روزی که امیرکبیر گریست

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به اميرکبير خبر دادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.


هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول، به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن، فقط سیصد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى، بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

روحش شاد

نکته ها



کمی فکرکنیم

تلخند

میگویند یک روز شتر یک روستائی گم شده بود از پیدا کردن آن خسته شد ناچار به چشمه آبی روانه شد و دخترکی را در کنار چشمه یافت . از او سراغ شترش را گرفت و دخترک در پاسخش گفت:

نگاه کن !! پسر عمویم مهندس بود به خواستگاریم آمد جواب رد به او دادم. پسر دائی ام دانشجوی پزشکی بود همین طور.

همسایه مان هم به خواستگاریم آمد علیرغم بازاری بودن باز به او جواب منفی دادم.

روستائی گفت : من که به تو چیزی نگفتم فقط دنبال شتر گمشده ام میگشتم.

او هم جواب داد : ببین هرکس دنبال شتر خودش است و شتر تو هم اینجا نیست.

الغرض در این دنیائی که خیلی ها بی وفایش گفته اند هر کس دنبال شتر خویش است و این شتر برای بیشتر مردم دنیای فانی و مادی و ای بسا هوای نفس است و بس.

به خدای بی نیاز پناه میبرم و از خدا میخواهم مرا از شر دوستان خوبم نگه دارد.

دقت کنید هیچ اشتباه هم نکردم از خدا خواستم مرا از شر دوستان خوبم نگه دارد.

چرا که شر دشمنان را هراسی نیست آنچه مرا همیشه آسیب رسانده است شر دوستان خوب بوده و لاغیر.

حرفهای زیادی برای گفتن و اثبات این مدعا دارم و انشاء الله تعالی اگر عمری باقی بود توضیحات بیشتری خواهم داد.

دوستان خوبم میتوانند در این خصوص نظرات خودشان را برایم پست بکنند یا ایمیل بزنند.

آهای مردم عبرت بگیرید


یک ماجرا و یک حديث زيبا  
 
زماني‌ در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم،تابستونا كه گرماي شهر طاقت فرسا ميشد، براي چند هفته اي كوچ مي كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً 30 كيلومتري با شهر فاصله داشت، اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي چند روزي ميومدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهاي بسيار خوش و خاطره انگيزي ما در اين باغ گذرونديم اما خاطره اي كه میخوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشی نيست اما درس بزرگی شد براي من در زندگيم!
تا جايی كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود، 8-9 سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتا ميتونستي، ساعت ها قائم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!
 
بعد از نهار بود كه تصميم به بازي گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگراي جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود!
با خودم گفتم، انارهاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم!
غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم: بابا من ديدم كه علي‌ اصغر، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين! 
 
پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودم، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!

كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورتمو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروي كسی بازي نكنی، علی اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي مردي جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!

شب علی اصغر اومد سرشو انداخته 
بود پايين، واستاده بود پشت در، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...


ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی


زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها

ﮔﻞ ﺗﮏ ﻧﻪ ﺗﯿﺰ اوﻟﺪون ﺧﺰان آي ﻧﻨﻪ              دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ

ﯾﺎﻧﺎم آﻧﺎ ﺑﯿﺮ ﺑﻠﺒﻠﻢ ﭼﻤﻨﺴﯿﺰ  
آﻧﺎﺳﯿﺰ ﻗﯿﺰ ﺑﯿﺮ ﮔﻮن اوﻟﻤﺎز ﻣﺤﻦ ﺳﯿﺰ  
دﻧﯿﺎﻧﯽ ﻧﯿﻠﻮرم ﺑﻮ اﺋﻮده ﺳﻨﺴﯿز

وﺻﻠﺖﮔﻠﻮم اوﻟﺪي ﺧﺰان آي ﻧﻨﻪ                 دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 

ﺑﺎﺷﻼدي اﯾﻤﺪﯾﺪن ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻼﺳﯽ  
ﮔﻮﻟﻤﺰ ﯾﻮزي ، ﺋﻮﻟﺴﻪ ﻗﯿﺰﯾﻦ آﻧﺎﺳﯽ  
ﺳﻦ ﮐﻪ ﮔﺌﺘﺪون ﮔﺌﺘﺪي اﯾﻮﯾﻦ ﺻﻔﺎﺳﯽ

اﯾﻮ اوﻟﺪي ﭘﻮزﻗﻮن ﮔﻠﺴﺘﺎن آي ﻧﻨﻪ              دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ

 

                                                            گردآوری:مرتضی کیانی
 

ﺑﻮ اﯾﻮده ﺳﺎﯾﻪ ﺑﺎﺷﯿﻤﻪ ﺳﺎﻻردون 
ﻣﺤﻨﺖﮔﻮﻧﻮﻣﺪه ﻗﯿﺪﯾﻤﻪ ﻗﺎﻻردون  
ﻏﻤﮕﯿﻦ اوﻻﻧﺪا ﮔﻮﮔﻠﻮﻣﯽ آﻻردون  

اوﻻر ﯾﻮﺧﯿﺪﯾﻠﺮ ﮔﻤﺎن آي ﻧﻨﻪ                      دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ  

 

اﻫﻞ دل اوﻟﺴﺎ دﻟﺪه ﭼﻮخ ﺳﻮزوم وار  
ﻋﺎﻟﻢ آﻧﺎ اوﻟﺴﺎ ﺳﻨﺪه ﮔﻮزوم وار  
ﻫﺮ ﻗﺪر ﻏﻢ ﯾﺘﺴﻪ ﻣﻨﺪه دوزوم وار  

ﻫﺠﺮاﻧﯿﻮه ﯾﻮﺧﺪور ﺗﻮان آي ﻧﻨﻪ                    دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﻫﺮ ﮐﯿﻤﺴﻪ ﻧﻮن ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺳﯽ ﯾﺎدي وار  
ﺗﮏ دور آﻧﺎ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﻧﻮن آدي وار  
آﻧﺎﻧﻮن ﻋﺎﻟﻤﺪه ﺋﻮزﮔﻪ دادي وار  

آﻧﺎﺳﯿﺰ ﻗﯿﺰ ﮔﻮﻟﺮ ﻫﺎﭼﺎن آي ﻧﻨﻪ                  دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ

 
دﯾﻤﻢ ﮔﻠﻮب ﺑﻮ ﺣﺎﻟﯿﻤﻪ ﯾﺎﻧﯿﺪون  
ﻣﺤﺎل دردﯾﻤﯽ آﺳﺎن ﺳﺎﻧﯿﺪون  
اﷲ ﺑﻮﻟﻮر ﮐﻪ ﺳﻦ ﻧﺠﻪ آﻧﯿﺪون  

ﯾﺎدﯾﻤﺪان ﭼﯿﺨﻤﺎﺳﺎن ﺑﯿﺮ آن آي ﻧﻨﻪ           دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


دﯾﻤﻢ ﮐﯿﻤﺴﻪ ﮔﻠﻮب ﯾﺘﺴﻮن دادﯾﻤﺎ  
ﻣﻦ زﯾﻨﺒﻢ ﻏﻢ ﯾﺎزﯾﻠﻮب آدﯾﻤﺎ  
ﺳﻨﻠﻪ ﮔﯿﭽﻦ ﮔﻮﻧﻠﺮ دوﺷﻮر ﯾﺎدﯾﻤﺎ  

ﺳﺴﻠﯿﻨﺪه دﯾﺮدون ﺟﺎن آي ﻧﻨﻪ              دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


دﯾﻤﻢ ﻗﯿﺰون زﯾﻨﺐ ﻗﺮا ﺑﺨﺘﯿﺪور  
دﯾﻤﻢ رﺧﺘﯿﻢ ﯾﺘﯿﻤﻪ ﻟﯿﻖ رﺧﺘﯿﺪور 
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻋﺎﻟﻤﺪه ﺋﻮﻟﻮم ﺳﺨﺘﯿﺪور

آﯾﺮﯾﻠﯿﻖ اﻟﻨﺪن اﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ                   دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ

 

ﯾﻮﺧﺪي ﺳﻮزوم ﻋﻤﺮون ﮔﻮﻟﯽ ﺗﯿﺰ ﺳﻮﻟﺪي  
ﺑﻮ ﺑﺎره دن ﻗﻠﺒﯿﻢ ﻏﻤﯿﻠﻪ دوﻟﺪي  
ﻫﺎﻧﺴﯽ آﻧﺎ ﮔﻮر ﻧﺼﻒﺷﺐدﻓﻦ اوﻟﺪي  

اوﻟﺪي ﮐﯿﻤﻮن ﻗﺒﺮي ﻧﻬﺎن آي ﻧﻨﻪ           دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﮔﺮﭼﻪ آﻧﺎ ﺳﻨﺴﯿﺰ ﮔﻮﻧﻮم ﻗﺎرادي  
ﺑﻮ ﻏﻤﯿﻠﻦ اورك اﻣﺎ ﯾﺎرادي  
ﺳﻮروﺷﺴﺎﻻر آﻧﺎن ﻗﺒﺮي ﻫﺎرادي  

ﻫﺎﯾﺎﻧﯽ ﻣﻦ وﯾﺮوم ﻧﺸﺎن آي ﻧﻪ             دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 
داﺋﻢ ﮔﻠﺮ ﺑﻮي ﺧﺰان ﻗﺎﭘﻮﻧﺪان  
ﺣﺸﺮه ﮐﯿﻤﯽ ﮔﯿﺘﻤﺰ ﻧﺸﺎن ﻗﺎﭘﻮﻧﺪان  
آﻟّﺎم آﻧﺎ ﻋﻄﺮون ﯾﺎﻧﺎن ﻗﺎﭘﻮﻧﺪان  

ﺧﺮاب اوﻟﯿﺪي ﺑﻮ ﺟﻬﺎن آي ﻧﻨﻪ                دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


رﺧﺖﻋﺰا ﺑﻮ ﺟﺴﻤﯿﺪن ﺳﻮﯾﻤﺎرام  
ﻏﻤﻮﻧﺪه ﻣﻦ آﻏﻼﻣﺎﻗﺪان دوﯾﻤﺎرام  
ﺳﻦ ﯾﺨﯿﻼن ﯾﺮه اﯾﺎق ﻗﻮﯾﻤﺎرام  

او ﯾﺮدي ﺣﺮﻣﺘﻠﯽ ﻣﮑﺎن آي ﻧﻨﻪ                دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﺑﺎران ﮐﯿﻤﯽ ﻏﻢ اوﺳﺘﻮه ﯾﺎﻏﺎردي  
ﻏﻤﻠﺮ ﺋﻮزي اﺣﻮاﻟﯿﻮه ﯾﺎﻧﺎردي  
درد و ﻣﺼﯿﺒﺘﺪن ﺑﺎﺷﻮن آﻏﺎردي  

ﻏﻤﺪن ﻗﺪون اوﻟﺪي ﮐﻤﺎن آي ﻧﻨﻪ               دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


اﯾﻠﺮ ﻣﻨﯽ اﻓﺴﺮده دل ﻣﻼﻟﻮن  
ﺑﻮﻟّﻢ اﻟﻪ دوﺷﻤﺰ داﺧﯽ وﺻﺎﻟﻮن  
ﮔﻞ ﯾﻮﺧﻮﻣﺎ ﻫﺮ دم ﮔﻮروم ﺟﻤﺎﻟﻮن  

ﻫﺠﺮه دوزﻣﺮم اﯾﻨﺎن آي ﻧﻨﻪ                      دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 
ﮔﻠﻠﺮ ﺳﻮﻻر ﮔﻮرﺳﻪ رخ زردﯾﻤﯽ 
ﺑﺎﺗﺎر ﻏﻤﻪ ﮔﻮرن آه ﺳﺮدﯾﻤﯽ  
ﺳﻨﺪن ﺻﻮرا ﮐﯿﻤﻪ دﯾﻮم دردﯾﻤﯽ  

ﮐﯿﻢ اﯾﻠﺮ دردﯾﻤﻪ درﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ                  دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


