت‌ بام‌هاي منزل ما به يكديگر راه داشت. ما همگي بچه بوديم، ولي آنها نوكر 14- 15ساله‌اي داشتند كه به تازگي صدايش دورگه شده بود. به همين جهت آقا دستور داده بود: شما نبايد به منزل آنها برويد. وقتي آقا از مسجد سلماسي برمي‌گشتند و به طرف منزل مي‌آمدند، از پشت كوچه صداي گرگم به هواي ما بچه‌ها را شنيدند. وقتي به منزل آمدند، از كارگرمان - زيور - پرسيدند: «بچه‌ها كجا هستند؟» او جواب داد: «منزل آقاي كمالوند.» گفتند: «برو بگو بيايند.» ما خيلي ترسيديم. برگشتيم به منزل و سه‌تايي توي زير زمين رفتيم، خطاب امام، بيشتر به خواهر بزرگترم بود كه مكلف شده بود. امام يك چوب نازك خشك را برداشتند و محكم به لبه ديوار زيرزمين زدند و گفتند: «من نگفتم نرويد؟ چرا رفتيد؟» بسيار هم عصباني بودند. چوب شكست و يك تكه‌اش به پاي خواهرم خورد. بلند شديم و به اتاق رفتيم و من ديدم پاي خواهرم كمي كبود شده است.

شب به آقا گفتم: «خرده چوبي كه به ديوار زديد و شكست، به پاي صديقه خورده پايش كبود شده.» امام پرسيدند: «واقعاً؟» گفتم: «بله». گفتند: «برو بگو بيايد». صديقه خانم آمد و امام پايش را ديدند و به او ديه دادند! من به خودم گفتم: اي كاش پاي من كبود شده بود! امام تا اين حد روي مسائل شرعي دقت داشتند، در حالي كه بچه‌شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتي كه امام داشتند، ما از ايشان خيلي حساب مي‌برديم. البته حق با ايشان بود من خيلي شلوغ بودم.

آغوش مهربان آقا
- شايد اولين خاطره‌اي كه از دوران كودكي به يادم مانده، به خاطر لذتي كه از حضور امام مي‌بردم، اين است كه امام شب‌ها زير كرسي مي‌نشستند و من كه يك دختر چهار پنج ساله بودم، مي‌رفتم زير كرسي و سرم را از زير بغل ايشان بيرون مي‌آوردم و چون بچه شيطاني هم بودم، خيلي وول مي‌خوردم، ولي ايشان دلشان نمي‌آمد به من بگويند برو؛ فقط نگهم مي‌داشتند كه خيلي شلوغ نكنم. گاهي هم دستي به سر و صورتم مي‌كشيدند. من چون خيلي از اين كار لذت مي‌بردم كه در آغوش پدر باشم، نمي‌رفتم. ايشان هم نمي‌گفتند برو، ولي دست و پايم را مي‌گرفتند كه خيلي شلوغ نكنم. خيلي با خوشرويي و محبت با من رفتار مي‌‌كردند و من از اين كارشان خيلي لذت مي‌بردم؛ لذا اولين خاطره‌اي كه از دوران بچگي يادم مي‌آيد اين است كه شب‌ها دور كرسي مي‌نشستيم و بسياري از اوقات من شام خودم را هم همان‌جا و همراه امام مي‌خوردم.

* برنامه ثابت امام براي بازي با كودكان

- بيش از آنكه تصور كنيد حضرت امام اهل محبت بودند. بچه بودم و يك روز در حياط نشسته بوديم، به من گفتند: «اگر توانستي اين مداد را با دست راستت به ديوار بزني، من به تو جايزه مي‌دهم». من گفتم: «اينكه كاري ندارد». گفتند: «بينداز!». من هم مداد را دادم به دست راستم و پرت كردم به طرف ديوار و بعد گفتم: «جايزه‌ام را بدهيد!». امام گفتند: «با دستت پرت نكردي». گفتم: «چرا! با دستم پرت كردم». گفتند: «نخير! دستت هنوز به بدنت هست!» من تازه متوجه شدم كه دارند با من شوخي مي‌كنند.

امام براي بازي با ما وقت خاصي داشتند. صبح‌ها در منزل تدريس مي‌كردند و طلاب مي‌آمدند. نيم‌ساعت به اذان ظهر مانده، طلاب مي‌رفتند و امام مي‌آمدند به حياط و يك ربع با ما بازي مي‌كردند. ما هم مي‌دانستيم و از قبل جمع مي‌شديم. ما معمولاً از گِل باغچه تيله درست مي‌كرديم و مي‌گذاشتيم خشك مي‌شدند، بعد با آنها تيله‌بازي مي‌كرديم و هركس مي‌توانست تيله بيشتري را بزند، برنده بود. البته بازي‌هاي گوناگوني از جمله گرگم‌ به هوا بازي مي‌كرديم. ايشان مي‌نشستند و يك نفرمان سرش را در دامن ايشان مي‌گذاشت و بعد همه مي‌رفتند و قايم مي‌شدند، بعد آن فرد بلند مي‌شد و دنبالمان مي‌گشت. امام به ضعيفترها كمك هم مي‌كردند. من از همه شلوغ‌تر بودم و يكي از خواهرهايم (خانم آقاي اشراقي) با اينكه چهار سال از من بزرگتر بود، آرامتر و مظلومتر بود و زبر و زرنگي مرا نداشت. گاهي اوقات مي‌رفتم بالاي درخت كاجي كه در منزلمان بود و آنجا قايم مي‌شدم. كسي سرش را بلند نمي‌كرد به آنجا نگاه كند. امام مي‌دانستند كه بچه‌ها نمي‌‌توانند مرا پيدا كنند و با سرشان اشاره مي‌كردند، يعني آنجا را نگاه كن و جاي مرا لو مي‌دادند. گاهي اوقات هم زير عبايشان قايم مي‌شديم.

امام عصرها هم براي تدريس به مسجد سلماسي قم در كوچه آقازاده مي‌رفتند و تقريباً نيم‌ساعت به اذان مغرب كه آفتاب هنوز بالاي ديوار بود، به منزل برمي‌گشتند و ما منتظرشان بوديم. مي‌آمدند و يك ربع با ما بازي مي‌كردند و بعد سراغ كارهاي خودشان مي‌رفتند.

امام سر شب شام مي‌خوردند، بهقولي سه از غروب رفته، گاهي قبل و گاهي بعد از شام مي‌آمدند و با ما بازي مي‌كردند. اوايل كودكي بازي بود و بعد به تدريج تبديل به كتاب خواندن شد. من در 13-14 سالگي خيلي اهل مطالعه بودم و كتاب‌هاي رمان و تاريخي را غالباً بلند مي‌خواندم و بقيه گوش مي‌دادند. بزرگتر كه شديم، امام معما و چيستان يا مسئله‌اي مطرح مي‌كردند و ما سعي مي‌كرديم پاسخ آنها را پيدا كنيم. گاهي اوقات هم نمي‌توانستيم جواب بدهيم.

* دفاع امام از كوچك‌ترها

- يادم هست 10 -11 ساله بودم و حاج‌آقا مصطفي شايد 21-22 ساله بود. به من گفت: «يك ليوان آب به من بده!» امام نشسته بودند. من شانه‌هايم را بالا انداختم و گفتم: «نمي‌خواهم». حاج‌آقا مصطفي ناراحت شد و آمد طرف من كه مرا دعوا كند. امام به من اشاره كردند كه فرار كن. داداش ديد و گفت: شما اين جور مي‌كنيد كه گوش به حرف نمي‌دهد». آقا گفتند: «اگر گوش به حرفت بدهد، امروز مي‌گويي يك ليوان آب بده، پسفردا مي‌‌گويي كفش‌هايم را جلوي پايم جفت كن!».

* مصطفي بر فراز گلدسته!

- همراه خانم (مادرشان) در صحن حضرت معصومه سلام ‌الله عليها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند كردند و توجه كردند كه يك نفر روي مناره كله معلق ايستاده است. اولين حرفي كه خانم زدند اين بود كه گفتند: «خوش به حالش!» خانم خيلي شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولي خانم گفتند: «فكر مي‌كنم مصطفي باشد. غير از مصطفي كسي جرأت نمي‌كند آن بالا برود و معلق بزند!» جالب اين است كه خانم‌ نگران نشدند و اصلاً اهل اين‌جور نگراني‌ها نبودند. بقيه خيلي نگران شدند، ولي ايشان ابداً.

* امام به من گفتند: كودتاچي!

ما اغلب براي ناهار آبگوشت داشتيم، چون امام آبگوشت دوست داشتند، ولي من اصلاً آبگوشت دوست ندارم و در منزل همسرم هم جز چندباري كه نوه‌هايم آمدند و خواستند برايشان درست كنم، آبگوشت درست نكرده‌ام. يك بار كه حدوداً 9 - 8 ساله بودم در فصل تابستان بود و امام وضو گرفته بودند و داشتند از پله بالا مي‌آمدند و من ظرف گوشت‏كوبيده دستم بود. چشمم كه به آقا افتاد، بشقاب را به طرف ديوار پرت كردم و گفتم: «كي گفته هر كس بزرگتر است،‌ بايد حرف، حرف او باشد؟ شما چون بزرگتريد و آبگوشت دوست داريد، من هم بايد آبگوشت بخورم؟» ايشان آمدند بالا و به خانم گفتند: «بچه‌ها را بنشانيد و از آنها بپرسيد چه غذايي دوست دارند و هرروز مطابق ميل يكي از آنها غذا بپزيد!». البته به من لقب «كودتاچي» دادند و گفتند: تو كودتا كردي!

* خواهش امام از من: به چين نرو!

- چند سال قبل از فوت امام مرا به چين دعوت كردند كه بروم آنجا و صحبت كنم. سر سفره بوديم و ايشان به خاطر قلبشان به دستور دكتر پشت ميز كوچكي مي‌نشستند و غذا مي‌خوردند. من خيلي عادي و معمولي گفتم: «من هفته ديگر به چين مي‌روم. مرا دعوت كرده‌اند.» حرف‌هاي ديگري زده شد و گذشت. چند دقيقه بعد، امام به من گفتند: «فهيمه (مرا در منزل فهيمه صدا مي‌زنند) بيا!» بعد گفتند: «سرت را بياور پايين!» من كنار ايشان ايستاده بودم. گوشم را نزديك دهانشان بردم. امام گفتند: «مي‌خواهم از تو خواهش كنم به چين نروي». من مكثي كردم و گفتم: «چشم»، ولي حقيقتش اين است كه كمي به من برخورد كه چرا ايشان همان وقت به طور عادي اين مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نيست و نرو و چرا اين‌جور گفتند. وقتي غذا خوردن تمام شد و ايشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: «مي‌خواهم از شما گله كنم». پرسيدند: «چرا؟» جواب دادم: «شما فكر مي‌كنيد اگر مرا منع كنيد گوش نمي‌كنم؟ همان‌جا به من مي‌گفتيد نرو، مصحلت نيست. من هم قبول مي‌كردم. لازم نبود مرا صدا بزنيد و درِ گوشم بگوييد». گفتند: «آدم وقتي مي‌خواهد چيزي را به كسي بگويد، بايد به كف پاي او بگويد؟ بايد درِ گوشش بگويد!» فهميدم مي‌خواهند از در شوخي درآيند. گفتم: «هم من مي‌دانم منظورم چيست، هم شما مي‌دانيد!».

* دقت و مراعات ظريف
- نكته ديگري كه يادم آمد از دوره‌اي است كه امام كسالت داشتند. حدود ده روز قبل از رحلتشان بود. امام بيمار بودند و بايد در بيمارستان بستري مي‌شدند. امتحان جامع دكترا هم داشتم. امام هم قرار بود فرداي آن روز به بيمارستان بروند. من وقتي وارد منزل شدم، ايشان داشتند با مادرم شام مي‌خوردند. شنيدم كه گفتند: «به فهيم نگوييد.» من همان‌جا متوجه شدم كه ايشان مي‌خواهند به بيمارستان بروند، منتها ايشان به ديگران توصيه مي‌كردند به من نگويند كه حواسم براي امتحان پرت نشود. من به روي خودم نياوردم كه مي‌دانم. آمدم و نشستم و صحبت كرديم و شب به منزل برگشتم.

صبح فردا دلم نيامد كه نروم و امام(ره) را نبينم. از آن طرف هم از بيمارستان گفته بودند جواب آزمايش حاضر نيست و بايد فردا براي عمل بياييد. من اين را نمي‌دانستم. وقتي آمدم و وارد اتاق شدم، فكر كردم امام را مي‌خواهند به بيمارستان ببرند. به روي خودم هم نمي‌آوردم كه مي‌دانم. به محض اينكه وارد شدم، امام دستشان را باز كردند و گفتند: «خيالت راحت‌! قرار نيست به بيمارستان بروم». پرسيدم: «جدي مي‌گوييد؟» يادم نيست عين جمله‌شان چه بود، اما آن را جوري ادا كردند كه من باور كردم كه قرار نيست اصلاً به بيمارستان بروند و با كمال آرامش رفتم و امتحانم را دادم و برگشتم و تازه فهميدم كه قرار است فرداي آن روز بروند. اين‌قدر دقيق بودند كه من از نظر روحي لطمه نخورم و امتحانم خراب نشود.

* بيشترين ناراحتي امام از آقاي منتظري و ماجراي قطعنامه بود

- من اصلاً در مورد قضيه آقاي منتظري ناراحت نشدم و فكر مي‌كردم حق همين است كه امام ايشان را كنار بگذارند، چون ديده بودم كه امام چقدر از دست ايشان اذيت شدند. رنج امام حد و اندازه نداشت. باورشان نمي‌شد كسي كه آن‌قدر مبارز و متدين بوده، اين‌طور تحت تأثير قرار بگيرد. فوق‌العاده زياد هم تلاش كردند تا ايشان را از بعضي ارتباطات و كارها منع كنند. امام كمتر مسائل بيرون را در اندرون نقل مي‌كردند، ولي در ارتباط با ايشان از بس منقلب و ناراحت بودند، مي‌آمدند و مي‌گفتند.

من در طول زندگي امام، دو بار ناراحتي فوق‌العاده زياد ايشان را ديدم. يك بار همين قضيه آقاي منتظري بود كه امام خيلي اذيت شدند، يكي هم قبول قطعنامه. من تهران نبودم و از تلويزيون خبر بركناري آقاي منتظري را شنيدم. خوشحال شدم و فكر مي‌كردم حق همين بود و ايشان نبايد جانشين امام باشند. خدا شاهد است همان روز اول بعد از رحلت امام با آن همه ناراحتي از آن مصيبت بزرگ، وقتي شنيدم كه آقاي خامنه‌اي انتخاب شده‌اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گويي مرگ پدر را فراموش كردم. حتي كسي به من گفت: «خوشحالي مي‌كني كه جاي پدرت جانشين انتخاب شد؟» گفتم: «اين حرف چيست؟ بالاخره هركسي رفتني است، ولي شخص بسيار خوبي جاي ايشان آمد». تا الآن هم معتقدم بهترين فرد، ايشان بودند و هستند. ان‌شاءالله كه عمر طولاني داشته باشند.

* نظر امام درباره رهبري آيت‌الله خامنه‌اي
- به خاطرم هست، 3-4 روز بعد از جريان آقاي منتظري كه ايشان از قائم‏مقامي كنار رفتند، پيش امام نشستم و گفتم: «اگرچه زشت است كه من اين حرف را بزنم، اما بالاخره آدميزاد از اين دنيا مي‌رود و من به نظرم مي‌رسد فردي را نداريم كه جانشين شما باشد. آيا بهتر نيست كه شورايي باشد؟» تا اين حرف را زدم، گفتند: «چرا نداريم؟» گفتم: «به نظر مي‌آيد چنين فردي نيست.» گفتند: «چرا، آقاي خامنه‌اي».

صرف‌نظر از سخن امام، من واقعاً و قلباً به رهبر معظم انقلاب اعتقاد دارم. خدا شاهد است كه اين اعتقاد قلبي من است كه الآن بهترين فرد را داريم و چه انتخاب خوبي بود. هيچ‌كس نمي‌توانست اين طور محكم در برابر آمريكا و دشمنان بايستد و از ملت دفاع كند. گاهي اوقات وقتي ايشان مطلبي را مي‌گويند، خيلي ياد امام مي‌كنم و مي‌بينم گويا همان گفته‌هاست. من بسيار به ايشان اعتقاد دارم و لذا هرچه بگويند اطاعت مي‌كنم.

من معتقدم كه در رأس يك كشور اسلامي قطعاً بايد ولي فقيه باشد و فقط ولي فقيه است كه مي‌تواند به معناي حقيقي، كشور را حفظ كند؛ انتخابي هم كه مردم به صورت مستقيم يا غيرمستقيم مي‌كنند، انتخاب درستي است. مردم تشخيص درستي دارند.

سفارش كوتاه و رساي امام خميني به آيت الله خامنه اي

سفارش كوتاه و رساي امام خميني به آيت الله خامنه اي

حضرت امام(ره) چند جمله را حين ناراحتي قلبي و بستري شدن در بيمارستان فرمودند كه وصيت نامه سي صفحه اي ايشان مي تواند در همان چند جمله خلاصه شود.

اين تعبير، بيان رهبر معظم انقلاب ضمن اشاره اي به يكي از خاطرات مربوط به بيماري حضرت امام خميني است. به گزارش بولتن نيوز، حضرت آيت الله خامنه اي در بيان خاطره مذكور مي فرمايند: بهار سال 1365، روزي را كه امام(ره) در بستر بيماري بودند، فراموش نمي كنم. ايشان دچار ناراحتي قلبي شده بودند و تقريبا ده، پانزده روزي در بستر بيماري بودند. در آن زمان من در تهران نبودم. آقاي حاج احمد آقا به من تلفن كردند و گفتند سريعا به آنجا بياييد؛ فهميدم كه براي امام(ره) مسئله اي رخ داده است. آناً حركت كردم و پس از چند ساعت طي مسير، خود را به تهران رساندم. اولين نفر از مسئولان كشور بودم كه شايد حدود ده ساعت پس از بروز حادثه، بالاي سر ايشان حاضر شدم. خدمت امام(ره) رفتم و هنگامي كه نزديك تخت ايشان رسيدم، منقلب شدم و نتوانستم خودم را نگه دارم و گريه كردم. ايشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه كردند. بعد چند جمله گفتند كه چون كوتاه بود، به ذهنم سپردم؛ بيرون آمدم و آنها را نوشتم.
در آن لحظاتي كه امام(ره) ناراحتي قلبي پيدا كرده بودند، ايشان انتظار و آمادگي براي بروز احتمالي حادثه را داشتند، بنابراين مهمترين حرفي كه در ذهن ايشان بود، قاعدتا مي بايد در آن لحظه حساس به ما مي گفتند. ايشان فرمودند: «قوي باشيد، احساس ضعف نكنيد، به خدا متكي باشيد، «اشداء علي الكفار رحماء بينهم» باشيد و اگر با هم بوديد، هيچ كس نمي تواند به شما آسيبي برساند.» به نظر من وصيت سي صفحه اي امام(ره) مي تواند در همين چند جمله خلاصه شود.

 

وقتی که او 11 ساله بود

عکس 11 سالگی عادل فردوسی‌پور در سال 1364 به همراه برادر و خواهرش.

بچگی فردوسی پور


متن جالبی در مورد کشتی نوح

تصویر هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود. 

 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

 

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد. 

۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال ۱۹۷۶ انجام نگرفت. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود. 

...................


لطفا دنباله این مطلب حقیقی را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

نجوای قیصر امین پور


مي‌خواستم
شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي‌شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:
بايد زمين گذاشت قلم ها را
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
ـ با واژه فشنگ ـ
مي‌خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم ـ دزفول ـ
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد
اما
موشك
زيبايي كلام مرا مي‌كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانه‌هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه‌هاي خاكي مردم
خرد و خراب باشد و خون‌آلود
بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
بايد كه شعر خشم بگويم
شعر فصيح فرياد
ـ هر چند ناتمام ـ
گفتم:
در شهر ما
ديوارها دوباره پر از عكس لاله‌هاست
اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مي‌نالد
تنها ميان ساكت شبها
برخواب ناتمام جسدها
خفاشهاي وحشي دشمن
حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره‌ها را
با پرده‌هاي كور بپوشانيم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري است كه استاده است
در انتظار شب
ديگر ستارگان را
حتي
هيچ اعتماد نيست
شايد ستاره‌ها
شبگردهاي دشمن ما باشند
اينجا
حتي
از انفجار ماه تعجب نمي‌كنند
اينجا
تنها ستارگان
از برجهاي فاصله مي‌بينند
كه شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان مي‌داشت
چه شعرها كه از بد شب مي‌گفت،
گوياتر از زبان من گنگ
آري
شب موقع بدي است
هر شب تمام ما
با چشمهاي زل‌زده مي‌بينيم
عفريت مرگ را
كابوس آشناي شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه مي‌پوشد
اينجا
هر شام، خامشانه به خود گفته‌ايم:
امشب
در خانه‌هاي خاكي خواب‌آلود
جيغ كدام مادر بيدار است
كه در گلو نيامده مي‌خشكد؟
اينجا
گاهي سر بريده مردي را
تنها
بايد ز بام دور بياريم
تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ و خاك و آهن خونين را
وقتي به چنگ و ناخن خود مي‌كنيم،
در زير خاك گل‌شده مي‌بينيم:
زن روي چرخ كوچك خياطي
خاموش مانده است
اينجا سپور هر صبح
خاكستر عزيز كسي را
همراه مي‌برد
اينجا براي ماندن
حتي هوا كم است
اينجا خبر هميشه فراوان است
اخبار بارهاي گل و سنگ
بر قلبهاي كوچك
در گورهاي تنگ
اما
من از درون سينه خبر دارم
از خانه‌هاي خونين
از قصه عروسك خون‌آلود
از انفجار مغز سري كوچك
بر بالشي كه مملو روياهاست
ـ رؤياي كودكانه شيرين ـ
از آن شب سياه
آن شب كه در غبار
مردي به روي جوي خيابان
خم بود
با چشمهاي سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مي‌گشت
باور كنيد
من با دو چشم مات خودم ديدم
كه كودكي ز ترس خطر تند مي‌دويد
اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد
و ساعتي دگر
مردي خميده پشت و شتابان
سر را به ترك‌بند دوچرخه
سوي مزار كودك خود مي‌ب‍ُرد
چيزي درون سينه او كم بود...

اما
اين شانه‌هاي گردگرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه مي‌لرزند
اينان
هرچند
بشكسته زانوان و كمرهاشان
استاده‌اند فاتح و نستوه
ـ بي‌هيچ خان و مان ـ
در گوششان كلام امام است
ـ فتواي استقامت و ايثار ـ
بر دوششان درفش قيام است
باري
اين حرفهاي داغ دلم را
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست؟
ديوار!
ديوار سرد و سنگي سيار!
آيا رواست مرده بماني
دربند آن كه زنده بماني؟
نه!
بايد گلوي مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانيم
تا بانگ رود رود نخشكيده است
بايد سلاح تيزتري برداشت
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست

سروده: قيصر امين پور

دختری در پشت پنجره

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد

نگاهش که ادامه داشت پسرجرأت کرد

اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد.

بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم میکردند. پسر این

پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با

دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر

گرد و معصومانه بودکاغذ مچاله شده ای را از پنجره

بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود:

از من بگذر ... چون نمیتوانم

من فلج هستم

کجای کاری داداش!!!

داستاني  کوتاه و آموزنده
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت





شعری از رضا اسماعیلی در خصوص قیصر امین پور که بمناسبت سالروز درگذشت ایشان در این وبلاگ آوردم.

امروز سالروز کوچ مظلومانه ی قیصر عزیز است. مردی که دردهای بزرگ داشت و کمتر بر زبان آورد و کمتر از زندگی شکوه کرد و مرگ با مهربانی بر پیشانی اش بوسه زد و رفت. داغی که فراموش نمی شود. 

 

قیصر بلند شو ...

شعری از دوست شاعرم رضا اسماعیلی

قیصر ! به خواب رفتی و حال زمین بد است 

حال زمین بدون تو ای نازنین بد است

صبح سه شنبه و همه ی روزنامه ها

زل می زنند روی نگاهت٬ و این بد است !

رفتی درون قاب و فقط می کنی نگاه

مهر سکوت بر لب تو ٬ بیش ازین بد است

یادت نمی رود که بخندی٬ ولی چرا

آنجا بدون خنده نشستی ؟! همین بد است

قیصر! به خواب رفته ای آیا و یا ...؟!  بگو

اما مگو که مرده ای و بعد از این...! بد است

مردن کجا و شعر تو؟! قیصر بلند شو

شوخی بس است ٬قافیه هایی چنین بد است

قیصر ! هنوز اول عشق است و ... نازنین

بزم عزا برای تو عاشق ترین بد است

شاعر ! پیاده شو ز قطاری که رفته است

حال غزل٬ بدون تو٬ ای نازنین بد است  

نصوح کیست ؟ و توبه نصوح چیست؟

حتما زیاد شنیده‌اید که می‌گویند فلانی «توبه نصوح» کرده و دیگر گَرد گناه نمی‌رود.

اما آیا جریان نصوح و توبه او را شنیده‌اید؟ در ادامه مطلب بخوانید.

نصوح مردى بود که در ظاهر شبیه زنها بود، صورتش مو نداشت و سینه‌هایی برجسته چون سینه زنها داشت و در حمام زنانه کار مى‌کرد و کسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند واز او قبلا وقت مى‌گرفتند. تا اینکه روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.

دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت. از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

طبق این دستور، مأمورین، کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند. همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت، ولى از ترس رسوایى، حاضر نشد که وى را تفتیش کنند، لذا به هر طرفى که مى‌رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى‌کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى‌کرد ولذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى‌کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد واز روى اخلاص توبه کرد و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت و هر مقدار مالى که از این راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد.

چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى‌توانست در آن شهر بماند، و از طرفى نمى‌توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى‌گوید: اى نصوح چگونه توبه کرده‌اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.

همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى سنگین را حمل کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى‌کرد تا در یکى از روزها همانطور که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا مى‌کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم. لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى‌خورد، به آن حیوان نیز مى‌داد و مواظبت مى‌کرد که گرسنه نماند.

خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر و عواید دیگر آن بهره‌مند مى‌شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد. همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى‌داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند، و او در آنجا قلعه‌اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هرجا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمى که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى‌نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر، مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

وقتی دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن نزد ما حاضر نیست ما مى‌رویم که او و شهرک نوبنیاد او را ببینیم.

پس با خواصّ درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد. پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

چنان کردند و وقتی نصوح به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد. وقتی شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته‌ام، مالم را به من رد کن.

نصوح گفت: آری همینگونه است. دستور داد تا میش را به او رد کنند. گفت چون میش مرا نگهبانى کرده‌اى هرچه از منافع آن استفاده کرده‌اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، من نه شبانم و نه آن میش است، بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده‌ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه‌ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

در خاتمه این بحث نیز به روایتى از امام جعفر صادق(ع) اشاره مى‌شود که به اهمیت و اثرات توبه نصوح تأکید دارد:

«سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) یَقُولُ: إِذَا تَابَ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ تَوْبَةً نَصُوحاً أَحَبَّهُ اللَّهُ فَسَتَرَ عَلَیْهِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ. قُلْتُ: وَ کَیْفَ یَسْتُرُ عَلَیْهِ؟ قَالَ: یُنْسِی مَلَکَیْهِ مَا کَتَبَا عَلَیْهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى جَوَارِحِهِ اکْتُمِی عَلَیْهِ ذُنُوبَهُ وَ أَوْحَى إِلَى بِقَاعِ الْأَرْضِ اکْتُمِی عَلَیْهِ مَا کَانَ یَعْمَلُ عَلَیْکِ مِنَ الذُّنُوبِ فَیَلْقَى اللَّهَ حِینَ یَلْقَاهُ وَ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ یَشْهَدُ عَلَیْهِ بِالذُّنُوب‏»؛(ثواب الأعمال: ١٧١)

راوی می‌گوید: از امام صادق(ع)شنیدم که مى‌فرمود:

وقتی بنده‌ی مؤمن، توبه نصوح کند، خداوند او را دوست دارد و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشى کند. به امام(ع) عرض کردم: چگونه بر او پرده پوشى می‌کند؟

امام(ع) فرمود: هر چه از گناهان که دو فرشته موکل بر او نوشته‌اند[١]، از یادشان ببرد و به جوارح و اعضاى بدن او وحى فرماید که گناهان او را پنهان کنید و به قطعه‌هاى زمین که در آنجا گناه کرده وحى فرماید که هر چه این عبد بر روی شما گناه کرده پنهان دارید[٢]. پس خدا را در حالی ملاقات کند که چیزى که به ضرر او بر گناهانش گواهى دهد، نیست.

منبع: ترجمه مجمع البیان٢۵: ١۴٩.



