«بسم الله الرحمن الرحيم»

روزی حضرت عیسی (علیه‌السلام) با اصحاب خودشان از قبرستانی در حال گذر بودند. اصحاب از حضرت خواستند که مرده‌ای را زنده کند تا از احوال آن دنیا از او سؤالاتی بپرسند.

یاران گشتند و یک قبر کهنه و فرسوده و قدیمی رو پیدا کردند. پس از دست به دعا شدن حضرت عیسی و زنده شدن صاحب قبر، اصحاب از وی اسم و رسمش رو پرسیدند. بعد گفتند: چند وقت است که مرده‌ای؟

مُردۀ زنده شده پاسخ داد: تازۀ تازه! وقت زیادی نگذشته است!

اصحاب متعجب شده بودند. آخر آن قبر کهنه و فرسوده محال بود، برای زمان نزدیکی باشد.

 پس از پرس‌وجو از احوال و زمانۀ آن مَرد، متوجه شدند چهارصد سال گذشته مُرده است!
از او پرسیدند: این مدت چه می‌کردی که متوجّه گذر زمان نشدی؟

گفت من مردی باربَر بودم و برای مردم حمّالی می‌کردم. حقوق مردم را رعایت می‌نمودم، سعی من بر امانتداری بود. به کسی خیانت نمی‌کردم، راستگو بودم و شبها را نیز به عبادت خدا مشغول می‌شدم...

روزی بوتۀ خاری را باید برای شخصی حمل می‌کردم و از منطقه‌ای به منطقۀ دیگر می‌بردم.

در گرمای ظهر بود که برای صرف غذا در مکانی استراحت گزیدم. بعد از خوردن، تیکه‌ای از غذا بین دندانم مانده بود که یکی از خارهای آن بوتۀ خار را که حمل می‌کردم، با دست کَندم و با آن دندان خود را تمیز نمودم...

حال از وقتی مُرده‌ام، حساب آن خاری را که برای تمیز کردن دندانم، کنده بودم، پس می‌دهم.....

(سخنرانی اقای طباطبایی)

 دلم هوای تو کرده، هوای آمدنت.....
برای مشاهدۀ عکس در اندازۀ و‌اقعی اینجا کیلیک کنید.

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد
بى تو حتى مهـــربانى حالتى از كـــينه دارد
بى تو مى‏گويند تعطـيل است كار عشق‌‌بازى
عشـق اما كِى خبر از شــنبه و آديـــنه دارد
جغد بر ويـــرانه مى‏خواند به انــكار تو اما
خاك اين ويرانه‏ها بويى از آن گنـجينه دارد
خواستم از رنــــجش دورى بگويم يادم آمد
عشــــق با آزار خويشاوندى ديــــرينه دارد
در هواى عاشقان پر مى‏كشد با بى‌قــــرارى
آن كبوتر چاهى زخــمى كه او در سينه دارد
 ناگهان قفــــل بزرگ تيـرگى را مى‏گشــــايد
آنكه در دستش كلـــــــيد شهر پر آيينه دارد

(تنفس صبح صفحه 46 - قيصر امين پور)

آقای من... برایمان دعا کن.....
التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر