هرچند این پست از نظر ظاهر کمی طولانی است اما خدا میداند همه اش یک کلمه است و آن یک کلمه این است : ولایت والسلام.

رهبري كه در برابر قدرتهاي ستمگر و شيطان بزرگ، همچون كوهي آتشفشان مي‌خروشد، اينجا در كنار سجاده عبادتش و در تعقيب نمازش، با نسيم بهاري تبسمش و باران عطوفت كلامش، جان و دل يادگاران شهيد راه خدا را مي‌نوازد.


حجه الاسلام رحيميان خاطره اي از ديدار رهبر انقلاب با خانواده يك شهيد نقل كرده كه بسيار خواندني و عبرت آموز است.

متن خاطره به اين شرح است:
در سال 1378 در مراسم ختم يكي از مديران بنياد شهيد كه متاسفانه بر اثر تصادف فوت كرده بود در مسجد ساري، شخص ناشناسي آمد و يك كاغذ كوچك به دست من داد و رفت.
كاغذ را باز كردم ديدم نوشته است كه همسر شهيد كريمي در فلان روستاي شهرستان نكا، دو فرزند داشته است (يك پسر و يك دختر). پسر سرطان گرفته و از وقتي كه سرطان او آشكار شده، بيشتر از چهار ماه طول نكشيده و فوت كرده است (يك پسر 19 ساله بسيار نوراني و خوش‌چهره). تقريبا همزمان يعني دو ماه بعد از شروع سرطان پسر، متوجه شده‌اند دختر هم كه 18 ساله بود، سرطان حنجره گرفته است و نوشته بود كه مادر در وضعيت بدي است و دختر هم در حالت احتضار است.
با اينكه مي‌خواستيم شب به تهران برگرديم، منصرف شديم و با چند تن از مسئولان استان به منزل آنها در يكي از روستاهاي شهرستان نكا رفتيم.
شوهر اين زن حدود 18 سال پيش شهيد شده بود. در آن زمان دخترش نوزاد و پسر يك ساله بوده است. اين زن بچه‌ها را مثل دسته گل بزرگ كرده بود. پسر،آنچنان كه توصيف مي‌كردند و عكسش هم آنجا بود، مثل يك قطعه نور بود.
مادر، دست‌تنها، هم نقش مادر را براي فرزندان ايفا كرده بود و هم نقش پدر را. پسر 19 ساله كه تازه ديپلم گرفته بود بعد از 4 ماه سرطان تازه ده روز پيش فوت كرده و دختر هم از دو ماه قبل، سرطان حنجره گرفته بود.
دختر در گوشه اتاق رنگ پريده و باوضعيت بسيار نحيف در كنار مادري كه بعد از 18 سال فقدان شوهر و سرپرست زندگي خود و غم از دست دادن جوان رعنا و دلبندش در طي چند روز گذشته، حالا شاهد و ناظر از دست رفتن دختر 18 ساله‌اش در بستر بيماري بود. صحنه‌اي غير قابل تصور و واقعا فضاي غم‌آلود و بسيار متاثر كننده‌اي بود. من يك ساعت صحبت كردم كه شايد دختر و مادر يك كلمه حرف بزنند يا كمي چهره آنها باز شود، ولي اصلا تاثيري نداشت.