[١]- چون بر طبق روایات اسلامی، در طول٢۴ساعت شبانه روز، ۴ ملک با انسان همراه هستند، ٢ ملک از اذان صبح تا اذان مغرب، ٢ ملک از اذان مغرب تا اذان صبح، که یکی حسنات و دیگری سیّئات را ثبت می‌کند.(که روز قیامت بر علیه انسان شهادت می‌دهند و انسان هیچ راه فراری ندارد). و جالب اینجاست که دیگر تا آخر عمر انسان، این دو ملک نخواهند آمد، و هر روز ملائکه جدید برای مأموریت می‌آیند.

[٢]- چون بر طبق روایات اسلامی، علاوه بر اعضای بدن انسان(دست و پا و چشم و گوش و حتی پوست بدن)؛ یکی از شاهدان علیه انسان در روز قیامت، «زمین» است، که در قرآن هم به آن اشاره شده است(یومئذ تحدّث أخبارها). که هر قطعه زمینی که انسان روی آن گناهی کرده باشد، همان قطعه روز قیامت علیه انسان شهادت می‌دهد.


 

عجب فیلمیه من همچو فیلم خوبی رو ندیده بودم

راهروي بيمارستان – روز – داخلي
مردي جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. مرد نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. مرد با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...
با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن مرد شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.
با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه مرد مي گذارد.
!!!!!!دکتر: هه! شوخي کردم... زنت همون اولش مُرد

 


 

السلام علیک یا علی اکبر

زندگی ‌نامه‌ ای که نخوانده‌ ایم...
چرا حضرت علی‌اکبر را تنها در کربلا می‌شناسیم؟
یازده شعبان روز ولادت حضرت علی اکبر است، کسی که او را تنها در صحنه های عاشورا می شناسیم.

تحقیق در زندگی پیش از عاشورای او مسئله ای است که هنوز توسط نویسندگان و پژوهشگران حوزه دین پی جویی نشده است. در این مختصر اشاره کوتاهی به زندگی و اخلاق این فرزند امام حسین (ع) شده است.

*********
حضرت علی اکبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان،(1)سال43 قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود. پدر گرامی اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.(2)

او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود . و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد .نقل است روزی علی اکبر(ع) به نزد والی مدینه رفته و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او میبرد، در آخر والی مدینه از علی اکبرسئوال کرد نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوک؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد، این پیغام را علی اکبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود : والله اگر پروردگار ده ها فرزند پسر به من عنایت کند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهه ا فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.

درباره شخصیت علی اکبر(ع) گفته شد، که وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه ترین مردم به پیامبر اکرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدش علی ابن ابی طالب (ع) به ارث برده و جامع کمالات، محامد و محاسن بود. (3)

در روایتی به نقل از شیخ جعفر شوشتری در کتاب خصائص الحسینیه آمده است: اباعبدالله الحسین هنگامی که علی اکبر را به میدان می فرستاد، به لشگر خطاب کرد و فرمود:« یا قوم، هولاءِ قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله....... ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می فرستم، که شبیه ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) است بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می شد نگاه به وجه این پسر می کردیم.

بنا به نقل ابوالفرج اصفهانی، آن حضرت درعصر خلافت عثمان بن عفان (سومین خلیفه راشدین) دیده به جهان گشود.(4) این قول مبتنی بر این است که وی به هنگام شهادت بیست و پنج ساله بود. در برخی روایات هم سن ایشان را 28 ساله ذکر کرده اند، وی در مکتب جدش امام علی بن ابی طالب (ع) و در دامن مهرانگیز پدرش امام حسین(ع) در مدینه و کوفه تربیت و رشد و کمال یافت.

امام حسین (ع) در تربیت وی و آموزش قرآن ومعارف اسلامی و اطلاعات سیاسی و اجتماعی به آن جناب تلاش بلیغی به عمل آورد و از وی یک انسان کامل و نمونه ساخت و شگفتی همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگیخت.

اما از این که وی از امام زین العابدین(ع)، فرزند دیگر امام حسین(ع) بزرگتر یا کوچک تر بود، اتفاقی میان مورخان و سیره نگاران نیست. روایتی از امام زین العابدین(ع) نقل شده که دلالت دارد بر این که وی از جهت سن کوچک تر از علی اکبر(ع) بود. آن حضرت فرمود: کان لی اخ یقال له علیّ اکبر منّی قتله الناس ...(5)

**************
پی نوشت ها:

1. مستدرک سفینه البحار (علی نمازی)، ج 5، ص 388.

2. أعلام النّساء المؤمنات (محمد حسون و امّ علی مشکور)، ص 126؛ مقاتل الطالبین (ابوالفرج اصفهانی)، ص 52.

3. منتهی الامال ، ج 1، ص

4. مقاتل الطالبین، ص 53.

5. نسب قریش (مصعب عبن عبدالله زبیری)، ص 85، الطبقات الکبری (محمد بن سعد زهری)، ج 5، ص 211

خاطره ای از مقام معظم رهبری از روز تاریخی ورود حضرت امام (ره) به ایران اسلامی

* خاطره‏اى از دوران انقلاب و به طور اخص، خاطره‏اى در رابطه با امام راحل بفرماييد.

البته خيلى خاطره هست؛ يعنى همه محفوظات ما به يك معنا خاطره است. يكى از خاطرات خيلى جالب من، آن شب اوّلى است كه امام وارد تهران شدند؛ يعنى روز دوازدهم بهمن ـ شب سيزدهم ـ شايد اطّلاع داشته باشيد و لابد شنيده‏ايد كه امام، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى كردند، بعد با هلى‏كوپتر بلند شدند و رفتند.

تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند! علّت هم اين بود كه هلى‏كوپتر، امام را در جايى كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مى‏خواسشت جايى بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مى‏ريختند و اصلاً اجازه نمى‏دادند كه امام، يك جا بروند و استراحت كنند. مى‏خواستند دور امام را بگيرند.

هلى‏كوپتر در نقطه‏اى در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبيلى امام را سوار كرد. همين آقاى «ناطق نورى» اتومبيلى داشتند، امام را سوار مى‏كنند ـ مرحوم حاج احمد آقا هم بود ـ امام مى‏گويند: مرا به خيابان ولى‏عصر ببريد؛ آن‏جا منزل يكى از خويشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ مى‏روند و سراغ به سراغ، آدرس مى‏گيرند، بالاخره پيدا مى‏كنند ـ منزل يكى از خويشاوندان امام ـ بى‏خبر، امام وارد منزل آنها مى‏شوند!

امام هنوز نماز هم نخوانده بودند ـ عصر بود ـ از صبح كه ايشان آمدند ـ ساعت حدود نه و خرده‏اى ـ و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندكى استراحت كرده بودند! آن‏جا مى‏روند كه نمازى بخوانند و استراحتى بكنند. ديگر تماس با كسى نمى‏گيرند؛ يعنى آن‏جا كه مى‏روند، با كسى تماس نمى‏گيرند. حالا كسانى كه در اين ستادهاى عملياتى نشسته بودند ـ ماها بوديم كه نشسته بوديم ـ چقدر نگران مى‏شوند! اين ديگر بماند. چند ساعت، هيچ كس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند كه بله، امام در منزل فلانى هستند و خودشان مى‏آيند، كسى دنبالشان نرود!

من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عملياتِ مربوط به استقبال از امام بود ـ همين دبستان دخترانه رفاه كه در خيابان ايران است كه شايد شما آشنا باشيد و بدانيد ـ آن‏جا در يك قسمت، كارهايى را كه من عهده‏دار بودم، انجام مى‏گرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما يك روزنامه روزانه منتشر مى‏كرديم. در همان روزهاى انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر كرديم. عدّه‏اى آن‏جا بوديم كه كارهاى مربوط به خودمان را انجام مى‏داديم.

آخر شب ـ حدود ساعت نه‏ونيم، يا ده بود ـ همه خسته و كوفته، روز سختى را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقى كه كار مى‏كردم، نشسته بودم و مشغول كارى بودم؛ ناگهان ديدم مثل اين كه صدايى از داخل حياط مى‏آيد ـ جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، يك حياط كوچك دارد كه محلِّ رفت و آمد نيست؛ البته آن هم به كوچه در دارد، ليكن محلِّ رفت و آمد نيست ـ ديدم از آن حياط، صداى گفتگويى مى‏آيد؛ مثل اين‏كه كسى آمد، كسى رفت. پا شدم ببينم چه خبر است. يك وقت ديدم امام از كوچه، تك و تنها به طرف ساختمان مى‏آيند! براى من خيلى جالب و هيجان‏انگيز بود كه بعد از سالها ايشان را مى‏بينم ـ پانزده سال بود، از وقتى كه ايشان را تبعيد كرده بودند، ما ديگر ايشان را نديده بوديم ـ فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاى متعدّد ـ شايد حدود بيست، سى نفر آدم، آن‏جا بودند ـ همه جمع شدند. ايشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ايشان ريختند و دست ايشان را بوسيدند. بعضيها گفتند كه امام را اذيّت نكنيد، ايشان خسته‏اند.

براى ايشان در طبقه بالا اتاقى معيّن شده بود ـ كه به نظرم تا همين سال ها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشته‏اند و ايام دوازده بهمن، گرامى مى‏دارند ـ به نحوى طرف پله‏ها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزديك پاگرد پله كه رسيدند، برگشتند طرف ما كه پاى پله‏ها ايستاده بوديم و مشتاقانه به ايشان نگاه مى‏كرديم. روى پله‏ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ايشان هم دلشان نمى‏آيد كه اين بيست، سى نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روى پله‏ها به قدر شايد پنج دقيقه نشستند و صحبت كردند. حالا دقيقاً يادم نيست چه گفتند. به‏هرحال، «خسته نباشيد» گفتند و اميد به آينده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.

البته فرداى آن روز كه روز سيزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوىِ شماره دو منتقل شدند كه برِ خيابان ايران است ـ نه مدرسه علوى شماره يك كه همسايه رفاه است ـ و ديگر رفت و آمدها و كارها، همه آن‏جا بود. اين خاطره به يادم مانده است.

خاطره ای خواندنی از رهبر شیعیان عربستان

شيخ الامري رهبر شيعيان عربستان است كه بخاطر مواضع شيعي خود در دفاع از ائمه اطهار (ع) سالها در زندان وهابيون به سر برده است و يكبار نیز از طناب دار نجات يافته است.

 سال‌ها پيش اعلاميه هايي در دفاع از شيعيان و حقوق آنها در عربستان و بويژه شهر مدينه بین اقشار مختلف مردم پخش می شد و حكومت پادشاهي عربستان طي چند روز بسياري از شيعيان را دستگير و سال ها آنها را به زندان انداخت.

شيخ الامري رهبر شيعيان عربستان به اصرار وهابي ها از حكومت عربستان، به زندان افتاد و با شكايت وهابي ها، دادگاه سعودي وي را به اعدام محكوم كرد.

شيخ الامري پس از چندماه زنداني شدن، سرانجام خود را براي اعدام آماده كرده بود.

البته دادگاه عربستان جرم وي را پخش اعلاميه عليه حكومت و شوراندن شيعيان عليه پادشاهي این کشور عنوان كرد كه در واقع اقدام وي در جهت دفاع از حقوق شيعيان و پايان داده به بي حرمتي هاي وهابيون عليه شيعيان بود.

شيخ الامري در يك مراسم حج در سال 79 در گفتگويي با يكي از ائمه ‌هاي جمعه ایران كه در مدينه بسر مي برد، اين خاطره را تعريف کرد که همه چيز دست به دست هم داد تا من را اعدام كنند و پس از چندماه زنداني شدن سرانجام روز اعدام فرا رسيد.

من را در ملأ عام و مقابل ديدگاه هزاران شيعه و برخي عاملان حكومت به پاي چوبه دار بردند و طناب را به گردنم انداختند.

به حضرت زهرا توسل کرده و زير لب با خودم گفتم "یا حضرت زهرا من فقط براي دفاع از شما و آبروي شما به پاي چوبه دار آمده ام. یاری ام كن".

وقتي طناب دار را كشيدند پس از حدود 30 ثانيه طناب پاره شد و من بی هوش شدم و ديگر چیزی از آن لحظه هم بیاد نمی آورم. وقتي به هوش آمدم 35 روز گذشته بود و در يكي از بيمارستان‌هاي مدينه بستري بودم و فهمیدم نجات يافته بودم.

طبق قانون كشور عربستان اگر كسي به هر طريقي از طناب اعدام نجات يابد ديگر هيچ اتهامي متوجه او نيست و كاملا آزاد است.

حمید باکری

دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند در غير اين صورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام و رزمندگان امروز سه دسته مي شوند :
اول دسته اي كه به مخالفت با گذشته خود برمي خيزند .
دوم دسته اي راه بي تفاوتي بر مي گزينندو در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چير را فراموش مي كنند.
دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .
پس از خداوند بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسيار سخت و دشوار خواهد بود.
از سخنان جانشين فرمانده لشكر 31 عاشورا شهيد حميد باكري در سال 61 قبل از عمليات والفجر.

خرما از کره گی دم نداشت!!

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

بمناسبت جهلمین روز درگذشت پدر مهربانم

- الا به ذکر الله تطمئن القلوب -
فرشته ای بنام مادر

مادرم دوستت دارم

 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید:

" می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ

 کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

خداوند پاسخ داد:" از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر

گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد"

کودک دوباره پرسید:" اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز

خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."

خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند

خواهد زد. تو او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را

نمی دانم؟"

خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی

را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو

یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی

می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"

" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."

کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟"

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را در کنار هم

قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."

کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را

ببینم، ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به

تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا! اگر من باید همین حالا بروم،

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید."

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد. او را می توانی " مادر " صدا کنی.

 

صورتحساب

روزی روزگاری پسری که برای ادامه تحصیلش دستفروشی میکرد روزی متوجه شد که

فقط یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده و شدیدا احساس گرسنگی میکرد تصمیم گرفت از

خانه ای تقاضای مقداری غذا کند درب خانه ای را زد دختر جوان و زیبایی در را باز کرد

پسرک او را که دید دستپاچه شد و بجای غذا یک لیوان آب درخواست کرد ، دختر که متوجه

گرسنگی شدید او شد بجای آب یک لیوان بزرگ شیر برایش آورد پسر به آهستگی شیر را

خورد و گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر پاسخ داد: نیکی ما به ازائی ندارد.

پسرک از صمیم قلب تشکر کرد و رفت...

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار پزشکان محلی که از درمان او عاجز بودند او را

برای معاجله به شهر فرستادند

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار فراخوانده شد هنگامیکه متوجه شد بیمار

از چه شهری آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید و بلافاصله به اتاق عمل رفت و

در اولین نگاه او را شناخت و او را عمل کرد و تا روزها از او مداوای ویژه ای

میکرد تا دختر جوان حالش خوب شد آخرین روز بستری دخترک در بیمارستان بود

به درخواست دکتر هزینه درمان نزد خود دکتر برده شد و او گوشه صورتحساب

چیزی نوشت و آن را در پاکت گذاشت تا به دخترک بدهند ، دختر جوان که از

هزینه زیاد بیمارستان واهمه داشت سرانجام پاکت را باز کرد و چیزی که روی

صورتحساب نوشته شده بود او را شکه کرد و آهسته آن را خواند:

<<بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است>>

مهر مادری


My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

So I confronted her that day and said
If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

When she stood by the door, my children laughed at her
 and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, Oh, I'm so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

My dearest son, I think of you all the time
 I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see ... when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your's Mother
مادرت

درد دلهای یک جانباز

و این هم یک اخراجی دیگر زمان

این هم واسه اینکه یادمون نره هنوز اخراجیهایی زنده هستند که نباید از یادمون برن.

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

 

لنگه کفش

http://www.irannewsagency.com/files/gandi-wene%5B1%5D.jpg

روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.

(نقل از: شهید احد مقیمی)

شب بود. با بی‌سیم اطلاع دادند که دشمن می‌خواهد از طرف منطقه همایون پاتک کند. قرار بود آن روز در همان منطقه خاکریزی زده شود ولی فرمانده منطقه از پشت بی‌سیم می‌گفت که خبری از خاکریز نیست. معلوم شد که لودرها هنوز به منطقه نرسیده‌اند. آقا مهدی تا این مسأله را شنید تأمل نکرد و گفت:
- احد! بی‌سیم را بردار و دنبالم بیا.
آقا مهدی موتور را روشن کرد و من ترک موتور سوار شدم و موتور پر گاز حرکت کرد. چون دیده‌بانهای دشمن به منطقه تسلط داشتند، آقا مهدی چراغ موتور را روشن نکرده بود. به علت شدت آتش و تاریکی، آقا مهدی در راه چندین بار موتور را چپ کرد. هر بار که موتور چپ می‌شد و ما روی زمین ولو می‌شدیم، آنتن بی‌سیم می‌شکست؛ بلند می‌شدیم و می‌رفتیم آنتن را پیدا می‌کردیم و دوباره به راه خود ادامه می‌دادیم.
بالاخره لودرها را پیدا کردیم و جلوشان افتادیم تا سریعاً به منطقه همایون برسیم. هنوز راهی نرفته بودیم که آقا مهدی گفت: "با این همه آتش، با موتور نمیشه به اونجا رسید" و موتور را نگه داشت و رفت سوار بیل لودر شد و من هم پشت سرش سوار شدم. لودرچی، بیل را کمی بالا آورد و حرکت کرد.
هر بار که لودر به چاله‌هایی که گلوله‌های توپ درست کرده بودند یا به دست انداز می‌افتاد، با هم به بالا می‌رفتیم و دوباره چهار دست و پا به داخل بیل می‌افتادیم و بدنمان حسابی خورد و خمیر می‌شد. هر چه به منطقه همایون نزدیک می‌شدیم، آتش شدت می‌گرفت. به جلو که نگاه می‌کردی جز انفجار و تبادل گلوله‌ها که آسمان منطقه را روشن کرده بود چیزی دیده نمی‌شد.
مشغول تماشای گلوله‌های رسّام بودم که یکدفعه لودر ایستاد. لودرچی آمد و گفت: "آقا مهدی! کمی جلوتر، آتش به حدی زیاد است که حتی نیروی پیاده هم نمی‌تواند از آنجا بگذرد چه برسد به چند دستگاه لودر. ما جلوتر از این نمی‌توانیم برویم!" آقا مهدی نگاهی به اطراف کرد. می‌دانستم دنبال راه چاره است.
- الله بندَه‌سی! آنجا بچه‌ها زیر آتش و بدون خاکریز و سنگر جلو دشمن را گرفته‌اند و تو می‌ترسی از خط آتش دشمن بگذری؟ توکل کن به خدا؛ امید همه بچه‌ها به شماست.
- آخه آقا مهدی اگر می‌توانستیم از آتش بگذریم و به کمک بچه‌ها برویم حرفی نبود، ولی حضرت عباسی ببین می‌شود با این حجم آتش، چند لودر را عبور داد؟
- مؤمن! خدا ابراهیم را از آتش نمرودیان گذر داد این که چیزی نیست. برو پشت دستگاه توکل کن به خدا.
نَفَس آقا مهدی تأثیر خودش را کرد و لودرچی با ایمانی مضاعف به روی لودر پرید. پا روی پدال گاز گذاشت و لودر از جا کنده شد.
باید لحظاتی را از میان باران آتش عبور می‌کردیم. ترس شیرینی به جانم افتاده بود و نمی‌دانستم در آن چند دقیقه بر ما چه خواهد گذشت؟ ولی به چهره آقا مهدی که نگاه می‌کردم آرامش زلالی مرا در بر می‌گرفت؛ بی‌اعتنا به شدت آتش نشسته بود و با بی‌سیم صحبت می‌کرد.
صدای ناهنجار گلوله‌هایی که به بدنه لودر می‌خورد آزار دهنده بود و هر آن احتمال داشت خمپاره‌ای وسط بیل لودر به مهمانی ما بیاید. ذکر می‌گفتم و به نظرم می‌رسید لبهای آقا مهدی هم تکان می‌خورد.
از تونل آتش می‌گذشتیم. گلوله بود که به سویمان شلیک می‌شد و خمپاره بود که در اطرافمان به زمین می‌خورد و بارانی از ترکش‌های سرخ و آتشین را با خود به هوا بلند می‌کرد. این آتش سنگین به منزله محاصره کامل نیروهایی بود که در خط مقاومت می‌کردند. از این آتش شدید بعید بود کمکی به آنها برسد.
به یاری خدا لودرها از آن تونل آتش به سلامت گذشتند و به طرف محل اسقرار نیروها سرعت گرفتند. به خط که رسیدیم، از دور مظلومیت بچه‌ها معلوم بود. بی هیچ سر پناه مطمئنی ایستاده و منطقه را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند.
آقا مهدی از لودر که پیاده شد و بچه‌ها او را دیدند، موجی از خوشحالی خط را فرا گرفت. بچه‌ها از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. بعضی‌ها گریه می‌کردند، بعضی‌ها زیر آن آتش دور آقا مهدی را گرفته بودند و بقول خودشان حال می‌کردند! عده‌ای هم از اینکه آقا مهدی به آنجا آمده بود ناراحت بودند و به آقا مهدی اعتراض می‌کردند.
لودرها در آن سوی، فارغ از گلوله‌های آتشین دشمن، خاکریز را بالا می‌بردند و همه مطمئن بودند که یک وجب از منطقه عقب نخواهیم نشست.

پی‌نوشت: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست   (حافظ)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۵ - ۱۷۲)

*شهید احد مقیمی، از بچه‌های خوب تبریز و بیسیمچی آقا مهدی بود که در عملیات کربلای پنج (شلمچه) به شهادت رسید. اینهم تصویری از چهره معصوم  احد مقیمی.
آها! داشت یادم می‌رفت... "الله بندَه‌سی" به زبان آذری یعنی بنده خدا. این لفظ، تکیه کلام آقا مهدی بود.

copy & paste

بدون شرح

تاریخچه چلوکباب

GHoooRI.Sub.Ir | گروه اینترنتی قوووری | چشم حسود کور

شاید بتوان گفت "چلوکباب " در کنار "آبگوشت" معروفترین غذای ایرانی باشد که از شهرتی جهانی نیز برخوردار است. یک محقق جامعه شناس معتقد است که غذاهای ملی و بومی اقوام و ملل مختلف و روش و منش طبع و همچنین خوردن آنها، خود از جهتی بازگو و شاخصه سیره و شیوه اندیشه و سنن و آداب فرهنگی و اجتماعی آن ملت ها محسوب می شوند.فی المثل رواج تهیه و استفاده از غذاهای دریایی در شهرهای ساحلی (نسبت به دیگر مناطق) و اساسا گستردگی حرفه ماهیگیری در این مکان ها خود شاخصی برای فرهنگ مردم آن دیارها به شمار می آید یا بهره گیری از گوشت شکار و گیاهان خوراکی در نواحی جنگلی براساس شغل هایی متناسب و یا قرار داشتن برنج به عنوان غذای اصلی سرزمین هایی که اقتصادش متکی به محصولات شالیزارها می باشد (مانند شمال ایران) و همانطورکه ذکر گردید این غذاهای بومی و ملی به نوعی بازتاب بافت حرفه ای و اقتصادی و در نهایت فرهنگی آن جوامع به حساب می آیند.

ادامه نوشته

مرد باردار دوباره باردار شد!

تصمیم او برای باردار شدن به دنبال عدم امکان بارداری همسر 46 ساله او به دلیل خارج کردن رحم اتخاذ شد.

توماس بیتی که در جهان به عنوان « مرد باردار» معروف است و اخیرا یک دختر بدنیا آورده، در گفت و گو با شبکه ABC اعلام کرد ، بچه دوم او در خردادماه سال آینده متولد می شود.

هرچند توماس بیتی، 34 ساله، قانونا مرد به حساب می آید اما او اندام تناسلی زنانه اش را علیرغم برداشتن سینه ها حفظ کرده است.

وی پس از زایمان اول خود، دریافت هورمون های مردانه را که هر دو هفته یکبار انجام می داد قطع کرد.

آقای بیتی در تیرماه امسال یک دختر به نام سوزان را در بیمارستانی در شهر بند ایالت اورگان بدنیا آورد.

تصمیم او برای باردار شدن به دنبال عدم امکان بارداری همسر 46 ساله او به دلیل خارج کردن رحم اتخاذ شد.

وی این بار نیز با استفاده از اسپرم یک اهداکننده ناشناس و بوسیله تلقیح مصنوعی باردار شده است.

این گزارش حاکیست، بیتی خاطرات خود را در قالب کتابی با عنوان « Labour of Love» یا «درد عشق» (درد زایمان) به نگارش درآورده که همین هفته منتشر می شود.

این زوج همچنین مجموعه عکس های خود را به مؤسسه Getty mage فروخته و یک شبکه انگلیسی نیز از جریان زندگی آنها سریال مستند ساخته است.

با اینکه این زوج توانستند از فعالیت های تبلیغاتی خود، 2 میلیون دلار جمع آوری کنند، اما توماس دلیل این کارها را علاقه به مشهور شدن عنوان کرده است.

او پنج سال با زنش نانسی زندگی کرده است و در کنار هم به کار چاپ تصویر روی تی شرت اشتغال دارند.
 

