امير عاملي
ديدم آن پير جوان مير خراساني را
ديدم آن آينه در وسعت پيشاني را
با قد و قامت بالا، چو امام آمده بود
آن شب آنجا به خدا، ماه تمام آمده بود
“مست برگشت و نظر بر من درويش انداخت”
با نخستين نظرش کار دل ريشم ساخت
اشک مي ريخت ز چشمانم و لب مي خنديد
دلم از هيبت آن سرو روان مي لرزيد
صولتي داشت که سالار سراپا دل بود
گله از دوست و دشمن بر او مشکل بود
مي کشيد از نظرت بوي سخن را آن پير
بعد مي کرد به لبخند غمت را تدبير
به نماز آمده بود و به نمازش رفتيم
به دل باز،  نه بر سفره بازش رفتيم
هرکجا کرد نظر از نظرش گل مي ريخت
روي سجاده اش از آينه سنبل مي ريخت
به نماز آ مد و من پشت سرش مست حضور
گريه مي کردم و چشمان ترم خانه نور
باز با چشم پر از اشک نگاهش کردم
ذکر و تسبيح نثار رخ ماهش کردم
ماه؟ نه ماه کجا و صورت آن پير مراد
ماه بر حسن چنان پير شهادت مي داد
سپر انداخته در محضر ماهش خورشيد
پير ما خوبتر از ماه به ما مي تابيد
دو سه تا بوسه به دستش زدم و مست شدم
نيست بودم به خدا، بوسه زدم هست شدم
ديد آشفته ام و عاشقم و بي تابم
سخني گفت که بر آتش دل شد آبم
گفت: اشعار تو را خوانده ام و شادم کرد
ناز فرمايش آن پير چه ارشادم کرد
گفت: خواندم به رسالت همه اشعار تو را
سپس اين بنده نمودم به خدا شکر خدا
به به آن پير به شعرم نظر انداخته بود
آن که خورشيد به پيشش سپر انداخته بود
بعد افطار در شعر و غزل را وا کرد
فهمش از شعر در انديشه من غوغا کرد
باز نوبت به من بي سر و سامان نرسيد
حرف ناگفته  من تا خط پايان نرسيد
باز تا سال دگر عمر مدد خواهد کرد؟
باز هم شعر مرا پير رصد خواهد کرد؟
هيچ دل کاش که در ماتم و در غم نشود
مهر آن ماه ز جان و دل ما کم نشود
روز محشر به در آيم ز لحد رقص کنان
پي ديدار تو اي رهبر بهتر از جان
اي که اولاد علي هستي و کوثر با توست
خلق و خوي حسن و هيبت حيدر با توست
بوي پيراهن يوسف به مشام همه اي
نه امام من و ما بلکه امام همه اي