اﯾﻠﺮ اﺛﺮ آﻏﻼر ﮔﻮزوم ﺣﺴﯿﻨﻪ  
ﺧﺪاي ﺣﻖ وﯾﺮر دوزوم ﺣﺴﯿﻨﻪ  
آﻧﺎﻟﯿﻖ اﯾﻠﺮم ﺋﻮزوم ﺣﺴﯿﻨﻪ  

ﻗﺎﻟﻤﺎ ﺣﺴﯿﻨﺪن ﻧﮕﺮان آي ﻧﻨﻪ                       دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﮔﺘﻮرﻟّﻪ ﻗﺒﺮ اوﺳﺘﻪ ﮔﻮل ﺑﯿﺮ دﺳﺘﻪ  
ﯾﻮﺧﺪور ﮔﻮﻟﻮم ﻧﯿﻠﯿﻮم ﻣﻦ دﻟﺨﺴﺘﻪ  
ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﮔﻠﻨﺪه ﻗﺒﺮون اوﺳﺘﻪ  
دﻟﺪه ﮔﺘﻮرم ﻏﻨﭽﻪ ﻗﺎن آي ﻧﻨﻪ                     دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 
دﯾﻦ اوﺳﺘﻪ ﻫﺮ رﻧﮓ و ﻏﻤﻪ ﺑﻮﯾﺎﻧﺎم  
ﮔﻞ ﺗﮏ ﺟﻬﺎﻧﺪا ﺧﺎره داﻟﺪاﻻﻧﺎم  
ﺑﺶ ﮔﻮن آﻧﺎ ﯾﺎﻣﺎن درده داﯾﺎﻧﺎم 

ﮔﯿﭽﻮب ﮔﯿﺪر ﯾﺎﺧﺸﯽ ﯾﺎﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ              دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﺳﻦ ﮐﯿﻤﯽ ﺑﯿﺮ ﻣﻈﻠﻮم ﺋﻮﻟﻦ اوﻟﻤﺎدي  
ﻧﻪ دردﯾﻠﻦ ﺋﻮﻟﺪون ﺑﻮﻟﻦ اوﻟﻤﺎدي  
دوﺗﺪوم ﻋﺰا ﯾﺎﺳﻪ ﮔﻠﻦ اوﻟﻤﺎدي  

ﺑﻮ ﻏﻢ اﺋﺘﺪي ﺑﺎﻏﺮﯾﻤﯽ ﻗﺎن آي ﻧﻨﻪ                دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﺳﻨﯿﺪون ﻋﺎﻟﻤﯿﻦ آﻧﺎ ﻃﺒﯿﺒﯽ  
اي ﺧﻮش ﮔﻮﻧﻮن ﻋﺎﻟﻤﺪه ﺑﯽ ﻧﺼﯿﺒﯽ  
اوﻟﺪون وﻃﻨﻮﻧﺪه وﻃﻦ ﻏﺮﯾﺒﯽ  

ﺣﺎﻟﯿﻮه اوﻟﻤﺎدي ﯾﺎﻧﺎن آي ﻧﻨﻪ                     دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﺟﺎن وﯾﺮﯾﻨﺠﻪ آﺧﺪي ﯾﻮزه ﮔﻮزﯾﺎﺷﻮن  
او ﻗﺪري ﻏﻢ ﭼﮑﺪون آﻏﺎردي ﺑﺎﺷﻮن  
ﮐﯿﻢ آﻏﻼﺳﻮن ﻧﻪ ﺑﺎﺟﻮن ﻧﻪ ﻗﺎرداﺷﻮن  
ﺋﻮزوم اوﻟّﺎم ﺳﻨﻪ ﮔﺮﯾﺎن آي ﻧﻨﻪ                 دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ

 
ﺳﻨﮑﻪ ﮔﯿﺘﺪون ﺳﯿﻨﺪي ﺑﻮ ﻗﻮل ﺑﻮداﻗﯿﻢ  
ﮐﻮي وﺻﻠﻪ ﭼﺎﺗﻤﺎز ﺑﯿﺮده اﯾﺎﻗﯿﻢ  
ﺑﯿﺮ ﮔﯿﺠﻪ ﮔﻞ ﯾﻮﺧﻮﻣﺪا اول ﻗﻮﻧﺎﻗﯿﻢ  

ﮔﻮروم ﮔﯿﺖدﯾﻤﻮرم داﯾﺎن آي ﻧﻨﻪ                دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ
 


ﯾﺎز اﻋﻈﻤﯽ وﺛﺎﻗﯿﺪن ﯾﺎد اوﻟﺴﻮن  
ﺑﯿﺰ ﮐﻪ ﺋﻮﻟﺪوق آدﯾﻤﯿﺰدان ﯾﺎد اوﻟﺴﻮن  
اوﺧﯿﯿﺎﻧﻼر دﺋﺴﻮن روﺣﻮن ﺷﺎد اوﻟﺴﻮن 

ﺑﻬﺎر ﻋﻤﺮون اوﻟﺪي ﺧﺰان آي  ﻧﻨﻪ                دوﻧﯿﺪي ﮔﺮدش زﻣﺎن آي ﻧﻨﻪ

هیچکس تنها نیست

بدون شرح که نمیشه آخه !!!

مهر حماسی یعنی مهر عاطفه ها

مهر حماسی یعنی مهری که در آن خورشید محبت و عشق بر ایران می تابد

و عاشقانه فریاد سر می دهد

هیچ کس تنها نیست....


این عکس واقعی است!!

برای چشمهای تو سروده اند


چقدر خوب و روشن است نمای چشم‌های تو

نمـی‌رسـد ستـاره‌ای بـه پـای چشـم‌هـای تـو

بـه مـاه خیـره می‌شـوم فقـط و گریـه می‌کنـم

دلـم کـه تنـگ مـی‌شـود بـرای چشـم‌هـای تـو

و هــی مــرور مــی‌کــنــم  نــگــاه  اول  تــو  را

اگـر نمی‌رسـد بـه مـن صـدای چشـم‌هـای تـو

تو تـاکـه پلـک می‌زنـی بـه سجـده می‌رود دلم

بـه پـیـشـگـاه  اعـظـم  خـدای چـشـم‌هـای تـو

شـبـی خـراب مـی‌شـود حـصـارهــای فـاصـلـه

و آب مـی‌شـود دلـم  بـه پـای چـشـم‌هـای تـو



جبار همتی جانباز 70 درصد عکس دوران قبل از مجروحیت خود را در دست گرفته است.


گفت و گو با حاج حسین مرادی، جانباز روشندل- خوزنیوز - khouznews.ir


پیشنهاد مشروب و تریاک به حاج حسین انصاریان

«جوان با قیافه‌ای جدی و گفتاری محکم بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند، گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است ...»

حجت‌الاسلام و المسلمین حسین انصاریان در کتاب «معاشرت» که از تالیفات اوست به بیان خاطره‌ای پرداخته‌ است که در پی می‌آید:

«از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان (عج) زبان‌زد اهل ایمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهم‌السلام) چون باران بهار از دیده اشک می‌بارد، در دهه دوم ماه ذی‌حجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم.

چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود که یکی از دوستان روحانی‌ام که در مشهد زندگی می‌کند به دیدنم آمد و به تقاضای من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد.

در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زین‌العابدین (ع) بودم. روزی هنگام عصر دوست روحانی‌ام جهت رفع خستگی به من پیشنهاد پیاده‌روی در بلوار کمربندی شهر را داد، خواسته او را پذیرفتم. قلم بر زمین گذارده، همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم. از پیاده‌روی ما دو نفر چیزی نگذشته بود که جوانی همراه با ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد و با لحنی محبت‌آمیز از ما خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم. دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی دارد، خودداری کنم. من با توجه به وضع جوان که چهره‌ای امروزی و مناسب با وضع غربیان داشت و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود و نشان می‌داد صد در صد در فرهنگ بیگانه استحاله شده و خلاصه بیماری است که نیاز به طبیب مهربان و همنشین اثرگذار و رفیقی دلسوز و دوستی خیرخواه دارد، سوار ماشین شدم و از دوست روحانی‌ام خواستم که او هم با من همراه شود.

دوست روحانی‌ام در کمال بی‌میلی آن هم در زمانی که رزمندگان با کرامت اسلام در جبهه جنوب و غرب مشغول جنگ با صدامیان کافر و حامیانش بودند و منافقان کوردل هم هر روز در گوشه و کنار شهرها به جان مردم آتش می‌زدند و خانواده‌ها را داغدار می‌کردند با ترس و لرز سوار ماشین شد. راننده از من پرسید: کجا می‌روید تا شما را برسانم؟ گفتم: هر کجا دلخواه توست. از جواب من خوشش آمد. پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: تهران. گفت: در این شهر چه می‌کنی؟ گفتم: برای دیدار و زیارت تو آمده‌ام. از چنین برخوردی آن هم از یک روحانی که هرگز برایش پیش نیامده بود و طبیعتا معهود هم نبود، فوق‌العاده خوشحال و در ضمن بهت‌زده شد. به من گفت: من از وضع مالی مناسبی برخوردارم و خانه‌ای دو طبقه دارم و در آن خانه مجرد و تنها زندگی می‌کنم. دوست دارم چند لحظه‌ای در آن خانه مهمان من باشید.

رفتن به خانه او را پذیرفتم ولی دوست روحانی‌ام که از اوضاع آشفته کشور نگران بود با اشاره و فشردن دست من از من خواست که از رفتن به خانه او چشم‌پوشی کنم ولی من با تکیه به لطف خدا و یاری آن منبع رحمت و بر اساس وجوب امر به معروف و نهی از منکر تصمیمم به رفتن خانه او قطعی بود.

به خانه رسیدیم، ما را به اطاق پذیرایی‌اش راهنمایی کرد. چهار دیوار اتاق از انواع عکس‌های مستهجن و تابلوهای سکس و عکس انواع زنان هنرپیشه نیمه‌عریان غربی پر بود. دوست روحانی‌ام که برخوردار از تقدس و تقوا بود معترضانه به من گفت: این چه دوزخی است که به آن وارد شده‌ایم؟ در این اطاق جز اینکه چشم به زمین بدوزیم یا دیده بر هم نهیم چاره‌ای هست؟! به او گفتم حوصله کن، استقامت ورز، شاید سفر به این شهر از نظر اراده حق به این خاطر بوده که ما با این جوان آشنا شویم و ساعاتی با او همنشین و دوست گردیم تا از این منجلاب فساد به خواست خدا که به همه بندگانش مهربان است و درب توبه را به روی همه گناهکاران باز گذاشته است نجات پیدا کند؛ همچنانکه در دعاست: «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ بَاباً إِلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ، فَقُلْتَ : تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ - پروردگارا! تو کسی هستی که دری را برای بندگانت به سوی عفو و چشم‌پوشی‌ات باز کرده‌ای و نام آن را توبه گذارده‌ای، پس فرموده‌ای: همه به سوی خدا بازگردید، بازگشتی خالصانه. در نهایت برای کسی که از ورود به این در پس از گشوده شدنش غفلت ورزد چه عذر و بهانه‌ای خواهد بود؟»

جوان پس از چند لحظه وارد اتاق پذیرایی شد و پس از خوش‌آمد گفتن با قیافه‌ای جدی و گفتاری محکم بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند و در بی‌خبری کامل از وضع ما دو نفر و بدون هیچ شرم و حیایی و به خیال اینکه ما هم مانند خود او در بی‌قیدی و بی‌مهاری به سر می‌بریم، گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است. تا چای و میوه میل کنید هر کدام را می‌خواهید برای شما حاضر کنم!

او با این پیشنهاد به طور جدی فکر می‌کرد که بهترین نوع پذیرایی از دو دوست جدیدش گر چه روحانی هستند باید به این صورت باشد. به مغرب شرعی یک ساعت مانده بود. به او گفتم دوست مهربانم، من در ابتدای شب با دوستی بسیار عزیز و رفیقی با کرامت و یاری مهربان ملاقات دارم که او به شدت از مشروبات الکلی و مواد مخدر متنفر است. چنانچه بوی مشروب یا بوی مواد مخدر از من استشمام کند می‌ترسم برای همیشه از من جدا شود و از دست دادن او برای من حادثه‌ای غیر قابل جبران است و فراقش برای من قابل تحمل نیست. تو مرا به خاطر محبوب و معشوقم از این برنامه معذور بدار. او هم با کمال مهربانی پذیرفت و بنا شد با چای و میوه از ما پذیرایی کند.