خاطرات آيه الله مسعودي خميني

پاورقي ها (1) عارف متأله ملامحمد كاشاني معروف به آخوند كاشي، در سال 1249 هـ .ق به دنيا آمد. بزرگترين استادش علامه نامدار، حكيم آقا محمدرضا قمشه اي بوده است. يكي ديگر از استادان وي، محدث متبحر، ميرزاحسين نوري بود. مرحوم آخوند كاشاني داراي حالات معنوي و عرفاني بسيار عجيبي بوده و حكايات نقل شده از ايشان عموما به حد تواتر رسيده است. وي معاصر و يار صميمي حكيم جهانگيرخان قشقايي بوده و ارتبط قلبي خاصي با يكديگر داشته و گويا هم بحث نيز بوده اند. بسياري از علما و مراجع بزرگ در زمره شاگردان مرحوم آخوند بوده و از خرمن علم و عرفان او توشه گرفته اند كه از جمله آنها مي توان به مرحوم حاج آقا رحيم ارباب، آيت الله بروجردي، آقاي سيدحسن قوچاني مشهور به آقا نجفي و شهيد سيدحسن مدرس اشاره كرد. وي سرانجام پس از 84 سال عمر با بركت همراه با سير و سلوك الي الله در روز شنبه 20 شعبان 1333 هـ . ق دارفاني را وداع گفت و پيكر مطهرش در گورستان تخت پولاد اصفهان به خاك سپرده شد. (2) ميرزا جهانگيرخان قشقايي در سال 1243 قمري در روستاي دهاقان اصفهان ديده به جهان گشود. در جواني شاهنامه خوان طايفه خود بود و تار هم مي نواخت. مي گويند كه در يكي از تابستان ها كه ايل قشقايي به ييلاق سميرم آمده بود، جهانگيرخان نيز مانند ساير افراد ايل كه براي خريد و فروش و رفع حوائج شخصي خود به اصفهان مي آمدند. به اين شهر آمد. در ضمن تارش هم خراب شده بود و مي خواست آن را نيز تعمير نمايد. از شخصي سراغ تارساز را گرفت و او يحيي ارضي، تارساز معروف مقيم جلفا را به وي نشان داد و ضمنا به وي گفت برو پي كار بهتري و علم بياموز كه از تار زدن خيلي بهتر است. گفته آن شخص در جهانگيرخان خيلي اثر كرد و در مدرسه الماسيه حجره اي براي خود گرفت و با يك عشق و علاقه مفرطي پي تحصيل رفت و مقم و رتبه اش به جايي رسيد كه يكي از بزرگان حكما و فقها و مدرسين اصفهان شد. مي گويند روزي ظل السلطان، حاكم مقتدر اصفهان خواست به ديدارش برود، ولي ميرزا به وي اجازه نداد. يك روز، بدون اطلاع قبلي به مدرسه رفته، وارد اتاق او مي شود و مي گويد:"جناب جهانگيرخان! اگر سابق مي خواستيد مرا ببينيد، چند ماه طول مي كشيد، اما امروز من بايد از شما وقت بگيرم و اين به خاطر مقام ارجمند علمي شماست". ميرزا جهانگيرخان در زهد و تقوا كم نظير بود و هميشه يك قباي راسته و زير جامه گشاد به تن داشت و كلاه قشقايي به سر مي كرد. او در تمام عمر زن نگرفت و فرزندي نداشت. شخصيت بارز علمي و حسن تدبير حكيمانه وي منشأ خيري براي رها شدن فلسفه از درهاي بسته اي شد كه جو آن زمان بر فلسفه تحميل كرده بود. شهيد مدرس،‌فرصت شيرازي، اسدالله قمشه اي،‌حاج آقا رحيم ارباب، مرحوم فاضل توني و مرحوم آقاي بروجردي، از شاگردان ميرزا جهانگيرخان بودند. اين مرد وارسته و عالم زمان در ماه رمضان 1328 قمري در اصفهان درگذشت و در گورستان تخت پولاد به خاك سپرده شد. بنابر وصيت خودش، امور كفن و دفن خود را به آخوند ملامحمد كاظم كاشي، از اجله حكما و اهل عرفان(متوفي 1333 قمري) واگذار نموده بود. ميرزا جهانگيرخان داراي تأليفات فراواني است كه از جمله آنها شرحي است بر نهج البلاغه. (3) آيت الله امام موسي صدر در 14 اسفند 1307 در شهر قم ديده به جهان گشود در محضر پدرش مرحوم آيت الله العظمي سيدصدرالدين صدر مقدمات علوم اسلامي را فراگرفت و سطح متوسط و عالي را هم به پايان رساند و در درس خارج فقه و اصول حضرات آيات سيداحمد خوانساري، حجت، امام خميني و محقق داماد شركت كرد. فلسفه را هم از محضر حضرات آيات علامه طباطبايي و سيدرضا صدر فرا گرفت، حدود چهار سال نيز از محضر بزرگان نجف استفاده برد و سپس در سال 1338 هـ ش به لبنان سف كرد و در آنجا جهت رسيدگي به اوضاع مردم شيعه مجبور به ماندن شد. در مدت كوتاهي مراكز مهم فرهنگي، اقتصادي، آموزشي و نظامي براي شيعيان تأسيس كرد و هويت از دست رفته آنان را به خودشان بازگردانيد. و نيز مجلس اعلاي شيعيان لبنان را تأسيس كرد و به وجود اين فرقه در آن كشور رسميت بخشيد تا اينكه دشمن احساس خطر كرد وبا يك طرح حساب شده در روز نهم شهريور 1356 وي را ربود كه از آن روز تاكنون از سرنوشت نامعلومي برخوردار است. (4) آيت الله شيخ عبدالجواد جبل عاملي در يكي از بخش هاي مركزي اصفهان كه در آن زمان به سده معروف بود در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد.علاقه فراوان او به تحصيل علوم اسلامي، وي را بر آن داشت تا در نوجواني با كمك و راهنمايي دايي خود مرحم حاج شيخ محمدباقر جبل عاملي به حوزه علميه اصفهان رفته و ضمير تشنه خود را از سرچشمه معارف اسلامي سيراب كند. در حوزه اصفهان مغني و مطول را نزد مرحوم همايي، شرح لمعه را نزد ميرزا احمد مدرس و آقا شيخ علي يزدي فراگرفت. مرحوم جبل عاملي همچنين مكاسب و كفايه را نزد حاج سيدمهدي درچه اي و آقا سيدعلي نجف آبادي تلمذ كرد. وي سپس براي ادامه تحصيلات خود رهسپار قم گرديد و از محضر آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري، آيت الله حجت و آيت الله بروجردي بهره برد. آيت الله جبل عاملي به پيشنهاد آيت الله بروجردي و به همراه يار دوران طلبگي خود آيت الله شهيد اشرفي اصفهاني به منظور راهنمايي و ارشاد مردم كرمانشاه به آن ديار سفر مي كند كه البته دوران اقامت ايشان كوتاه بود. ايشان همچنين چند دوره مطول، مغني، رسائل، مكاسب و كفايه را در حوزه قم تدريس كرده و شاگردان فاضل بسياري را تقديم حوزه كرده است كه از جمله آنها مي توان به آيت الله فاضل لنكراني، شهيد حاج آقا مصطفي خميني، امام موسي صدر، آيت الله يوسف صانعي، آيت الله مهدوي كني و آيت الله مسعودي اشاره كرد. (5) حجت الاسلام و المسلمين سيدعباس كوثري يكي از وعاظ خوب در شهرستان قم بود و در نزد بيوت آقايان مراجع معظم تقليد از احترام و جايگاه ويژه اي برخوردار بود. حضرت امام خميني نسبت به وي عنايت داشتند و او نيز به حضرت امام ارادت خاصي داشت و از سالهاي پيش از پيروزي انقلاب در بيت معظم له روضه مي خواند. وقتي حضرت امام به نجف تبعيد شد. آقاي كوثري كه به زيارت عتبات عاليت مي رفت حتما ملزم مي شد كه به حضور حضرت امام برسد و در حضور ايشان روضه بخواند. بعد از پيروزي انقلاب نيز واعظ منحصر به فرد حضرت امام شد و در ايام عزاداري در حسينيه جماران حاضر مي شد و د رحضور ميهمانان و امام روضه مي خواند. وي اخيرا به رحمت ايزدي پيوست. (6) علامه حاج سيدمحمد حسين طباطبايي در ذي الحجه 1321 هـ ق در يكي از قريه هاي شهر تبريز به دنيا آمد. خواندن و نوشتن و ادبيات فارسي و عربي را در همانجا آموخت. معاني بيان را نزد مرحوم شيخ محمدعلي سرابي و خوشنويسي را هم در خدمت آقا ميرزا عل ينقي ياد گرفت. صطوح عالي در فقه، اصول، فلسفه و كلام را در حوزه علميه تبريز نزد اساتيد بزرگ تلميذ كرد و سپس راهي نجف اشرف شد و به مدت يازده سال از محضر بزرگاني چون: نائيني، سيدابوالحسن اصفهاني، سيدحسين بادكوبه اي، سيدابوالقاسم خوانساري، حاج ميرزا علي ايرواني و ميرزا علي اصغر ملكي و مرحوم حاج ميرزا علي آقا قاضي دروس فقه،‌اصول، فلسفه و اخلاق آموخت. مشكلات زندگي او را به شهر تبريز بازگرداند و او كار تحقيق و تدريس تفسير قرآن المزيان را در اين شهر پايه گذاري كرد. بعد از ده سال اقامت در تبريز به قم هجرت نمود و با ورود او به اين شهر حوزه علميه قم رونق بيشتري به خود گرفت و شخصيت هاي بزرگي چون شهيد بهشتي، شهيد مطهري، علمه حسن زاده آملي، جوادي آملي، امام موسي صدر، شهيد مفتح و غيره از حوزه درسي وي به پا خاستند. علامه علاوه بر تربيت فلسفه و روش رئاليسم تنها چند نمونه از آنهاست. او در روز 24/8/1360 به رحمت ايزدي پيوست و پيكر مطهرش در بالاسر حرم حضرت معصومه(س) به خاك سپرده شد. (7) آيت الله حاج شيخ عبدالله جوادي آملي در سال 1312 هـ .ش در شهرستان آمل به دنيا آمد. بعد از طي دوران ابتدايي اشتياق به تحصيل علوم اسلامي وي را به حوزه علميه آمل كشاند و بعد از طي مقدمات علوم اسلامي در سال 1339 به تهران مهاجرت نمود و سطوح عاليه خارج فقه، اصول، فلسفه، هيئت، منطق و عرفان را نزد آيات عظام محمدتقي آملي، شعراني و الهي قمشه اي فراگرفت. ايشان سپس به حوزه قم رفته و از محضر آيات عظام بروجردي، امام خميني، محقق داماد و علامه طباطبايي كسب فيض نمود. ايشان با تأليف كتاب هايي در فقه و اصول، معارف عقلي و نيز ساليان متمادي تدريس تفسير و فلسفه خدمات ارزشمندي به اسلام و حوزه هاي علميه نمود. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سمت حاكم شرع دادگاه هاي انقلاب اسلامي بابل، عضويت در مجلس خبرگان قانون اساسي، مجلس خبرگان رهبري، عضويت در شوراي عالي قضايي، عضويت در جامعه مدرسين حوزه علميه قم و نيز امامت موقت جمعه قم به اسلام و انقلاب اسلامي خدمت كرده است. آيت الله جوادي آملي همچنين در تاريخ 13/10/1367 حامل نامه تاريخي حضرت امام خميني به آقاي ميخائيل گورباچف، صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير شوروي بود. (8) آيت الله سيد صدرالدين صدر در سال 1299 هـ .ق در خانواده اي اصيل و ريشه دار و در شهر كاظمين به دنيا آمد. ادبيات و رياضي را در دوران كودكي فراگرفت و سپس براي خواند سطوح به كربلا رفت. در سال 1328 به توصيه پدرش، مرحوم سيداسماعيل صدر كه از اكابر فقهاي آن عصر بود، براي تكميل تحصيلات خود رهسپار نجف گرديد و از درس مرحوم آخوند خراساني بهره مند شد. وي پس از دوبار رفت و آمد به ايران و اقامت در مشهد، سرانجام دعوت مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري را براي تقويت حوزه تازه تأسيس قم پذيرفت و در اين شهر رحل اقامت افكند. وي تأليفات ارزنده اي به زبان هاي عربي و فارسي دارد كه مهم ترين آنها خلاصه الفصول، حاشه بر عروه الوثقي و حاشيه بر وسيله النجاه مي باشد. آيت الله حاج سيدرضا صدر و نيز امام موسي صدر فرزندان آيت الله سيدصدرالدين و آيت الله شهيد سيدمحمدباقر صدر و نيز مرحوم آيت الله سيدمحمدباقر سلطاني طباطبايي دامادهاي ايشان مي باشند كه همگي از شخصيت هاي برجسته علمي و سياسي دوران معاصر به حساب مي آيند. ايشان سرانجام در 19 ربيع الثاني 1373 هـ .ق بدرود حيات گفت و پيكر مطهرش پس از اقامه نماز توسط آيت الله بروجردي در روضه منوره حضرت معصومه(س) به خاك سپرده شد. (9) آيت الله حاج سيدرضا صدر فرزند بزرگ آيت الله العظمي سيدصدرالدين صدر و برادر امام موسي صدر از علماي بزرگ و مورد احترام حوزه علميه قم بود. در فقه، اصول، فلسفه شهرت داشت و اغلب فلسفه نيز تدريس مي كرد. كتابهاي زيادي در موضوعات متنوع از اين عالم پرتلاش در دوران قبل از پيروزي انقلاب به چاپ رسيد كه هم اكنون اين كتابهاي ارزشمند توسط داماد ايشان حجت الاسلام و المسلمين سيدباقر خسروشاهي تهيه و تنظيم شده و از طريق انتشارات دفتر تبليغات اسلامي به چاپ مي رسد. وي در سال 1374 ش به رحمت ايزدي پيوست و در ضلع شرقي حرم حضرت معصومه(س) جنب مقبره آيت الله العظمي سيداحمد شبيري زنجاني به خاك سپرده شد. (10) نجم: 23. (11) آيت الله العظمي حاج شيخ محمدتقي بهجت يكي از مراجع معظم تقليد در قم و بقيه السلف علما و فقهاي بزرگ شيعه در طول تاريخ است. سالهاي بسيار طولاني است هر روز صبح در وقت و ساعت معيني به طور دقيق و منظم جهت زيارت حضرت معصومه(س) به حرم آن بانوي كريمه مشرف مي شوند. وجود ملكوتي معظم له در شهر قم بسيار مغتنم است. ايشان هم اكنون در مسجد فاطميه واقع در گذرخان به اقامه نماز جماعت مي پردازد و به تدريس خارج فقه و اصول نيز اشتغال دارند. (12)‌ آيت الله محمدتقي مصباح يزدي در سال 1313 شمسي در يزد متولد شد. تحصيلات مقدماتي را در يزد به پايان برد و براي تحصيلات تكميلي علوم اسلامي عازم نجف شد ولي به علت مشكلات فراوان مالي بعد از يك سال به قم برگشت. از وي دست كم حدود پانزده سال در درس فقه آيت بجهت شركت داشت. آيت الله مصباح در مقابله با رژيم پهلوي نيز حضور داشت كه از آن جمله همكاري با شهيد بهشتي، شهيد باهنر و آقاي هاشمي رفسنجاني است و در اين بين در انتشار دو نشريه با نام هاي بعثت و انتقام نقش داشت كه تمام امور انتشاراتي اثر دوم نيز به عهده ايشان بود. در اداره مدرسه حقاني به همراه آقايان: جنتي، شهيد بهشتي و شهيد قدوسي فعاليت داشت. اشان هم اكنون نماينده مجلس خبرگان و رئيس مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني مي باشد. آيتالله مصباح داراي تأليف وآثار متعددي در زمينه فلسفه اسلامي، الهيات، اخلاق و عقايد مي باشند. (13)‌ آيت الله شيخ محمدعلي اراكي در سال 1312 ق. دراراك متولد شد و تا سال 1340 ق. در آن شهر ازمحضر اساتيد بزرگواري مانند مرحوم سلطان العلما كسب دانش نمود تا اينكه در سال 1340 ق به هنگام عزيمت آيت الله شيخ عبدالكريم حائري به قم مهاجرت نمود و ملازم و همراه ايشان بودند. از محضر اساتيد و بزرگان در حوزه قم از جمله مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري و مرحوم آيت الله سيدمحمدتقي خوانساري بهره مند گرديد. ايشان در طول دوران تحصيل در قم به حضرت امام بسيار مأنوس بوده و در قبل و بعد از انقلاب نيز همواره از ياوران انقلابيون بود، و بعد از تبعيد امام در نجف با ايشان ملاقات كردند.اقامه نماز جمعه در دوران رژيم ستم شاهي از اقدامات سياسي برجسته ايشان است. بعد از رحلت حضرت امام خميني، ايشان به عنوان يكي از مراجع برتر معرفي شدند. تقريرات بحث مرحوم آيت الله سلطان العلما، تقريرات درس فقه و اصول حاج شيخ عبدالكريم، حاشيه بر عروه الوثقي و رساله توضيح المسائل از جمله آثار علمي آيت الله اراكي است. آيت الله اركي پس از يك قرن تلاش توام با وارستگي و قداست در هشتم آذر 1373 مطابق با 25 جمادي الثاني 1415، روحش به عالم ملكوت پرواز كرد. (14)‌ آيت الله حاج ميرزا محمد فكور يزدي از علماي بزرگ و مشهور به قدس و تقوا در سال 1334 هـ .ق متولد شد و پس از طي مقدمات به قم مهاجرت نمود و پس از پايان سطوح از درس آيت الله بروجردي بهره برد و به تدريس خارج فقه واصول پرداخت. وي در استخاره مهارت كاملي داشت واستخاره به قرآن ايشان شهرت فراوان داشت. ايشان در آبان 1353 درقم درگذشت. (15) آيت الله سيدمحمدرضا گلپايگاني فرزند سيدمحمد باقر در هشتم ذي القعده سال 1316 در بخش گوگد از توابع گلپايگان به دنيا آمد. پس از طي تحصيلات مقدماتي و تكميل مقداري از سطوح در اوائل سال 1336 كه آيت الله شيخ عبدالكريم حائري به اراك وارد شده بودند، به ايشان پيوست و در دروس فقه و اصول ايشان شركت كردند. پس از تشرف مرحوم حاج شيخ عبدالكريم به قم ايشان نيز به قم مهاجرت مي كنند و در كنار مرحوم حائري به عنوان يكي از اصحاب و ياران ثابت و پايدار جلسه درس و بحث او محسوب مي شدند. آيت الله گلپايگاني همچنين بخشي از فقه را نزد آيت الله حاج آقا ضياء عراقي و بخشي از مباحث درس خارج را نزد آيت الله آسيدابوالحسن اصفهاني تلمذ كردند. ايشان به دروس حوزه پايبندي عجيبي داشت و هرگز به آساني به تعطيلي آن رضايت نمي داد. تا 94 سالگي در مسجد اعظم تدريس داشته و در اين راه شاگردان زيادي را تربيت كرد. آيت الله گلپايگاني همواره از ياوران نهضت و ملجأ و مأواي انقلابيون به شمار مي رفتند. نقش ايشان در جريانات سالهاي 1340 تا 1343 غيرقابل انكار مي باشد. در جريان تبديل تاريخ هجري به شاهنشاهي عكس العمل تند و شديدي نشان دادند كه كم سابقه بود. در لحظات حساس پيروزي انقلاب كه حوادث پشت سر هم به وجود مي آمد مانند شهادت حاج آقا مصطفي خميني، قيام 19 دي، آتش سوزي سينما ركس آبادان و... ايشان د رهر حادثه اي اعلاميه هايي صادر كردند. آيت الله گلپايگاني داراي آثار متعدد علمي است كه اقاضه العوائد في التعليق علي درر الفوائد، حاشيه بر عروه الوثقي، توضيح المسائل و مجمع المسائل از جمله اين آثار است. سرانجام پس از عمري تلاش و مجاهده در راه خدا و تريت هزاران نفر از اهل علم و عمل و تأسيس دهها مدرسه، مسجد، مركز علمي و فرهنگي، در عصر روز پنج شنبه 24 جمادي الثاني 1414 مطابق با 18 آذر 1372 در بيمارستان قلب تهران به لقاء الله پيوست و در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه(س) و در كنار مراجع بزرگوار تقليد ديگر دفن گرديد. حضرت آيت الله خامنه اي،‌رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيام تسليتي كه به مناسبت رحلت ايشان صادر كردند فرمودند: آن بزرگوار يكي از استوانه هاي انقلاب و نظام جمهوري اسلامي به شما مي آمد. در دوران اختناق و در مقابله با حوادث سهمگين سالهاي تبعيد امام خميني مواردي پيش مي آمد كه صداي اين مرد بزرگ تنها صداي تهديد كننده اي بود كه از حوزه علميه قم برخاست و به نهضت شور و توان بخشيد . (16) شهيد آيت الله عطاءالله اشرفي اصفهاني فرزند ميرزا اسدالله در سال 1279 شمسي در خميني شهر اصفهان متولد شد. دوران مقدماتي علوم اسلامي را در خميني شهر گذراند و در سن 12 سالگي رهسپار حوزه علميه اصفهان گرديد. دروس ادبيات و سطوح را نزد اساتيدي چون مرحوم فشاركي و مرحوم درچه اي تلمذ نمود. پس از آن در سن 22 سالگي عازم حوزه علميه قم گرديد و از محضر مرحوم آيت الله حائري كسب فيض نمود. پس از رحلت آيت الله حائري از محضرت آيات: سيدمحمدتقي خوانساري، صدر، حجت و فيض استفاده نمود. آيت الله اشرفي اصفهاني از شاگردان معروف درس آيت الله بروجردي بودند كه در اكثر درسهاي ايشان در قم شركت نمودند. ايشان منظومه، حكمت واسفار را نزد امام خميني آموختند و به دليل اينكه مورد توجه خاص مراجع بزرگ بودند به دستور آيت الله بروجردي به همراه چندتن ديگر از مدرسين قم مأمور رسيدگي به دروس طلاب مي شوند و از جمله ايان سه سال از ممتحنين ممتاز رسائل و مكاسب در حوزه قم بودند. ايشان از مرحوم خوانساري، مرحوم فيض، مرحوم صدر، مرحوم سيدابوالحسن اصفهاني و مرحوم بروجردي داراي اجازه اجتهاد بودند. در سال 1335 به امر آيت الله بروجردي و به دنبال تأسيس حوزه علميه در كرمانشاه به آنجا مهاجرت مي كنند و در سال 1342 به عنوان نماينده امام در آن شهر منصوب مي شوند. ايشان در طول دوران نهضت امام خميني همواره از مدافعين نظرات حضرت امام بودند كه در اين راه چندين بار دستگير و شكنجه گرديدند. پس از پيروزي انقلاب همواره به امام و انقلاب عشق مي ورزيدند و همين مسأله باعث شد كه توسط منافقين در تاريخ 23/8/1361 در سنگر ارادتمندان اين شخص والامقام بوده و هستم... او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصي بود كه مايه دلگرمي جوانان مجاهد بود... و رفتن او ثلمه بر اسلام وجامعه روحانيت را سوگوار نمود." (17) آيت الله حسين نوري همداني در سال 1304 درهمدان ديده به جهان گشود. مقدمات علوم ديني را نزد پدر و ديگر اساتيد در همان شهر گذراند و در سال 1323 براي فراگيري علوم عازم شهر قم شد. ايشان از دهه 30 به تربيت طلاب پرداخت و در فراز و نشيبهاي سياسي و اجتماعي فعال بوده و طلاب را به مبارزه عليه رژيم شاه دعوت مي كرد و در سال 1356 نيز به همراه ديگر علما تبعيد شد. از ايشان آثار علمي بسياري برجاي مانده است. ايشان هم اكنون به عنوان يكي از مراجع تقليد در حوزه علميه قم حضور دارند و از شاگردان حضرت امام خميني به شمار مي آيند كه در جهت پيروزي انقلاب نقش تعيين كننده و فراواني داشت. در هفدهم دي سال 1356 كه در روزنامه اطلاعات به حضرت امام توهين شد و طلاب اجتماعات اعتراض آميزي تشكيل دادند و جهت چاره جويي به منازل برخي شخصيت هاي برجسته و انقلابي حوزه رفتند يكي از آنها حضرت آيت الله نوري همداني بود كه با سخنراني تاريخي طلاب و فضلا را به استقامت و پايداري دعوت كرد. (18)‌آيت الله ميرزا ابوالقاسم گيلاني معروف به ميرزاي قمي در سال 1151 هـ .ق متولد شد وي صاحب كتاب قوانين الاصول از فقهاي بزرگ شيعه در قرن سيزدهم است در روستاي جاپلق اليگودرز لرستان به دنيا آمد كه به خاطر سكونتش در قم به ميرزا قمي معروف شد. اين مرد بزرگ چون اصالتا از منطقه شفت گيلان بود به همين سبب به ميرزاي گيلاني نيز شناخته مي شد. او در سال 1231 هـ .ق به رحمت ايزدي پيوست و در قبرستان شيخان قم مقابل مقبره زكريابن آدم به خاك سپرده شد كه بعدها اين قبرستان به نام همين دو شخصيت(شيخان) نام گرفت. (19) آيت الله راستي كاشاني در سال 1306 در كاشان ديده به جهان گشود و از سن 15 سالگي به تحصيل علوم و معارف اسلامي در قم و نجف پرداخت. ايشان پس از تبعيد امام به نجف، در درس حضرت امام حاضر شد و امام را در اين ايام به عنوان مرجع اعلم معرفي كرد. وي پس از اخراج از عراق در سال 1350 به همراه مدرسين حوزه علميه قم فعاليت خود را آغاز كرد و از سوي حضرت امام مسؤليت هدايت و نظارت بر برخي گروه هاي اسلامي مبارزه با مشي مسلحانه را بر عهده داشت. پس از پيروزي انقلاب اسالمي در شوراي استفتاي حضرت امام در قم مشغول خدمت گرديد. همچنين در شوراي 3 نفره تعيين صلاحيت اعضاي شوراي عالي قضايي اشتغال داشت. ايشان هم اكنون علاوه بر عضويت در جامعه مدرسين حوزه علميه قم، عضو شوراي عالي حوزه علميه قم نيز مي باشد. (20) آيت الله حاج شيخ ابراهيم اميني يكياز شخصيت هاي برجسته و عضو فعال جامعه مدرسين حوزه علميه قم به شمار مي آيد. وي در نهضت اسلامي نقش تعيين كننده داشته است و جزو علمايي است كه براي اولين بار به مرجعيت حضرت امام به طور كتبي نظر داد. كتابهاي گوناگون پيرامون حضرت حجت(عج) و حضرت فاطمه(س) و موضوعات خانوادگي از وي به چاپ رسيده است. بعد از پيروزي انقلاب ايشان در مسؤليت هاي مهمي از قبيل عضو مجلس خبرگان قانون اساسي، خبرگان رهبري، و عصو هيأت رئيسه خبرگان رهبري و امام جمعه قم به ايفاي نقش پرداخته اند. (21) آيت الله حاج شيخ اكبر هاشمي رفسنجاني در سال 1313 هـ .ش در روستاي نوق از توابع رفسنجان در يك خانواده مذهبي و پرتلاش به دنيا آمد. دوران كودكي را در مكتب خانه به آموزش خواندن و نوشتن پرداخت. بعد به حوزه علميه قم آمد و د رمحضر حضرات آيات عظام به تحصيل مراتب عالي از علوم اسلامي و درجه اجتهاد نائل آمد. ز سال 1337 تا پيروزي انقلاب اسلامي در تمامي صحنه هاي مبارزاتي حضور كارساز پيدا كرد و دستگيري هاي مكرر و شكنجه هاي روحي و رواني عوامل و ساواك خللي در اراده آهنين وي ايجاد نكرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز چهره منحصر به فرد شد و مسؤليتهاي حساس و سنگيني را در اوائل انقلاب، هشت سال دفاع مقدس و دوران سازندگي بر عهده گرفت و امروز نيز به عنوان رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام مشغول خدمت است. (22) آيت الله شيخ حاج شيخ علي قدوسي در مرداد 1306 در شهر نهاوند به دنيا آمد. پدرش آخوند ملااحمد از علماي بزرگ آن شهر به شمار مي آمد. او در پانزده سالگي وارد حوزه علميه قم شد و مقدمات علوم اسلامي را در نزد آيت الله شهيد صدوقي فراگرفت. بعد از پايان سطح عالي در درس خارج آيت الله بروجردي و امام خميني شركت كرد و دروس فلسفه و هيأت و اخلاق را هم از محضر علامه طباطبايي آموخت. در سال 1334 هـ ش با دختر علامه طباطبايي ازدواج نمود. در نهضت بزرگ اسلامي در خط مقدم جبهه قرار داشت. چنانكه مديريت مدرسه حقاني كه يكي از كانون هاي انقلاب به شمار مي آمد به عهده وي گذاشته شد. پس از پيروزي انقلاب از سوي امام خميني به عنوان دادستان كل دادگاه هاي انقلاب برگزيده شد تا اينكه در روز 14 شهريور 1360 با بمبي كه منافقين در دادستاني گذاشته بودند به شهادت رسيد. (23) حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمدعلي شرعي يكي از علماي فعال حوزه علميه قم است. در تاريخ 25/11/1359 طي حكمي از سوي حضرت امام خميني به عنوان يكي از اعضاي شوراي عالي تبليغات اسلامي برگزيده شد. در تاريخ 29/5/1363 از سوي حضرت امام به عضويت هيأت مؤسس مكتب خواهران جامعه الزهرا درآمد. سپس در دو دوره از انتخابات مجلس شوراي اسلامي شركت كرد و به مجلس راه يافت. هم اكنون در بخش حوزه خواهران شوراي مديريت حوزه علميه قم به ايفاي مسؤليت مي پردازد. (24) حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ غلامرضا گلسرخي كاشاني از فضلا، گويندگان و نويسندگان حوزه علميه قم در كاشان متولد گرديد. وي پس از خواندن دروس جديد و نيز مقدمات و ادبيات به قم مهاجرت نموده و از درس اساتيدي چون آيت الله بروجردي، آيت الله محقق داماد و آيت الله شريعتمداري بهره جست. وي سپس به تبليغ و تأليف پرداخت و مقالات ارزنده اي در مكتب اسلام به يادگار گذاشت. حجت الاسلام گلسرخي در آن سال ها با فدائيان اسلام آشنا شد و به جرگه مريدان نواب صفوي درآمد. همزمان با آغاز نهضت امام خميني به مبارزه عليه رژيم ستم شاهي پرداخت و به همين دليل بارها از سوي ساواك مورد تعقيب قرار گرفت و در اين مسير زندان، تبعيد و محدوديت هاي همه جانبه را تجربه كرد. آقاي گلسرخي پس از پيروزي انقلاب اسالمي بارها به عنوان نماينده ايران به كشورهاي پاكستان و هند سفر كرد و در جنگ نيز مسؤليت بخشي از ستاد پشتيباني جنگ را بر عهده داشت. وي سرانجام در پاييز 1369 دارفاني را وداع گفت. (25) سيدمجتبي ميرلوحي معروف به نواب صفوي فرزند سيدجواد در سال 1303 هـ . ش در يك خانواده روحاني تولد يافت. پس از اتمام دوره ابتدايي، وارد مدرسه صنعتي آلماني ها گرديد، و همزمان به آموختن دروس حوزه پرداخت. در 17 آذرماه 1321 هـ .