گفتم، "اگر الان مايل باشيد همين فردا شما را با هزينه خودمان به كربلا بفرستيم. " ماه شوال بود. گفتم، "حج نزديك است. اگر اجازه بدهيد براي حج امسال هر دو نفرتان را به مكه بفرستيم. " هيچ واكنشي نشان ندادند. . وقتي مكه و كربلا را جواب ندادند، مشهد را گفتيم كه باز هم جوابي نشنيديم. بعد گفتيم: "هر كاري داشته باشيد ما در خدمت شما هستيم، ان‌شا‌ءالله كه مشكلي نيست، مساله مهمي نيست. ان‌شاءالله خوب مي‌شويد. (نخواستيم اعتراف كنيم كه سرطان بيماري مهلكي است. ) ولي اگر لازم باشد يا پزشكها تشخيص بدهند به هر جاي دنيا كه باشد شما را اعزام و هزينه‌اش را هم پرداخت مي‌كنيم. " هرچه گفتيم، نه دختر ونه مادر يك كلمه حرف نزدند. ساعت 12 شب شده بود. بايد بلند مي‌شديم و رفع زحمت مي‌كرديم. جمع زيادي همراه ما بودند (استاندار و مسئولين استان)، گفتيم: "بالاخره بايد مرخص شويم. يك چيزي بگوييد تا ما برويم. " بعد از التماس كردن ما، احساس كرديم دختر مي‌خواهد سخني بگويد. تمام حاضران سراپا گوش شدند تا بشنوند كه او در اين حالت چه مي‌گويد و چه مي‌خواهد. جمله كوتاه، اما عجيب او بعد از يك ساعت صحبت كردن ديگران و پيشنهاد حج و زيارت عتبات عاليات و اعزام به خارج براي درمان، فضاي مكدر و تاريك غم‌هاي سنگين را شكافت و دلها را لرزاند و به چشمهايي كه تا آن لحظه به خاطر رعايت حال خانواده از باريدن اشك امساك كرده بودند رخصت داد تا در شگفتي جلوه حق و بهار عشق به ولايت با گريه شوق، دلهاي غمزده را سبكبال و سبكبار كنند. دختر با صداي نحيفي گفت: "من فقط يك آرزو دارم، آرزويم اين است كه قبل از مردن، قبل از اينكه از دنيا بروم، چشمم به جمال آقايم، رهبرم و نايب امام زمانم روشن شود! "
به محض بازگشت به تهران موضوع را با دفتر مطرح كردم. قرار شد هر وقت به تهران آمدند ملاقات انجام شود. چند روز بعد خانواده شهيد به همراه دامادشان كه يك معلم متدين است به همراه راننده‌اي از بنياد شهيد ساري به تهران آمدند.
همگي آنها را به دفتر بردم. آن روز فقط برنامه نماز ظهربود. در صف نماز آماده نشستيم. اذان شدو رهبر فرزانه انقلاب وارد شدند.
معظم‌له مطلع بودند و با ايشان احوالپرسي گرمي كردند و به نماز ايستادند.
همسر و فرزند شهيد به حاجت خود رسيده بودند. نماز جماعت هم فراتر از انتظارشان بود. بعد از نماز،مقام معظم رهبري برخلاف معمول در كنار سجاده رو به خانواده نشستند و آنها از صف عقب در كنار خود فراخواندند، با يكايك آنها صحبت و با تفقد و مهرباني از همه چيز سوال كردند. امواج محبت فضا را پر كرده بود. معلوم نبود مراد كيست و مريد كدام است. هر دو طرف مريد بودند و مراد، عشق متقابل آنها بود كه مثنوي وحدت را مي‌سرود و ظلمات "كثرت " در نور وحدت محو شده بود، زنگار افسردگي رسوب يافته در آشيانه قلبشان با برق شادي وصال زدوده مي‌شد و غبار غم‌هاي ديرين با وضوي عشق در چشمه‌سار زلال ولايت از چهره آنان پاك مي‌گرديد. ترنم باران لطافت و لطف از سخنان دلنشين علي‌گونه رهبر، همراه با بارش اشك شوق همسر و دخترك يتيم شهيد، زيباترين بهار بهشتي را در بوستان گلهاي محمدي به نمايش گذاشته بود.
در آيينه اين صحنه دلربا، صدها و هزارها خاطره زيبا و دلنشيني كه در مدت ربع قرن در محضر آفتاب انقلاب، خميني عزيز از عشق متقابل امام و امت از نزديك مشاهده كرده بودم، بار ديگر در ذهنم زنده گرديد و يكجا در برابر عظمت و شكوه دل‌انگيز انسان‌دوستي و محبت بي‌پايان امامان حق در طول تاريخ و عشق متقابل انسانهاي پاك سرشت نسبت به آنها كه بار ديگر در پرتو امامت و ولايت الهيه در عصر حاضر متجلي مي‌يافتم، با تمام وجود احساس و باور كردم.