دوست روحانی‌ام با اشاره دست و چشم از من خواست از خوردن میوه و چای خودداری کنم. به او آهسته گفتم: به اندازه‌ای که استفاده می‌کنیم خمسش را می‌پردازیم تا جای شبهه نباشد.

جوان نزدیک مغرب به من گفت: با دوستت در کدام نقطه شهر وعده داری؟ گفتم: کنار مسجد جامع نیشابور. گفت: من شما را به محل وعده می‌رسانم.

هنگامی که کنار مسجد توقف کرد و با ما پیاده شد، پرسید: دوستت آمده یا نه؟ گفتم: آری، محبوبم حاضر است. گفت: او را هم به من نشان بده. گفتم: محبوبم خداست که وقت اذان به وسیله نماز با او قرار ملاقات دارم و این وقت قرار ملاقات است که آمده‌ام.

جوان فوق‌العاده یکه خورد. سر به گریبان فرو برد و شرمسار شد. به او گفتم: آری، او محبوب من است که به شدت از مشروب و مواد مخدر و قمار و رابطه نامشروع و مال حرام متنفر است و من حاضر نیستم با آلوده شدن به این امور با من ترک رابطه کند. جوان گفت: من در آن خانه هیچ شبی را بدون مشروب و مواد مخدر و گوش دادن به انواع نوارها و دیدن انواع فیلم‌های مبتذل نگذرانده‌ام ولی با این برخورد تو از الان تصمیم گرفتم که همه این امور را ترک کنم اما از تو می‌خواهم که فردا را با من بگذرانی. پیشنهادش را پذیرفتم و ساعت 10 صبح فردا را کنار مسجد جامع با او وعده ملاقات گذاشتم.

ساعت 10 آمد، من و دوستم را به چند زیارتگاه شهر از جمله قدمگاه برد و درخواست داشت شب را با من باشد. از حسن اتفاق پیشنهاد او مصادف با شب جمعه بود و از طرف مجلسی که سخنرانی داشتم مردم به حضور در جلسه دعای کمیل دعوت شده بودند و او نمی‌دانست من در شهر منبر می‌روم. آدرس جلسه را به او دادم. پیش از شروع دعای کمیل به جلسه آمد. از کثرت جمعیت راه ورود به مجلس نبود. به او اشاره کردم نزد من آمد. او را به طرف قبله نزد خود نشاندم. تمام چراغ‌ها را خاموش کردند و در تاریکی مطلق، دعای کمیل را خواندم. آتش عجیبی از حال و قال و گریه و سوز در مجلس بود. پس از پایان دعای کمیل دیدم دو چشم آن جوان از کثرت گریه و شدت اشک ریختن چون دو کاسه خون است. به او گفتم: خدا همه گناهانت را بخشید. زندگی پاکی را شروع کن و سپس با او خداحافظی کردم و همان شب از نیشابور خارج شدم.

تا سه سال از او خبر نداشتم. در سفری به مشهد مقدس به دیدار دوست روحانی‌ام نائل شدم که گفت: شبی در حرم مطهر امام رضا (ع) آن جوان را دیدم، جویای حال شما شد. گفتم در تهران به سر می‌برد. یادی از آن سفر پرمعنویت کرد و گفت توبه واقعی کردم و از نیشابور برای زندگی به مشهد آمدم و در اینجا با شفاعت امام رضا (ع) همسری مومن نصیب من شد که در هدایت و بیداری بیشتر من اثر مطلوبی داشت!

آری، یک ساعت همنشینی سالم و رفاقت مطلوب و دوستی صحیح و معاشرتی که اندکی از حقایق عرشیه و معارف الهیه را به گمراهی انتقال می‌دهد، با چنین نتیجه مثبتی روبه‌رو می‌شود.

بنابراین دوستی با گمراهان و فاسقان و فاجران اگر بر انسان آثار منفی گذارد و آدمی را در گردونه و خلق و خوی آنان اندازد، از نظر اسلام حرام و اگر انسان دارای مصونیت ایمانی باشد، دوستی با آنان برای هدایتشان و قرار دادنشان در صراط مستقیم حق، لازم و بلکه بر پایه وجوب امر به معروف و نهی از منکر واجب است.»

مادر دکتر شریعتی

مدتی است که از «مادر شریعتی» در خیابان انقلاب خبری نیست.
ایسنا همز‌مان با ۲۹ خردادماه، سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی، مروری دارد بر گزارشی که سال ۸۹ درباره‌ او منتشر کرده است:
برق چشم ‌های نشسته بر قابی چروکیده و شوق صدایش نشان می‌ دهد هنوز یک نام هست...؛ نامی که هنوز می ‌تواند خون را در رگها بدواند؛ حتا در رگهایی ۸۵ساله... نامی که اکراه نخست برای سخن‌ گفتن را به ذوقی شیرین بدل می‌ کند برای پی ‌گرفتن مصرانه‌ یک گفت ‌و گو؛ نام مردی که بیش از سه دهه است با او زندگی می‌ کند... .
***
نامش «کبراست»؛ «کبرا قدسی نظام ‌آبادی»؛ سال ‌هاست که آشنای این خیابان است و زرق و برق هیچ‌ کدام از مغازه ‌ها و نام‌ های پرطمطراق هیچ ‌کدام از کتاب‌ ها نتوانسته بساط ساده ‌اش را از رونق بیاندازد؛ چون «بساط او» با نامی گره خورده که روزی در ردیف برترین نامها بوده و هنوز هم... نمی ‌دانم... حتما هست که او هست و بساطش هم....
«عصا به دست» و «خمیده» می‌ آید؛ از شهرری. در گرما و سرما، بوران و آفتاب و برف... ‌ بساط می‌ کند کنار «کفش بلا»ی نبش خیابان «فخر رازی»، روبه‌روی دانشگاه تهران...
***
چشم ‌های بی ‌تفاوت خانم قدسی که حالا مطمئن شده قرار نیست تیتر یکی از آن دست گزارش ‌هایی شود که می‌ خواهند این ‌بار او را سوژه‌ نشان ‌دادن محرومیت‌ ها کنند، و درست هنگامی که می‌ گویم آمده‌ ام تا بپرسم «چرا شریعتی؟» برقی می ‌زنند و دقیقه ‌ای بعد ضبط من هم در دست اوست و با ذوقی کودکانه قصه ‌اش را آغاز کرده: «همان سالی که طیب (رضایی) رو گرفتند، اومدیم تهرون. شوهرم تو کوره‌ پزی کار می‌ کرد و من با فروختن کتابای مذهبی در مسجد ارگ به اون کمک می ‌کردم. حالا چهل ساله که مرده...
وقتی تازه از اراک اومده بودیم تهرون، به من گفت بریم حسینیه‌ ارشاد و پای صحبت ‌های شریعتی بشینیم. من شریعتی رو نمی ‌شناختم؛ اما احساس خوبی به حرف‌ هاش داشتم؛ چرا که فکر می ‌کردم حرف دلم رو می ‌زنه...»
... و این «حرف از دل ‌برآمده بر دل نشسته» ظاهرا کار خود را کرده و کبری قدسی نظام ‌آبادی یا به عبارتی «مادر شریعتی»؛ نامی که می‌ گوید، احسان - فرزند دکتر - او را در مراسم‌ بزرگداشتی با آن خوانده، حالا شده یک فروشنده‌ حرفه‌ ای آثار شریعتی. این گوشه‌ دنیا هم انگار مکان اقتدار اوست و کسی کاری به کارش ندارد...
قدسی در حالی‌ که به کتاب‌ هایش خیره شده، ادامه می ‌دهد: «قبل از سال ۵۷ کتاب می ‌فروختم و همه‌ کتاب ‌هایی که داشتم و دارم، مذهبی بود و به همین دلیل هم کسی با من کاری نداره؛ چه موقعی که در منطقه‌ ۶ کتاب می ‌فروختم، چه الآن که حدود ۳۰ ساله تو انقلاب کتاب می ‌فروشم. فقط یک بار کتابامو بردن. خیلی تقلا کردم. اون موقع شهردار تهران کرباسچی بود. وقتی کتابامو دید، گفت اونا رو بدن؛ چون دیده بود کتابای خوبی دارم و مثل بقیه، کتاب صادق هدایت و ایرج میرزا که ضدانقلابی و غیرمذهبیه، ندارم.»
باز برمی‌ گردم به پرسش اول؛ «حالا چرا کتاب ‌های شریعتی؟» عصایش را دستش می‌ گیرد و چانه ‌اش را روی دست می‌ گذارد: «... شریعتی بهترین مرد دنیا بود که رفت و کسی مثل اون نمی ‌یاد. اسلامشناس بود...»
بعد به بساط آن‌طرفتر نگاهی می ‌اندازد و چون منتقدی که نمی ‌تواند ناخرسنديش را پنهان ‌کند، می‌ گوید: «نمی ‌دونم چرا همه دور کتابای اینا جمع می‌ شن؛ ولی کتابای شریعتی رو نمی‌ خرن. جوونا باید این کتابا رو بخونن؛ نه «دایی جان ناپلئون» و «عایشه بعد از پیغمبر» که همش بی‌ محتواس و از این شاخه به آن شاخه می ‌پره.»
می‌پرسم «چه چیزی از شریعتی یاد گرفته‌ اید؟»
پاسخ می ‌دهد: «این ‌که اسلام را دوست داشته باشم. انسانیت و آزاده بودن را یاد گرفتم. همه‌ کتابای شریعتی رو خوندم. «بازگشت به خویشتن»، «فاطمه فاطمه است»، «علی»؛ همش اسلام واقعیه. من با شریعتی زندگی کردم، سواد یاد گرفتم...»
انگار تازه حرف‌ هایش شروع شده باشد، ادامه می‌ دهد: «شریعتی می‌ گفت خدایا علی‌وار زیستن را و حسین‌وار زیستن را به من بیاموز! خب، حالا اگر نمی‌ تونیم مثل علی بشیم، جزو علی که می ‌تونیم بشیم. امام علی چندین سال خانه‌ نشین بود؛ ولی اول‌ مرد تاریخ شد. شریعتی هم منظورش این بود که باید علی‌وار زندگی کنیم، به فقیران کمک کنیم، از روزگار همسایه بی ‌خبر نباشیم...»
حالا یکی از کسبه‌ محل هم که به جمع ما اضافه ‌شده، از سختی‌ های خانم قدسی می‌ گوید: «بنده خدا شب و روز، تابستون و زمستون، توی بارون و برف، همیشه این‌ جاست. من که هیچ ‌وقت نمی‌ تونم همچین کاری انجام بدم. کاش شهرداری جایی بهش بده تا کتاباشو بفروشه.»
«مادر شریعتی» هم می‌ گوید: «ای آقا! کجای کاری! من فقط می‌ خوام اجازه بدن خونه‌ مو بزرگ کنم تا من و پسر و نوه‌ هام مجبور نباشیم توی یه اتاق زندگی کنیم یا جایی به پسرم که مریضه بدن تا کفاشی کنه و بتونه خرج بچه ‌هاشو دربیاره.»
می‌گویم کسی از مسؤولان شما را دیده؟
چشمم به اشاره‌ همسایه است که سعی دارد بفهماند این بخش از حرف‌ های پیرزن را نباید خیلی جدی گرفت، که می ‌گوید: «خیلی ‌ها من رو دیدن؛ ولی چون چیزی نگفتم، کسی به من رسیدگی نکرد. فقط یکی اومد که پسر یه کارخونه‌دار بود و برام بخاری و کولر خرید؛ خدا خیرش بده...»
این‌ جملات آخر را با مناعت طبعی خاص می‌ گوید و وقتی از «مادر شریعتی» می ‌خواهم اگر بخواهد یک جمله از شریعتی بگوید، کدام را انتخاب می‌ کند، آهی می ‌کشد برآمده از همه‌ آروزها و رؤیاها و حقیقت ‌های زندگیش و می ‌گوید: «آری این‌چنین است برادر!»