ش اولين سخنراني خود را در خصوص هجوم اجانب و تهديد بنيادهاي مذهبي ايراد كرد و تظاهراتي به سوي مجلس به راه انداخت. با استخدام در شركت نفت، به تشكيل جلسات شبانه براي كارگران و روشنگري آنان پرداخت. سپس جهت تحصيل به نجف اشرف عزيمت نمود و با مطالعه يكي از كتابهاي كسروي كه در آن به حضرت امام جعفرصادق(ع) توهين شده بود، حكم ارتداد نويسنده را از آقا حسين قمي مي گيرد و جهت اداي تكليف روانه وطن مي گردد و گروه فدائيان اسلام را تشكيل مي دهد. نواب صفوي در حوزه علميه قم با امام خميني و فرزندان ايشان آشنا گرديد و در نهايت مجذوب انديشه هاي ايشان شد. ايشان در تيرماه 1330 در زمان نخست وزيري دكتر مصدق دستگير شد و با سرنگوني مصدق، او و يارانش آزاد شدند و نواب با صدور اطلاعيه اي حركت مصدق، را در جهت تحكيم مباني ظلم و برخلاف مصالح عمومي كشور قلمداد كرد. بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 نقشه تطميع نواب صفوي از سوي شاه ناكام ماند و پس از چند روز از ترور حسين علاء نواب دستگير و به اعدام محكوم شد كه در سال 1334 حكم اعدام اجرا گرديد. (26) مرحوم آيت الله سيد محمدتقي خوانساري، فرزند آقا سيد اسدالله خان، در ماه رمضان سال 1305 قمري در خانواده اي اهل علم و فضل و ادب به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در موطن خود گذراند. در سال 1322 در حالي كه بيش از 17 سال نداشت. رهسپار نجف اشرف شد. پس از طي مراحل سطح، به محضر درس ملامحمد كاظم خراساني و سيدمحمد كاظم يزدي راه يافت. در جنگ جهاني اول، همگام با ميرزا محمدتقي شيرازي و سيد ابوالقاسم كاشاني در جنگ با استعمار بريتانيا شركت جسته، همچون رزمنده اي با دشمن جنگيد. پس از سقوط عراق دستگير و به هندوچين تبعيد گرديد و چهار سال را در اسارت به سر برد. بعد از بازگشت به وطن، بنا به پيشنهاد حاج شيخ عبدالكريم، به شهر قم آمده و ايشان را ياري كرد. از اقدامات معروف ايشان، يكي اقامه نماز جمعه و ديگري نماز استسقاء(طلب باران) است كه در سال 1363 ق. با شكوه خاصي برگزار گرديد و با بارش باران رحمت، مردم از بلاي خشكسالي نجات يافتند. ايشان در هفتم ذي الحجه 1371 ق. در همدان از دنيا رفت و پس از انتقال به قم، در حرم مطهر حضرت معصومه(س) دفن شد. (27) سيد احمد كسروي تبريزي در سال 1269 هجري شمسي در محله حكم آباد، در يك خانواده روحاني به دنيا آ،د و در مدرسه طالبيه به تحصيل علوم ديني پرداخت. در مدرسه"مموريال" آمريكاييها علوم جديد را فراگرفت و بعدها معلم آن مدرسه شد. وي به آقا سيد احمد حكم آبادي معروف بود و در آن ايم با مبلغان مسيحي به بحث مي پرداخت. بعد از زماني چند تغيير لباس داده و رئيس عدليه خوزستان شد. كسروي در جهت نيل به مدينه فاضله خود، در مراسم يكم دي ماه به سوزاندن آثار ادبيات كلاسيك ايران دست مي زد و بعضي از كتابهاي دعا، از جمله مفاتيح الجنان را به آتش مي سپرد. حضرت امام در زيمه كتاب سوزي كسروي مي گويد:"آدم مي بيند كه كسروي آمد و كتابسوزي[كرد] مفاتيح الجنان هم جزو كتابهايي بود كه سوازند، كتابهاي عرفاني را هم سوزاند... اين آدمي كه كتاب مفاتيح الجنان را سوزانده يا يك روزي[را] براي سوزاندن امثال كتاب مفاتيح الجنان درست كرده بود، اين نمي دانست[كه] كتاب مفاتيح الجنان چي تويش است شايد يك دفعه هم مناجات شعبانيه را نخوانده بود". صحيفه نور، ج 12، ص 240. احمد كسروي در سال 1324 به دست سيد حسين امامي، عضو فدائيان اسلام به قتل رسيد. كسروي اگر چه به اصطلاح، نويسنده و مورخ بود؛ ولي تلاشهاي مرموزانه اي را در جهت به انحراف كشيدن افكار عمومي و مخصوصا جوانان، و بر ضد انديشه هاي مذهبي و اسلامي آغاز كرده بود و اگرچه در ظاهر، يكي از قضات دادگستري بود و در شعبه هفت بازرسي دادسراي تهران كار مي كرد؛ ولي نقشه هاي دقيقي عليه اسلام و در جهت ايجاد اختلاف و بدبيني بين مردم در حساسترين موقعيتهاي سياسي ايران طراحي و اجرا مي نمود. مرحوم شهيد نواب صفوي ابتدا بسيار كوشيد كه وي را از راه منطق و بحث بر سر عقل بياورد؛ ولي وي زير بار نمي رفت و با منحرف ساختن بحث، سعي در مغالطه و بر هم زدن مباحثه داشت تا اينكه شهيد نواب صفوي در حضور جمع كثيري از مردم و جوانان و با تصويب حاضران وي را به مرگ محكوم ساخت و سپس اين مصوبه به اجرا درآمد. (28) شهيد عبدالحسين واحدي فرزند سيدمحمدرضا به عنوان مرد شماره 2 فدائيان اسلام بود و در راستاي اهداف فدائيان اسلام به سخنراني مي پرداخت. در جريان اختلاف فدائيان اسلام با آيت الله كاشاني، اعتقاد به نزديكي هدائيان اسلام با آيت الله كاشان داشت. در تاريخ 15/3/1332 در سخنراني مسجد جامع مي گويد: قريب 25 روز است از نواب صفوي كناره گيري كرده ام. من شاگرد نواب صفوي هستم ولي استعفا كردم. تنها به مبارزه ادامه مي دهم. در اين اثنا خبر تشكيل جمعيت فرزندان قرباني اسلام به وسيله طلاب مدرسه مروي به رهبري عبدالحسين واحدي اعلام مي گردد. ايشان در روز 29/8/1334 در اهواز دستگير و به تهران اعزام مي شود و چند روز بعد گزارش مي دهند كه در جاده كرج كشته شده است. (29) استاد خليل طهماسبي در سال 1302 در تهران به دنيا آمد و در سال 1327 با نواب صفوي آشنا شد. وي در سال 1329 سپهبد رزم آرا نخست وزير وابسته را كه مي رفت تا قرار داد الحاقي واگذاري امتياز نفت جنوب به انگليسي ها را به تصويب برساند، آز پاي درآورد. وي با حمايت مجلس هفدهم از زندان آزاد گشت و بلافاصله به فعاليت و مبارزه خود در جمع فدائيان اسلام ادامه داد، تا اينكه در سال 1334 به همراه نواب صفوي و سيدمحمد واحدي پس از واقعه ترور حسين علاء نخست وزير وقت بازداشت و در سحرگاه 27/10/1334 به شهادت رسيد. (30) حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ احمد مولايي در تاريخ 19 اسفندماه 57 طي فرماني از سوي حضرت امام خميني به سمت توليت آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) منصوب گرديد. ايشان تا سال 1371 عهده دار اين سمت بود. وي در دوم خرداد 1374 دارفاني را وداع گفت و در مسجد طباطبايي حرم مطهر(س) به خاك سپرده شد. (31) آقاي سيدابوالفضل توليت، مشهور به مصباح التوليه در سال 1283 هـ .ش متولد شده و در پنجم مرداد 1358 از دنيا رفته است. وي از سال 1320 تا 1344 توليت آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) را به مدت 24 سال به عهده داشته است. ايشان با ثروتهايي كه در اختيار داشت، سعي مي كرد به گروههاي مبارز و اسلامي كمك نمايد. حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني در خاطرات خود درباره مرحوم توليت مي گويد:"كاري كه ما بعد از آن سفر اول انجام داديم، عمدتا جلب حمايت آقاي توليت[سيدابوالفضل] بود. امكانات مالي زيادي داشت، بچه هم نداشت. فردي بود روشنفكر و از نظر اعتقادي هم بيشتر جريان مبارزه‌ اسلامي را قبول داشت. آماده شد كه همه ثروت خود را توقف مبارزه بكند، به عنوان تأسيس حكومت اسلامي. براي اين منظور مؤسسه اي تأسيس كرديم، اساسنامه آن را نوشتيم و هيأت مديره اي تعيين كرديم كه من عضو آن بودم. توليت همه ثروت و اموالش را ـ به استثناي خانه تهران، خانه سالاريه و مقداري براي گذران زندگي شخصي ـ در اختيار گذاشت. به صورتي كه انجام كارها از حضور وتصميم خود ايشان بي نياز بود. در روزهايي كه امام پاريس بودند، توليت اموال خود را در اختيار ايشان گذاشته بود. رفته رفته، رنجشهايي براي او پيش آمد، توقعاتي داشت كه مورد توجه قرار نگرفت. در نتيجه منعطف شده بود به سمت نهضت آزادي و وصيتي برايش تنظيم شده بود كه همه اختيارات به خانم ايشان داده مي شد؛ اما بعد از مرگ توليت، بهره برداري از اين امكانات با مشكلي اساسي برخورد كرد. بخش عمده اي از اين ثروت در يكي از بانكهاي انگليس بود كه براي برداشت از آن اشكال قانوني مطرح شد و مطالبه انحصار وراثت كردند...". هاشمي رفسنجاني، دوران مبارزه، زير نظر مهندس محسن هاشمي، ج 1، صص 285 ـ 282. (32) آيت الله ميرزا علي مشكيني در سال 1300 هـ.ش در مشكين شهر متولد شد. پس از تحصيلات ابتدايي به قم آمد و در محضر علماي بزرگي چون آيت الله بروجردي و امام خميني تلمذ نمود. بعد از قيام 15 خرداد 42 بارها مورد ستم قرار گرفت. او همواره از اساتيد اخلاق حوزه به شمار رفته و به زهد و تقوا اشتهار دارد. وي در تنظيم لايحه اصلاحات ارضي بعد از انقلاب نقش داشت. ايشان يكي از بنيان گذاران جامعه مدرسين حوزه علميه قم، رئيس مجلس خبرگان رهبري، استاد اخلاق در حوزه و امام جمعه شهر قم مي باشند. كتابهايي در فقه، اصول و اخلاق و حديث دارد كه به چاپ رسيده و هم اكنون به تدريس خارج فقه و اصول و تربيت فضلاي مقيم قم اشتغال دارد. (33) آيت الله سيد مرتضي پسنديده، برادر بزرگ امام خميني در سال 1274 شمسي در خمين متولد شد. تحصيلات مقدماتي را در همين شهر به پايان رساند و سپس به اصفهان رفت و دروس مختلف را نزد مرحوم آيت الله سيد علي نجف آبادي و آيت الله آقاي ميرمحمد صادق خاتون آبادي و حاج آقا ابراهيم ارباب فراگرفت. آيت الله پسنديده در طول دوران مبارزات نماينده امام در وجوهات شرعي بود و به خاطر همين ارتباط بارها از سوي رژيم شاه مورد مؤاخذه قرار گرفت و تبعيد شد. پس از قيام 15 خرداد 42 و دستگيري امام به همراه مراجع و علماي ايران به تهران مهاجرت كرد. به دليل فعاليت زياد رژيم او را به خمين تبعيد كرد. پس از چندي به حكم تبعيد بي اعتنايي كرده و به قم بازگشت كه مجددا دستگير، زنداني و به خمين تبعيد مي شود. ايشان مجددا به حكم تبعيد بي اعتنايي كرده و به قم مي رود كه اين دفعه به انارك تبعيد مي شود. باز هم به حكم تبعيد اعتنا نكرده و عازم قم مي شود و مجددا به داران اصفهان تبعيد مي شود كه باز هم بلافاصله به قم مراجعت مي كند. رابطه متقابل حضرت امام و آيت الله پسنديده بسيار صميمي بوده است. حضرت امام كرارا مي فرمود كه اگر آقاي پسنديده نبودند من نمي توانستم درسم را به اين راحتي ادامه دهم. آيت الله پسنديده در 23 آبان 1375 دارفاني را وداع گفت و در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه(س) دفن گرديد. (34) دكتر محمد مصدق در تاريخ 14/2/1258 هـ.ش به دنيا آمد. پس از دوران تحصيلات ابتدايي و متوسطه در سن 17 سالگي تصدي استيفاي خراسان به وي محول شد. در 25 سالگي به تشكيلات جامع آدميت پيوست. پس از پايان مشروطه اول جهت ادامه تحصيل رهسپار اروپا شد. و از داشنگاه نوشاتل سوئيس موفق به اخذ دكتري حقوق و جواز وكالت شد. او سپس به ايران آمد و تا سال 1329 سمتهاي مختلف دولتي را تجربه كرد. در تاريخ 12/2/1330 به نخست وزيري رسيد و كابينه تشكيل داد و حدود 28 ماه زمامداري ايران را بر عهده داشت تا اينكه در تاريخ 28/5/1332 بواسطه كودتا بركنار گرديد. دكتر محمد مصدق در روز 14/12/1345 درگذشت. (35) سيدابوالقاسم كاشاني فرزند آيت الله سيدمصطفي كاشاني در سال 1300 هـ.ش در تهران متولد شد و پس از فراگيري مقدمات نزد اساتيد فن در سن 16 سالگي به اتفاق پدر عالم و فاضلش به عراق عزيمت كرد و در آنجا در محضر علماي بزرگ به تحصيل علوم اسلامي پرداخت. در سن 25 سالگي به علت داشتن استعداد فوق العاده به درجه اجتهاد نائل آمد. پس از اشتغال عراق توسط قواي انگليس در سال 1332 قمري در كنار پدر و علما به تشكيل جمعيت اسلامي براي مبارزه عليه بيگانگان پرداخت تا سرانجام اشغالگران وادار به ترك عراق شدند. يكي از فرازهاي مهم مبارزاتي آيت الله كاشاني، جهاد پيگير و مستمر وي در نهضت ملي شدن صنعت نفت(29 اسفند 1329) است. ايشان براي ريشه كن كردن ريشه استبداد و حكومت شاهنشاهي به حمايت از مصدق برخاست؛ لكن بعدها ميان او مصدق اختلاف نظرهايي پديد آمد كه سرانجام به تسلط استبدادگران بر ايران انجاميد. او سرانجام در شب چهارشنبه 23 اسفند 1340 شمسي مطابق با هفتم شوال 1381 قمري به ديدار حق شتافت و چشم از جهان فرو بست. آرامگاه اين عالم مجاهد در جوار حرم حضرت عبدالعظيم(ع) در شهر ري مي باشد. اختران فروزان، ري و طهران، ص 99، تأليف حاج شيخ محمد شريف رازي. (36) آيت الله حاج ميرزا خليل كمره اي در سال 1317 قمري در فرنق، از توابع خمين ديده به جهان گشود. پس از كسب علوم ابتدايي، براي فراگيري علوم و معارف به خوانسار عزميت كرد و در آنجا در محضر آخوند ملامحمد بيدهندي، سيدعلي اكبر بيدهندي، آقا سيد احمد جاده اي تلمذ كرد. سپس به اراك رفت و از نخستين شاگردان آيت الله شيخ عبدالكريم حائري گشت. در سال 1340 قمري در قم ساكن گرديد و از درس ميرزا علي اكبر يزدي بهره گرفت. در سال 1354 قمري در رابطه با غائله كشف حجاب به دستور رضاخان دستگير و زنداني شد و بعد از يك ماه به قيد عدم خروج از تهران آزاد گرديد. آيت الله كمره اي در سال 1371 در كراچي، به رياست مؤتمر علام اسلامي انتخاب گرديد و در سال 3179 قمري نيز در اين رابطه به بيت المقدس رفت و با نظر آيت الله بروجردي با شيخ محمد شبستري درباره اتحاد اسلامي ديدار و گفتگو كرد. از اين عالم بزرگوار حدود هشتاد اثر به جاي مانده است. شرح نهج البلاغه در 23 جلد، عنصر شجاعت در 7 جلد، افق وحي و ملكه اسلام، از جمله آثار ايشان است. سرانجام اين شخصيت در سال 1405 قمري دارفاني را وداع گفت. (37) ورآباد و فرنق، هر دو از روستاهاي اطراف خمين هستند. (38) سيد حسن مدرس فرزند سيداسماعيل بن ميرعبدالباقي كه سلسله نسبش با 36 واسطه به امام حسن مجتبي(ع) مي رسد، در سال 1287 هـ .ق در حالي كه شش سال بيشتر نداشت به همراه خانواده به قمشه مهاجرت و در محله فضل آباد سكونت مي نمايد. مرحوم مدرس تا سن 14 سالگي نزد پدر به كسب علوم قديمه اشتغال داشت. وي در سال 1303 هـ.ق به منظور ادامه تحصيل به اصفهان عزيمت و در مدرسه جده كوچك حجره اي گرفت و مدت هفت سال در آنجا به درس و بحث و تحقيق و تكميل معلومات پرداخت. در اين مدت از محضر استاداني چون شيخ عبدالعلي هرندي، شيخ مرتضي ريزي، آسيدمحمدباقر درچه اي، آسيدصادق خاتون آبادي و دروس حكمت و فلسفه را نزد استاد جهانگيرخان قشقائي و سپس نزد فاضل كامل آخوند ملامحمد كاشاني كه از اوتاد روزگار و زهاد نامدار بود رفت و فصوص الحكم، شرح هدايه ميبدي، شرح منظومه و شوارق و شواهد الربوبيه را در مدت چهار سال تمام كرد. در سال 1309 هـ.ق با نظر پدرش در روستاي اسفه ازدواج مي كند و ثمره اين ازدواج دو پسر به نامهاي سيداسماعيل و سيدعبدالباقي و همچنين دو دختر بود. در سال 1310 هـ.ق از راه كرمانشاه به عتبات عاليت وارد و پس از اقامت در مدرسه صدر نجف اشرف، به محضر آيت الله حاج ميرزا حسن شيرازي مشرف شده و مورد توجه خاص قرار مي گيرد و در جلسه درس آيت الله سيدمحمد فشاركي، شريعت اصفهاني، حاج ميرزا حسين خليلي، آخوند خرانسي، سيدكاظم يزدي شركت مي كند و مدت هفت سال از آنها بهره هاي علمي مي برد. مرحوم مدرس در مدت اقامتش در نجف با آيات عظام سيدابوالحسن اصفهاني، سيدعلي كازروني، سيدمحمود مرعشي، سيدمحمدتقي خوانساري، سيدمحمدصادق طباطبايي، سيدعبدالكريم حائري، شيخ ابوالقاسم ملايري، شيخ محمد ملايري، شيخ حسن يزدي، سيدهبه الدين شهرستاني، شيخ حسنعلي اصفهاني، حاج شيخ محمد غروي، سيدمصطفي كاشاني و سيدابوالقاسم كاشاني در ارتباط بود. شهيد مدرس در سال 1316 هـ.ق مطابق با 1278 شمسي از نجف اشرف به ايران مراجعت مي نمايد و بعد از دو ماه اقامت در قمشه به اصفهان عزيمت ودر مدرسه جده كوچك و جده بزرگ اصفهان به تدريس فقه و اصول و منطق و فلسفه مي پردازد. وي در مدت اقامت خود در اصفهان در مبارزه عليه ظلم و استبداد پيشقدم مي شود و رهبري مردم اصفهان را در مبارزه عليه استبداد به عهده مي گيرد. حاكم اصفهان وي را به قمشه تبعيد مي كند. هنگام انتقال مدرس به تبعيدگاه چندين هزار نفر از مردم اصفهان همراه وي مي شوند وقتي خبر به حاكم اصفهان رسيد مضطرب مي شود و دستور لغو تبعيد مدرس را مي دهد و مدرس در ميان شعارهاي زنده باد مدرس مردم به اصفهان بازمي گردد. مرحوم مدرس از طرف مردم اصفهان به عنوان نماينده دومين دوره مجلس شوراي ملي انتخاب مي گردد و در سال 1328 هـ.ق به تهران عزيمت مي كند و پس از به عهده گرفتن توليت مدرسه علميه سپهسلار بخاطر فعاليت و خدماتش از طرف مردم تهران در دوره سوم مجلس شوراي ملي انتخاب مي گردد. پس از سالها مبارزه رو در رو با استبداد رضاخاني و سلطه بيگانگان در شب دوشنبه 15 مهر 1307 مأمورين رضاخان در تاريكي شب به خانه مدرس حمله مي كنند و با ضرب و جرح، شبانه او را به طرف خراسان حركت داده و به قلعه خواف كه يك دژ نظامي است منتقل مي كنند و مدت ده سال در اين قلعه زنداني بود. فرزندش دكتر سيدعبدالباقي در سال 1312 شمسي به خواف رفته و به مدت سه روز او را ملاقات مي كند. نقشه قتل مدرس در قلعه خواف كشيده مي شود، رئيس شهرباني خواف از قتل مدرس امتناع مي كند و مي گويد اينجا نقطه مرزي است و ممكن است آشوبهايي به دنبال داشته باشد و اين كار به مصلحت نيست. لذا دستور انتقال مدرس به كاشمر داده مي شود و مدرس را شبانه به منزلي كه از قبل آماده كرده بودند منتقل مي كنند. رئيس شهرباني كاشمر از اجراي دستور قتل مدرس خودداري مي كند و مي گويد: من براي آسايش و امنيت مردم استخدام شده امن ه براي آدمكشي و شبانه به سوي مشهد حركت مي كند و محمود مستوفيان به جاي او به رياست شهرباني كاشمر منصور مي گردد. در ابتدا او تلگرافي مبني بر مريض بودن مدرس به تهران مخابره مي كند. از طرف ديگر افسر شهرباني قم ميرزا كاظم جهانسوزي به اتفاق دو مأمور از مشهد به كاشمر عزيمت نموده و مأمور اجراي قتل مدرس مي شوند. در روز 26 رمضان 1357 هـ.ق برابر با آذرماه 1217 شمسي ساعت 2 بعد از ظهر وارد كاشمر شده و يك ساعت به غروب مانده به ملاقات مدرس مي روند و يك استكان چاي كه در آن سم ريخته اند به وي تعارف مي كنند. آقا مي گويد: صبر كنيد تا افطار شود و تا به هنگام افطار مشغول نماز مي شود. هنگام افطار در حالي كه روزه بود چاي مسموم را به يكباره سرمي كشد و باز به نماز مي ايستد. ساعتي مي گذرد اما سم در او اثر نمي كند. لذا آنها هم حمله مي كنند و سيد را خفه مي كنند و همان شب ترتيب دفن او را مي دهند و پس از آن شهرباني كاشمر گزارش مي دهد كه سيدحسن مدرس به مرگ طبيعي در كاشمر درگذشته است. نقل از: مدرس مجاهدي شكست ناپذير، نويسنده:عبدالعلي باقي، انتشارات گواه، فروردين 1370. (39) و خود ايشان هم در اشعارشان به هندي تخلص مي كردند؛ مانند اين بيت: "هندي" زهند تا به سركويت آمده است كي دل دهد به شاهي شيراز و ملك طوس و نيز: نهال عشقت اندر قلب"هندي" بغير زا آه و حسرت بارور نيست (40) مرحم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي، از بزرگان فقها و مراجع شيعه در سال 1276 قمري متولد شد. تحصيلات خود را ابتدا در يزد و سپس عتبات عاليات، نزد اساتيد بزرگي چون سيد محمد فشاركي، ميرزا محمدتقي شيرازي، ميرزاي بزرگ شيرازي و آخوند خراساني ادامه داد و به مرتبه عالي اجتهاد نايل آمد و در كربلا حوزه درس مستقل تشكيل داد. در سال 1332 هـ.ق به اراك مهاجرت كرد و در آنجا به مدت هشت سال به پرورش طلاب و فضلا پرداخت و در سال 1340(1300 ش) به قصد زيارت به شهر مقدس قم رفت و در آنجا به اصرارعلما و فضلاي قم رحل اقامت افكند و حوزه علميه قم را بنيان گذارد. در حوزه درس اين روحاني عاليمقام، فقهاي بزرگي چون آيات عظام: سيدمحمدتقي خوانساري، سيداحمد خونساري، سيدصدرالدين صدر، شيخ محمدعلي اراكي، سيدمحمدرضا گلپايگاني و ديگران پرورش يافتند. از شاگردان ايشان، بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران، حضرت آيت الله العظمي امام خميني است. آيت الله حائري زندگي زاهدانه خود را حتي زمان مرجعيت و رياست حوزه علميه حفظ كردند و به فضايل اخلاقي بسيار آراسته بودند. آيت اله حائري در سال 1355(1315شمسي) دارفاني را وداع گفت و به ديار شتافت. مدفن اين عالم بزرگوار در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه(س) واقع است. (41) مرحوم مير سيد علي يثربي در سال 1311(هـ.ق) متولد گشت و در سال 1321(هـ.ق) وارد حوزه نجف شد و از محضر اساتيد بزرگ آن روز نجف، همچون: مرحوم سيد محمد كاظم يزدي و مرحوم آقا ضياءالدين عراقي و مرحوم نائيني بهره هاي علمي فراوان برد. پس از آن در سال 1331(هـ.ق) به درخواست والدش به ايران بازگشت و از سال 1340(هـ.ق) به درخواست مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري، وارد حوزه تازه تأسيس قم مي شود. او در حوزه علميه قم ضمن شركت در درس مرحوم حائري، خود نيز محفل درس مستقلي تشكيل داده و حدود هفت سال ضمن تدريس فقه و اصول، به ترتيب طلاب و فضلا پرداخته و شاگردان برجسته اي را تربيت مي كند كه از ميان آنها مي توان حضرت امام خميني و مرحوم محقق داماد را نام برد. مير سيد علي يثربي در 5 رجب سال 1379(هـ.ق) در كاشان از دنيا رحلت كرد و پيكر اين مرد بزرگ با نهايت تجليل در كاشان تشييع و در همان شهر به خاك سپرده شد. (42) مرحوم حاج سيد احمد حسنيي زنجاني كه فقيهي بزرگ و پارسايي پرهيزكار و متخلق به اخلاق الهي بود، در ماه صفر سال 1308(هـ.ق) در زنجان ديده به جهان گشود و در حوزه علميه اين شهر در محضر اساتيد بزرگ و عاليقدر كسب فيض نمود. پس از تأسيس حوزه علميه قم توسط مرحوم شيخ عبدالكريم حائري، صيت فضيلت آن عالم بزرگ، و يرا براي اقامتي موقت به شهر قم كشيد. ولي علاوه بر جذبه مرحوم حاج شيخ، ضرورت حفظ حوزه نوپاي قم، عزم رحيل وي را بدل به اقامت دائمي نمود و با بهره گيريازمحضر آن مرحوم و علماي بزرگ ديگر، خود در كرسي تدريس و تأليف قرار گفت. ايشان در فعاليتهاي سياسي و اجتماعي نيز دخالت ميكرد. در جلسات مشترك علما و مراجع بزرگ براي تصميم گري در امور مهم و كلي حوزه؛ از جمله جلسه مهم علماي بزرگ قم در مورد حادثه 15 خرداد كه در منزل آيت الله زنجاني برگزار شد، شركت مي كرد. وي سرانجام پس از 85 سال عمر با بركت و ساليان دراز كوشش و تلاش در راه دين و نشر فقه جعفري، در رمضان سال 1393(هـ.ق)، مطابق با پنجم آبان ماه سال 1352(هـ.ش) چشم از جهان فرو بست. (43) آقا ميرزا محمدعلي شاه آبادي فرزند شيخ محمدجواد اصفهاني در سال 1292 ق. در اصفهان متولد شد. مقدمات را از محضر پدرش فراگرفت و سپس از محضر برادرش مرحوم آقا شيخ احمد بيدآبادي و ميرزا محمد هاشم خوانساري چهارسوقي بهره مند شد. در تهران فقه و اصول را از محضر حاج ميرزا هاشم گيلاني و فلسفه را از ميرزا ابوالحسن جلوه فرا گرفت و براي تكميل مراتب علمي به نجف اشرف رهسپار گرديد. سپس به سامرا رفته و در درس آيت الله ميرزا محمدتقي شيرازي شركت كرد. ايشان بنا به اصرار مادر خود به ايران بازگشت و در تهران سكونت گزيد و در مسجد سراج الملك(شاه آبادي سابق) به اقامه نماز و ترويج و تبيين معارف اسلامي پرداخت. در سال 1347 ق. به حوزه علميه قم رفت و شخصيت هاي بزرگي چون امام خميني را به جهان تشيع ارزاني كرد. بعد از هفت سال دوباره به تهران رجعت كرده و در مسجد امين الدوله بازار به امامت جماعت پرداخت. آيت الله شاه آبادي در سال 1369 ق. دار فاني را وداع گفت. شذرات المعارف، الانسان و الفطره، القرآن و العتره، الايمان و الرجعه، منازل السالكين و حاشيه بر كفايه الاصول از آثار ايشان است. (44) آيت الله حاج ميرزا جوادآقا ملكي تبريزي از عرفا و عالمان وارسته قرن سيزدهم هجري است. در تبريز متولد شد. مقدمات را در همانجا فراگرفت. بعد به نجف اشرف شتافت و از محضر حضرات آيات: ميرزا حسين نوري، حاج آقا رضا همداني و آخوند خراساني و به ويژه از محضر عرفاني و ملكوتي آخوند ملاحسينقلي همداني، درس فقه، اصول و عرفان آموخت. در سال 1321 به زادگاه خود بازگشت و بعد از چند سال اقامت در تبريز به زيارت حضرت عبدالعظيم حسني در ري شتافت و از آنجا نيز به شهر قم آمد. بي درنگ مورد استقبال قرار گرفت و به درخواست علما و فضلاي قم به تدريس فقه و اخلاق همت گمارد و شاگردان بسياري را تربيت نمود كه يكي از آنها حضرت امام خميني مي باشند. به علاوه اين عالم رباني كتاب هاي ارزشمندي هم در فقه، عرفان و اخلاق نگاشت و در نهايت سال 1343 هـ.ق به لقاءالله پيوست و در قبرستان شيخان قم به خاك سپرده شد. وقتي بعد از پيروزي انقلاب حضرت امام به قم آمدند بر سر قبر استاد حاضر شدند و خاك قبرش را با گوشه عمامه خويش پاك نمودند. (45) مرحم آيت الله سيد صادق لواساني در سال 1280 هـ.ش در نجف اشرف و در بيت علم و تقوي چشم به جهان گشود. پس از طي تحصيلات ابتدايي و مراحل مقدماتي براي ادامه تحصيل به ايران ـ اراك ـ آمد و زير نظر مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري به تحصيل پرداخت و پس از مدتي، به هنگامي كه مرحوم آيت الله حائري براي تأسيس حوزه علميه قم عازم اين شهر شدند، همراه ايشان عازم قم شد. آقاي لواساني در مدرسه دارالشفا با حضرت امام هم حجره شد واين آغاز آشنايي و دوستي بود كه هفتاد سال تمام، استمرار داشت. با آغاز مرجعيت و رهبري حضرت امام، آيت الله لواساني علي رغم مشكلاتي كه اين امر داشت، وكيل و نماينده تام الاختيار امام در مركز شد و به همين دليل فشارهاي گوناگوني را بر ايشان وجود مي كردند؛ ولي آيت الله لواساني همچنان ثابت و استوار در كنار امام ماند و به كار خود ادامه داد. در همين رابطه بود كه يك بار در سال 1351 دستگير و يك بار نيز در سال 1353 تبعيد گشت. آيت الله لواساني پس از پيروزي انقلاب اسلامي اين پيوند ديرينه را استمرار بخشيد و ديدارهاي هفتگي ايشان با امام نشانگر قداست و اصالت اين پيوند بود. آيت الله لواساني سرانجام در مهرماه 1369 دعوت حق را لبيك گفت و به ديار باقي شتافت. (46) آيت الله العظمي سيدرضا بهاءالديني در روز 9/1/1287 ش كه مطابق با عيد غدير 1327 بود، ديده به جهان گشود. خواندن و نوشتن را در مكتب خانه فراگرفت و دروس سطح حوزه را نيز تا سن داوزده سالگي به اتمام رساند و د راين هنگام آمادگي خود را براي امتحان نزدم مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري اعلام كرد و از اين آزمايش نيز پيروز و سربلند بيرون آمد. از آن پس با مؤسس حوزه علميه قم مجاور و هم مجلس و مأنوس شد. او در مدت كوتاهي به يكي از استادان بزرگ حوزه تبديل شد. از مقدمات گرفته تا سطح متوسط، عالي و درس خارج فقه و اصول را چندين دوره تدريس كرد. پس از پيروزي انقلاب شديدا از آرمان هاي آن در تمام مراحل دفاع نمود. نسبت به حضرت امام و مقام معظم رهبري ارادت و عنايت خاصي داشت و همه را به پيروزي و حمايت انقلاب و رهبري فرا مي خواند. (47) حجت الاسلام نصرالله خلخالي در شهر نجف متولد گرديد و در حوزه علميه همان شهر به تحصيل علوم ديني پرداخت. وي نيز همچون پدرش حاج حسن خلخالي نجفي مورد وثوق علماي ايراني و عراقي قرار گرفت تا جايي كه وجوه شرعي بزرگاني چون آيات: اصفهاني، بروجردي، حكيم و خوانساري به وسيله وي از ايران به حوزه نجف مي رسيد. شيخ نصرالله خلخالي همين نقش را نيز بعدها براي حضرت امام خميني ايفا كرد. وي وكيل امام در امور مالي بود و اموال شرعي رسيده از ايران با سرپرستي او به مصارف آموزشي و عمراني و... مي رسيد. وي در سال 1356 دارفاني را وداع گفت. (48) آقاي پسنديده، هفت سال از حضرت امام بزرگتر بودند. (49) زمان انجام مصاحبه، 20 آذر 1373 شمسي است. (50) آيت الله شيخ بهاءالدين محلاتي فرزند مرحوم محمدجعفر در سال 1314 ق. در نجف اشرف متولد گرديد. مدت ده سال از محضر اساتيدي چون آيت الله آقاضياء عراقي، سيدمحمد كاظم شيرازي و شيخ محمدحسين اصفهاني بهره مند گرديد. پس از فوت در مسجد مولاي شيراز به امامت و ارشاد پرداخت. آيت الله محلاتي به تأسيس جلسه نقد و بررسي در اصول عقايد همت گماشت و براي نخستين بار در ايران جلسات آموزشي براي معلمان و فرهنگيان تشيكل داد. آيت الله محلاتي از مخالفان رژيم رضاخان و محمدرضا پهلوي بود و در برابر مظالم و مفاسد ايشان مي ايستاد. در حالي كه بيست سال داشت. در قيام دليران تنگستان به همراه پدرش شركت كرد. در جريان انقلاب اسلامي نيز نقشي فعال داشت و اعلاميه ها و بيانيه هاي متعددي در اين رابطه صادره كرده است و در اين راه چندين بار زنداني و تبعيد گرديد و سرانجام در سال 1360 بر اثر سكينه قلبي در سن 87 سالگي به لقاءالله پيوست. (51) آخوند ملامحمد كاظم خراساني، در سال 1255 قمري در مشهد متولد يافت. پس از تحصيلات مقدماتي در 22 سالگي، در سال 1277 قمري به تهران رفت و در نزد اساتيد آن زمان به فراگيري درس حكمت پرداخت و پس از يك سال و نيم، در ذيحجه 1278 براي تكميل تحصيلات در فقه و اصول به نجف عزيمت كرد. در آنجا از شاگردان حاج ميرزا محمدحسن شيرازي بود و مورد توجه او قرار گرفت. بعد از اينكه ميرزاي شيرازي به سامرا رفت، خودش در نجف ماند و مشغول به تدريس شد و از مدرسين عالي فقه و اصول گرديد. آيت الله سيدابوالحسن اصفهاني، آيت الله حاج آقا حسين بروجردي و آيت الله حاج آقا حسين قمي، از شاگردان وي بودند. مرحوم ميرزاي شيرازي، مقام علمي او را به طلاب گوشزد مي نمود و بعد از چندي خود او از مراجع تقليد گرديد. به واسطه مساعي و فتواي او و چند نفر از علماي ديگر بود كه سلطنت استبدادي تبديل به مشروطيت شد. از تأليفات او"كفايه الاصول" مي باشد كه از كتابهاي بسيار مهم در حوزه علميه است كه بسباري از علما شرح هاي مفصلي بر آن نوشته اند. ايشان در ذي حجه 1329 قمري در نجف درگذشت و در مقبره حاج ميرزا حبيب الله رشتي به خاك سپرده شد. (52) طلاق/1. (53) شيخ مرتضي انصاري روز عيد غدير 1213 در شهر دزفول متولد شد مقدمات علوم را نزد پدر فراگرفت و دوره سطح فقه و اصول را در خدمت پسرعمويش شيخ حسين انصاري تلمذ كرد. در سال 1232 همراه پدر به كربلا و نجف هجرت كرد او نخست در ماند و به مدت چهار سال ازمحضر سيدمجاهد و شريف العما استفاده نمود بعد جهت زيادت پدر به دزفول بازگشت و صله ارحام انجام داد در سال 1237 دوباره به عتبات بازگشت و از محضر حضرت آيت الله شيخ موسي كاشف الغطا بهره شايان برد. مدتي هم در كاشان مسكن گزيد و از درس ملااحمد نزاقي بهره فراوان برد. و بعد در تربيت شخصيت هاي علمي و تأليف كتب گرانسنگ شبانه روز تلاش كرد. كتاب رسائل و مكاسب وي در اصول و فقه هم اكنون جزو متن درسي حوزه هاي علميه به شمار مي آيد.