این مطلب را از وبلاگ دوستی که همین امروز با هاش دوست شدم کش رفتم خدایا مرا ببخش!!
پیامک رسیده: «وبلاگ جدید زدی یا ریشا رو باد دادی؟»…!!
این پیامک که مال یک هفته پیش است چند تا کنایه دارد. اول اینکه میگوید هیچ معلوم هست کجایی؟ و دوم اینکه، نکند خط را عوض کردهای؟! و این از عبارت «یا ریشا رو باد دادی» معلوم میشود! با کنایهی اول کاری ندارم چون خودم هم درست نمیدانم کجا هستم از بعد ترخیص از پادگان (نمیدانم؟…) اما دومی را جواب میدهم. توضیح واضحات اینکه جمله «ریشا رو باد دادی» برگرفته از دیالوگی در «آژانس شیشهای» است؛ سکانسی که «حاج کاظم» با «دکتر بهمن» در کریدور بیمارستان روبرو میشود و برای تیکهای که «دکتر بهمن» به ریش او میبندد (حاجی هنوز که تو وضعیت جنگی هستی) در جواب میگوید: «ریشا رو چرا باد دادی دکتر؟!»
نخیر! بدانید و آگاه باشید که ما ریشمان فقط با سرمان به باد میرود! این را یکبار به یک راننده تاکسی در تبریز گفتم و اینجا هم شد بار دومی که آنرا به زبان آوردم. داستان (کوتاه) از این قرار است که اوایل دوران دانشجویی (سال ۷۵) یکروز سوار تاکسی شده بودم، موقع پیاده شدن کرایه را با یک اسکناس درشت پرداخت کردم و آمدم سمت راننده و منتظر ایستادم تا بقیه پولم را بدهد ولی ایشان بدون اینکه توجهی بکند با اعتماد بنفس تمام گاز ماشین را گرفت که برود که زدم به شیشه و گفتم: آقا کرایه من که ایییییینقدر نمیشود، بقیهاش؟ گفت: بقیه ندارد. پرسیدم: چرا؟ گفت: چون تو مفت خوری!!! گفتم: شما از کجا فهمیدید من مفت خورم؟ گفت از قیافهات پیداست! گفتم: اشتباه فهمیدید؛ من سرم هم که برود ریشم نمیرود، برو به امان خدا. و او هم بدون اینکه بقیه کرایهام را بدهد رفت به امان خدا (قصه ما بسر رسید!) الغرض؛ این ریشی را که ما هیچوقت به بادش ندادهایم ظاهراً (و گویا باطناً) از همان وقتی که سبز شده، گاهی با خون دلمان خضابش میکنیم. آن وقتها که تازه آمده بود روی صورتمان، توی مدرسه بعضیها که تربیت خانوادگی نداشتند به ما میگفتند «بلا نسبت بز شدهای!» و (منم که حساس!) غصهام میگرفت. اما این روزها که یکی دو تا موی سپید هم توی آن پیدا شده، از تیکه شنیدنها - که از همان سابق سهمیه روزانه داریم برایش - دیگر غصهام نمیگیرد. غصه ما این روزها رنگ خون دل ماست. چه روزگار آزگاری! خون دل اگر دیدنی بود، شاید معلوم بود که ریش ما به خون دلمان خضاب شده این سالها. اما چه کنیم که خون دل محکوم است که دیده نشود. اصلا ولش کن! اینها قرتی بازی است!! ریش آن است که با خون خضاب شود، خون. مثل ریش حاج همت. آه…! السلام علی الشیب الخضیب و الخد التریب.
بله، ما هنوز توی وضعیت جنگی هستیم و ریشمان را فقط با سرمان به باد میدهیم. سر هم متعلق به حسین (ع) و راه حسین (ع) است و لاغیر. فلذا افکار اونجوری (!) به دلتان راه ندهید. ما همین دور و برها هستیم. اگر دستمان نمیرسد که به سر و روی وبلاگ بکشیم، بند خدمت مقدس به اسلام و مسلمین است. سابقاً دوازده ساعت بیشتر توی دانشگاه در خدمت اسلام و مسلمین نبودیم، الان باید چهل ساعت در خدمتشان باشیم. وطن که همهاش وبلاگنویس نمیخواهد؛ سرباز هم میخواهد دیگر! (سرباز وطن هم از آن حرفهاست…) بماند، الغرض ما دو اسبه مشغول خدمت مقدس هستیم. ریش را اگر «معرفت اون اجنبی که ویزا داد از توی هموطن بهتر» هم باشد، ما باز بر باد نمیدهیم فلذا سودای کارت پایان خدمت و فرار مغزها هم نداریم. ناصحان هم بروند یک جوابی برای فردایی بیابند که آمدنی است. رجز بخوانم؟ تحریمها را بردارند یا ندارند، ما را در دنیا تحویل بگیرند یا نگیرند، نفت ما را بخرند یا نخرند، ما را در فشار اقتصادی و فشار جنگ روانی قرار بدهند یا ندهند، گرسنه بمانیم یا نمانیم، در جهان کفر تنها بمانیم یا نمانیم، حنجره ما فریادش را از حسین (ع) گرفته… «الا ان الدعی بن الدعی قد رکز بین اثنتین، بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة». جان عالم فدای آن حنجره آتشین صاحب عزت و آن زبان خشکیده از عطش و آن دل مشتعل و مشتاق به لقای پروردگار…
«بلا افق طلعت شمس اشتیاق است. و آن تشنگی که کربلاییان کشیدهاند تشنگی راز است. و اگر کربلاییان تا اوج آن تشنگی که میدانی نرسند، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور را که شنیدهای بهشتیان را میخورانند، میکدهاش کربلاست و خراباتیانش این مستانند که اینچنین بی سر و دست و پا افتادهاند. آن شراب طهور را که شنیدهای، تنها تشنگان راز را مینوشانند و ساقیاش حسین است؛ حسین از دست یار مینوشد و ما از دست حسین.» (شهید سید مرتضی آوینی)
بیش از 45 سال از عمر با برکت انقلاب شکوهمند اسلامی ایران به رهبری قائد اعظم امام خمینی رضوان الله تعالی علیه میگذرد ، امام (ره) در سال 58 فرمود : آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند و جوانان ما مطمئن باشند که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.