مطالعه این پست برای افرادی که کمتر از 18 سال دارند توصیه نمیشود


صبح روز ۱۹ سپتامبر سال ۱۹۹۹ ژاکلین سابوریدو یک دختر زیبا و سالم بود. او چند روزی بود که برای گذراندن یک دوره آموزش زبان انگلیسی از کشورش ونزوئلا به ایالت تگزاس آمریکا آمده بود، در دانشگاه خود دختری شاد و باهوش به حساب می‌آمد، دوست های زیادی داشت و به نظر نمی آمد هیچ مشکلی در زندگی‌اش داشته باشد. اما شب ۱۹ سپتامبر دیگر هیچ چیز به این شکل نبود. او به همراه ۴ نفر از دوستانش آن شب از خانه یکی از دوستان‌شان برمی‌گشتند که همه زندگی‌ این دختر ۲۱ ساله زیر و رو شد. ژاکلین خودش از آن شب تنها نور چراغ های ماشینی را به خاطر می آورد که مستقیم به ماشین آنها کوبید. اتومبیل آنها آتش گرفت؛ پاهای ژاکلین که در صندلی جلو نشسته بود گیر کرده بود و ماموران امداد نمی توانستند او را بیرون بکشند. بدن او ۴۵ ثانیه در آتش سوخت؛ ۴۵ ثانیه ای که همه زندگی او را نابود کرد.

راننده مقصر پسری ۱۷ ساله بود که مقدار زیادی مشروبات الکلی خورده بود. ژاکلین در بیمارستان چشم هایش را بالاخره باز می کند. ۶۰ درصد از بدن ژاکلین به طور کامل در این تصادف می سوزد. پزشکان مجبور می‌شوند انگشتهایش را قطع کنند. او گوشها،بینی،پلک چشم ها،موها و مقدار زیادی از بینایی‌اش را از دست می دهد. واقعیت این بود که او دیگر صورتی برای زندگی نداشت .

پدر ژاکلین در ماه های اول هیچ آینه ای را در بیمارستان باقی نمی گذارد اما بعد از مدتی تصمیم می گیرد دخترش را با واقعیت مواجه کند. ژاکلین خودش را بالاخره می بیند و از وحشت فریاد می کشد. مدت زیادی طول می‌کشد تا ژاکلین بتواند با واقعیت کنار بیاید. پدر، فرشته نجات ژاکلین بود. او هر روز سعی کرد امید را در ژاکلین زنده کند.

۵۰ عمل جراحی روی او انجام می شود تا صورت کاملا از بین رفته او حداقل یک شکلی پیدا کند. چهره او با این عمل ها هنوز هم وحشتناک بود. او به ادامه زندگی امیدوار شده بود اما بچه ها در بیمارستان هنوز هم با دیدن او جیغ می زدند و فرار می کردند.

ژاکلین در همان زمان تصمیم گرفت زندگی خود را فدای بقیه آدم ها بکند. او در عین ناباوری اطرافیانش با کمک پدرش شروع به فعالیت کرد و انجمنی را برای احتیاط در هنگام رانندگی سازماندهی کرد. ژاکلین می گوید: من به خدا اطمینان کامل دارم. زنده ماندنم کار اوست و مطمئن هستم می توانم به زندگی عادی برگردم وبه دیگران کمک کنم.

تبدیل شدن به چهره احتیاط در رانندگی
ژاکلین سابوریدو حالا در آمریکا یکی از چهره‌های شناخته شده برای تبلیغ احتیاط در هنگام رانندگی است. او علاوه سخنرانی‌های زیادی با همان صورتی با وجود عمل‌های جراحی فراوان هنوز هم وحشتناک است انجام داده و بارها به کسانی که پشت فرمان می‌نشینند گفته است نتیجه یک لحظه بی‌احتیاطی آنها می‌تواند تبدیل شدن زندگی یک نفر به وضعیت او باشد. او همچنین به سازمان‌های مختلف اجازه داده است که از تصاویرش در پوسترهای تبلیغاتی هشدار دهنده برای احتیاط در رانندگی استفاده کنند.

پلیس می گوید چشم های همه جوان‌هایی که از جلسه ژاکلین بیرون می آیند پر از اشک است و نحوه رانندگی آنها ناگهان متحول می شود. او تاکنون در برنامه های تلویزیونی مختلفی برای هشدار به راننده ها شرکت کرده است. شعار او در این برنامه ها یک جمله معروف است. همه آدم ها در تصادف ها نمی میرند. شما با رانندگی‌تان ممکن است زندگی خیلی ها مثل من را آتش بزنید. پس درست رانندگی کنید. ژاکلین حتی بعد از مدتها تنفر تصمیم گرفت رجینالد استفی،پسری که باعث وضعیت او شده بود را ببخشد اما پلیس به خاطر این جرم این پسر را به تحمل ۷ سال زندان محکوم کرد. رجینالد استفی اکنون آزاد شده است اما خودش می گوید کابوس آن تصادف لحظه ای رهایش نمی کند.

حالا ژاکلین سابوریدو به خاطر فعالیت هایش در راه هشدار به راننده‌های برای احتیاط در رانندگی تعداد زیادی جایزه برده است. او یکی از منتظران جراحی پیشرفته پیوند صورت است تا بتواند دوباره به زندگی عادی برگردد. ژاکلین یکی از ۲۰ نفری در جهان است که پزشکان نیازشان به پیوند صورت را تائید کرده‌اند اما هنوز نوبتش نرسیده است. او می گوید: همه زندگی من در کمتر از یک دقیقه از بین رفت اما من همیشه امیدوارم. خدا هر روز من را می بیند.










یه روز یه ترکه ...


در روز 5 اسفند سال 1284 شمسی، در محله قدیمی خیابان در شهر تبریز، فرزند مشهدی جعفر و آسیه خانم یعنی رسول چشم به جهان گشود. آسیه خانم یکی از گریه کنان روضه امام حسین (ع)، با عشق و محبتی که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولی بازیهای روزگار از رسول، جوانی خلافکار و لاابالی بارآورد. بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی، رسول شهر و دیار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجایی که رسول آذری زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت یافت. یکی از شبهای دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستی که خورده بود با آب کشیدن به خیال خود پاک کرد چرا که باز می خواست به همان هیأتی برود که شبهای گذشته نیز در آن شرکت داشت. ولی این بار گویا فرق می کرد. پچ پچ مسئولان هیأت که با نیم نگاهی او را زیر نظر داشتند برایش ناخوشایند بود. رسول یکی از قلدرهای شروری بود که حتی مأموران کلانتریهای تهران از اینکه بخواهند با او برخورد جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند. می شود گفت که رسول از انجام هیچ گناهی مضایقه نکرده بود و این به زعم هیأتی ها که او در مجلسشان بود، گران تمام می شد. بالاخره یکی از میان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحنی تند خواست که ازمجلس بیرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفهای او گوش می داد. خیلی ناراحت و عصبانی شد ولی چیزی نمی گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضی ها و طبق عادت رسول می بایست دعوایی راه می افتاد اما او بدون هیچ شکایتی و با دلی شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوی خانه حرکت کرد. هرچند رسول آدمی بسیار قلدر و شرور بود ولی اعتقادش به آقاامام حسین (ع) به اندازه ای بود که به او اجازه نمی داد تا از خادمان حسینی (ع) کینه و عقده ای به دل بگیرد و دعوا کند. آن شب نیز مثل شبهای دیگر گذشت. صبح خیلی زود بود و هنوز شهر هیاهوی روزانه خود را شروع نکرده بود که در یکی از خانه ها باز شد و مردی بیرون آمد. از حالتش پیدا بود که برای انجام امری عادی و روزمره نمی رود. او به سوی خانه رسول ترک می رفت. به جلوی درخانه رسید و شروع به در زدن کرد. رسول با شنیدن صدای در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسی را می دید که به طور ناخودآگاه نمی توانست از او راضی باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هیأت دیشبی بود. همان هیأتی که رسول دیگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صمیمی حاج اکبر حکایت از چیز دگیری داشت. بعد از کلی معذرت خواهی، از رسول خواست تا در شبهای آینده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم دیگر بیش از این نمی خواست توضیح دهد ولی اصرار رسول پرده از رازی عجیب برداشت.

مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب دیده بود که در شبی تاریک در صحرای کربلاست. او تصمیم می گیرد که به طرف خیمه های امام حسین (ع) برود ولی متوجه می شود که سگی در حال پاسبانی از آنجاست و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به آن خیمه ها را نمی دهد. ناظم زمانی که می خواهد به آنجا نزدیکتر شود، سگ به او حمله می کند. وقتی که می خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره ای عجیب می شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسبانی از خیمه ها ی امام حسین (ع) را رسول ترک برعهده داشت. این همان چیزی بود که در رسول انقلابی عظیم ایجاد کرد و به یکباره از رسول ترک، حربن یزید ریاحی دیگری ساخت. بله، رسول به یکباره اسیر زلف یار شده بود و دیگر هر چه بر زبان می آورد شهد و شکری سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند او از آن روز به بعد یکی از شیداترین و دلسوخته ترین دلداده ها و ارادتمندان به امام حسین (ع) می شود به گونه ای که هر سخنی  که از او درباره آقا بیرون می آمد، هر شنونده ای را گریان و منقلب می ساخت و از این رو به حاج رسول دیوانه شهرت یافت و داستانهای شگفت انگیزی از او نقل می شود که ارادت او را به این خاندان عزیز اثبات می کند.
سرانجام در شب نهم دی ماه سال 1339 شمسی مصادف با پانزدهم رجب سال 1380 قمری درحالی که او حاج اکبر ناظم را بر بالین خود می بیند با گفتن مکرر »آقام گلدی ، آقام گلدی« روح بزرگش از بدنش خارج و به دیار باقی می شتابد. جنازه مطهرش را در قم، در کنار تربت پاک خانم فاطمه معصومه (س) در قبرستان حاج آقای حائری (قبرستان نو) به خاک می سپارند. روحش همنشین ابدی مولایش باد.

منبع:کتاب رسول ترک  مولف:محمد حسین سیف اللهی

the end of world

نتیجه نظرسنجی پایان جهان: 90 درصد کاربران اینترنتی ایران در برابر شایعات، هوشمندی و تحلیل موشکافانه ای دارند

نتیجه نظرسنجی پایان جهان: 90 درصد کاربران اینترنتی ایران در برابر شایعات، هوشمندی و تحلیل موشکافانه ای دارند

براساس اعلام پایگاه آمار و نظرسنجی دیساپ - آمار بی نظیر و امیدوارکننده ای درخصوص شایعه پایان چهان در 21 دسامبر در پایگاه آمار و نظرسنجی دیساپ به ثبت رسیده است. این نظرسنجی که یک هفته قبل از 21 دسامبر در فضای مجازی منتشر شد، مورد استقبال خوب کاربران قرار گرفت. طبق اعلام بخش پژوهش های تحلیلی این سایت، بالای 70 درصد شرکت کنندگان در این نظرسنجی که تعداد شان از 3000 نفر تجاوز می کند را افراد جوان تشکیل می دهند.  
نکته بارز و آشکار این نظرسنجی این است که نزدیک 90 درصد از کاربران با قاطعیت، ماجرای پایان جهان را بی اساس خوانده و عوامل تولید این شایعه در سطح جهان را مورد نکوهش قرار داده اند. 20 درصد از این گروه،  نقل قول هایی از قرآن و احادیث درباره رد این شایعه بیان نموده و مابقی سعی داشتند با راه های منطقی و علمی این شایعه را رد نمایند. نکته جالب اینکه برخی از هموطنان مصرانه به دیگر کاربران تاکید داشتند که تحت تاثیر عوامل خارجی و حاشیه های تبلیغاتی این اخبار قرار نگیرند. اغلب این افراد که درصدشان از 15 درصد تجاوز نمی کند عامل این اخبار و شایعات را صهیونیست و عوامل ماسونی قلمداد می نمایند.
شایان ذکر است تنها 5 درصد شرکت کنندگان در این نظرسنجی اظهار بی اطلاعی از موضوع نظرسنجی کرده و همچنین تنها 5 درصد از کاربران با این پدیده موافق می باشند.
البته نباید فراموش کرد که برخی از مردم نیز در این بین در لابلای حرف هایشان از ناامیدی و نارضایتی از وضعیت موجود اقتصادی و عدم ثبات اقتصادی و سیاسی جامعه گلایه داشته  و وقوع این پدیده را در صورت واقعیت داشتن با لحن کنایه آمیزی ترجیح می دادند.
از نقاط روشن و امیدوارکننده این نظرسنجی این است که کاربران اینترنتی ایران درخصوص محیط پیرامون خود ( داخلی و خارجی) نه تنها بی تفاوت نیستند، بلکه اشتیاق و استعداد خاصی به تحلیل و بررسی جوانب موضوعات دارند و با نگاه موشکافانه ای موضوعات را مورد کند و کاو قرار می دهند، در حالی که اگر کمی در سایت های خارجی و رسانه ها به موضوعات و افکار حاکم بر کشورهای دیگر درباره این شایعه بپردازیم، آشکار است که  بسیاری از مردم کشورهای دیگر به مراتب قدرت تحلیل و درک مطلب پایین تری نسبت به ایرانیان از خودشان نشان دادند.
طبق اعلام پایگاه آمار و نظرسنجی دیساپ ، تعداد شرکت کنندگان در این نظرسنجی از 3000 نفر تجاوز می کند.