آري، ولي امر و رهبر، يعني شبيه‌ترين مردم به پيغمبر(ص) است؛ پيغمبري كه در مقام تجلي قهر الهي، مجري فرمان شدت عمل درجهاد با كفار و منافقان است. "جاهد‌الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم "
و قرآن او را به همراه جمع پيروانش به "اشداء علي الكفار " توصيف فرموده است و همو كه در مقام تجلي رحمت حق جلّ و علا بايد بال فروتني و محبتش را براي مومناني كه از او تبعيت مي‌كنند، بگشايد. "واخفض جناحك لمن اتبعك من ‌المومنين "
به همين گونه، رهبري كه در برابر قدرتهاي ستمگر و شيطان بزرگ، همچون كوهي آتشفشان مي‌خروشد، اينجا در كنار سجاده عبادتش و در تعقيب نمازش، با نسيم بهاري تبسمش و باران عطوفت كلامش، جان و دل يادگاران شهيد راه خدا را مي‌نوازد. هر چند عقربه ساعت، گذشت زماني نسبتا طولاني را در نظر حاشيه‌نشينان خاكي باز مي‌نمايد، اما آنگاه كه معراج محبت و ولايت به معراج نماز مي‌پيوندد و ارواح وارسته از عالم طبيعت و تعلقات مادي، زمين و زمان را پشت‌سر مي‌گذارند، گويي تمام برنامه‌هاي عادي به هم مي‌ريزد، زمين قطعه‌اي از بهشت نور مي‌گردد و زمان در آن ميان گم مي‌شود.
اين گفت و شنود صميمانه، به طور بي‌سابقه و كم‌نظيري به طول انجاميد. رهبر معظم انقلاب چند جلد قرآن خواستند، براي هر يك وحتي راننده كه برادر دو شهيد بود و حضرت آقا در طي گفت وگوي خود به آن پي برده بودند، متني را در صفحه اول قرآن كه مشتمل بر ابراز ارادت و محبت به خانواده شهيد و شهيد بود، با كمال آرامش و زيبايي مرقوم و امضا كردند.
درهمان حال كه مشغول نوشتن بودند اين نكته را بيان كردند كه "در طول نزديك به 20 سال، چه در زمان رياست جمهوري و چه بعد از آن مرتب سعي كرده‌ام به منازل شهدا بروم و يك جلد كلام‌الله مجيد نيز به آنها اهدا كنم، همواره مقيد بوده‌ام كه در پايان جمله‌اي كه در كنار قرآن نوشته‌ام، آخرين كلمه نام شهيد باشد تا نام و امضايم در كنار نام شهيد قرار گيرد، با اين اميد كه حداقل به بركت مجاورت كتبي و لفظي با نام شهيد، خداوند مرا با آنها نزديك و محشور فرمايد. "
سپس قرآن را همراه با هديه‌اي ديگر به يكايك آنها اهدا فرمودند و برخاستند. فكر كرديم جلسه تمام شد و هنگام خداحافظي فرارسيده است، اما...
آقا روي سجاده رو به قبله ايستادند و فرزند و مادرش نيز كنار ايشان ايستادند. فضاي معنوي و روحاني به نقطه اوج رسيد، آنچنان كه درك و تصور آن در انديشه و خيال نمي‌گنجيد. رهبر با بستن چشمان خود از عالم طبيعت، چشم دل را يكسر به سوي خدا گشودند و خانواده شهيد با همه وجود، چشم به چهره نوراني بنده صالح خدا دوختند. رهبر با زمزمه ملكوتي دعايش و دختر و همسر شهيد با گريه و اشك بي‌امانشان، زماني طولاني را سر كردند و كوتاه سخن اينكه وصف آن حالت و ترسيم آن منظره با هيچ بيان و زباني ميسور نيست، فقط مي‌توانم بگويم هر كه آنجا بود و من سنگدل آنچنان گريستند و گريستم كه كمتر به ياد دارم.