او در روز هيجدهم جمادي الثاني 1281 به رحمت ايزدي پيوست و در حجره اي متصل به باب قبله در صحن اميرالمؤمنين(ع) به خاك سپرده شد. (54) آيت الله حاج ميرزا محمدحسين نائيني، يكي از بزرگترين مراجع عصر خويش در 17 ذيقعده سال 1276 هـ.ق در نائين چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خود به انجام رساند و در ادامه تحصيل و پيگيري سطوح عاليه به حوزه نجف رهسپار گرديد و در رديف شاگردان آيت الله ميرزا محمدحسن شيرازي و آيت الله سيدمحمد اصفهاني قرار گرفت و در محضر آيت الله ملامحمدكاظم خراساني حضور يافت. مرحوم نائيني در اثر اطلاعات وسيع در علوم رياضي، حكمت و فلسفه و عرفان و احاطه به كليات فقه، امتيازات خاصي در ميان علماي نجف اشرف داشت. ايشان علم اصول را با دقت تمام وجديت خاص به صورتي منظم و خالي از پيچيدگي تهذيب و تنقيح نمود. طلاب زيادي از كشورهاي مختلف اسلامي در درس ايشان حاضر گشته و ايشان عنايت خاصي نسبت به شاگردان خود داشته. ايشان در روزگار سياه و خفقان قاجاري بود كه كتاب تنبيه الامه و تنزيه المله را نوشت و انواع استبداد و خودسري و حكومت خودكامه پادشاهان مستبد را با منطقه و حكمت نشان داد و وظايف علما و فقها را نسبت به دين و اوضاع جاري بيان نمود. مرحوم آخوند خراساني و مرحوم شيخ عبدالله مازندراني بر اين كتاب تفريط نوشته و مأخوذ بودن اصل مشروطيت را از متن شريعت محمدي(ص) مورد تأييد و امضاء قرار دادند. ايشان اين كتاب را در سال 1327، درست هيجده سال پس از فتواي ميرزاي شيرازي نوشت. كتاب"تقريرات نايئني" نيز از پرخواننده ترين كتابهاي اصولي ايشان است. لباس مشكوك، راسله لاضرر و وسيله النجاه از ديگر آثار فقهي ـ اصولي ايشان است. در سال 1341 وقتي ملك فيصل در عراق قصد انجام انتخابات و تأسيس مجلس شوراي ملي را داشت، علماي وقت به دليل ضايع شدن حقوق شيعيان كه دو سوم عراق را تشكيل مي دادند، حكم تحريم انتخابات را صادر كردند. اين حكم از طرف آيت الله شيخ مهدي خالصي صادر گرديد كه آيت الله نائيني و آيت الله سيدابوالحسن اصفهاني آن را امضاء نمودند. در اثر اين فتوا سروصداي عجيبي در عراق برپا شد و دولت تصميم گرفت آنها را از عراق تبعيد كند بدين ترتيب آيت الله خالصي، آيت الله سيدابوالحسن اصفهاني و آيت الله نائيني به همراه جمعي از علما از عراق به ايران تبعيد شدند. آيت الله نائيني پس از توقف در كرمانشاه به مدت ده ماه در قم به سر برد تا اينكه مجددا در سال 1342 با عذرخواهي ملك فيصل، مجددا راهي عراق گرديد. آيت الله نائيني در 26 جمادي الاول 1355 مطابق با 26 مرداد 1315 به رحمت خدا رفت. (55) آقا ضياء عراقي يكي از استوانه هاي بزرگ فقه و اصول در حوزه علميه نجف بود. حدود پنجاه سال به طور مستمر تدريس مي كرد و شاگردان بسيار قوي و كارآمدي را به آن حوزه تحويل داد كه اغلب از مراجع بزرگ تقليد به شمار مي آمدند. مباني فقهي و ا صلوي وي همواره زبانزد علماي حوزه هاي علميه شيعه است به طوري كه در علوم و فنون حوزوي به عنوان معلم اول مطرح مي باشد. اين عالم بزرگ در سال 1361 هـ.ق به رحمت ايزدي پيوست و در نجف اشرف به خاك سپرده شد. اعيان الشيعه، سيدمحسن اميني، ج 7، ص 392. (56) آيت الله محمدحسين اصفهاني معروف به كمپاني و متخلص به مفتخر از مراجع بزرگ و مدرسين عاليقدر نجف اشرف و استاد آيت الله ميلاني، آيت الله قاضي طباطبايي و صدها نفر ديگر مي باشد. وي در محرم سال 1296 هـ.ق در كاظمين متولد شد. پس از طي مقدمات و سطوح عاليه به مدت سيزده سال از محضر مرحوم آخوند خراساني استفاده نمود. ايشان معقول را نزد مرحوم ميرزا محمدباقر اصطهباناتي شيرازي فراگرفت. در سال 1341 هـ.ق به اتفاق مراجع به قم تبعيد و پس از چند ماه به نجف مراجعت كرد. سپس به اتفاق مرحوم حاج ميرزا مهدي كفايي براي معاودت مراجع به قم آمد و در معيت آنان به نجف وارد شد. در سال 1361 هـ.ق پس از گذشت دو هفته از فوت مرحوم آقا ضيا عراقي از دنيا رفت و در يكي از مقابر شرقي صحن مطهر حضرت علي(ع) مدفون گرديد. (57) آيت الله سيدمحمد طباطبايي فشاركي معروف به سيد استاد فرزند امير سيدقاسم از اساتيد بزرگ و مجتهدين و مدرسين عالي مقام و از شاگردان برجسته و مبرز مرحوم آيت الله ميرزا حسن مجد شيرازي و بنابر نقل بزرگان، اعلم و افقه و اورع تلامذه ميرزاي بزرگ بوده است. مراجع بزرگ و آيات عظامي چون شيخ عبدالكريم حائري، نائيني و محمدرضا اصفهاني از شاگردان او بوده اند. آن بزرگوار با آن مقام و فقاهت كه داشت از رياست و مرجعيت خود را دور نگه داشت و هر چه از شاگردان او مانند مرحوم حائري، يثريي كاشاني و ديگران براي نوشتن رساله به ايشان اصرار كردند، قبول نمي كرد. (58) آيت الله سيدمحمد كاظم يزدي در سال 1247 هـ.ق در يكي از روستاهاي اطراف يزد پا به عرصه وجود گذاشت. وي در دوران نوجواني وارد حوزه"دومنار" يزد شده و مدت ها در درس ادبيات استاد ملامحمد اردكاني و نيز زين العابدين عقدايي شركت كرد. دوره سطح را در نزد يكي از علماي بزرگ يزد به نام ملاهادي يزدي به پايان برد و سپس راهي حوزه اصفهان شده و از محضر علماي بزرگ آن سامان از جمله علامه شيخ محمدباقر نجفي بهره گرفت. آيت الله سيدمحمدكاظم يزدي در سال 1281 هـ.ق با اجازه و معرفي استادش به نجف مهاجرت كرده و از محضر بزرگاني همچون ميرزاي شيرازي و شيخ مهدي آل كاشف الغطاء استفاده هاي علمي فراواني برد. ايشان پس از رحلت بزرگاني همچون ميرزاي شيرازي و شيخ مهدي آل كاشف الغطاء استفاده هاي علمي فراواني برد. ايشان پس از رحلت آخوند خراساني زعيم بزرگ جهان تشيع شد و در جريان انقلاب مشروطه نيز جزء هواداران مشروعه خواهان بود. آيت الله سيدمحمدكاظم يزدي همچون در جريان اشغال ليبي توسط نيروهاي ايتاليايي و نيز اشغال جنوب ايران توسط انگليسي ها با فتواي تريخي و سرنوشت ساز جها خود، مسلمانان را به عقب راندن كفار از ممالك اسلامي تشويق كرد. ازاين فقيه نامدار آثار زيادي برجاي مانده است كه مهم ترين آنها كتاب معتبر العروه الوثقي است كه در حوزه هاي علميه مشهور بوده و عموم مراجع بر آن حاشيه زده اند. (59) محمدبن ابراهيم بن يحيي شيرازي معروف به ملاصدرا و يا صدرالمتألهين در سال 980 در شيراز ديده به جهان گشود ايشان پس از مدتي كار و تجارت با ورود شاه عباس اول به شيراز در سال 998 كه ظاهرا شيخ بهايي نيز همراه وي بوده است، با او آشنا مي شود به همراه آنان به پايتخت شاه عباس يعني قزوين مي رود و پس از يك سال و اندي كه پايتخت به اصفهان منتقل مي شود ملاصدرا نيز عازم اصفهان مي شود و مراحل سير و سلوك خود را در اين شهر طي مي كند. (60) آيت الله صادق صادقي گيوي معروف به صادق خلخالي در سال 1305 در خلخال متول شد. پس از اخذ ششم ابتدايي جهت تحصيل علوم حوزوي به اردبيل رفت و پس از يك سال راهي قم گرديد. از زمان ورود به قم با شهيد مصطفي خميني آشنا و هم بحث شد. آقاي خلخالي از محضر حضرات آيات: عباسعلي نجف آبادي، شيخ علي پناه اشتهاردي، عبدالجواد اصفهاني، مجاهد تبريزي، حجت، علامه طباطبايي و امام خميني و آيت الله بروجردي كسب فيض نمود. ايشان به مدت چهارده سال در درس حضرت امام شركت كرد. با شروع نهضت اسلامي فعاليت هاي سياسي خود را از دهه سي با فدائيان اسلام آغاز كرد. در طول نهضت اسلامي بارها به زندان و تبعيد محكوم شد. شهرهاي انارك، رودبار، رفسنجان، لار، بانه و بندرلنگه محل تبعيد ايشان بود. پس از انقلاب اسلامي علاوه بر رياست دادگاه انقلاب و سرپرست كميته مبارزه با مواد مخدر، چندين دوره نيز از سوي مردم قم به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي و مردم تهران به نمايندگي مجلس خبرگان انتخاب شد. ايشان هم اكنون در قم مشغول تأليف و تدريس خارج فقه و اصول مي باشد. از جمله آثار وي مي توان به خاطرات تبعيد، تقرير دروس امام خميني، عرفان در اسلام و شاهنشاهي هخامنشي اشاره كرد. خاطارت ايشان نيز تحت عنوان خاطرات آيت الله خلخالي اولين حاكم شرع دادگاه هاي انقلاب به چاپ رسيده است. (61) ميرزا محمد ثقفي، فرزند ميرزا ابوالقاسم كلانتري نوري تهراني در جمادي الثاني 1313 قمري در متولد شد. در حلقه درس سيد ابوالحسن رفيعي قزويني و شيخ عبدالكريم حائري به مقام عالي اجتهاد رسيد و از شيخ محمدرضا اصفهاني مسجد شاهي اجازه اجتهاد داشت. وي كه پدر همسر امام خميني مي باشد، تأليفات ارزشمندي، چون: تفسير دوران جاويد در پنج جلد، از خود بر جاي گذاشت. ايشان در 18 مرداد 1364 شمسي دارفاني را وداع گفت. (62) زمان انجام مصاحبه، پاييز 73 است. (63) آيت الله العظمي سيدمحسن حكيم در سال 1306(هـ.ق) متولد شد. در دوران تحصيل خود نزد اساتيد بزرگي، همچون مرحوم آخوند خراساني و ميرزا حسين نائيني به كسب علوم فقه و اصول پرداخت. سراسر عمر 84 ساله مرحوم آيت الله حكيم به جهاد علمي و سياسي سپري گشت. در سنين جواني در جنبش جهاد عليه حمله نظامي انگليس به عراق، شركت فعالانه داشت. از جمله اقدامات اين مجتهد بزرگ آن بود كه با قاطعيت تمام، در مقابل روند سياسي كمونيسم در عراق ايستاد و در اين راستا فتواي مشهور خود(كمونيست كفر والحاد است) را صادر نمود. با قوانين ضد اسلامي كه توسط عبدالكريم قاسم وضع مي شد، شديدا مقابله مي كرد و تلاش زيادي را براي ايجاد همبستگي و اخوت اسلامي مبذول مي داشت. آيت الله حكيم از آغاز نهضت امام خميني(ره) از ايشان حمايت كرد و درهمين راستا تلگرافهاي متعددي به شاه و مراجع ايران مخابره نمود. وي سرانجام در سال 1390(هـ.ق) پس از 84 سال جهاد في سبيل الله و صبر و شكيبايي در برابر مشكلات به ديار باقي شتافت و در جوار اجداد بزرگوارش آرام گرفت. (64) حجت الاسلام و المسلمين شيخ شهاب الدين اشراقي در سال 1304 در قم متولد شد و در اين شهر به تحصيل در علوم حوزوي پرداخت. در محضر آيت الله بروجردي و حضرت امام به تحصيل درس خارج فقه و اصول همت گماشت. در اين سالها با يكي از دختران حضرت امام ازدواج كرد و با شروع مبارزات همواره در صف مبارزه شركت داشت. پس از تبعيد امام به تركيه به عنوان وكيل تام الاختيار ايشان به رتق و فتق امور پرداخت. در همان ايام توسط ساواك دستگير و به مدت يك سال به همدان تبعيد و از آنجا به تهران منتقل شد. پس از پيروزي انقلاب ايشان همواره در كنار امام بود و بارها به عنوان نماينده امام، مسؤول بررسي مسائل مختلف از جمله رسيدگي به وضع شركت نفت شد. در جريان اوج گيري اختلاف بني صدر با ياران امام نيز نماينده رئيس جمهور وقت در هيأت سه نفره حل اختلاف انتخاب شد. اما پس از بررسي مسائل و آگاهي يافتن به تقصيرات و خيانت هاي بني صدر استعفا داد. ايشان در پي يك سكته مغزي در تاريخ 21/6/1360 دارفاني را وداع گفت و در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه(ص) در قم دفن گرديد. (65) آيت الله العظمي سيد شهاب الدين مرعشي نجفي فرزند آيت الله سيدشمس الدين در روز پنجشنبه 20 صفر 1315 در علم رجال، دراي و حديث را نزد بزرگان زمان خود از جمله، شيخ عبدالكريم حائري، شيخ عبدالنبي نوري، آسيدحسن صدر، آشيخ مهدي خالصي، آقا شيخ عبدالله مامقاني و آقا ضياء عراقي در نجف و قم آموخت و از حضرات آيات: ميرزا موفق به دريافت اجازه اجتهاد گرديد. آيت الله مرعشي در سال 1342 قمري به ايران مراجعت كرد و پس از زيارت مرقد مطهر امام هشتم(ع) عازم تهران گرديد. در سال 1343 به قم مسافرت كرد و بنابه درخواست مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري در اين شهر رحل اقامت افكند. در طول زعامت آيت الله بروجردي همكاري نزديكي با آن مرحوم داشت و پس از رحلت آيت الله بروجردي ايشان به عنوان يكي از مراجع مسلم تقليد شيعه به مردمي معروفي شد. در طول بيش از هفتاد سال تدريس در حوزه علميه قم شاگردان فراواني را تربيت كرد و تأليفات متعددي را به چاپ رساند كه تعليقات احقاق الحق، مشجرات آل رسول الله الاكرم، شرح و حاشيه بر عمده الطالب، طبقات النسابين و الهدايه في معاضل الكفايه از جمله آنها است. يكي از بزرگترين و مهمترين خدمات علمي ـ فرهنگي ايشان تأسيس كتابخانه اي است كه به نام خود ايشان معروف مي باشد. ايشان هرچه از مال و منال به دستش مي رسيد خرج خريد كتاب مي نمود تا آنجا كه براي خريداري يك نسخه خطي يا كتاب چاپي سالها نماز و روزه استيجاري به جاي مي آورد. هم اكنون قريب پانصد هزار جلد كتاب چاپي و بيست و پنج هزار جلد كتاب خطي در اين كتابخانه وجود دارد. آيت الله مرعشي همراه با اوجگيري مبارزات سياسي مردم ايران كه نقطه عطف آن در نهضت اسلامي 15 خرداد 42 بود. همگام با امام خميني، به عنوان يكي از پايه هاي مبارزه و جهاد تبديل شدند. آيت الله مرعشي نجفي در شامگاه روز چهارشنبه هفتم ماه صفر 1411 برابر با هفتم شهريور 1369 در سن 96 سالگي، پس از اقامه آخرين نماز جماعت در صحن حرم مطهر حضرت معصومه(س) در قم درگشت. پيكر پاك اين عالم رباني، بنابه توصيه خودشان در ميان حزن و اندوه مسلمانان در كتابخانه اي كه خود احداث كرده بودند، در قم دفن گرديد. (66) آيت الله سيد محمد بهبهاني فرزند آيت الله سيدعبدالله بهبهاني از رهبران مشروطه بود كه در سال 1291 هـ.ق در تهران به دنيا آمد. فلسفه و حكمت را نزد ميرزا ابوالحسن جلوه و خارج فقه را نزد علامه آشتياني گذراند. و سپس براي تكميل تحصيلات خود عازم عتبات عاليات شده و از محضر آخوند خراساني و ديگر علماي آن حوزه بهره مند گرديد. وي آنگاه به تهران بازگشت و به تدريس دروس خارج پرداخت. ايشان به دليل ويژگي شخصي وخانوادگي مورد احترام همه طبقات مردم ودولتمردان بود. برخي پيام هاي خصوصي آيت الله بروجردي توسط ايشان به مقام هاي دولتي ابلاغ مي شد. آيت الله بهبهاني در آخرين ماه هاي عمر خود كه مصادف با آغاز نهضت اسلامي بود، به حمايت از امام خميني پرداخت و از همين رو مغضوب رژيم واقع شده و در تنگنا قرار گرفت. ايشان سرانجام در سال 1342 شمسي و در سن 92 سالگي در تهران درگذشت. (67) آيت الله العظمي حاج سيدموسي شبيري زنجاني فرزند آيت الله سيداحمد در سال 1346 هـ.ق متولد شد. پس از پايان مقدمات، محضر حضرات آيات بروجردي، صدر، حجت و محقق داماد را درك كرد و در سال 1374 هـ.ق راهي نجف اشرف شد و در دروس آيات عظام حكيم، سيدعبدالهادي شيرازي و خويي حاضر شد. سپس به قم برگشت و به تدريس و تحصيل پرداخت. منظومه را در محضر علامه طباطبايي خواند. حضرت امام خميني، آيت الله گلپايگاني و شيخ مرتضي حائري از ديگر اساتيد ايشان هستند. آيت الله شبيري اكنون از مدريسن و از مراجع معاصر هستند. (68) آيت الله سيدمحمد محقق داماد، فرزند سيد جعفر در سال 1325 قمريدر اردكان يزد به دنيا آمد. پس از مدتي به يزد مهاجرت كرد و نزد اساتيدي چون سيداحمد مدرس، سيديحيي واعظ، سيدحسين باغ گندمي و سيد محمد عليرضا حائري به تكميل ادبيات و سطح پرداخت. سپس با توصيه استادش شيخ غفامرضا يزدي به قم هجرت كرد و از درس اساتيد بزرگ حوزه بهره گرفت. ايشان در سال 1341 يعني در حدود شانزده سالگي به دروس حضرات آيات سيدعلي يثربي كاشاني، سيدمحمدتقي خوانساري، ميرزا محمد همدني، شيخ محمود اردكاني، سيدابوالحسن رفيعي قزويني، سيدمحمد حجت كوه كمري ومرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري راه يافته و تلمذ نموده است. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، عنايت خاصي به ايشان داشت و همين عنايت موجب شد كه دامادي ايشان درآيد و به"داماد" ملقب گردد. از آثار عمده ايشان حواشي بر عروه الوثقي، به قلم خودشان مي باشد، ولي تقريرات دروس فقه و اصول ايشان توسط جمعي از فضلاي جلسه درس ايشان تحرير شد و به مرحله چاپ رسيد. ايشان در روز چهارشنبه دوم ذي الحجه الحرام 1388 بر اثر سكته قلبي، پس از 7 روز بيماري دارفاني را وداع گفت و در صحن حضرت معصومه(س) به خاك سپرده شد. (69) آيت الله سيدكاظم شريعتمداري در سال 1328 هـ.ق در تبريز متولد گرديد و تحصيلات خود را در تبريز، مشهد و قم پي گرفت. در تبريز از محضر آيات حاج ميرزا صادق آقا تبريزي و حاج ميرزا ابوالحسن انگجي كسب فيض نمود. در سال 1343 ق. به قم هجرت كرد و در درس مؤسس حوزه علميه قم مرحوم آيت الله حائري يزدي شركت و از محضر مرحوم ميرزا علي اكبر يزدي فلسفه آموخت. سپس به نجف اشرف مهاجرت كرد و از حضور حضرات آيات عظام آقا ، سيدابوالحسن اصفهاني، سيدمحمد حسين نائيني استفاده برد. وي پس از كسب مقام اجتهاد بنابه درخواست عالي اذربايجان به آن منطقه رفت و به تدريس فقه واصول پرداخت. وي در سال 1326 هـ.ش علي رغم تحريم علماي آذربايجان در مدرسه طالبيه با شاه ملاقات كرد و ارتباط ايشان با دربار تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. در سال 1327 به قم آمد و در اين شهر مقدس ماندگار شد. پس از رحلت آيت الله العظمي بروجردي به مرجعيت رسيد. وي مؤسس نشريه مكتب اسلام و مؤسسه دارالتبليغ اسلامي قم بود و با آغاز نهضت اسلامي به رهبري روحانيت نقش ايشان پراهميت تلقي مي شد. از آنجا كه ايشان همواره تأكيد بر عمل به قانون اساسي دست به مرور زمان مبارزه ايشان كم رنگ شد و بعدها راه ايشان از انقلابيون جدا گرديد. پس از انقلاب اسلامي نيز مخالفتهاي وي آشكار بود. و حتي گفته مي شود كه يكي از عومل كودتاي نوژه بوده است. پس از اثبات اين مسأله وي از مرجعيت خلع شد و در سال 1365 هـ.ش چشم از جهان فروبست و در قبرستان ابوحسين قم به خاك سپرده شد. (70) آيت الله صانعي در سال 1316 به دنيا آمد و در سال 1325، در حوزه علميه اصفهان دروس حوزه را شروع كرد و در سال 1330 وارد حوزه علميه قم شد و در درسهاي آيت الله بروجردي و حضرت امام و ديگر علما شركت جست. بعد از پيروزي انقلاب در مشاغل متعدد به خدمت پرداخت كه دادستاني كل انقلاب، عضويت در شوراي نگهبان و امامت جمعه قم، از جمله آنهاست. آيت الله صانعي هم اكنون در قم به تدريس خارج فقه و اصول اشغال دارد. رساله توضيح المسائل از جمله آثار علمي، فقهي ايشان است. (71) حجت الاسلام و المسلمين سيدهاشم رسولي محلاتي در سال 1311 در محلات متولد شد. پس از چندي به قم رفت و به تحصيلات علوم ديني پرداخت و در اين مسير از محضر درس فضلا و علماي بزرگي چون آيت الله نوراللهي اصفهاني، مرحوم مجاهدي و سلطاني طباطبايي، بروجردي و امام خميني كسب فيض نمود. وي مبارزات سياسي خود را در جامعه روحانيت مبارز تهران سازمان بخشيد و با پيروزي انقلاب اسلامي به دستور امام قسمت مهمي از كارهاي دفتر ايشان را بر عهده گرفت و تا پايان رحلت امام در اين كار مشغول به فعاليت بود. در كنار فعاليت در دفتر امام نماينده ايشان در بنياد مسكن انقلاب اسلامي نيز بود. از ايشان آثار متعددي از جمله كتاب چهل حديث در سه جلد به چاپ رسيده است. (72) آيت الله شهيد مصطفي خميني فرزند گرانقدر امام خميني در 12 رجب 1349 هـ.ق(آذر 1309 ش) در شهر قم ديده به جهان گشود. او در محيطي آكنده از معنويت رشد كرد و در 15 سالگي در حوزه علميه قم به تحصيل علوم ديني پرداخت. دوره سطح را در محضر استاداني همچون آيات: حائري، صدوقي، سلطاني و شيخ عبدالجواد اصفهاني گذراند. در 21 سالگي مشغول تحصيل دروس خارج شد و از محضر آيت الله العظمي بروجردي، امام خميني، مرحم حاج سيد محمد داماد استفاده علمي زيادي برد. در حدود 27 سالگيبه درجه اجتهاد رسيد و در علم رجال و تاريخ اطلاعات فراواني داشت و بهره هاي فراواني در زمينه فلسفه و حكمت وعرفان نظري و علمي و تفسير از استادان خود برده بود. وي فلسفه را نزد فيلسوفان نامداري چون علامه طباطبايي و آيت الله سيدابوالحسن قزويني آموخت. ايشان در 1335 شمسي با دختر آيت الله مرتضي حائري ازدواج كرد. هم زمان با تبعيد امام خميني در 13 آبان 1343 به تركيه وي نيز دستگير و ابتدا به شهرباني قم و سپس در زندان قزل قلعه زنداني شد. عوامل رژيم قصد داشتند او را با ميل خود از ايران برانند تا ياد و خاطره امام به فراموشي سپرده شود لذا وي را پس از 57 روز از زندان آزاد كردند و موافقت وي را جهت خروج از ايران جلب نمودند؛ لكن نامبرده پس از مشورت با استادان و فضلاي حوزه علميه از مسافرت به تركيه منصرف شد تا اينكه توسط سرهنگ بديع رئيس ساواك قم دستگير و به تهران اعزام و از آنجا به تركيه تبعيد شد. ايشان در تاريخ 9 جمادي الثاني 1385 قمري از تركيه به عراق رفت. ايشان مدت سيزده سال در حوزه علميه نجف به تدريس و تأليف مشغول بود و تأليفات زيادي از اين استاد بزرگ به جاي مانده است كه تعدادي از آنها ناتمام مانده است. اين فرزندرشيد و برومند اسلام در نجف به سن 47 سالگي به شكل مزبوري به شهادت رسيد. (73) حجت الاسلام و المسلمين حاج سيداحمد خميني در سال 1324 در قم ديده به جهان گشود. و پس از گذراندن تحصيلات متوسطه به توصيه امام خميني به فراگيري علوم اسلامي پرداخت و س از گذراندن مقدمات در محضر درس اساتيد بزرگي چون سلطاني طباطبايي، شيخ مرتضي حائري، آيت الله حاج آقا مصطفي خميني و زنجاني كسب فيض نمود. هنگامي كه پدر و برادرش تبعيد شدد او وظيفه داشت تا مشعل مبارزه را در كانون قيام روشن نگهدارد. وي در اواخر سال 1344 به همراه مراجعت در مرز خسروي به وسيله ساواك دستگير و پس از مدتي آزاد و به قم مراجعت كرد. در پايان سال 1345 دو باره براي اطلاع رساني به پدر بزرگوارش از اوضاع ايران از طريق خرمشهر به عراق رفت و در همين سفر ملبس به لباس روحانيت شد و به سلك روحانيان درآمد و پس از مدتي به ايران بازگشت؛ اما هنگام مراجعت براي دومين بار دستگير شد و بعد از بازجويي و مدتي حبس در زندان قزل قلعه در تاريخ 24/5/1346 از زندان آزاد شد. منزل امام خميني به هنگام حضور او در قم محل برگزاري مجالس خاص بود و حركت هاي مبارزان ضدرژيم شاه از آن خانه هدايت و رهبري مي شد. در سال 1356 مجددا عازم نجف اشراف شد و رابط بين امام و ساير مراكز مبارزاتي بود. وي در طول مبارزات خستگي ناپذير پدر و همچنين پس از پيروزي انقلاب اسلامي در كنار امام خميني بود. ايشان در آخرين روزهاي سال 1373 به ديار باقي شتافت. (74) ‌ـ آيت الله محمدرضا توسلي در سال 1309 در محلات به دنيا آمد. در سال 1323 وارد حوزه علميه محلات و در سال 1325 وارد حوزه علميه قم مي شود. حضرات آيات: بروجردي' امام خميني، سلطاني طباطبايي، شهيد صدوقي، مرتضي حائري، مجاهدي، منتظري، اصفهاني و امام موسي صدر، از جمله اساتيد دوره هاي سطح و خارج ايشان در قم بودند. آيت الله توسلي از همراهان نزديك امام بودند كه با حضور در دفتر و بيت امام، خدمات شاياني ارائه كردند. (75) آيت الله العظمي حاج آقا حسين طباطبايي معروف به بروجردي در سال 1292 هـ.ق در بروجردي متولد گرديد. وي زعيم حوزه علميه قم(بعد از آيت الله حائري يزدي) و باني مسجد اعظم قم و بزرگترين مرجع تقليد شيعيان بعد از شهريور 1320 و ايام سلطنت محمدرضا شاه بود. او پس از فراگيري مقدمات در بروجرد به اصفهان رفت و در آنجا به تعلم فقه و فلسفه مشغول شد. وي در نجف مدت 8 سال از محضر آخوند خراساني استفاده كرد و پس از اين دوران به ايران بازگشت و در بروجرد به تدوين علوم عقلي و نقلي پرداخت و در سال 1323 هـ.ش از سوي امام و ساير علما به قم دعوت شد. آيت الله بروجردي پس از ملاحظه شكست مشروطيت و حوادثي همچون اعدام همچون اعدام شيخ فضل الله نوري و نيز آزردگي ناشي از بي مثمر ماندن فعاليت هاي سياسي در مقابل رضاخان از ورود به مسائل سياسي پرهيز كرد و نگران آن بود كه مبادا اين گونه اقدامات به زيان مسلمين تمام شود. و به همين جهت مورد اعتراض واقع مي شد. ايشان پس از عمري تلاش در راه ترويج مكتب اهل بيت(ع) در سال 1340 دارفاني را وداع گفت. (76) حجت الاسلام و المسلمين محمدتقي فلسفي در سال 1286 قمري در تهران متولد شد. پس از طي دوران دبستان به تحصيل صرف و نحو و مقدمات علوم ديني پرداخت و دروس سطح و خارج را نزد پدر فراگرفت. فلسفه را نيز نزد آقاميرزا مهدي آشتياني، آقاميرزا طاهر تنكابني و آقا سيدكاظم عصار و آقا شيخ ابراهيم امامزاده زدي فراگرفت. بعد از هجرت به قم، مجددا به خاطر بدي آب و هوا به تهران برمي گردد و پايه كار خود را منبر رفتن قرار مي دهد و در 19 سالگي از جمله سخنراني در مجلس شوراي ملي مي گردد. در طول دوراني كه ايشان به منبر مي رفته، هيچ گاه از مسائل سياسي اجتماعي غافل نبوده و به صورت علني عليه اسرائيل موضع گيري مي كرد. با شروع نهضت امام خميني آقاي فلسفي نيز در همگامي با آن خطابه هاي تند ايراد مي كرد كه سخنراني شبهاي تاسوعا و عاشورا در مسجد شيخ عبدالحسين بازار تهران در سال 1343 از جمله آنهاست. در سال 1357 از طرف ساواك دستگير مي شود. آقاي فلسفي پس از ورود امام در تهران و به درخواست حضرت امام بعد از هفت سال ممنوعيت اولين سخنراني خود را نزد امام ايراد مي كند. با پيروزي انقلاب اسلامي، ايشان تا پايان عمر خود به فعاليت هاي مختلف و منبرهاي روشنگر خويش ادامه داد و بالاخره در روز 27/9/77 در سن 93 سالگي دارفاني را وداع گفت و در حرم مطهر حضرت عبدالعظيم حسني(ع) در شهر ري به خاك سپرده شد. مجموعه خاطرات ايشان تحت عنوان"خاطرات و مبارزات حجت الاسلام فلسفي" توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر گرديده است. (77) دكتر علي اميني كه از سرشناس ترين چهره هاي دوران ستم شاهي است، در سال 1284 ش در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه رشديه و متوسطه را در دارالفنون به پايان رسانيد. سال 1305 به فرانسه رفت. پنج سال بعد دكتراي اقتصادي خود را از دانشگاه پاريس دريافت كرد و در دادگستري وقت ايران استخدام شد. در سال 1321 احمد قوام به نخست وزيري رسيد وعلي اميني را به معاونت خود برگزيد. او با حمايت قوام در مجلس پانزدهم نماينده مردم تهران شد. در سال 1329 در كابينه علي منصور وزير اقتصاد ملي شد و در سال 1330 در كابينه اول مصدق نيز به رياست همان وزارتخانه انتخاب شد. در كودتاي آمريكايي 28 مرداد 1332 به حمايت آن كشور در دولت سپهند فضل الله زاهدي بر مسند وزارت دارايي تكيه زد و در نهايت در تاريخ 17/2/1340 خود به صدارت رسيد او يكي از عوامل مهم آمريكا در ايران بود. (78) اسدالله علم فرزند محمدابراهيم خان شوكت الملك در سال 1298 هـ.