 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

فیلسوفی که مولوی در وصفش شعر سرود
روایت جالبی از دیدار «فیلسوف گدا» با اسکندر مقدونی

زمانی که اسکندر مقدونی به دیدار «دیوژن کلبی» رفته بود، فیلسوفی که از دنیا هیچ در چنته نداشت. از او پرسید که آیا به چیزی نیازی داری؟ فیلسوف گدا در پاسخ گفت: «بلی، خواهش می ‌کنم از جلوی آفتاب من کنار برو!

فیلسوف یونانی پابرهنه و ملبس به ردایی که از زندگی دنیایی تنها دارایی‌اش بود، زندگی ساده‌‌ای را می‌‌جست و چنان بی‌قید و نسبت به تعلقات دنیوی بی‌تفاوت بود که آزادانه، در بشکه‌ای (کوزه‌ای) می‌‌زیست.

او که مادیات برایش بی‌ارزش بود؛ تنها برای معاش خود در قبال پند و اندرز حکمت آمیزی که به مردم می ‌داد به قرص نانی بسنده می‌‌کرد.

از این رو او را «فیلسوف گدا» نیز می‌‌گویند. «دیوژن» (دیوجانس کلبی) دارای طنزی گزنده و بی‌‌اعتنا به مقام‌های دنیوی و افتخارات زمانه بود؛ زمانی که اسکندر مقدونی به دیدار دیوژن رفته بود؛ از او پرسید که آیا نیاز به چیزی داری؟ دیوژن در پاسخ گفت: «بلی، خواهش می ‌کنم از جلوی آفتاب من کنار برو. اسکندر به همراهانش که از خشم می خواستند دیوژن را مورد آزار قرار دهند، گفت‌: اگر اسکندر نبودم، دوست داشتم دیوژن باشم.»

دیوژن را گفتند: دنیا کی خوش می‌‌شود. گفت: آنگاه که پادشاهانش فلسفه بخوانند و یا فیلسوفانش پادشاه شوند.

گویند او در شهر می‌گشته و طلب انسان می‌‌کرده‌ است. مولوی هم در بیت مشهور خویش وصف حال او را کرده ‌است (منظور از «شیخ» در بیت زیر دیوژن است):

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

*اکنون روایت مبسوطی از این دیدار

اسکندر کبیر به دیدار دیوژن رفت که در زیر آفتاب لمیده بود و گفت‌وگوی جالبی میان آن دو فاتح بزرگ - یک فاتحی که در پی تسخیر دنیایی بود و دیگری بر آن بود که بر روح خویش تسلط یابد در گرفت.

دیوژن: «ای سردار بزرگ، بزرگ‌ترین آرزوی تو اکنون چیست؟»

اسکندر: «یونان را به زیر فرمان بیاورم.»

دیوژن: «پس از آن؟»

اسکندر: «آسیای صغیر را تسخیر کنم.»

دیوژن: «و پس از آن؟»

اسکندر: «به استراحت بپردازدم و لذت ببرم.»

دیوژن: «چرا هم ‌اکنون استراحت نمی‌کنی و لذت نمی‌بری؟!»

می‌گویند اسکندر از نصیحت دیوژن اظهار امتنان کرد و پرسید: «آیا خدمتی از من بر می‌آید که در حق تو به جا آورم؟»

«آری. خواهش می‌کنم سایه خود را که میان من و نور خورشید حایل است، از سرم کم کنید!»

اسکندر از این سخن به خنده افتاد و گفت: «اگر من اسکندر نبودم، دلم می‌خواست دیوژن باشم نه کس دیگر.»

بیم و هراس را در دل دیوژن هیچ راه نبود، گفت: «اگر من دیوژن نبودم دلم می‌خواست هر کس دیگر باشم غیر از اسکندر!»

* دیوژن و اسیری دزدان دریایی

روزی به هنگام دوره‌گردی اسیر دزدان دریایی شد. چون او را به بازار برده فروشان بردند و کسی به خریدش آمد او رو به خریدار کرد و گفت: «ای غلام بیا آقایی بخر!»

می‌گویند دزدان دریایی از این حرف به قدری خوششان آمد که بند از پای او برداشتند و او را به خانه بردند.

دیوژن مدتی معلم آن‌ها بود و اظهار می‌داشت: «برای من چه تفاوت می‌کند که معلم راهزنان دریایی باشم یا دزدان اجتماعی.» و سرانجام در ازای دانش و آزادی‌اش را به او بخشیدند.

دیوژن به آتن بازگشت و سالی چند به سکه زدن (سکه نوین) فلسفه کلبی پرداخت و چنین می‌نمود که باد سرسخت و هوای خشمگین با او سر سازگاری دارند زیرا هشتاد و نه سال زندگی کرد.

می‌گویند دیوژن همان روز دیده از جهان فرو بست که اسکندر از دنیا رفت!

در افسانه آمده است که در موقع عبور از رودخانه استیکس دیوژن و اسکندر به هم رسیدند.

پس از سلام و علیک اسکندر گفت: «خوب ما باز به هم رسیدیم... دو تن فاتح و غلام».

دیوژن جواب داد: «آری ما به هم رسیدیم. دیوژن فاتح و اسکندر غلام! تو غلام شهوات خویش بودی و من آقای خود بودم.» و در پایان چون به راه جاویدانی گام نهادند این دیوژن بود که ره می‌نمود، نه اسکندر.

یک نکته اخلاقی

مراقبت از نگاه:

فرزند جناب شیخ آیت الله نخودکی اصفهانی رحمه الله علیه میگوید:

روزی از مسیری عبور کردم و در راه چشمم ناگهان در یک کالسکه به زن بی حجابی افتاد و سرم را برگرداندم وقتی به خدمت پدر رسیدم فرمودند:

چرا مراقب نگاهت نبودی ؟!

من عرض کردم چشمم افتاد و قصدی نداشتم.

فرمودند: مگر چیزی گم کرده بودی که سرت اینطرف و آنطرف می چرخید؟!

نان و سركه حاج ملاهادي سبزواري

حاج ملاهادي سبزواري معروف به حكيم سبزواري، از حكماي بزرگ قرن سيزده هجري و از شاگردان حاج ملا اسماعيل حكيم در حوزه علميه اصفهان است.
حكيم سبزواري پس از تكميل دروس در اصفهان، عازم مشهد مقدس شد و به تدريس فقه و كلام و فلسفه و منطق پرداخت. «اسرار الحكم» در حكمت از جمله آثار اوست كه سال ها محور درسي حكمت حوزه هاي علميه است، حكيم سبزواري در سن 77 سالگي در سال 1289 هجري قمري به ديدار خدايش شتافت.
بر قله وارستگي
«صنيع الدوله» وضع بيروني و اندروني خانه فيلسوف عاليقدر حاج ملاهادي سبزواري را با شرح و تفصيل آورده است و مي گويد: «بيروني آن مرحوم، فضايي به مساحت شش در شش ذرع دارد و اتاقي در طرف مشرق آن است كه از خشت و گل بنا شده و سقف آن از تير و هيزم نتراشيده است و ديوارها حتي از اندودكاه گل هم عاري است و هنگامي كه ناصرالدين شاه به خراسان در تاريخ اول ماه صفر 1248 هجري قمري مي رفت، در همان اتاق به زيارت حاج ملا هادي امام نايل شد و ايشان هم، همانجا از او پذيرايي كرد... تمام حجرات از خشت و گل است، منتها كاه گل دارد.
ناهار ايشان، غالبا يك قرص نان بود كه بيشتر از يك سير از آن نمي خوردند و يك كاسه دوغ آسمان گون و در اوا خر عمر، به واسطه زيادي سن و نداشتن دندان، شامشان يك بشقاب چلو با خورش بي گوشت و روغن بود و به آب گوشت و اسفناج قناعت مي كردند، ايشان كتابخانه مفصل نداشتند، كتابخانه ايشان عبارت بود از چند جلد محدود و اندك!
در كتاب ملاصدرا به نقل از چند تن از دانشمندان بيگانه آمده است: «در دينداري و تقوا و زهد مرحوم حاج ملاهادي سبزواري، حتي يك نفر در ايران ترديد ندارند، تمام ايرانيان مرحوم حاج ملاهادي سبزواري را يك دانشمند مسلمان، شيعه مذهب، پرهيزكار و نيك نفس مي دانند و هرگز در ايران از يك نفر نشنيديم كه مرحوم سبزواري را مورد كوچكترين انتقاد قرار بدهد، ده ها داستان از قناعت و نيك نفسي آن دانشمند بزرگ در سراسر ايران در اذهان است كه من به ذكر يكي از آنها اكتفا مي كنم.
ناصرالدين كه بعضي از آثار وي را خوانده بود، مي خواست او را ببيند و هنگامي كه از تهران به مشهد مي رفت، در سبزوار توقف كرد و عازم خانه حاج ملاهادي سبزواري شد و به ملازمان سپرد كه ورود او را به حاج ملاهادي اطلاع ندهند و تنها راه خانه دانشمند را پيش گرفت و ملازمان از عقب ناصرالدين شاه مي آمد.
وقتي ناصرالدين شاه وارد خانه حاج ملاهادي شد، هنگام ظهر بود و صاحب خانه بر سر سفره نشسته، مي خواست غذا بخورد، پادشاه قاجار مشاهده كرد كه غذاي آن دانشمند، يك گرده نان است و لقمه هاي نان را در يك ظرف كوچك كه مايعي در آن هست خرد مي كند و در دهان مي گذارد و ناصرالدين شاه فهميد كه در آن ظرف سركه است.
كنار سفره بر زمين نشست و از حال صاحب خانه پرسيد و در ضمن نظري به اطراف انداخت و مشاهده كرد، در آن اتاق جز يك قطعه نمد كه بر زمين گسترده شده و سفره را روي آن قرار داده اند، چيزي ديده نمي شود، گفت: آقا من تصور مي كردم كه زندگي شما خوب است و اينك مي بينيم كه بر نمد مي نشينيد و نان و سركه مي خوريد.
بعد از قدري صحبت، ناصرالدين شاه فهميد كه فرش دو اتاق ديگر كه در آن خانه است، نيز از نمد است، از حاجي سوال كرد كه چگونه به آن زندگي محقر ساخته است و او در جواب گفت: اين سه قطعه نمد را هم كه كف اتاق انداخته ام، بايد در جهان بگذارم و بروم و اين نمدها در دنيا مي ماند و من رفتني خواهم بود.
ناصرالدين شاه گفت: در اين سن كه شما داريد، نبايد غذاي شما نان و سركه باشد و حاج ملاهادي سبزواري گفتند: «كساني هستند كه مستحق مي باشند و من به آنها كمك مي كنم»، به همين جهت به خود من بيش از نان و سركه نمي رسد».
غذاي آن عالم نان و سركه يا نان و نمك بود و در فصل بهار كه در سبزوار سبزي فراوان يافت مي شود، چند شاخه سبزي هم به غذاي خود مي افزود.
جاي را بلنددار كه اين است برتري
پستي نه از زمين و بلند از سماست
آن را كه ديبه هنر و علم در بر است
فرش سراي او چه غم، زانكه بورياست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر، تفاوت انسان چارپاست

اندر احوالات یک شب جمعه

مطلب اول : داشتم وبگردی میکردم که نامه زیبای یک دختر بچه رو به امام زمان (عج) دیدم جالب بود .گفنم گذاشتنش تو وبلاگم خالی از لطف نیست.

