امير عاملي
هنوز نسيم نفس شهدا در کوچه هاي شهر پراکنده است و هنوز به قول پروين اعتصامي
«اين دشت خوابگاه شهيدان است
فرصت شمار وقت تماشا را»
در عصر يک جمعه که باران انتظار از در و ديوار مي بارد ياد خنده هاي عارفانه و عاشقانه شهيد صادق انبارلويي و شهيد محمود ميرسجادي خاطرم را معطر مي کند. انبارلويي شهيدي که در کسوت جانبازي به مقام شهادت رسيد. شهيد و شهيداني که ديدارشان عظمت دماوند و خروش خليج فارس را تداعي مي کرد.
عشق آنها را برد: اما «ما مانده ايم و نفس دغل باز و دين فروش - قومي هوا پرست و گروهي زمين فروش»
به شهدا عرض مي کنم که:
«ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود
شرمنده ام که بي تو نفس مي کشم هنوز»
چگونه توانستيم فراق را تاب بياوريم؟ «کم کم دلمان سرد شد و شعله فرا رفت» کجايند آن شهيدان خدايي؟ آن بلاجويان دشت کربلايي. آنها که امام در وصفشان فرمود: «شهيد از همه افضل است» به راستي که چنين است و در حقيقت «شهادت سنگ را بوسيدني کرد» اما چرا دل هاي سنگ، اين قدر دچار درنگ و فراموشي است؟
چند دقيقه اس ام اس بازي را تعطيل کن، يک نسل اولي با تو حرف مي زند، از جنگ برگشته و سرگشته ياران خود است. از خيابان هايي که در آنها شهيد تشييع شد و فرياد زديم: «برادر شهيدم راهت ادامه دارد» خجالت مي کشم. وقتي بي حجابي بيداد مي کند. به قول خواجه: «حجاب چهره جان مي شود غبار تنم»
چشم هاي حريص مردان زن نما و زنان مرد نما حمله مي کنند بوي رنگ و رنگ مو حالم را به هم مي زند. در قحطي غيرت مردنمايان، زنانشان را به نمايش خانه چشم هاي غارتگر مي برند. اينجا موش شيطان به گندم ايمان رحم نمي کند.
اما ما مي گوييم: «آن نيم که از خانه گندمم برد موشي»
برادرانم تا صبح علي الطلوع ذکر سرفه مي کنند «شيميايي زمان جنگ با پدر چه مي کند؟»
خواهران محجبه ام در غربت هستند و فکر امام لحظه به لحظه نور اميد را به چادرهاي مشکي آنها پولک دوزي مي کند. چادر عجب عظمتي چه ابهتي؟ شهيدي در جزيره مجنون عکس مادرش را نشانم داد و گفت: ابهت را ببين من فرزند چنين مادرم. الحق شيرزني بود در کسوت مادر. شهيد دست راستش را با دست چپش گرفت و گفت: خدايا اين دست و پا گم کرده راه دوست را قبول کن.
و من زمزمه کردم:
«دست و بازويي که از رهبر نشان بوسه داشت
در شب مستي برادر جان کجا گم کرده اي؟»
برايش شعر قيصر امين پور را خواندم گفتم:
«لبخند تو خلاصه خوبي هاست
لختي بخند خنده گل زيباست»
گفت: از خودت بخوان گفتم:
«بخند و اخم را بازکن تو را به خدا
دوباره ناز خود آغاز کن تو را به خدا»
در حالي که مي خنديد لبخندش ياد شهيد انبارلويي ام انداخت. آن خنده هاي مستانه.
به او گفتم: حالا نصيحتم کن. گفت: «پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا آسيبي به مملکت شما نرسد» از کيست؟
گفتم: اين را که فرشته ها هم زمزمه مي کنند. خوب از امام.
او:مي رفت و نگاهش از تبسم پر بود
چشمان سياهش از تبسم پر بود
 با اينکه گرفته بود حالش اما
در آينه آهش از تبسم پر بود
اما دريغ و درد من ماندم و جهاني اندوه و کاروان آهسته راند و آرام جان ما شهيدان را برد. زير لب زمزمه مي کردم که: «يک لحظه من غافل شدم صد سال را هم دور شد