مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی.
زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی!
اما در مورد من چی؟!!
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را !
حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند !!!
با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟!
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود: شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم" !