اما مطلب دوم :تکیه بر دیوار کعبه می دهد محبوب حق

غم مخور روزی ولیّ و قلب امکان می رسد

مصلح عالم ولیّ حیّ سبحان می رسد

در پس پرده بود در انتظار امر حق

گر خدا امری کند آن گه شتابان می رسد

تکیه بر دیوار کعبه می دهد محبوب حق

از دهان دٌر نشانش صوت قرآن می رسد

چون نمی گردد عمل دستور قرآن در جهان

بهر اجرا مجری احکام یزدان می رسد

داد مظلومان بگیرد او ز ظالم ها بسی

روزگاری آن پناه بی پناهان می رسد

ما مریضیم و دوائی نیست بر درمان ما

آن طبیب ما مریضان  بهر درمان می رسد

منتظر در انتظار مصلح عالم بود

شیعیان صاحب زمان روزی فروزان می رسد


و اما مطلب سوم : آقا بیا

 

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر

دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها

شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش

در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر

زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز

تاریک و سرد و دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند

ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است

در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر

یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین

تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

با تشکر از دوست بسیار ارجمندم سجاد کهنسال به سبب ارسال این مطلب جالب

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند ...

*نتیجه اخلاقی :* قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!

گذر عمر

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟ 
پوچ و بس تند، چنان بادِ دمان.
همه تقصیر من است اینکه خودم می دانم 
که نکردم فکری، که تامل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران؟
********************
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط 
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچه است، بگذارید بخندد شادان؛
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست، بایدش نالیدن.
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو، نتوان خندیدن؟!
نتوان فارغ و وارسته ز غم، همه شادی دیدن!
همچو مرغی آزاد، هر زمان بال گشادن؛ سر هر بام که شد خوابیدن!
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو، بایدم نالیدن؟!
هیچکس نیز مرا هیچ نگفت:
زندگی چیست؟ چرا می آییم؟ 
بعد از این چند صباح، به چه سان باید رفت؟
به کجا باید رفت؟ 
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟ 
من نپرسیدم هیچ، هیچ کس نیز به من هیچ نگفت.
********************
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟ 
لیک گفتند همه: که جوانست هنوز، 
بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر برد، کامروایی بکند.
بگذارید که خوش باشد و مست؛ 
بعد از این، باز وِ را عمری هست!
یک نفر بانگ برآورد که "او، از هم اکنون باید، فکر آینده کند!"
دیگری آوا داد: "که چو فردا بشود، فکر فردا بکند."
سومی گفت: "همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش."
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟ 
آنهمه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق، و نه اندیشه دمی،
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی ... !
چه توانی که زکف دادم مفت،
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت:
"قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد؛ 
لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات!"
آن کسانی که نمی دانستند "زندگی یعنی چه؟"، -رهنمایم بودند؛
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده؛
و مرا می گفتند: که چو آنها باشم!
که چو آنها دائم، فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم، 
فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم، 
فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم.
کس مرا هیچ نگفت: 
زندگی ثروت نیست، زندگی داشتن همسر نیست؛
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست!
********************
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت؛
ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنیش می فهمم!
حال می پندارم، هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم؛گام در راه حقایق بنهم؛
با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل،
مملو از عشق و جوانمردی و زهد،در ره کشف حقایق کوشم؛
شربت جرات و امید و شهامت نوشم؛
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم؛
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم؛
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم؛
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش، ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم؛
من شدم خلق که مثمر باشم، نه چنین زائد و بی جوش و خروش،
عمر بر باد و به حسرت خاموش!
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
کین سه روزِ از عمر، به چه ترتیب گذشت:
کودکی در غفلت، در جوانی شهوت، سرِ پیری حسرت!
به زبانِ دیگر:
کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقتِ پیری غافل!

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دوتا از انها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی که دیدند گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه گفتند که دیگر چاره ای نیست،شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بروند.اما قورباغه های دیگر دائما به انها می گفتند که دست از تلاش بردارید.چون نمی توانید از گودال خارج شوید و به زودی خواهید مرد.بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته ی دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون امدن از گودال تمام تلاش خود را می کرد.بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار،اما او با توان بیشتری تلاش کرد و سرانجام از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون امدبقیه قورباغه ها از او پرسیدند:

مگر تو حرف های مارا نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنوا است!

در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

چرا کسی فریاد نمیزند؟

هفته نامه یالثارات نوشت:
۱- تعرض گروهي در خميني‌شهر اصفهان، تعرض گروهي به يک زن در اطراف کاشمر، تجاوز به عنف به يک پزشک زن در استان گلستان، ربودن و تجاوز به عنف و قتل يک دختر جوان در استان گلستان، تجاوز به عنف به يک دختربچه هشت ساله در ني‌ريز فارس، تعرض به يک پزشک خانم در شهرکرد و... اخباري است که طي هفته گذشته در رسانه‌ها منتشر شده‌اند!

۲- در سال گذشته...
ادامه نوشته

حدیث روز


پیری


دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.»
پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»
پيرمرد دوم: «پروانه؟»
پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»

پندهای دوستانه


آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

 
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
 
شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...



خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
 

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
 
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(
  -----
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها
 
 

(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
 


دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
 
 
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره
------------

مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???
 
سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه

  -----------
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
 
----------
 
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
  ---------
بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!
 
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
 

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

پندهای حکیمانه

هیزم شکن و شک به همسایه

 هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

برتری عمل

برتري عمل اندك مقبول بر عمل بزرگ نامقبول

انسان خداپرست نبايد هيچ عمل خيري، هرچند كوچك را ناچيز شمارد و به خاطر كوچك بودنش ترك كند، زيرااز زيانكاران مي گردد و نبايد اگر عمل خيري انجام داد، به نظرش آن كار خير، بزرگ جلوه كند، زيرا اين بزرگ جلوه كردن، موجب ميشود كه دچار حالت عُجب شود. اگر شخص سالك ديد كه نميتواند كار خيري را به طور كامل انجام بدهد، بايد سعي كند كه هرچقدر ازآن را كه مي تواند، انجام بدهد و بعد از انجام دادن، آن را كاري كوچك در پيشگاه خداوند به حساب آورد، زيرا اگر بنده، عملي كه انجام داده كوچك بشمارد، آن عمل در نزد خدا بزرگ به حساب مي آيد و مقبول درگاه الهي واقع مي گردد، و آنگاه كه عملي مقبول درگاه خدا شد، ديگر كم بودن آن اشكالي ندارد، زيرا خداوند، به اعمال اندك بندگانش كه مقبولش افتاده، پاداش زياد ميدهد و اگر خداوند عملي را نپذيرد، اين عمل براي عامل خويش سودي ندارد، هر چند كه زياد هم باشد، مثل داستان حضرت آدم و شيطان كه خداوند توبه حضرت آدم(ع) را پذيرفت و او را برگزيد، اما از شيطان نپذيرفت و اورا مورد لعن خويش قرار داده واز بارگاه خود دور ساخت. بنابرين، واجب است كه بنده سالك،هيچ عمل وعبادتي را بزرگ نشمارد، هر چند كه آن عمل يا عبادتش، برابر عبادت جن و انس باش، زيرا ثمره بزرگ شمردن عبادت، چيزي جز عُجب و غرور نيست و اگر انساني به اعمالش مغرور شد، درواقع آنها را نابود كرده و از بين برده است، و حتي همين عجب و غرور، نور عبادت او را به تاريكي تبديل مي كند، بنابرين، بنده در همه حال بايد عمل خود را اندك به حساب آورد، زيرا چه بسا كه همان عمل كم، پذيرفته شده و صاحب عظمت و بزرگي گردد.

(كتاب المراقبات)

در این پست به قولی که در پست قبلی دادم میخوام وفا کنم

دکتر شریعتی:

ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم


و به دینداران ما دین

و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده


و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری


و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام


و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد


و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور


و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت


و به حسودان ما شکاف و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب و به فرقه های ما وحدت

و به مردم ما خودآگاهی


و به همه ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

خواهش از بازدیدکنندگان محترم

دوستان عزیز

سلام میخوام از این به بعد گاهگاهی مطلبی با عنوان بعضی ها ! در این وبلاگ بیاورم.نظر به اینکه در این میان به نظرات و حتی مطالب دوستان مشتاقانه نیازمندم لذا از همه بازدید کنندگان عزیز و محترم تقاضامندم احیانا اگز مطلب قابل ارائه در این وبلاگ  یا نظر و پیشنهاد سازنده و نیز هرگونه انتقادی از من یا وبلاگم دارند ارائه کنند. پیشا پیش قول میدهم اگر چنانچه مطالب جالبی ارسال کنید حتما در معرض دید همه عزیزان خواهم گذاشت.ضمنا اگر عزیزانی با مشاهده مطالب آتی من ناراحت خواهندشد پیشاپیش میخواهم که به کلبه حقیرانه من در روزهای آینده مراجعه نکنند.

انشاالله علی قدسی

ماجرای دفن یک جسد مجهول الهویه در کربلا  

رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل

می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم که زحمت

ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.

به گزارش مشرق، «ابوریاض» از افسران ارتش عراق در زمان جنگ 8 ساله و

رجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: « در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم

که دژبانی مرا خواست. فرمانده مان با دیدن من ، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ

به من داد.خیلی ناراحت شدم . من برای او آرزوهای زیادی داشتم و می خواستم

دامادش کنم. به هر حال ، به سردخانه رفتم و کارت و پلاک فرزندم را تحویل گرفتم

و رفتم تا جنازه اش را ببینم. وقتی کفن را کنار زدم ، شدیدا یکه خوردم.

با تعجب توام با خوشحالی گفتم:« اشتباه شده ، اشتباه شده. این فرزند من نیست.»

افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود ، با بی طاقتی و عصبانیت گفت:

« این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک قبلا حک شده و صحت اون ها بررسی

و تایید شده.» واقعا برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا

به بررسی دوباره ماجرا دست بزند. من روی حرف خودم اصرار می کردم

اما ناگهان خوف و اضطرابی در دلم افتاد که با مقاومتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود.

در زمان صدام با کوچک ترین سوء ظن و ابهامی ممکن بود جان شخص و

خانواده اش بر باد برود. زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد

را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.
رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان شهرمان

حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم

که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.
چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد ، دلم را آتش زده بود.

او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود. او را در کربلا دفن کردم

و بر پیکرش فاتحه ای خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم.
سال ها از آن قضیه گذشت و خبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام شد

و خبر زنده بودن او به دستم رسید. فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده

به عراق بازگشت. از دیدنش خوشحال شدم و شاید اولین چیزی که به او گفتم

این بود که « چرا کارت هویت و پلاکت را به دیگری سپردی؟»
وقتی او ماجرای کارت هویت و پلاکش را برایم تعریف کرد ، مو بر بدنم راست شد.

پسرم گفت: « من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم. او با اصرار از من خواست

که کارت هویت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد.