ش در بيرجند متولد گرديد. از تحصيلات اين خان زاده متمول بيرجندي اطلاع دقيقي در دست نيست؛ ولي احتمالا تحصيلات او بيش از ديپلم كشاورزي ادامه نيافت؛ هرچند در بيوگرافي هاي رسمي از او با عنوان مهندس كشاورزي ياد كرده اند. وي در سال 1318 به توصيه پدرش با ملك تاج دومين دختر قوام ازدواج كرد. علم علاوه بر پست هاي حساس در بين سال هاي دهه 1340 مدتي نخست وزير شد و از سال 1356 مقتدرترين فرد دربار به شمار مي رفت. وي 25 فروردين 1357 بر اثر ابتلاء به بيماري سرطان درگذشت. (79) آيت الله ميرزا هاشم لاريجاني، مشهور به آملي در سال 1281 هـ.ش در روستاي بردمه لاريجان متولد شد. وي پس از تحصيل علوم ابتدايي به آمل و از آنجا به تهران عزيمت كرد. در سال 1334 ق. به مدرسه علميه سپهسلار تهران كه در آن زمان زير نظر سيدحسن مدرس اداره مي شد، رفت. ايشان پس از تلمذ از محضر اساتيدي چون سيدمحمد تنكابني، علامه ميرزا يدالله نظرپاك، ميرزا طاهر تنكابني و ميرزا ابوالحسن شعراني، با استقرار حضرت آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي در قم به اين شهر مهاجرت كرد و پس از چندي به اخذ درجه اجتهاد در فقه نائل آمد. و در درس حضرات آيات: حائري، حجت كوه كمره اي، شاه آبادي و شيخ محمدعلي قمي حاضر گرديد. وي آنگاه براي تكميل تحصيلات خود عازم نجف شده و در درس فقه و اصول آقاي سيدابوالحسن اصفهاني، نائيني و آقاضياء عراقي حاضر شد. اين عالم بزرگ در كنار تدريس به تأليف آثاري چون تقريرات دورس آيت الله حائري، محقق عراقي، سيدابوالحسن اصفهاني و كتاب بدايع الافكار پرداخت. وي از فقها و محققان طراز اول حوزه علميه قم بود و شاگردان فراواني در سطوح عالي حوزه تربيت نمود. اين عالم و فقيه بزرگوار در سن 91 سالگي و به سال 1371 به ديار باقي شتافت و در حرم مطهر حضرت معصومه(س) دفن گرديد. (80) آيت الله طالقاني، فرزند مرحوم آيت الله سيدابوالحسن طالقاني، در روز شنبه چهارم ربيع الاول 1329 قمري(1289 شمسي) به دنيا آمد. پس از گذراندان تحصيلات ابتدايي وارد حوزه علميه قم شد و پس از معرفي به آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري در مدرسه هاي رضويه و فيضيه به تحصيلات خود ادامه داد. در اين دوران از محضر آيت الله سيدمحمد حجت كوه كمري، آيت الله سيدمحمدتقي خوانساري و ديگران استفاده كرد و از جانب حاج شيخ عبدالكريم به دريافت گواهي اجتهاد نائل شد. سپس مدت كوتاهي را در نجف به سر برد و در درس آيت الله حاج سيد ابوالحسن اصفهاني حاضر گرديد. در سال 1317 شمسي به تهران باز مي گردد و در مدرسه سپهسالار به تدريس مشغول مي شود. در سال 1318 به دليل دفاع از يك زن محجبه از سوي عوامل رضاخان مورد تعدي قرار گرفته و به همين دليل او را دستگير و به شش ماه زندان محكوم مي كنند. در سال 1334 به اتهام پناه دادن به شهيد نواب صفوي دستگير و زنداني شد. در سال 1340 به اتفاق آقايان بازرگان و سحابي، نهضت آزادي را تشكيل مي دهند و پس از 15 خرداد 42 مجددا دستگير و به ده سال زندان محكوم مي شود. پس از آزادي در سال 1346، در سال 1350 به مدت ده سال به زابل تبعيد مي شود كه با اعتراضهاي شخصيتهاي بزرگ مواجه شد. اين اعتراضها موجب تقليل مدت تبعيد و تغيير محل آن به بافت گرديد. در سال 1354 مجددا پس از دستگيري به ده سال زندان محكوم مي شود تا اينكه در هشتم آبان 1357 همراه با انقلاب شكوهمند مردم مسلمان ايران از زندان آزاد گرديد. بعد از پيروزي انقلاب، از طرف حضرت امام به عنوان اولين امام جمعه، نماز پرشكوه جمعه را در تهران اقامه كرد. در زمان تدوين قانون اساسي به عنوان نماينده تهران با بيشترين رأي به مجلس خبرگان راه يافت. آيت الله طالقاني سرانجام در نوزدهم شهريور 1358، پس از عمري مبارزه و تحمل شكنجه ها و تخلي ها و محروميتها، چشم از جهان فروبست و در بهشت زهرا به خاك سپرده شد. حضرت امام در وصف آيت الله طالقاني فرمودند:"آقاي طالقاني يك عمر را در جهاد و روشنگري و ارشاد گذراند. او يك شخصيتي بود كه از حبسي و حبسي و از رنجي به رنج ديگر در رفت و آمد بود و هيچ گاه در جهاد بزرگ خود سستي و سردي نداشت." از جمله آثار وي مي توان از تفسير پرتوي از قرآن، اسلام و مالكيت و مقدمه اي بر تنبيه الامه و تنزيه المله نام برد. (81) مهندس مهدي بازرگان در سال 1286 هـ.ش در تهران چشم به جهان گشود. چون دبيرستان را به اتمام رساند به خاطر استعداد خوب مشمول اعزام به خارج گرديد. او در امتحان اعزام رتبه پنجم را آورد و رشته مهندسي برق را انتخاب كرد. در سال 1307 عازم فرانسه شد. در سال 1313 به ايران بازگشت وبه استخدام دولت درآمد. در سال 1340 نهضت آزادي ايران را تأسيس كرد و در پوشش آن به فعاليت هاي سياسي پرداخت. در اين راه چندين بار دستگير شد. پس از پيروزي انقلاب با حكم حضرت امام خميني رئيس دولت موقت شد؛ ولي نتوانست انتظارات حضرت امام و ملت را به جا آورد و ناگزير به استعفا شد. وي در غروب روز جمعه 29 دي ماه 1373 در فرودگاه زوريخ جان به جان آفرين تسيليم كرد و در مقبره خانوادگي خود در شهر مقدس قم به خاك سپرده شد. (82) آل عمران/ 159. (83) آل عمران / 9. (84) حسن پاكروان در سال 1290 در تهران به دنيا آمد. پدر او فتح الله پاكيروان از دولتمردان رضاخاني بود كه در زمان فاجعه قتل عام مسجد گوهرشاد، استانداري خراسان را به عهده داشت. حسن پاكروان تحصيلات نظامي خود را در دانشكده هاي پواتيه و فونتن بلو فرانسه به پايان رسانيد و در سال 1312 به ايران بازگشت و مدتها به عنوان مربي دانشكده افسري اشتغال داشت. در سالهاي 1322ـ 1320 افسر ستاد ارتش، و در سالهاي 1324ـ 1323 فرمانده پادگان بوشهر و افسر انتظامات بنادر جنوب بود. پاكروان در سالهاي 1327ـ 1325 افسر ركن دوم ستاد ارتش گرديد و در سالهاي 1329ـ 1328 به عنوان وابسته نظامي به پاكستان رفت. پس از بازگشت به ايران مدتي رياست ركن دوم ستاد ارتش را به عهده داشت و مجددا در سالهاي 1334ـ 1333 به عنوان وابسته نظامي به هند رفت. با تأسيس ساواك در اسفند 1335، پاكروان معاون ساواك گرديد و در اسفند 1339 با بركناري سپهبد تيمور بختيار، به رياست ساواك رسيد. درباره رياست پاكروان بر ساواك، ارتشبد فردوست در خاطرات خود سخن گفته است. سرلشكر حسن پاكروان تا سال 1343 رياست ساواك را به عهده داشت و سپس جاي خود را به نصيري داد و به عنوان وزير اطلاعات وارد نخستين كابينه هويدا شد(1345ـ 1343). پاكروان از شهريور 1345 تا مهر 1348، سفير ايران در پاكستان بود و در اين تاريخ به عنوان سفير به فرانسه عزام شد و تا آبان 1352 در پاريس سمتقر بود. در بازگشت به ايران از سال 1352، توسط ارتشبد فردوست در بازرسي شاهنشاهي به كار گرفته شد و در مهرماه 1356 به عنوان مشاور و سرپرست امور مالي وزارت دربار منصوب گرديد. حسن پاكروان پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران دستگير و در تاريخ 22/1/1358 به همراه جمعي از بلند پايگان رژيم پهلوي به اعدام محكوم شد". ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست، ج 2، ص 448. (85) مرحوم آيت الله حاج سيد احمد خوانساري در 18 محرم 1309 هـ.ق در شهر خوانسار و در خانواده اي روحاني ديده به جهان گشود. مقداري از علوم مقدماتي و سطح را در زادگاه خود فراگرفته و آنگاه براي ادامه تحصيل به اصفهان كه در آن زمان يك از حوزه هاي مهم علوم اسلامي به شمار مي رفت، عزيمت نمود. بعد از فراگيري خارج فقه و اصول در نزد اساتيد برجسته حوزه اصفهان، براي تكميل معلومات خود به نجف عزميت نمود. مرحوم آيت الله خوانساري در سال 1335 به ايران مراجعت و با اقامت در اراك، بعد در قم و در نهايت بنا به درخواست آقاي بروجردي در تهران اقامت كرد و ضمن اقامه نماز در مسجد حاج سيد عزيزالله تهران، به امور ديني مردم نيز رسيدگي مي كرد. وي در شروع نهضت اسلامي سهمي بسزا داشته و حق بزرگي نسبت به شكل گيري پايه هاي اوليه انقلاب دارد. حتي در همان ايام، هنگامي كه همراه ديگر علما در بازار تهران به حالت اعتراض نسبت به اعمال دستگاه حركت مي كرد، مورد هجوم پليس و مأموران امنيتي قرار گرفته و مقداري از ناحيه پا جراحت برداشت. همان روزها اعلاميه هاي متعددي از طرف ايشان منتشر مي شد. سرانجام اين عالم بزرگوار پس از 96 سال عمر با بركت در نهم دي ماه 1363، نداي حق را لبيك گفته و به ديار باقي شتافت. (86) محمدمهدي حاج ابراهيم عراقي معروف به حاج مهدي عراقي فرزند غلامعلي در سال 1309 در محله پاچنار تهران متولد شد. بعد از عضويت در فدائيان اسلام در اعتراض به بازداشت شهيد نواب صفوي به مدت شش ماه زنداني شد. در سال 1342 در قزوين به اتهام پخش اعلاميه دستگير و با تبديل قرار آزاد شد. مجددا در سال 1343 به اتهام اغتشاش در تظاهرات روز عاشورا دستگير و بعد از مدتي آزاد مي شود. پس از هفت ماه در 25 بهمن ماه سال 43 به ا تهام شركت در اعدام انقلابي منصور و حمل اسلحه غير مجاز دستگير و به اعدام محكوم شد و با يك درجه تخفيف به حبس ابد محكوم گرديد. پس از تحمل سيزده سال زندان در بهمن 1355 آزاد شد. شهيد عراقي در سازماندهي قيام 15 خرداد 42، طرح اعدام كسروي، هژير، رزم آراء و منصور و هماهنگي بين نيروهاي مبارز و همچنين در جريان ورود حضرت امام به ايران نقش فعال داشت. حاج مهدي عراقي در ساعت 15/7 صبح روز يكشنبه 4/6/1359 هنگامي كه به همراه پسرش، حسام عازم محل كار بود، به وسيله سه موتورسوار از اعضاي گروه فرقان در خيابان زمرد، مورد حمله قرار گرفته و به شهادت رسيدند و در صحن مطهر حضرت معصومه(س) در قم دفن گرديدند. (87) به نظر مي رسد كه حوداث مربوط به زدوخورد مردم و نيروهاي دولتي در كوچه حرم و كوچه آبشار كه به كشته و مجروح شدن چند تن از مردم انجاميد، مربوط به 15 خرداد 42 باشد؛ در حالي كه هجوم دژخيمان شاه به مدرسه فيضيه در دوم فروردين 42 رخ داده است. (88) آيت الله شيخ اصغر مرواريد در سال 1306 در مشهد به دنيا آمد. مقدمات دروس حوزوي را در زادگاه خويش گذراند و سپس براي ادامه تحصيل راهي قم شد و در محضر بزرگان حوزه قم به درجه اجتهاد رسيد. وي از جمله افرادي بود كه در منابر خويش عليه رژيم ستم شاهي سخن مي گفت، وي بارها به جرم حمايت از امام خميني مورد تعقيب قرار گرفت و بازداشت شد. علاوه بر دستگيري هاي متعدد در سال هاي 42 و 43 و 45 در خرداد 51 نيز به مدت سه سال به يكي از شهرستان ها تبعيد گرديد. ايشان پس از پيروزي اسلامي مسؤليت كميته خيابان زنجان تهران را به عهده گرفت. (89) آيت الله سيدحسن طاهري خرم آبادي در سال 1317 در خرم آباد متولد شد. پس از دو سال تحصيل در خرم آباد، وارد حوزه علميه قم شد. پس از طي دوره هاي مقدمات و سطح، در درس خارج حضرت آيات: بروجردي، شيخ مرتضي حائري، گلپايگاني، محقق داماد و حضرت امام، حاضر گرديد. در طول دوران نهضت اسلامي، از فعالان نهضت و همراهان حضرت امام بود كه بارها مورد تعقيب قرار گرفت. بعد از پيروزي انقلاب در پستهاي متعدد، از جمله: نمايندگي امام در سپاه پاسداران، نمايندگي اماتم و مقام معظم رهبري در كشور پاكستان مشغول خدمت شد. ايشان هم اكنون از اعضاي جامعه مدرسين حوزه علميه قم، عضو هيات رئيسه مجلس خبرگان، رئيس مجمع مشورتي شوراي نگهبان و امام جمعه موقت تهران مي باشد. (90) آيت الله حاج شيخ صدرالدين حائري در سال 1309 هـ.ش در شيراز و در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوره مقدمات و سطح در حوزه شيراز، به نجف اشرف عزيمت نموده و از محضر آيات عظام و مراجع بزرگ حوزه نجف بهره گرفت. در جريان 15 خرداد 1342 بسيار فعال بود و پس از آن نيز در ارتباط نزديك با روحانيون انقلابي از جمله مرحوم آيت الله رباني شيرازي بود كه البته يك بار هم به همراه ايشان بازداشت و روانه زندان گرديد. آيت الله حائري در سال 1356 و همزمان با اوج گيري نهضت اسلامي از زندان آزاد گرديد. ايشان هم اكنون در شيراز اقامت داشته و در مسجد امام خميني اين شهر به اقامه جماعت مي پردازد. (91) آيت الله سيدمحمدهدي حسيني ميلاني در شب هفتم ماه محرم 1313 هـ.ق در خاندان علم و تقوا در نجف اشرف متولد شد و در مهد تربيت والدين خود رشد كرد. وي در سنين كودكي تحصيل علم را آغاز نمود و پس از طي كردن مراحل مقدماتي، از محضر عالمان و فقهاي برجسته اي همانند: مرحوم نائيني، مرحوم كمپاني و مرحوم آقا ضياءالدين عراقي، استفاده كرد و پس از آن نيز خود بر كرسي تعلّم و تدريس تكيه زد. آيت الله ميلاني، سپس براي تقويت حوزه كربلا، چند سالي در آنجا اقامت گزيد و پس از آن، هنگامي كه براي زيارت مرقد مطهر حضرت رضا(ع) به مشهد مشرف شده بود، به اصرار علما و فضلاي مشهد در آن ديار رحلت اقامت افكند و تا پايان عمر شريف خود در آنجا باقي ماند. فعاليت هاي سياسي و اجتماعي ايشان عليه رژيم پهلوي بر همگان روشن و آشكار است. آن مرحوم، يكي از چهره هاي شناخته شده بين مبارزين در نهضت اسالمي ايران بود و مخصوصا بعد از انجمن هاي ايالتي و ولايتي، فعاليت هاي معظم له، به همراه ديگر مراجع بزرگ، چشمگير و قابل توجه بود. بعد از قيام شكوهمند 15 خرداد و دستگيري حضرت امام(ره)، آيت الله ميلاني براي دفاع از كيان اسلام و مرجعيت شيعه به تهران عزيمت كرد. ايشان در همه مراحل با اطلاعيه هاي خود از نهضت امام خميني حمايت مي كرد. وي سرانجام، در آخرين روز از ماه رجب سال 1395 هـ.ق دعوت حق را لبيك گفت و به سراي باقي شتافت. (92) حسنعلي منصور در اردبيهشت 1302 در تهران به دنيا آمد. پدرش رجبعلي منصور(منصورالملك) از اعضاي اوليه لژ"بيداري ايرانيان" بود كه در دوران رضاشاه ساليان مديد در پست هاي حساس جاي داشت و در آخرين ماه هاي سلطنت او به صدارت رسيد. منصور از مهره هايي بود كه توسط انگليسي ها به آمريكايي ها معروفي شد و بدين جهت حمايت هر دو ابرقدرت را پشت سر داشت. وي در سال 1340 از زماني كه نماينده مجلس بود كانون مترقي متشكل از عده اي از روشنفكران و كارشناسان مسائل اقتصادي و اجتماعي را تشكيل داد كه تعداد كثيري از اعضاي آن در انتخابات مجلس شوراي ملي در تابستان 1342 به نمايندگي مجلس انتخاب گرديدند. اين نمايندگان به رهبري منصور به تأسيس حزب ايران نوين اقدام نموده و چون در مجلس اكثريت داشتند، در اسفند 42 به فرمان ملوكان، منصور مسؤول تكشيل دولت حزبي شد. وي سرانجام سه ماه بعد از تبعيد امام خميني ترور گرديد. (93) آيت الله شيخ مرتضي حائري يزدي، فرزند آيت الله العظمي شيخ عبدالكريم حائري(مؤسس حوزه علميه قم) در چهاردهم ذي الحجه 1324 هـ.ق در اراك متولد شد. فنون ا دب و صرف و معاني و بيان را از مرحوم حاج ميرزا محمدعلي اديب تهراني و آقا شيخ ابوالقاسم نحوي فراگرفت. بخشي از سطوح و متون فقه و اصول را خدمت آيت الله نجفي مرعشي و آيت الله صالحي كرماني گذراند و چندي هم از محضر والد گرامي شان بهره مند گرديد. پس از آن، حدود 15 سال از دروس فقه و اصول مرحوم آيت الله حجت(پدر همسرشان) و آيت الله خوانساري استفاده نمود و چند سالي هم در جلسات درس آيت الله بروجردي شركت كرد. در طول دوران تحصيل به تدريس سطوح عالي و خارج فقه و اصول هم اشتغال داشت. با شروع نهضت اسلامي، ايشان همشه همراه و همگام با حضرت امام در صحنه هاي مختلف، پناه و ملجا انقلابيون بودند؛ چنانكه حضرت امام در پيام تسليت به مناسبت فوت ايشان مي فرمايد:"اين بزرگوار علاوه بر مقام فقاهت و عدالت، از صفاي باطن به طور شايسته برخوردار بودند و از اوايل نهضت اسلامي ايران از اشخاص پيشقدم در اين نهضت مقدس بودند". آثار علمي ايشان عبارتند از: رساله در حديث رفع؛ رساله در مسأله تعاقب ايادي؛ كتاب ابتغاءآلفضيله در شش جلد؛ شرح بر عروه الوثقي در سه جلد؛ حاشيه بر كفايه الاصول؛ حاشيه بر مكاسب و رساله در صلوه جمعه. آيت الله حائري در تاريخ 24 جمادي الثاني 1406 قمري، مطابق با 15 اسفند 1364 شمسي در اثر سكته مغزي دارفاني را وداع گفت و در حرم مطهر حضرت معصومه(ع) دفن گرديد. از ايشان دو فرزند پسر و دو دختر به جاي مانده است كه دختر اول ايشان همسر آيت الله شهيد سيد مطفي خميني مي باشد. (94) آخوند ملاعلي معصومي همداني، از علماي معروف كشور و ساكن همدان بود. وي در سال 1313 قمري در درجزين همدان به دنيا آمد. در نوجواني از محضر فضلاي آنجا استفاده كرد. سپس به تهران آمد و از اساتيد بزرگي چون آيت الله حاج شيخ محمدرضا تنكابني، آقاميرزا محمود و آخوند ملامحمد هيدجي بهره مند شد. در سال 1340 قمري به قم آمد و از درس آقا ميرزا جوا د ملكي تبريزي و آيت الله حائري استفاده برد و به درجه اجتهاد نائل گرديد. در سال 1350 قمري، حسب الامر آيت الله حائري به همدان رفت و حوزه علميه همدان را تأسيس كرد. تشكيل كتابخانه غرب و تجديد بناي مدرسه معروف به مدرسه آخوند، از جمله ديگر اقدامات اوست. او در روز جمعه اول مرداد 1357 شمسي درگذشت. (95) آيت الله شهيد سيد محمد قاضي طباطباييسال 1321 هـ ق در شهر تبريز ديده به جهان گشود. دوره مقدمات و سطح را نزد ميرزا محمدحسن و عمويش حاج ميرزا اسدالله قاضي به اتمام رساند در سال 1359 هق به شهر قم هجرت كرد و به مدت ده سال از محضر حضرات آيات: سيدمحمد حجت، سيدصدرالدين صدر، سيدمحمدرضا گلپايگاني بهره وافي برد. در سال 1369 هـ ق به نجف اشرف عزيمت نمود واز حوزه درس آيات عظام: سيدمحسن حكيم، شيخ محمدحسين كاشف الغطا، شيخ عبدالحسين رشتي و سيدابوالقاسم خويي استفاده شايان برد. او در سال 1342 هـ ش به شهر تبريز بازگشت و در طول دوران بسيار دشوار رژيم پهلوي درخدمت مردم و انقلاب وحضرت امام خميني قرار گرفت. خاطرات ايشان را مركز اسناد چاپ نموده است. (96) طيب حاج رضايي از بارفروشان ميدان تهران بود كه عليرغم داشتن پيشينه اي ناشياست، در اثر يك تحول روحي در مسير تلاشي براي صيائت و همگامي با قيام حضرت امام خميني قرار گرفت و در برپايي قيام 15 خرداد 1342، نقش مهمي برعهده گرفت. وي سرانجام پس از آنكه حاضر نشد تا وسيله اي براي تهمت و نسبت ناروا به روحانيت و در رأس آنها امام خميني گردد، پس از تحمل سخت ترين شكنجه ها به اعدام محكوم و در 11 آبان 1342 به شهادت رسيد. (97) حاج اسماعيل رضايي، از بارفروشان ميدان تهران، همرزم طيب و از برپاكنندگان قيام 15 خرداد 1342 بود كه همراه وي دستگير شد. وي در ساواك تحت بدترين شكنجه ها قرار گرفت و سرانجام به اعدام محكوم گرديد. (98) حج، 24 (99) آيت الله حاج شيخ يحيي انصاري يكي از مدرسين محترم حوزه علميه قم به شمار مي آيد و بيشتر به تدريس فلسفه شهرت دارد. وي از شاگردان حضرت امام خميني است و يكي از فرزندانش نيز در دفاع مقدس به شهادت رسيد. (100) حجت الاسلام و المسلمين سيدهادي خسروشاهي در شهر تبريز به دنيا آمد و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي و مقدمات به قم عزيمت نمود. وي سطح و دروس خارج را نزد آيات عظام بروجردي، علامه طباطبايي و ديگر علما فراگرفت، از سال 1333 فعاليت فرهنگي را آغاز كرد و با بسياري از نشريات مذهبي همكاري نمود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي نماينده امام در وزارت ارشاد، عضو مجلس خبرگان دوم و نيز نماينده ايران در واتيكان بوده است. وي همچنين يكي از مؤسسان حزب جمهوري خلق مسلمان در اسفند 57 بود كه البته در مرداد 58 از اين حزب استعفا كرد. وي هم اكنون به عنوان حافظ منافع جمهوري اسلامي ايران در مصر به سر مي برد. (101) آيت الله ناصر مكارم شيرازي در سال 1305 در شيراز به دنيا آمد. در چهارده سالگي دروس حوزوي را در شيراز آغاز كرد و در هجده سالگي به قم آمد و در درس اساتيد بزرگواري چون آيت الله بروجردي شركت كرد وچند سال بعد راهي نجف اشرف گرديد و از محضر حضرات آيات حكيم، خويي و شيرازي استفاده كرد. در 24 سالگي موفق به اخذ اجازه اجتهاد گرديد. بعد از بازگشت به ايران به تدريس سطوح عالي و خارج فقه واصول پرداخت. در طول نهضت امام خميني، بارها دستگير، زنداني و تبعيد گرديد. پس از پيروزي انقلاب، نماينده مجلس خبرگان قانون اساسي بود. انوار الفقاهه، انوار الاصول، القواعد الفقهي، تفسير نمونه و رساله توضيح المسائل، از آثار علمي، تحقيقاتي ايشان است. آيت الله مكارم شيرازي هم اكنون در حوزه علميه قم به تدريس خارج فقه و اصول مشغول مي باشند. (102) آيت الله حاج شيخ عبدالرحيم رباني شيرازي در سال 1301 در شهر شيراز متولد شد. تا سن بيست سالگي در نزد پدر به آموزش خواندن و نوشتن و كار و تلاش پرداخت. بعد به مدرسه ديني آقا باباخان رفت و به تحصيل علوم اسلامي همت گمارد. در سال 1327 ش به شهر قم هجرت كرد و در درس آيت الله بروجردي شركت نمود و درخشيد، به طوري كه مورد عنايت استاد قرار گرفت؛ چنانكه از طرف ايشان به چند شهر و استان سفر كرد و در مجمع فقه الحديث كه جامع الحديث را تدوين مي كردند جزو اعضاي فعال بود. در ادامه فعاليت هاي انقلابي گروه ابوذر را در نهاوند تشكيل داد و به همين سبب چندين بار توسط عوامل ساواك دستگير و زنداني شد، تا اينكه در روز 17/12/1360 به خاطر شركت در جلسات شوراي نگهباني از شيراز عازم تهران بود كه در ميان راه دليجان و محلات در يك حادثه رانندگي دارفاني را وداع گفت. پيكر او در حرم مطهر حضرت معصومه(س) به خاك سپرده شد. (103 آيت الله حاج شيخ احمد آذري قمي يكي از اعضاي فعال جامعه مدرسين حوزه علميه قم در دوران رژيم ستم شاهي بود. پس از پيروزي انقلاب مدتي به عنوان قاضي شرع در دادگاه هاي انقلاب فعاليت داشت. يك دوره نماينده مردم قم در مجلس شوراي اسلامي شد. سپس روزنامه رسالت را انتشار داد و به فعاليت هاي سياسي خود همچنان ادامه داد. مدتي نيز در بالاسر حرم حضرت معصومه(س) به اقامه نماز جماعت پرداخت و در نهايت به سوي ابديت رهسپار گرديد. (104) آيت الله سيدعباس مهري در سال 1333 هـ.ق در مْهر از توابع لارستان فارس ديده به جهان گشود. پس از طي مراحل مقدماتي در سال 1349 هـ.ق وارد حوزه علميه نجف گرديد و در نجف از محضر استاداني چون آيت الله محمدباقر محلاتي، آيت الله شاهرودي، آيت الله محمدتقي بحرالعلوم استفاده كرد. ايشان پس از مدتي به اصرار شيعيان كويت به آنجا رفت. وي پس از آغاز نهضت امام خميني و حمايت از نهضت ايشان نماينده حضرت امام در كويت گرديد. ايشان پس از پيروزي انقلاب اسلامي از كويت اخراج و به ايران بازگشت. وي در 26 بهمن 1366 ديده از جهان فروبست. (105) حجت الاسلام و المسلمين مهدي كروبي در سال 1319 در شهر اليگودرز متولد شد. وي مبارزات سياسي خودرا از 1341 آشكار كرد و به دنبال آن هفت بار دستگير شد و به زندان افتاد. ايشان مدتي مبارزات سياسي خود را به خارج از كشور منتقل كرد. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان نماينده امام در كميته امداد امام خميني، بنياد شهيد و نمايندگي و سرپرستي حجاج ايراني، نمايندگي و رياست مجلس شوراي اسلامي در دوره هاي مختلف را بر عهده داشته است. وي از سال 1367 كه مجمع روحانيون مبارز شكل گرفت، به عنوان دبيركل اين مجمع انتخاب شد. آقاي كروبي هم اكنون رياست دوره ششم مجلس شوراي اسلامي را بر عهده دارد. (106) حجت الاسلام شيخ قدرت الله عليخاني يكي از مبارزان قبل از انقلاب بود. وي هم اكنون نماينده دوره ششم مجلس شوراي اسلامي از شهرستان بوئين زهراي استان قزوين مي باشد. (107) آيت الله محمد محمدي گيلاني در سال 1309 هـ.ش در رشت به دنيا آمد. وي تدريس علوم اسلامي را قبل از انقلاب آغاز كرد. پس از انقلاب در 1359 به فرمان امام خميني حاكميت شرع در دادگاه هاي انقلاب اسلامي تهران را به عهده گرفت. در سال 1364 به عنوان يكي از فقهاي شوراي نگهبان انتخاب و در سال 1366 به عنوان دبير اين شورا برگزيده شد. وي در سال 1366 به عضويت در اولين مجمع تشخيص مصلحت نظام درآمد. آيت الله محمدي گيلاني همچنين از طرف امام در هيأت بازنگري قانون اساسي انتخاب شد. وي رياست ديوان عالي كشور را هم بر عهده داشته است. (108) حجت الاسلام و المسلمين شيخ عباسعلي اسلامي تربتي از مبلغان مذهبي دوران رضاخان و از روحانيون مبارز و مخالف رژيم پهلوي است كه در سال 1320 هـ.ق در سبزوار متولد گرديده است. او تحصيلات خود را از سبزوار آغاز كرد و سپس به مشهد رفته و آنگاه براي ادامه تحصيل رهسپار نجف و كربلا و سامرا شد و به دنبال محدوديت هايي كه در ايران براي وعاظ و مبلغان اسلامي فراهم شده بود به"لكنهو"ي هندوستان مسافرت كرده و از برنامه هاي آموزشي مدرسه الواعظين آنجا استفاده نمود. وي سپس به مشهد مراجعت نمود و از محضر ميرزا مهدي اصفهاني بهره گرفت. به دنبال آشكار شدن فعاليت هاي تبليغي آقاي اسلامي و شدت عمل مأمورين، وي در سال 1319 هـ.ش تصميم گرفت كه به تهران مهاجرت نمايد. ايشان در جريان نهضت ملي ايران به همراه آيت الله كاشاني در صحنه سياسي كشور حضوري فعال داشت و توسط رژيم شاه دستگير و زنداني گرديد. (109) آيت الله حاج سيد محمود شاهرودي در سال 1301(هـ.ق) در يكي از روستاهاي اطراف شاهرود چشم به جهان گشود. از آنجايي كه در آن ديار كسي نبود تا ضمير تشنه او را از علوم و معارف اسلامي سيراب كند، به زودي به بسطام و مشهد مسافرت كرد و با جديتي كم نظير به فراگيري معارف اسلامي پرداخت. سپس در سال 1328، براي ادامه تحصيل به نجف هجرت كرد و از محضر اساتيد و بزرگان برجسته حوزه نجف، همچون مرحوم آخوند خراساني، مرحوم آقا ضياءالدين عراقي و مرحوم نائيني بهره هاي فراوان برد. در امور سياسي نيز ضمن موافقت با اصل نهضت و قيام، عميقا به وحدت ميان مردم اعتقاد داشت. در جريان حمله رژيم شاه به مدرسه فيضيه، آيت الله شاهرودي به نماينده خود در كاشان دستور داد كه فيضيه را ترميم كند و به وضع طلاب رسيدگي نمايد و در جريان 15 خرداد 1342 به شاه اعتراض كرد. آيت الله شاهرودي در 18 شعبان سال 1394(هـق) و در سن 93 سالگي دارفاني را وداع گفت و در صحن مطهر حضرت علي(ع) در نجف به خاك سپرده شد. (110) آيت الله حاج سيدابوالحسن اصفهاني، از علماي بزرگ و از مراجع تقليد، در سال 1284 قمري در قريه مدرسيه لنجان اصفهان تولد يافت. تحصيلات اوليه خود را در اصفهان به انجام رساند و از محضر ابوالمعالي كرباسي استفاده كرد. سپس به نجف رفته و در آنجا مجتهد جامع الشرايط شد. نامبرده را جمله شاگردان آخوند ملامحمد كاظم خراساني و ميرزا محمدتقي شيرازي به شمار مي رفت. پس از درگذشت مرحوم نائيني در مردادماه 1315 شمسي، مرجعيت عامه شيعيان جهان به وي رسيد. آيت الله حكيم، آيت الله عبدالنبي اراكي و آيت الله ميرزا هاشم آملي، از جمله شاگردان ايشان بودند. رساله عمليه آن مرحوم به صراط النجاه موسوم است. آيت الله اصفهاني در نهضت استقلال عراق به همراه علماي ديگر نقش مؤثري ايفا كرد. ايشان سرانجام در روز دوشنبه نهم ذي الحجه 1365 قمري برابر با 13/8/1325 شمسي در 81 سالگي از دنيا رحلت نمود. (111) مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالرسول قائمي، در سوم رمضان 1316ق.