افسار چشمهایش را بازِ باز گذاشته بود

دوستانش می گفتند: «تفریح و خیابان گردی که امّل بازی بر نمی دارد.»

شب که به خانه برگشت اول مصیبتش بود. شادی ها و خنده های وسط خیابان یک طرف

بی خوابی و فکرهای جور و ناجور هم یک طرف.

مادر که بی قراری پسرش را دید به قرص و شربت و داروهای گیاهی متوسل شد

اما پسرک می دانست تا حافظه ی چشمش از تمام دیده های خیابانی پاک نشود، آرامش باز نمی گردد.

آورده های مادر را کنار گذاشت و سجاده اش را پهن کرد. این تنها راه آرامش بود.

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»