وقتی آن ها را به او دادم ، اصرار می کرد که حتما باید قلبا راضی باشم.

من هم به او گفتم در صورتی راضی خواهم شد که علت این کارش را بدانم.

او حرف هایی به من زد که اصلا در ذهنم نمی گنجید. او با اطمینان گفت :

«من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم و قرار است مرا در جوار مولایم

حضرت ابا عبدالله الحسین (صلوات الله علیه) دفن کنند.

می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. » .

دیگر نمی دانم جه شد و او چه کرد اما ماجرا حکایت همان بود که گفتم.

سلف سرویس دنیا

                                حتما چند بار بخوانید

وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود

اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟

مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!

امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.

وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه

شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد

متن جالبی در مورد کشتی نوح

تصویر هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود. 

 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

 

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد. 

۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال ۱۹۷۶ انجام نگرفت. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود. 

...................


لطفا دنباله این مطلب حقیقی را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

دعوت از همه دوستان و بازدیدکنندگان

در این پست میخوام یک سایتی فارسی را به حضور دوستان و بازدید کنندگان وبلاگ ای قلم سوزلرینده اثر یوخ معرفی بکنم:

این سایت وضع فعلی جهان و تحولات آنی آن را نشان میدهد

ببینید زمان با چه سرعتی میگذرد

علی (ع) میفرماید: الفرصه تمر مر السحاب

زمان همچون ابرهای آسمان سپری میشود

همه چیز در حال گذار است

زمان زندگی انرژی خوشیها بیماریها تولدها و مرگها و همه چیز

یک چیز باقی میماند

و آن میدونید چیه؟

کل شی هالک الا وجهه

همه چیز فنا میشود الا وجه پروردگار عالمیان

که ذوالجلال و الاکرام است.

ببینید و لذت ببرید.

والسلام

http://www.worldometers.info/fa/

داستانک

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!

گروه اینترنتی گلبرگ ورود شما را به وب خوش امد می گوید

حکایتهای قرآنی

حکایت های قرآنی

علامه حسن زاده آملی می فرماید: یکی از مشایخ روایت می کرد که در سوره ی مبارکه یس اسمی هست که برطرف می شود به برکت آن کوری مادر زادی و پیسی. او را گفتند: آیا اگر کسی تمام سوره را بخواند نفعی از این مقوله که می گویی به او خواهد رسید؟ جواب داد: هرگاه حکیم یک دوایی را برای مریضی مقرّر کرده باشد و آن دوا در دکّان عطاری باشد و مریض برود تمام ادویه دکّان او را بخورد آیا نفعی به او خواهد رسید؟

هزارو یک نکته/ص۱۲۱و۱۲۲

چند حکایت تامل برانگیز

در يكي از خيابان هاي اصلي شهري چاله اي بود كه باعث بروز حوادث متعدد براي شهروندان مي‌شد.مديران شهر طي جلسه هاي بر آن شدند كه مشكل را حل كنند.مدير اول گفت: بايد آمبولانسي هميشه در كنار چاله آماده باشد تا مصدومين را به بيمارستان برساند.مدير بالاتر گفت: نه، وقت تلف مي‌شود. بهتر است بيمارستاني در كنار چاله احداث كنيم.مدير ارشد گفت: نه، بهترين كار آن است كه اين چاله را پر كنيم و چاله مشابهي در نزديكي بيمارستان احداث كنيم.

 

 

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به آب مي‌پرد و دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواهند مي‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي مي‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت.

 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

 

  دو گدا در يكي از خيابان هاي شهر رم كنار هم نشسته بودند. يكي از آنها صليبي در جلو خود گذاشته بود و ديگري ستاره داوود. مردم زيادي كه از آنجا رد مي شدند به هر دو نگاه مي كردند ولي فقط تو كلاه كسي كه پشت صليب نشسته بود پول مي انداختند. كشيشي كه از آن جا رد مي شد مدتي ايستاد و ديد كه مردم فقط به گدايي كه پشت صليب نشسته پول مي دهند و هيچ كس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. رفت جلو و گفت: «رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا يك كشور كاتوليك هست، تازه مركز مذهب كاتوليك هم هست. پس مردم به تو كه ستاره داوود جلو خود گذاشتي پولي نمي دهند، به خصوص كه درست نشستي كنار دست گدايي كه در جلو خود صليب گذاشته است. در واقع از روي لجبازي هم كه باشد مردم به او پول مي دهند نه به تو.» گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي كشيش رو به گداي پشت صليب كرد و گفت: «هي "موشه" نگاه كن كي اومده به برادران "گلدشتين" بازاريابي ياد بده؟» (گلدشتين يك اسم فاميل معروف يهودي است).

 

  مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.

سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»

مرد جواب داد: «هوا.»

سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد

   

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

کرامات

مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد:
عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.
دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: (چرا والى را خبردار نكردى ؟!).
صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد  همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند.
بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بركردند. قفل به دست هيچ يك باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سيّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر كنده شد. بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحيح و سالم مى باشد، لكن آب زيادى ميان لحد جمع شده است .
سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همين قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گريه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنياد تعمير كردند. اوقات نماز كه مى شد سيّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظيفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت اين مخدّره در اين سه روز سيّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سيّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سيّد مصطفى .
در پايان ، والى تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت ، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ كلثوم و سكينه عليهماالسلام را به سيّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيّد ابراهيم سابق الذكر متصدّى توليت اين اماكن شريفه است .
آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى سپس مى گويد: گويا اين قضيّه در حدود سنة هزار و دويست و هشتاد اتّفاق افتاده است .مرحوم آيت الله سيّد هادى خراسانى نيز در كتاب معجزات و كرامات ماجرايى را نقل مى كند كه مؤ يد قضيّة فوق است . وى مى نويسد:
روى پشت بام خوابيده بوديم كه ناگهان مار دست يكى از خويشان ما را گزيد. وى مدّتى مداوا كرد ولى سود نبخشيد. آخر الا مر جوانى به نام سيّد عبدالامير نزد ما آمد و گفت : كجاى دست او را مار گزيده است ؟ چون محل مار زدگى را به او نشان داد، بلافاصله دستى به آن موضع زد و بكلّى محل درد خوب شد. سپس گفت من نه دعايى دارم و نه دوايى ؛ فقط كرامتى است كه از اجداد ما به ما رسيده است : هر سمّى كه از زنبور يا عقرب يا مار باشد اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مى شود. جهتش نيز اين است كه جدّ ما، در شام موقعى كه آب به قبر شريف حضرت رقيّه افتاد جسد حضرت رقيّه عليهاالسلام را سه روز روى دست گرفت تا قبر شريف را تعمير كردند، و از آنجا اين اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است .

یک نکته

به خدا گفتم

"بیا دنیا رو قسمت کنیم!

" آسمون واسه من،

ابراش مال تو،

دریا مال من،

موج هاش مال تو،

ماه برای من، خورشید برای تو،

خدا خندید و گفت:

تو بندگی کن،

همه دنیا مال تو،

... من هم مال تو!

به دلقک نخندید!!!


مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد .

.

.

دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غم از یادت برود  .

.

.

.

.

.

 

مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم  


 


آیا کسی هست از این داستان عبرتها بیاموزد؟؟

روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ....

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

 راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

 زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

 خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

 روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

 در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

 از کتاب : " پدران .. فرزندان . نوه ها "  

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده

 عکس   عکس شهیدی که قبرش همیشه بوی عطر می‌دهد!  

او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی …

سید احمد پلارک  شهیدی که مزار پاکش بوی عطر می‌دهد.
مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن می‌شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه معطر به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام می‌رسد. کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه ۲۶ آن سر می‌زنند.
 شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی‌که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.

 

 عکس   عکس شهیدی که قبرش همیشه بوی عطر می‌دهد!
 
بعد از بمب باران، هنگامی‌که امداد گران در حال جمع آوری زخمی‌ها و شهیدان بودند، با تعجب متوجه می‌شوند که بوی گلاب از زیر آوار می‌آید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.
هنگامی‌که پیکر آن شهید را در بهشت زهرای  تهران، در قطعه ۲۶ به خاک می‌سپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس می‌شود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک می‌باشد بطوری که اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید، از طرف دیگر سنگ نمناک می‌شود.
 
 عکس   عکس شهیدی که قبرش همیشه بوی عطر می‌دهد!
 
می‌گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، ” غسیل الملائکه ” بوده است . ” غسیل الملائکه “  به کسی می‌گویند که ملائکه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می‌کند و در حجله می‌خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکر اسلام به سمت احد حرکت می‌‌کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می‌شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
 کسایی که زیاد بهشت زهرا می‌روند به این شهید والا مقام میگویند شهید عطری.
خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز می‌کنن و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خوان.
او معجزه خداست. 
 

نصوح کیست ؟ و توبه نصوح چیست؟

حتما زیاد شنیده‌اید که می‌گویند فلانی «توبه نصوح» کرده و دیگر گَرد گناه نمی‌رود.

اما آیا جریان نصوح و توبه او را شنیده‌اید؟ در ادامه مطلب بخوانید.

نصوح مردى بود که در ظاهر شبیه زنها بود، صورتش مو نداشت و سینه‌هایی برجسته چون سینه زنها داشت و در حمام زنانه کار مى‌کرد و کسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند واز او قبلا وقت مى‌گرفتند. تا اینکه روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.

دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت. از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

طبق این دستور، مأمورین، کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند. همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت، ولى از ترس رسوایى، حاضر نشد که وى را تفتیش کنند، لذا به هر طرفى که مى‌رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى‌کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى‌کرد ولذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى‌کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد واز روى اخلاص توبه کرد و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت و هر مقدار مالى که از این راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد.

چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى‌توانست در آن شهر بماند، و از طرفى نمى‌توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى‌گوید: اى نصوح چگونه توبه کرده‌اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.

همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى سنگین را حمل کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى‌کرد تا در یکى از روزها همانطور که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا مى‌کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم. لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى‌خورد، به آن حیوان نیز مى‌داد و مواظبت مى‌کرد که گرسنه نماند.

خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر و عواید دیگر آن بهره‌مند مى‌شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد. همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى‌داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند، و او در آنجا قلعه‌اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هرجا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمى که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى‌نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر، مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

وقتی دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن نزد ما حاضر نیست ما مى‌رویم که او و شهرک نوبنیاد او را ببینیم.

پس با خواصّ درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد. پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

چنان کردند و وقتی نصوح به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد. وقتی شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته‌ام، مالم را به من رد کن.

نصوح گفت: آری همینگونه است. دستور داد تا میش را به او رد کنند. گفت چون میش مرا نگهبانى کرده‌اى هرچه از منافع آن استفاده کرده‌اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، من نه شبانم و نه آن میش است، بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده‌ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه‌ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

در خاتمه این بحث نیز به روایتى از امام جعفر صادق(ع) اشاره مى‌شود که به اهمیت و اثرات توبه نصوح تأکید دارد:

«سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) یَقُولُ: إِذَا تَابَ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ تَوْبَةً نَصُوحاً أَحَبَّهُ اللَّهُ فَسَتَرَ عَلَیْهِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ. قُلْتُ: وَ کَیْفَ یَسْتُرُ عَلَیْهِ؟ قَالَ: یُنْسِی مَلَکَیْهِ مَا کَتَبَا عَلَیْهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى جَوَارِحِهِ اکْتُمِی عَلَیْهِ ذُنُوبَهُ وَ أَوْحَى إِلَى بِقَاعِ الْأَرْضِ اکْتُمِی عَلَیْهِ مَا کَانَ یَعْمَلُ عَلَیْکِ مِنَ الذُّنُوبِ فَیَلْقَى اللَّهَ حِینَ یَلْقَاهُ وَ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ یَشْهَدُ عَلَیْهِ بِالذُّنُوب‏»؛(ثواب الأعمال: ١٧١)

راوی می‌گوید: از امام صادق(ع)شنیدم که مى‌فرمود:

وقتی بنده‌ی مؤمن، توبه نصوح کند، خداوند او را دوست دارد و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشى کند. به امام(ع) عرض کردم: چگونه بر او پرده پوشى می‌کند؟

امام(ع) فرمود: هر چه از گناهان که دو فرشته موکل بر او نوشته‌اند[١]، از یادشان ببرد و به جوارح و اعضاى بدن او وحى فرماید که گناهان او را پنهان کنید و به قطعه‌هاى زمین که در آنجا گناه کرده وحى فرماید که هر چه این عبد بر روی شما گناه کرده پنهان دارید[٢]. پس خدا را در حالی ملاقات کند که چیزى که به ضرر او بر گناهانش گواهى دهد، نیست.