(1275 ش.) در ديزبچه اصفهان ديده به جهان گشود. در حوزه علميه اصفهان، پس از تكميل ادبيات و سطح، در درس خارج حضرات آيات، مير سيد علي نجف آبادي و مير سيد محمد نجف آبادي حاضر شد. پس از سالياني چند، براي بهره گيري از محضر مرجع عاليقدر شيعه، آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني، عازم نجف اشرف گرديد. در سال 1321 ش. به حكم ايشان و براي مقابله با تبليغات ضد ديني كمونيستها، بهاييها و پيروان كسروي، به آبادان عزيمت كرد و در اين راه تا پايان زندگي از هيچ كوششي فروگزار نكرد. پيش از پيروزي انقلاب، نقطه اتكاي مبارزان و مجاهدان بود. بيساري از كساني كه تحت تعقيب رژيم ستمشاهي بودند، به وسيله ايشان از كشور خارج مي شدند وي از ناحيه مراجع بزرگ شيعه و آيات عظام، چون: اصفهاني، بروجردي، حكيم، خويي، گلپايگاني و امام خميني، نمايندگي تام الاختيار داشت. پس از شروع جنگ تحميلي، به اصفهان كوچ كرد و در مسجد باب الرحمه به اقامه جماعت و تفسير قرآن پرداخت. از ايشان كتابي در فقه و رساله اي در حديث غدير باقي مانده است. تأسيس حوزه علميه آبادان، كانون فرهنگي ديني دختران، پرورشگاه ايتام و بناي چند مسجد، از جمله: مسجد نو و مسجد مهدي موعود(ع) در آبادان و مسجد ولي عصر(ع) در جزيره خارك، از آثار به جاي مانده از ايشان است. آيت الله قائمي سرانجام در 21 شعبان 1414 ق.(14 بهمن 1372ش.) در 97 سالگي چشم از جهان فروبست و در حرم حضرت معصومه(ع) در قم به خاك سپرده شد. (112) آيت الله شهيد حاج سيداسدالله مدني تبريزي در سال 1323 هـ.ق در آذرشهر تبريز به دنيا آمد. مقدمات را از اساتيد مدرسه طالبيه فرا گرفت. سپس به شهر قم هجرت كرد و از محضرت حضرات آيات عظام حائري يزدي، حجت كوه كمره اي و سيدمحمدتقي خوانساري بهره برد و به مدت چهارسال از درس فلسفه، عرفان و اخلاق امام خميني استفاده نمود. بعد به حوزه نجف اشرف شتافت و در آنجا درخشيد و مورد توجه آيت الله حكيم قرار گرفت و به توصيه معظم له تدريس دروس مختلف را آغاز كرد. قبل از پيروزي انقلاب به خرم آباد و ممسني شيراز تبعيد شد و پس از پيروزي انقلاب نيز از سوي حضرت امام خميني به امامت جمعه تبريز منصوب گشت و در طليعه دفاع مقدس در جبهه هاي جنگ حضور مستمر داشت تا اين كه دشمنان از وجودش به هراس افتادند و او را در روز جمعه 20 شهريور 1360 بعد از اقامه نماز جمعه و قبل از شروع نماز عصر به شهادت رساندند. (113) حجت الاسلام و المسلمين مرتضي فهيم كرماني در سال 1313 در شهر كرمان و در يك خانواده روحاني به دنيا آمد. وي تحصيلات خود را در دروس حوزوي ادامه داد و به مرحله تدريس رسيد. در دوران نهضت امام خميني جزو ياران آن حضرت واز فعالن نهضت به شمار مي رفت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در مسؤليتهايي از قبيل قاضي دادگاه انقلاب كرمان، دو دوره نمايندگي مردم كرمان در مجلس شوراي اسلامي و رياست كميسيون اصل نود انجام وظيفه كرده است. (114) حجت الاسلام و المسلمين محمدرضا فاكر در سال 1324 در مشهد متولد شد. دروس حوزه را در سال 1336 در مشهد آغاز مي كند و در سال 1343 وارد حوزه علميه قم مي شود و از محضر اساتيد و بزرگان استفاده مي كند. نمايندگي حضرت امام در سپاه پاسداران و نمايندگي مجلس شوراي اسلامي،از جمله مسؤليتهاي ايشان در بعد از پيروزي اسلامي مي باشد. (115) حجت الاسلام شيخ حسين انصاريان خوانساري، متولد آبان ماه 1323 شمسي از گويندگان و نويسندگان معاصر تهران است. وي پس از فراگيري تحصيلات متوسطه به قم مهاجرت كرده و در محضر علماي بزرگي چون حضرات آيات فاضل لنكراني، مشكيني، اعتمادي و خزعلي تلمذ نمود. وي در زمان طاغوت چند بار تحت تعقيب قرار گرفته و بازداشت شد. (116) حجت الاسلام و المسلمين حاج سيدمحمود دعايي در سال 1320 ش در يزد متولد شد. قبل از پيروزي انقلاب جزو روحانيون انقلابي در نجف به سر مي برد و به عنوان سخنگوي نهضت در خارج از كشور مطرح بود و در راديو عراق برضد نظام شاهنشاهي برنامه اجرا مي كرد. پس از پيروزي انقلاب سفير ايران در بغداد شد. با آغاز جنگ تحميلي به ايران آمد و به عنوان نماينده امام در مؤسسه اطلاعات مشغول فعاليت شد. وي اولين نماينده اي است كه در تمام دوره هاي انتخابات از شهر تهران رأي آورد و تاكنون به مجلس شوراي اسلامي راه يافته است و هيچ حقوق و مزايايي از اين بابت دريافت نمي كند. وي ضمنا نماينده مقام معظم رهبري در مؤسسه اطلاعات است. (117) آيت الله حاج شيخ محمد يزدي يكي از بنيان گذاران و اعضاي پرتلاش جامعه مدرسين حوزه علميه قم و از شاگردان حضرت امام خميني است. يك دوره نماينده مردم قم در مجلس شوراي اسلامي بود. بعد از سوي مقام معظم رهبري به رياست قوه قضائيه برگزيده شد. هم اكنون نيز به عنوان يكي از فقهاي شوراي نگهبان مشغول خدمت به انقلاب است. (118) تشكيلات كنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني در اروپا و آمريكا ابتدا در سال هاي 39ـ38 در كشورهاي اروپايي پاگرفت. اولين كنگره آن در سال 1338 در شهر هايدلبرگ برگزار شد. سازمان دانشجويان در كشورهاي مختلف به عنوان فدارسيون هاي مستقل اين كنفدراسيون بوده اند كه از طريق هيأت دبيران و كنگره كه عالي ترين مرجع صلاحيت دار بوده است، ارتباط مي يافته اند. كنفدراسيون در سال هاي اوليه تحت نفوذ گرايش هاي ملي و عمدتا هواداران جبهه ملي سوم بود؛ لكن به دليل فقدان ايدئولوژي در جبهه ملي، به تدريج گروه هاي چپ طرفدار شوروي و چين بر اركان كنفدراسيون تسلط يافتند كه اين مسأله در نهايت به جدايي و فاصله گرفتن ميليون و به خصوص نيروهاي مذهبي از كنفدراسيون انجاميد. اين كنفدراسيون سرانجام در سال 1354 از هم فروپاشيد. (119) دكتر علي شريعتي در تاريخ 2/9/1312 هـ.ش در دهكده مزينان از توابع سبزوار به دنيا آمد. پدرش مرحوم محمدتقي شريعتي نخستين معلم وي بود. دوران دبيرستان را در مشهد به پايان رسانيد و در دانشكده ادبيات به تحصيلات عالي خود ادامه داد. بعد از اتمام دوره دانشگاه در سال 1339 عازم فرانسه شد و طي اقامت در آنجا با نويسندگاني مانند پرفسور لوئي ماسينيون، سوارتز، سارتز، هانري لوفور، كوكتو آشنا شد و فلسفه غربي و علم جامعه شناسي را از آنها ياد گرفت. او پس از بازگشت به ايران جنبش دانشجويي نوين را بنيان نهاد و با سخنراني هاي روشنگرانه خويش در ميان دانشجويان مؤثر شد. تا اينكه در روز يكشنبه 29 خرداد 1356 به گونه مرموزي در لندن چشم از جهان فروبست. (120) آيت الله شهيد حاج شيخ مرتضي مطهري در سييزدهم بهمن سال 1298 در شهر فريمان چشم به جهان گشود. دوره مقدمات را نزد پدر بزرگوارش مرحوم حاج شيخ محمدحسين مطهري ياد گرفت. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد هجرت كرد. پس از مدتي اقامت در آن حوزه، سؤالات بسياري پيرامون جهان هستي براي وي مطرح شد و چون جوابي براي آنها نيافت از اين رو عازم حوزه علميه قم شد تا ضمير تشنه و پرسشگر خود را سيراب كند. در حوزه قم از محضر آيات: صدوقي و مرعشي نجفي اسفتاده كرد و در درس خارج و فلسفه نيز از محضر حضرات آيات سيدصدرالدين صدر، گلپايگاني، حجت، محقق داماد، ميرزا مهدي آشتياني، امام خميني و علامه طباطبايي بهره برد و خود به تدريس سطوح مختلف فقه و فلسفه پرداخت. در سال 1331 پس از ازدواج به تهران آمد و در دانشگاه تهران دانشكده الهيات و معارف اسلامي حدود بيست سال به مبارزه با جهل و نفاق و ماديگري وغربزدگي پرداخت و از حريم اسلام ناب و تشيع دفاع كرد. پس از پيروزي انقلاب نيز وجود او بسيار سرنوشت ساز بود به همين سبب شب چهارشنبه 12 ارديبهشت 1358 توسط ايادي دشمن، گروه فرقان ترور شد و به شهادت رسيد. مقبره او در بالاسر حرم حضرت معصومه(س) قرار دارد. (121) آيت الله سيد محمد حسيني بهشتي فرزند فضل الله در سال 1307 در محله"لومبان" اصفهان به دنيا آمد. در كنار دروس دبيرستان دروس حوزوي را هم فراگرفت. در سال 1325 عازم قم شد و از محضر اساتيدي چون آيت الله محقق داماد، امام خميني، آيت الله برجردي، سيدمحمدتقي خوانساري، حائري يزدي و علامه طباطبايي بهره گرفت. در سال 1327 وارد دانشكده معقول و منقول مي شود و در سال 1333 مدرسه دين و دانش را به سبك جديد تأسيس مي كند و خود به عنوان استاد زبان انگليسي در آن مدرسه مشغول به تدريس مي شود. در سال 1338 موفق به اخذ درجه دكترا مي گردد. در سال 1342 مدرسه علميه حقاني را بنيانگذاري مي كند و از اين زمان با شروع نهضت اسالمي فعاليت ايشان نيز بيشتر مي شود كه تأسيس جمعيت مؤتلفه هاي اسلامي از جمله آنهاست. در سال 1343 به اصرار آقاي حائري يزدي و ميلاني به هامبورگ رفت و به تبليغ و ارشاد اسالمي پرداخت. در اين زمان نام"مسجد ايرانيان" به"مركز اسلامي هامبورگ" تغيير مي يابد. در سال 1349 به ايران مراجعه نمود و در سال 1354 به مدت چند روز توسط ساواك دستگير مي شود. در سال 1356 به تشكيل جامعه روحانيت مبارز همت مي گمارد. در سال 1357 مجددا دستگير مي شود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، عضو شوراي انقلاب و يكي از بنيانگذاران حزب جمهوري اسلامي بود. در مجلس خبرگان قانون اساسي به طور جدي فعاليت داشت و اولين رئيس ديوانعالي كشور پس از انقلاب بود. شهيد بهشتي به عنوان يك شخصيت برجسته، موجب بغض و عداوت قرار گرفت و سرانجام در هفتم تيرماه 1360 همراه با عده اي از شخصيت هاي مملكتي در انفجار حزب جمهوري اسلامي در سرچشمه تهران به دست منافقين به شهادت رسيد. (122) حجت الاسلام و المسلمين غلامرضا دانش آشتياني در سال 1309 در آشتيان و در خانواده اي مؤمن متولد شد. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي براي تحصيل در علوم و معارف اسلامي وارد حوزه علميه قم شد و پس از حدود هشت سال فراگيري علوم ديني در محضر مراجع بزرگ و آيات عظام راهي تهران شد و دكتراي خود را در رشته الهيات گرفت و سپس به عنوان معلم در آموزش و پرورش مشغول به كار شد. و مدتي نيز مديريت دبيرستان جهان آراء را بر عهده داشت. او پس از پيروزي انقلاب اسلامي علاوه بر فعاليت در وزارت آموزش و پرورش در نخستين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي به عنوان مردم آشتيان و تفرش برگزيده شد و سرانجام در هفتم تير 1360 در انفجار دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي به شهادت رسيد. (123) شهيد آيت الله سيدمحمدرضا سعيدي، عالم مجاهد و مبارز در سال 1308 شمسي در يكي از روستاهاي اطراف مشهد به نام"نوغان" و در خانواده اي روحاني به دنيا آمد. دروس اوليه و نيز ادبيات عرب را در محضر مرحوم"اديب نيشابوري" و منطق و اصول را در نزد اساتيدي چون شيخ كاظم دامغاني، حج شيخ هاشم قزويني و حاج شيخ مجتبي قزويني آموخت. در سال 1323 براي ادامه تحصيل راهي قم شد، محضر مرحوم آيت الله بروجردي و امام خميني را درك كرد و به درجه اجتهاد رسيد. شهيد آيت الله سعيدي در كنار تحصيل و تدريس، از منبر و ارشاد و هدايت مردم غافل نبود و در داخل و خارج از كشور، به دستور آيت الله بروجردي به منبر مي رفتند. با آغاز نهضت روحانيت، آيت الله سعيدي در صف مقدم بود و در طي مبارزات سه ساله(1340ـ1343) چندين بار دستگير و ممنوع المنبر شد. در موضوع"كاپيتولاسيون"، عليه مستشاران آمريكايي صحبت كرد و با درك مقاصد و اهداف امام، به ترويج انديشه سياسي او پرداخت. سفري به كويت و عراق داشت و در آنجا عليه رژيم ستم شاهي و سلطه آمريكا و صهيونيسم در ايران به افشاگري پرداخت و به خصوص در نجف، علماي اسلام را نسبت به موضوع توجيه كرد. با تبعيد امام به تركيه، ايشان در نجف و كربلا، پيرامون نقش امام در رشد سياسي جامعه و حمايت از اسلام و مسلمين سخنراني مي كرد. پس از بازگشت به قم، به دعوت عده اي از مؤمنين جنوب شرق تهران، به مسجد موسي بن جعفر(ع) آمد و پايگاهي قوي عليه رژيم شاه ساخت. جذب جوانان و طرح مسائل اصولي، گرفتن رهنمودها، كمك به فلسطيني ها، آن هم در جو خفقان مبارزه عليه سرمايه داران و سرمايه گذاري اسرائيل و آمريكا درايران، باعث دستگيري و شكنجه فراوان او در سال 1349 گرديد. رژيم شاه با دستيابي به بخشي از تلاشهاي ايشان، وي را مورد اذيت و شكنجه فراوان قرار داد و در 20 خرداد 1349 در زير شديدترين شكنجه ها به شهادت رساند. در تاريخ 21 خرداد، جنازه شهيد براي مراسم كفن و دفن به قم انتقال يافت. ساواك براي جلوگيري از حركت مردم، به طور مخفيانه جنازه را دفن كرد. در حالي كه مراسم دفن، به غير از چند نفر ساواكي و شاهد محلي تنها سيدمحمد سعيدي، فرزند آن شهيد حضور داشت. رئيس ساواك براي جلوگيري از شركت مردم و روحانيون در مراسم ترحيم شهيد آيت الله سعيدي دستور داد كساني كه در اين زمينه تبليغ يا فعاليت كنند، به مدت سه سال تبعيد مي كردند. در حالي كه جو خفقان و وحشت در همه جا حاكم بود و ساواك از تشكيل مجالس ترحيم براي شهيد ممانعت مي كرد، جمعي از مردم تهران، در حالي كه روحاني مجاهد آيت الله سيدمحمود طالقاني و آقاي دكتر عباس شيباني در جلو جمعيت در حركت بودند، با بازگشايي مسجد موسي بن جعفر(ع) اولين مجلس ترحيم را براي شهيد برگزار كردند. اين در حالي بود كه مسجد مذكور، از تاريخ بازداشت شهيد بسته بود. در تاريخ 22 خرداد آيت الله سيدمحمود طالقاني و دكتر عباس شيباني بازداشت شدند. در قم، طلاب حوزه علميه اطلاعيه اي منتشر كردند و در آن ضمن انتشار خبر و كيفيت شهادت مرحوم سعيدي از توطئه ها و اقدامات اخير رژيم پرده برداشتند. رجوع شود به: كتاب شهيد آيت الله سيدمحمدرضا سعيدي به روايت اسناد ساواك، تهران، وزارت اطلاعات، 1376. (124) آيت الله شهيد دكتر محمد مفتح در سال 1307 در شهر همدان ديده به جهان گشود. مقدمات علوم عربي و بخشي از منطق را نزد پدر آموخت و در سال 1322 به قم هجرت كرد. در مدرسه دارالشفا براي خود حجره اي برگزيد و به مدت دو سال كتاب رسائل و مكاسب را از محضر اساتيد بزرگ اين حوزه مانند آيت الله مجاهدي تبريزي فراگرفت و خود با استعداد سرشار از اساتيد مبرز قلمداد شد و به تدريس بعضي دروس مبادرت ورزيد. حكمت، فلسفه و عرفان را نزد علامه طباطبايي، ميرزا ابوالحسن رفيعي قزويني و حضرت امام خميني فراگرفت و فقه و اصول را هم در محضر حضرات آيات عظام گلپايگاني، مرعشي نجفي، سيدمحمد حجت و بروجردي تلمذ نمود. به موازات علوم اسلامي، تحصيلات دانشگاهي را هم پي گرفت و به دريافت دكتري در رشته الهايت و معارف اسلامي نائل آمد. او علاوه بر حوزه در دبيرستانهاي شهر قم نيز در ميان جوانان فعال بود؛ چنانكه با همكاري شهيد بهشتي و آيت الله خامنه اي در اين شهر اقدام به تأسيس كانون اسلامي دانش آموزان و فرهنگيان كرد تا بدين طريق ارتباط حوزويان با فرهنگيان را استحكام بخشد. رژيم شاه كه وجودش را در آموزش و پرورش خطر آفرين احساس كرد، وي را در سال 1342 از آموزش و پرورش اخراج نمود و به جنوب ايران تبعيد كرد؛ چنانكه بعد از پيروزي انقلاب فعاليت هاي فرهنگي او بر دشمنان اسلام و انقلاب گران آمد و در روز 27 آذرماه 1358 توسط گروه فرقان ترور شد. (125) شهيد جاويد نام كتابي است از آقاي نعت الله صالحي نجف آبادي درباره قيام امام حسين(ع). نويسنده اظهار عقيده كرده است كه امام در آغاز براي تشكيل حكومت و اصلاح جامعه قيام كردند، و سپس با ملاحظه وضع كوفه از ادامه قيام منصرف گرديدند و خواستند به مكه بازگردند. اما جلوگيري عمال يزيد از بازگشت امام، وي را ناچار از جنگ با آنان ساخت، و دراين مرحله بود كه امام آماده شهادت شد. به عقيده نويسنده امام در آغاز حركت خويش به تشكيل حكومت و حمايت مردم كوفه اميدوار بودند؛ اما اهل تحقيق از علماي شيعه اعتقاد دارند كه امام قبل از حكومت به سوي كوفه از حوادث هولناك آينده باخبر بود ولي براي انجام تكليف الهي و گزاردن عهدي كه با خداوند داشت به كربلا آمد.مدتها به جاي پرداختن به مسائل مبارزه، مطالب اين كتاب در محافل مذهبي موضوع بحث و انتقاد و اختلاف بود. ضمنا در بحبوحه انقلاب، نويسنده مزبور تصميم به چاپ كتابي ديگر در مورد حديث كساء گرفت. آيت الله سيدحسن طاهري از مدرسين حوزه قم از سوي دوستان امام مأمور مي شوند تا موضوع را به اطلاع امام برسانند تا احيانا در اوج مبارزه دوباره مسائل بحث انگيز پيش نيايد، ايشان از طريق حجت الاسلام و المسلمين سيداحمد خميني موضوع را به امام منعكس مي نمايد. حضرت امام به وسيله آقاي طاهري به نويسنده پيغام مي دهند كه از چاپ كتاب منصرف شود. در نتيجه چاپ كتاب در آن زمان متوقف مي شود. (126) ححجت الاسلام و المسلمين نعمت الله صالحي نجف آبادي در سال 1302 در نجف آباد متولد شد. دروس حوزوي را در اصفهان شروع كرد و پس از گذراندن مقدمات و مقداري از دوره سطح و همزمان با ورود آيت الله بروجردي به قم، وارد حوزه علميه قم مي شود و در درس مرحوم آيت الله بروجردي، حضرت امام و مرحوم محقق داماد شركت مي كند. كتاب معروف شهيد جاويد، در زمينه قيام امام حسين(ع)، از آثار قلمي ايشان است كه بحث هاي مخالف و موافق را در پي داشت. (127) يكي از مهمترين وقايع در دوران پهلوي دوم، برگزاري جشنهاي 2500 ساله بود كه هدف اصلي اين جشنها در حالي كه بسياري از مردم ايران در فقر و گرسنگي به سر مي بردند، جز ساختن فرهنگ مردم و جهت دهي به ديدگاه آنان در راستاي حمايت از رژيم شاه نبود. اين هدف، از سخنان شخص شاه و نيز برگزار كنندگان اين جشن ها به وضوح بيان شده است. جهت اطلاع و آگاهي بيشتر از كم و كيف آن، ر.ك: به كتابهاي منتشر شده از سوي وزارت اطلاعات با عنوان بزم اهريمن، اين سري كتابها كه در چهار جلد سندي تهيه شده است، حاوي مطالب بسيار گويا از هزينه ها و اهداف اين جشنهاست. (128) آيت الله العظمي حاج شيخ محمد فاضل لنكراني يكي از شاگردان بارزحضرت امام خميني بوده و هم اكنون به عنوان مرجع تقليد مطرح مي باشد. قبل از پيروزي انقلاب در جامعه مدرسين حوزه علميه قم از عناصر پرتلاش به شمار مي آمد. بعد از پيروزي انقلاب نيز در مجلس خبرگان قانون اساسي حضور فعال داشت. اينك در حوزه علميه قم به تدريس خارج فقه و اصول و تربيت شاگردان فاضل اشتغال دارد. (129) شيخ علي تهراني از روحانيون مبارز مشهد بود اما پس از پيروزي انقلاب اسلامي ديدگاه هاي عادي و مرسوم خود را از دست داد و در صف مخالفان انقلاب اسلامي درآمد تا آنجا كه به عراق گريخت و سالها به خدمت رژيم بعثي عراق درآمد و همواره از راديوي رژيم عراق و نيز حضور در اردوگاه هاي اسراي ايراني عليه ايران، امام خميني و مسؤولان انقلاب تبليغ مي كرد. وي در سال 1374 با اظهار ندامت و پشيماني از كرده خويش به ايران بازگشت. (130) آيت الله شهيد حاج شيخ حسين غفاري در سال 1293 هـ ش آذرشهر از توابع تبريز متولد شد. دروس مقدماتي را نزد ميرزا محمدحسين منطقي دهخوارقاني آغاز كرد و بعد به حوزه علميه تبريز آمد و از محضر اساتيد آنجا نيز بهره مند شد. سپس به شهر قم مشرف گشت و از حضور حضرات آيات: سيدمحمد حجت، مرعشي نجفي، سيداحمد خوانساري و علامه طباطبايي استفاده نمود. در آغاز نهضت بزرگ اسلامي به جمع مبارزان پيوست و در تهران، در مسجد الهاي و خاتم الاوصيا به افشاگري جنايات رژيم شاه پرداخت. مزدوران رژيم شاه در شب 15 خرداد 1342 به خانه اش ريختند و او را با سر و پاي برهنه به كلانتري بردند. او در بازجويي ها ارادت عاشقانه خود را نسبت به ساحت مقدس امادم خميني ابراز داشت و شكنجه گران را به تعجب و حيرت واداشت و گفت: دشمن خميني كافر است. اين عالم مبارز در اثر شدت شكنجه هاي مزدوران شاه در غروب 6/10/1353 با بدني خون آلود به ديدار معبود شتافت. (131) هر سال روحانيون و مردم متدين قم به ياد شهداي قيام 15 خرداد 1342 و در غم دوري از رهبر و مراد خويش، حضرت امام خميني، مراسم يادبودي برگزار مي كردند. در سال 1354 نيز اين مجلس در مدرسه فيضيه برگزار گرديد كه با دخالت نيروهاي نظامي و انتظامي و تحصن سه روزه طلاب در مدرسه فيضيه مواجه شد. در طول اين مدت، درگيريهاي زيادي به وجود آمد كه در نهايت با دستگيري 350 تن از طلاب به پايان رسيد و مدرسه فيضيه تا اوائل سال 1357 بسته ماند. در اين سال، با فوت آيت الله زاهدي و انجام مراسم تشييع جنازه و خواندن نماز ميت در مدرسه فيضيه، درهاي مدرسه فقط به مدت يك روز به سوي مشتاقان علوم آل محمد(ص) و عموم دوستداران باز شد و مجددا تا پيروزي انقلاب اسلامي بسته ماند. (132) در تاريخ 25 اسفند ماه 1354 قانون تبديل تاريخ هجري شمسي به شاهنشاهي به تصويب مجلسين رسيد و در 30 اسفند ماه همان سال با امضاي شاه طرح تقويم ايران به اجرا درآمد.و از اول فروردين 1355 به سال 2535 رسميت يافت. اين تاريخ بر اساس 2500 سال تاريخ شاهنشاهي و سلطنت شاهان ايراني بنا نهاده شد و مبدأ آن روز تاجگذاري كورش بود. سرانجام پس از اوج گيري مبارزات مردم ايران، در تاريخ 5 شهريور 1357 و در آغاز نخست وزيري شريف امامي به زباله دان تاريخ سپرده شد. (133) آيت الله حاج سيدابوالحسن شمس آبادي حدود سال 1326 هـ.ق در اصفهان متولد شد. پس از طي دوره ادبيات و سطح، درس خارج را در محضر حاج سيدمحمد نجف آبادي طي كرد و در 25 سالگي عازم نجف اشرف شد. در حوزه نجف به مدت شانزده سال در محضر آيات عظام سيدابوالحسن اصفهاني و آقا ضياء عراقي به تحصيل علوم ديني پرداخت و سپس اصفهان بازگشت و به سرپرستي امور طلاب حوزه علميه و ترويج مباني اسلامي پرداخت. آيت الله شمس آبادي در هيجدهم فروردين 1355 هنگامي كه براي اقامه نماز صبح عازم مسجد بود توسط گروه هدفي ها ربوده شد و به قتل رسيد. (134) سيدمهدي هاشمي فرزند آقا سيدالحق شاهرودي از شاگردان آقا شيخ مهدي مازندراني و آقاي شيخ محمدعلي قمي بود كه در دهه 50 گروهي به نام هدفي ها را در قهدريجان نجف آباد سامان داد. اين گونه در چهارچوب اهداف خود چند نفراز جمله آيت الله سيدابوالحسن موسوي شمس آبادي را به قتل رساندند. در پي اين قتل ها سيدمهدي دستگير و به اعدام محكوم گرديد. اما با پيروزي انقلاب اسلامي از زندان آزاد و مسؤليت واحد نهضت هاي آزاديبخش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عهده او گذاشته شد. وي با استفاده از موقعيت خود جرائمي را مرتكب گرديد كه موجب دستگيري او شد. سيدمهدي هاشمي سرانجام در مرداد 1366 به اتهام قتل و آدم ربايي، پيش و بعد از نقلاب، همكاري با ساواك، نگهداري اسلحه و مواد منفجره به طور غيرقانوني و... به اعدام محكوم گرديد. (135) آيت الله شيخ حسينعلي منتظري از علماي سرشناس نجف آباد اصفهان و از شاگردان بارز حضرت امام خميني به شمار مي آيد. در دوران ستم شاهي در جهت مبارزه با رژيم بسيار فعال بود و به زندان، تبعيد و شكنجه هاي زيادي محكوم شد. بعد از پيروزي انقلاب در مجلس خبرگان قانون اساسي حضور چشم گير داشت و در مجلس خبرگان رهبري هم به عنوان قائم مقام حضرت امام خميني انتخاب گرديد. پس از مدتي به خاطر گرايشات خاصي كه از خود نشان داد، حضرت امام خميني بعد از آنكه در چندين مرحله به وي تذكر داد و از ايشان به طور كلي نااميد گرديد او را از قائم مقامي و وكالت خويش عزل نمود و از دخالت در امور سياسي برحذر داشت و تأكيد فرمود، به تدريس فقه و اصول بسنده كند. وي هم اكنون در قم ساكن است و اغلب موضع منفي نسبت به انقلاب و كارگزاران آن دارد. (136) آيت الله حاج سيدابوالفضل ميرمحمدي زرندي متولد 1346 هـ .ق يكي از علماي حوزه علميه قم و داماد حضرت آيت الله العظمي حاج سيداحمد زنجاني است كه از خيلي سال پيش با آيت الله احمدي ميانجي هم بحث و هم نشين بوده و در قم در جلسات تفسير شركت مي كرده است. (137) آيت الله محمدهدي رباني املشي رانكوهي در سال 1313 هـ.ش در قم متولد شد، بعد از گذراندن تحصيلات ابتدايي به فراگيري علوم ديني پرداخت. پس از گذراندن دوره سطح از محضر آيت الله بروجردي و امام خميني بهره برد. پس از تأسيس جامعه مدرسين يكي از اعضاي فعال آن بود و به مبارزه عليه رژيم شاه پرداخت و در اين راه سالها شكنجه و زندان را تحمل كرد و مدتي را در شهرهاي شوشتر و فردوس در تبعيد به سر برد. نمايندگي مجلس خبرگان قانون اساسي، رياست شعبه اول دادگاه انقلاب، عضويت در ستاد انقلاب فرهنگي، عضويت در شوراي عالي قضايي، دادستاني كل كشور و عضويت در شوراي نگهبان، عضويت در مجلس خبرگان رهبري و عضويت در مجلس شوراي اسلامي از جمله فعاليت هاي وي در دوران بعد از انقلاب مي باشد. آيت الله رباني املشي در سال 1364 پس از سرگذاشتن يك بيماري درگذشت. (138) سيدعلي اندرزگو در ماه رمضان 1316 ش ديده به جهان گشود و پس از تحصيلات علوم حوزوي وارد مبارزه سياسي عليه پهلوي گرديد. وي مبارزات خود را در گروه فدائيان اسلام آغاز كرد و پس از اعدام اعضاي اين گروه و تشكيل جمعيت مؤتلقه از فعالان اين جمعيت گرديد و در اعدام انقلابي حسنعلي منصور نقش داشته است. پس از تبعيد امام وي به مبارزه چريكي عليه رژيم ادامه داد و در نهايت در سال 1375 در ماه مبارك رمضان به شهادت رسيد. (139) اين مصابحه را روزنامه طوس با ژيسكاردستن انجام داد و همين امر موجب توقيف روزنامه مزبور شد. (140) آيت الله العظمي سيدابوالقاسم موسوي خويي در پانزدهم رجب 1317 هـ.ش در خوي متولد شد. مقدمات را نزد پدر آموخت و در 13 سالگي همراه پدر و برادرش عازم نجف شد و از محضر حضرات آيات عظام: شيخ فتح الله شريعت اصفهاني، ميرزاي نائيني، آقا ضياء عراقي، شيخ محمدحسين غروي اصفهاني استفاده كرد و به درجه والايي از اجتهاد رسيد. ايشان بعد از رحلت آيت الله بروجردي در قم و آيت الله حكيم در نجف به مرجعيت رسيد و با تدريس خارج اصول و فقه شاگردان زيادي را تربيت نمود. تأليفات ارزشمند معظم له د ررشته هاي فقه، اصول، رجال، تفسير بسياري متنوع است. به علاوه از ايشان آثار ماندگاري در خارج از كشور و ايران مانند مدارس علميه، بيمارستان، مؤسسات فرهنگي، مساجد و غير آن به يادگار مانده است. وي در روز شنبه هفتم صفر 1413 برابر 17/15/1371 به رحمت ايزدي پيوست و در مسجد خضراء نجف به خاك سپرده شد. (141) آيت الله احمد جنتي در سال 1305 متولد شد. از محضر حضرات آيات بروجردي، خوانساري، گلپايگاني و امام خميني، بهاءالديني و شهيد صدوقي بهره برد. وي از اداره كنندگان مدرسه حقاني و داراي سابقه مبارزاتي با رژيم شاه و چند مورد بازداشت و تبعيد مي باشد. بعد از انقلاب در محاكم شرع انقلاب، سازمان تبليغات اسلامي امات جمعه موقت قم و تهران و عضو فقهاي شوراي نگهبان فعاليت داشته و دارد.