منبع: ترجمه مجمع البیان٢۵: ١۴٩.



[١]- چون بر طبق روایات اسلامی، در طول٢۴ساعت شبانه روز، ۴ ملک با انسان همراه هستند، ٢ ملک از اذان صبح تا اذان مغرب، ٢ ملک از اذان مغرب تا اذان صبح، که یکی حسنات و دیگری سیّئات را ثبت می‌کند.(که روز قیامت بر علیه انسان شهادت می‌دهند و انسان هیچ راه فراری ندارد). و جالب اینجاست که دیگر تا آخر عمر انسان، این دو ملک نخواهند آمد، و هر روز ملائکه جدید برای مأموریت می‌آیند.

[٢]- چون بر طبق روایات اسلامی، علاوه بر اعضای بدن انسان(دست و پا و چشم و گوش و حتی پوست بدن)؛ یکی از شاهدان علیه انسان در روز قیامت، «زمین» است، که در قرآن هم به آن اشاره شده است(یومئذ تحدّث أخبارها). که هر قطعه زمینی که انسان روی آن گناهی کرده باشد، همان قطعه روز قیامت علیه انسان شهادت می‌دهد.


 

و اما:

  توضیح :

بر من ایراد نگیرید ِ نگوئید منحرف شده است نگوئید این سنگ قبرها به چه دردمان میخوره میخواستم به زبان بی زبانی به دوستان عزیز ـ چپ وراست - ارزشی و اصلاح طلب - همه و همه و همه بگویم که همه میمیرند و کل نفس ذائقه الموت و .....

همه میمیرند نه!!!!!!!!!!!!

ببینید:

متن سنگ قبر کوروش کبیر

 

 

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

 

متن سنگ قبر پروین اعتصامی

 

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

 

 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من م

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

متن سنگ قبر فریدون مشیری

 


 

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

 

متن سنگ قبر فردین

 


 

بر تربت پاکت بنشینم غمناک

کوهی زهنر خفته بینم در خاک

از روح بزرگ هنریت فردین

شاید مددی به ما رسد از افلاک

 

متن سنگ قبر بابک بیات

 


 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی

 


 

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

 

متن سنگ قبر حافظ

 


 

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 

 

متن سنگ قبر سهراب سپهری

 

 


 

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

متن سنگ قبر منوچهر نوذری

 


 

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 

متن سنگ قبر وینستون چرچیل

 


 

من برای ملاقات با خالقم آماده ام

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

 

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی

 


 

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافی نبود

 

متن سنگ قبر نیوتن

 


 

ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود

خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....

وهمه روشن شد

 

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)

 

3/141562353589793238462633862279088

 

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

 

بهترین ها هنوز در راهند....

انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

 

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)

 

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن

ای مرگ


و چند سنگ قبر دیگر

احمد شاملو

 

 

احمد اعطا

 

 

شاهپور بختیار

 

 

بانو دلکش

 

 

فرهاد

 

 

ناصرالدین شاه

 

 

حسن گل نراقی

 

 

هایده

 

 

حسین پناهی

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

میرزاده عشقی

 

 

محمد تقی بهار

 

 

نادر شاه افشار

 

 

بیک ایمانوردی

 

 

صادق هدایت

 

 

ستار خان

 

 

شعبان جعفری

 

 

ویگن

 

 

شاه عباس

 

 

محمد رضا پهلوی



 

 

ودر آخرکشیشی در وست مینستر انگلیس:


"جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم. پیر تر و عاقلتر که شدم، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند. به میانسالی که رسیدم، آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند. و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که: "اگر فقط خودم را تغییر می دادم، خانواده ام هم تغییر می کرد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم."
 

و آنگاه که هانی در مقابل دین فروشان ایستاد

بعد از شهادت حضرت علی(ع) معاویه سران یاران امام را خواست تا به عبارتی ببیند چند مرده حلاجند! اگرچه در ظاهر گفتند که امیر المومنین معاویه! شما را امان داده است و مشتاق دیدار شماست.

از جمله اینان؛ حجر بود و عمرو بن حمق، عدی بن حاتم، ابوطفیل عامربن واثله، هانی، صعصعه، خالد بن معمر، جاریه بن قدامه، شریک حارثی، ضراره بن ضراره.

هرکدام در صحبت با معاویه، قیامت کردند. حق گفتند و ناحق شنیدند. صحبت های هانی شنیدنی است، همان هانیِ داستان ِکربلا.

معاویه گفت: ای هانی، تویی که به علی بن ابی طالب گرایش داری و در جنگ صفین در رکاب علی با مسلمانان جنگیده ای؟

هانی گفت: ای معاویه! تو را با شرافت بلند و مقام والا چکار؟ شما مردم بی سروپایی بودید که چون دانه در منقار عرب از روی زمین برچیده می شدید. تا آن که محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم) مبعوث شد  و همه بندگان در همه سرزمین ها تسلیم او شدند( و شما هم ناخواه مسلمان شدید).

اما اینکه بر تو ای پسر هند شوریده­ام هرگز از آن پشیمان و عذرخواه نیستم و اگر تو را در آن روزِ جنگ می دیدم نیزه ام را در پهلویت فرو می بردم.

به خدا سوگند از روزی که تو را دشمن داشته ایم، هرگز میل دوستی تو نداشته ایم و هنوز شمشیرهایی را که با آن ها به جنگ تو آمدیم نفروخته ایم.

 پی نوشت:

1-       هانی دو تا جمله مهم گفته است، یکی این که، شما ناخواه مسلمان شدید این یعنی که پایه یِ اسلامِ مسلمان مهم است، برای ثابت قدم ماندن، برای این که مثل هانی پشیمان و عذر خواه نباشد از فعل گذشته. و دیگر این که، هنوز شمشیرهایمان را نفروخته ایم. یعنی باید همیشه منتظر بود آن هم فعالانه.

2-       در تعریف علی(ع) در دایره المعارف آمریکانا نوشته است: ..... علی در ژانویه 661 توسط فردی که در پی انتقام جویی شخصی بود، کشته شد. ... دو برداشت می توان کرد از این مساله. یا آن ها هم نمیتوانند قبول کنند علی را یک مسلمان به نام دین کشته باشد. یا آن که نمیخواهند به دین بچسبانندش که نسل بعد بگوید آن چه اسلامی بود که امامش را کشت و تشکیک شود در اعتقادات عده ای. که البته شق دوم بیشتر با عقل جور در می آید. اصلا این حرف آدم را یاد سریال امام علی می اندازد. یاد قطام ...  اسلام ها فرق دارد دیگر. باید ببینی اسلامِ درست کدام است. علی را به اسم اسلام کشتند، معاویه به اسم اسلام حکومت کرد و حسین را هم به اسم اسلام سر بریدند. کدام اسلام؟ مسئله این است. 

تقدیمی از دوست خوبم باقری

مولا و لیلا
بشر بن حارث كه به (بشر حافى ) نیز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گویند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف میكرد كه ناگهان به زهد و عرفان گرایید . علت شهرت او به ((حافى )) آن است كه همواره با پاى برهنه مى‏گشت . از او حكایات بسیارى نقل شده است؛ از جمله:
در بازار بغداد مى‏گشتم كه ناگهان دیدم مردى را تازیانه مى‏زنند. ایستادم و ماجرا را پى گرفتم . دیدم كه آن مرد، ناله نمى‏كند و هیچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى‏شود. پس از آن كه تازیانه‏ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جایى، با او رو در رو شدم و پرسیدم: این تازیانه‏ها را به چه جرمى خوردى؟ گفت: شیفته عشقم. گفتم: چرا هیچ زارى نكردى؟ اگر مى‏نالیدى و آه مى‏كشیدى و مى‏گریستى، شاید به تو تخفیف مى‏دادند و از شمار تازیانه‏ها مى‏كاستند. گفت: معشوقم در میان جمع بود و به من مى‏نگریست . او مرا مى‏دید و من نیز او را پیش چشم خود مى‏دیدم . در مرام عشق، زاریدن و نالیدن نیست .
گفتم: اگر چشم مى‏گشودى و دیدگانت معشوق آسمانى را مى‏دید، به چه حال بودى!؟ مرد زخمى، از تأثیر این سخن، فریادى كشید و همان جا جان داد . -
 برگرفته از: میبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 423 . ?

نمیدونم از این داستان چی نتیجه میگیرید ولی هر نتیجه ای بگیرید مفید است .نه؟؟؟

روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ....

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

 راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

 زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

 خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

 روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

 در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

 از کتاب : " پدران .. فرزندان . نوه ها "  

life is good=LG

خوبی بادبادک اینه که

می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده


ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده

 
 

http://27.media.tumblr.com/tumblr_l2nrdjckVL1qzwhyzo1_500.jpg

کار زیبائی از برادر خوبم مهدی کاویان

http://www.vamegh-k.blogfa.com/

به همین سادگی

تاکنون  پيش آمده که به فردي هم سن و سال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً  اينقدر پير و شکسته نشده‌ام؟
 اگرجوابتان  مثبت است از داستان  زير خوشتان خواهد  آمد:
 من  يکروز در اتاق انتظار يک  دندانپزشک نشسته بودم.  بار اولي  بود که پيش او مي‌رفتم. به مدارکش که در  اتاق انتظار قاب کرده بود و  به ديوار زده بود نگاه  کردم و اسم  کاملش را ديدم.  ناگهان  به يادم آمد که حدود ٣٠  سال پيش، در دوران  دبيرستان، پسر  بلندقد، مو مشکي و مهرباني به همين اسم درکلاس  ما بود.  وقتي  که نوبتم شد و وارد اتاق او  شدم به سرعت متوجه شدم  که اشتباه  کرده‌ام.  اين  آدم پير، خميده، موخاکستري و  با صورت پر چين و  چروک نمي‌توانست  همکلاسي من باشد.     بعد  از اين که کارش بر روي  دندانهايم تمام شد و  آماده ترک  مطب بودم از او پرسيدم که آيا به  مدرسه  البرز مي ‌رفته است؟  او  گفت: بله. بله... من البرزي هستم.  پرسيدم:  چه سالي فارغ‌ التحصيل  شديد؟  گفت:  ١٣٥٩. چرا اين سوال را  مي‌پرسيد؟  گفتم:  براي اين که شما در همان  کلاسي بوديد که من  بودم.  او  چشمانش را تنگ کرد و کمي به من  خيره  شد.  بعد  مردک احمق و نفهم گفت: شما چي  درس  مي‌داديد؟؟

و این اعتقاد ماست

http://www.mohammadkhazab.com/my/archGnrl/y2008m03/d21h00_khoda_and_our_maind.jpg

بازهم اشک اشک و هزاران اشک و دیگر هیچ

دلم نمیاد که خاطر دوستان بازدید کننده ای که احتمالا با شهیدان و خانواده شهدائی که همه اینها چشم و چراغ این ملتند و تا قرنها اینها ستارگانی هستند که عارفان طریق حق را چون ستاره قطبی راهنما خواهند بود میانه خوبی ندارند را مکدر کنیم.نمیخوام ناراحتشان کنم اما بخدا هرچی مطلب را خواندم اشک ریختم اشک باز هم اشک اشک و هزاران اشک و دیگر هیچ.

اینک ادامه مطلب......................

ادامه نوشته