یک خاطره

بسمه تعالي

خاطره حجه الاسلام عرفان ( از اساتيد برجسته اخلاق حوزه علميه قم)

بنده براي سخنراني در لندن بودم وسط يكي از خيابانهاي اصلي خانه كوچك و محقري را ديدم كه باعث توقف و كند شدن حركت خودروها در خيابان شده بود .از همراهان پرسيدم چرا اين خانه وسط خيابان قرار دارد؟ دوستان پاسخ دادند اين خانه متعلق به پير زني است كه راضي به فروش خانه اش به دولت نشده و چون راه اصلي در اين قسمت باريك ميشود خودروها با كندي از اين قسمت خيابان عبور ميكنند.

در حقيقت دولت انگليس با اين كذب عملي براي همه توريست ها و ميهمانان و حتي مردم كشورش تنديس عدالت درست كرده و ساده دلان و ساده انديشان با ديدن آن از عدالت استعمار پير تعجب ميكنند . مگر ممكن است دولت خانه پيرزني را كه در وسط خيابان در حالت ساخت قرار گرفته خراب نكند در حالي كه هم اكنون بيست جزيره آرژانتين را غاصبانه ، خائنانه و دزدانه غصب كرده است!كشوري كه جنايات بيشماري را در دنيا مرتكب شده و هم اكنون جزو اشغالگران عراق است و روزانه هزاران بشكه نفت عراق را به تاراج ميبرد.در حالي كه در كشور خودش يك خيابان را اين گونه محلي براي تبليغ عدالت خود ميكند.

خاطره ها

تاثيرگذاري معنوي بر سياستمداران

خانم بي نظير بوتو كه خدمت مقام معظم رهبري آمده بود، ما نسبت به حجاب ايشان ايراد گرفتيم و حتي چادري براي ايشان پيدا كرديم و ايشان چادر به سر خدمت آقا رسيد.آقا از همان اول در مقام نصيحت برآمدندو فرمودند: دخترم ، فرزند اسلام هستي ، تو فرزند اميرالمؤمنيني ، تو فرزند اهل بيتي ، تو فرزند قرآني ،تو مسلماني ،تو شيعه هستي ، همينطور آقا ادامه دادند و كاري كردند كه خانم بي نظير بوتو شروع به گريه و زاري كرد و در حالي كه گريه ميكرد ، ميگفت : يك خواهش دارم و آن اينكه روز قيامت مرا شفاعت كنيد.آقا بلافاصله فرمودند: شفاعت مخصوص محمد (ص) و آل محمد است . بهترين شفاعت در اين دنيا اين است كه شما مشي و مرامتان را با اهل بيت هماهنگ كنيد. از زي خودتان كه مسلمانيد دست برنداريد و از لباس دين خارج نشويد.

حجه الاسلام موسوي كاشاني از اعضاي بيت تهران

خاطره ای  از مقام معظم رهبری مدظله العالی

در آن وقت هائي كه من در مشهد ، در همين حوزه و همين مدرسه و همين مدرس ، مشغول بودم و براي بعضي از طلاب درس ميگفتم، بعد از جلساتي كه هميشه با طلاب جوان داشتم ، سفارشم اين بود كه ببينند نياز لحظه چيست ؟ هنر اين است .در عالم اسلام ، هزاران نفر بودند كه حسين ابن علي (ع) ، پدر حسين ابن علي (ع) و مادر حسين ابن علي (ع) و خاندان آنها را دوست داشتند و حاضر بودند كه در ركاب امام حسين (ع) و در كنار آن حضرت ، كار و تلاش كنند همچنين يزيد و يزيديان و همه كساني را كه در ماجراي كربلا شركت داشتند ، دشمن مي داشتند ، اما آنها حبيب ابن مظاهر نشدند، زهير نشدند، آن غلام تازه مسلمان نشدند ، و در ميان بني هاشم ، علي اكبر و ابوالفضل نشدند . چرا؟ به خاطر اينكه در لحظه نياز ، حضور پيدا نكردند ، آن وقتي كه دين به من احتياج دارد ، اگر من نيز آن وقت را نشناسم و به نياز پاسخ ندهم ، چه فايده كه خود را آماده و مستعد كمك براي دين بدانم؟ وقتي بيمار به اين داروي فوري و فوتي احتياج دارد شما آن وقتي ميتوانيد افتخار كنيد كه به كمك اين بيمار شتافته ايد ، كه در آن لحظه اين دارو را بدهيد ، و الا آن لحظه كه گذشت ، شما صد برابر آن دارو را هم كه بدهيد ، چه فايده دارد؟

برگرفته از  کتاب خاطره ها وحکایات

بوی گلاب

يكي دو روز پس از انتخاب حضرت آيه الله خامنه اي به عنوان ولي امر مسلمين ، بنده به ديدارشان رفته ، عرض كردم : چطور شد كه حضرتعالي به عنوان رهبر انتخاب شديد؟!

مقام معظم رهبري فرمودند : روزي كه مجلس خبرگان در باره جانشيني حضرت امام (ره) بحث مي كرد، اصلا فكر نمي كردم كه خبرگان چنين تصميمي بگيرند.از نيمه اجلاس – صبح تا ظهر – اين طور متوجه شدم كه ممكن است نام من مطرح شود . لذا ظهر كه به منزل آمدم ، دو ركعت نماز خوانده ، با حالت استغاثه و ناله و زاري ، از خداوند درخواست كردم كه اين مسئوليت را روي دوش من قرار ندهد . من كمتر ياد دارم براي يك تقاضا ، چنين استغااثه و تضرع به درگاه خداوند كرده باشم . با تمام وجود از خدا خواستم اين مسئوليت را بر عهده من قرار نگيرد. عصر آن روز ، مجلس خبرگان به خواست من اصلا توجه نكرد و كار با آن كيفيت انجام شد.

گرچه از صميم قلب داوطلب اين كار نبودم ، ولي وقتي اين مسئوليت به لحاظ شرعي و قانوني بر دوش من قرار گرفت ، تصميم گرفتم با تمام وجود ، به اين وظيفه عمل كنم .

دكتر حداد عادل رئيس محترم مجلس شوراي اسلامي

بندگی بیاموز

از ابراهيم ادهم نقل است كه:

وقتي غلامي خريدم.

گفتم : به چه نامي؟(نامت چيست؟)

گفت : تا چه خواني؟

گفتم : چه خوري؟

گفت : تا چه دهي؟

گفتم : چه پوشي ؟

گفت : تا چه پوشاني؟

گفتم : چه كني؟

گفت : تا چه فرمائي؟
گفتم : چه خواهي؟

گفت : بنده را با خواست چه كار است؟

با حود گفتم : اي مسكين ، بندگي بياموز ، تو در همه عمر ، معبود را چنين بنده بوده اي؟

قرار است در کربلا دفن شوم!

قطعه اي از بهشت

قرار است در كربلا دفن شوم!

از روزي شنيده بود يكي از فرماندهان عالي سپاه اسلام براي زيارت به كربلاي معلا آمده در پوست خود نمي گنجيد.مي خواست خاطره اي كه سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد . با اين فكر خود را به كربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را نمود.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختي مي گذشت. او كه يكي از نيروهاي نظامي ارتش عراق در سالهاي جنگ بوده ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بيابد .سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد : (مرا مي شناسي؟)و فرمانده پاسخ داد (بله شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق واكنون نيز جزو مردان سياسي اين كشور هستيد.به همين خاطر ملاقات با شما براي من سخت بود.) ابورياض گفت)اما من حرف سياسي با شما ندارم.سالهاست كه خاطره اي را در سينه دارم وانتظارچنين روزي را مي كشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم.)واو اينگونه خاطره اش را آغاز كرد: (در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقا در مقابل شما در حال جنگ بودم كه با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني جبهه فرا خواندند.وقتي با نگراني در جلو فرمانده خود حاضر شدم او خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد. بسيار ناراحت شدم.من اميد داشتم كه پسرم را در لباس دامادي ببينم اما در نبردي بي فايده واجباري جگرگوشه ام را از دست داده بودم.وقتي در سردخانه حاضرشدم كارت وپلاك فرزندم را به دستم دادند. آنها دقيقا مربوط به پسرم بود. اما وقتي كفن را كنار زدم با تعجب توام با خوشحالي گفتم: اشتباه شده اين فرزند من نيست. افسر ارشدي كه مامور تحويل جسد فرزندم بود به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت:اين چه حرفي است كه مي زني. كارت وپلاك قبلا چك شده وصحت آنها بررسي شده است.وقتي بيشتر مقاومت كردم برخورد آنها نگران كننده تر شد. آنها مرا مجبور كردند تا جسد را به بغداد انتقال داده واو را دفن نمايم. رسم ما شيعيان عراق اين بود كه جسد را بر بالاي ماشين گذاشته وآن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي كرديم. من نيز چنين كردم. اما وقتي به كربلا رسيدم تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم واو را در كربلا دفن نمايم. هم اينكه كار را تمام شده فرض مي كردم وهم اينكه ضرورتي نمي ديدم كه او را تا بغداد ببرم. چهره آرام وزيباي آن جوان كه نمي دانستم كدام خانواده انتظار اورا مي كشد دلم را آتش زده بود. او اگرچه خونين و پر رخم بود ولي چه با شكوه آرميده بود. فاتحه اي خوانده و در حالي كه به صدام لعنت مي فرستادم برآن پيكر مظلوم خاك ريختم و او را تنها رها كردم. اگر چه سال ها از آن قضيه گذشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيافتم . دوستانش جسته و گريخته مي گفتند او را ديده اند كه اسير ايراني ها شده است . با پايان يافتن جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد . وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت خيلي خوشحال شدم در آن روز شايد اولين سوالم از فرزندم اين بود كه چرا كارت و پلاكت را به ديگري سپرده بودي ؟ وقتي فرزندم خاطره اش را به من مي گفت مو بر بدنم سيخ شد . پسرم گفت : من توسط يك جوان بسيجي و خوش سيما اسير شدم و او با اصرار از من خواست كه كارت و پلاكم را به او بدهم . حتي حاضر بود پول آنها را بدهد . وقتي آنها را به او سپردم اصرار مي كرد كه حتما بايد راضي باشم.

من به او گفتم در صورتي راضي هستم كه علتش را به من بگويي و او با كمال تعجب به من چيزهايي گفت كه در ذهنم اصلا جايي برايش نمي يافتم .آن بسيجي به من گفت : من دو يا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در كربلا در جوار مولايم امام حسين (ع) دفن كنند . من مي خواهم با اين كار مطمئن شوم كه تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد.

وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد . اين فقط او نبود كه مي گريست بلكه فرمانده ايراني نيز او را همراهي مي كرد.